یکی از اون روزایی که باد و بارون می­اومد، ورودی­ی بلوار شهید گم­نام با یکی از دوستام منتطر تاکسی واستاده بودیم. یه آقایی کیف بزرگ سامسونت­ش رو گرفته بود رو سرش که از بارون در امون باشه. من زیاد خوش­م نیومد و یه­جوری که اون یارو هم بشنوه گفتم:«ماها خیال می­کنیم ماسه ایم که اگه بارون به­مون بخوره آب می­شیم؟» بعد از چند دقیقه دقت کردم دیدم کله­ی طرف به طور کامل کچل بود.