مادرم تعریف می­کنه که توی بچگی، پدرش اجازه نمی­داده برن سینما. یه چندماهی مادرم پیله می­کنه و گیر می­ده و بچه­ی خوبی می­شه و خلاصه به همه­ی راه­هایی که یه بچه برای رسیدن به خواسته­هاش داره، متوسل می­شه تا بالاخره پدربزرگ موافقت می­کنه یه روز مادربزرگ،  مادرم رو ببره سینما. روز موعود مادرم به سینما زنگ می­زنه تا سآنس­هاشو بپرسه. یارو سینماییه می­گه تا یک هفته تعطیل ئه. مادرم شاکی می­شه و می­پرسه چرا؟ می­گن به علت فوت آیت­ا... بروجردی سینما تعطیل ئه.