آقای رضایی نیم ساعت بعد از این­که توی اتاق انتظار رییس نشسته بود و دیگر داشت اعصا­ب­ش از صدای دینگ دینگِ یاهو مسنجر منشی خسته می­شد، رفت توی اتاق. رییس بعد از یک جلسه­ی طولانی روی صندلی ولو شده­بود .قلمبه­ی شکم­ش اولین چیزی بود که آقای رضایی دید.

- چه­طوری آقای رضایی؟ پسرتو ثبت­نام کردی؟

- هنوز نه.

- می­خوای مرخصی ساعتی بدم بری دنبال­ش؟

- نه مساله این نیست...راستش...

- فقط اسم وام رو نیار جون بچه­ت که الان اصلن حس­شو ندارم.

- نه...ببینید آقای مهندس...راجع به این طرح اداره­ی بهداشت یه خواهشی داشتم.

- نمی­دونم؟ طرح بهداشت؟ خبرشو ندارم...چی هست؟

- خودتون بخش­نامه زدین تو بورد که همه­ی کارمندا الزامی ئه که آمپول هپاتیت بزنن...دیروز زدین.

- آها...آها...خب؟

آقای رضایی صدایش را آورد پایینِ پایین.

- می­خواستم اگه بشه من نزنم. می­شه؟