عذاب وجدان.
یکی از اون روزایی که باد و بارون میاومد، ورودیی بلوار شهید گمنام با یکی از دوستام منتطر تاکسی واستاده بودیم. یه آقایی کیف بزرگ سامسونتش رو گرفته بود رو سرش که از بارون در امون باشه. من زیاد خوشم نیومد و یهجوری که اون یارو هم بشنوه گفتم:«ماها خیال میکنیم ماسه ایم که اگه بارون بهمون بخوره آب میشیم؟» بعد از چند دقیقه دقت کردم دیدم کلهی طرف به طور کامل کچل بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۵۵ ق.ظ توسط الف.میم
|