دو گدا.
گدای اول
سر سهراه فاطمی، ولیعصر روی پلهی جلوی یک ساختمان متروک نشسته. پیادهرو سوت و کور است. پیراهن سفیدی بر تنش است و هیکلش تقریبن درشت. مرد، حدودن سی سالهای به نظر میرسد. آرنجش را روی زانو گذاشته، کف دستش را جلوی صورتش گرفته و مدام، مثل یک صدای ضبط شده، این را با صدای بلند تکرار میکند «گشنهمه خدا...خدا گشنهمه...گشنهمه خدا...خدا گشنهمه...».
من و رفیقم مات و مبهوت نگاهش میکنیم. من میگویم: «با این هیکلش؟ من که اگه جای این بودم و واقعن گشنهم بود، به جای داد زدن انرژیمو ذخیره میکردم...»
با دوستم منتظر سبز شدن چراغ عابر میشویم. از چراغ که میگذریم، صدای فریادهای مرد دورتر و دورتر میشود.
گدای دوم
پیرزن چروکیده و لاغر، با چادر سیاهش، جلوی در پاساژی نرسیده به تقاطع بلوار شهدای گمنام و میدان فاطمی ایستاده. زیر لب ورد میخواند و به جان رهگذرها دعا میکند که کمکش کنند. با رفیقم گوشهای میایستیم که سیگاری بکشیم و بعدش هرکدام راه خودمان را بکشیم و برویم. پیرزن چند متر آنطرفتر توی دیدمان است. جوان لاغر سیاهپوشی، که جلوی پاساژ تراکت تبلیغاتی پخش میکند، تلاش میکند یک «صدتومانی» به پیرزن بدهد. پیرزن زیربار نمیرود. اصرارهای جوان بیفایده است. پیرزن برای این که جوان ادامه ندهد، از او دور میشود. طرف ما میآید. وردهای زیرلبی و دعاهای خیرش را شروع میکند. اول دوستم و بعدش هم من، دست توی جیب پیراهنمان میکنیم و اسکناسی به او میدهیم...پیرزن بیمقدمه و بعد از دعاهای خیر برای ما میگوید «آره اون پسره خودش داشت کارت پخش میکرد دلم نیومد ازش پول بگیرم.» پیرزن از ما دور میشود.
***
بعضیوقتها که دلم از بدیی این دنیا میگیرد، کسی مثل پیرزن آنشبی را میبینم و یک جورهاییم میشود. یک جورهایی که انگار این منم که به دنیا بد نگاه میکنم. منم که برای کمک کردن به آدمها، فیلتر میگذارم. بعضیوقتها فکر میکنم بدی از خود من است...
همین.
پیوست: هردو اتفاق، یکشنبه، سوم تیر 86. هشت و نیم تا نه شب.