دیوانه می­شوم و راه می­افتم توی خیابان­های شب. خیابان­ها سردند. دل­م یک اسلحه می­خواهد. با یک فشنگ.  سر چهاراره، مردک توی چراغ عابر پیاده دست به کمر ایستاده و انگار ازم طلب­کار باشد، تکان نمی­خورد. ماشینی نیست و فقط روکم­کنی­ی من است با مردک. من هم ژستش را می­گیرم و زل می­زنم توی چشم­های نداشته­اش. وامی­ستم همین­ور خیابان. هنوز می­خواهد قرمز باشد. بگذار باشد. یک ماشین سفید وییییییییییژ می­کند و ازمیان ما رد می­شود. هم من می­توانم به­ش پوزخند بزنم هم او به من. اصلن این مردک خودِ خودِ نیروی شر است. که بالای نیروی سبز رنگ خیر ایستاده و درجاماندن را ترویج می­کند. سبزه می­گوید بروید...آزادید...راه مال تو. آسایش مالِ تو. قدم­زنان و با غرور از روی خط عابر پیاده رد شو و بدان حق داری. ولی آن­یکی چه می­گوید. آهای همان­جا واستا ببینم.تو اصلن کی هستی که می­خواهی رد شوی؟ تو فقط حق داری بمانی. به­ایستی. تکان نخوری. تا من هستم، تو هیچ حقی برای حرکت کردن نداری. اما خیال کرده. بالاخره روز می­شود. بالاخره نیروی خوبی بدی را از بین می­برد حتا اگر پایینش باشد. آقای توی چراغ سبز دعوت­م می­کند. لب­خندی می­زنم و راه می­افتم. ویییییییییییژ. فقط همین­قدر نا دارم که سرم را از روی زمین بلند کنم. چراغ­های سبز و قرمز یکی یکی روشن و خاموش می­شوند.