نهال های زیتون.(2)
سرم تا ظهر گرم جمعوجور کردن خرت وپرتهای تهِ باغ بود. کلی آهن قراضهی پاره پاره، چندتا بشکهی یغور زهوار دررفته که باهزار زور و زحمت غلتاندمشان یک طرف دیگر، یک قوطیی سنگینِ روغن نباتی پر از پیچ و میخهای زنگزدهی ریز و درشت و خلاصه از همینجور چیزها. آفتاب که رسید وسط آسمان، چند قدمی از محوطهی کنج باغ دور شدم و براندازش کردم. آن آشغالدانیی زشت و بدترکیبِ چند ساعت پیش، حالا شده بود یک جای تروتمیز و مرتب که جان میداد برای کاشتن نهالهای زیتون. نهالها را که گذاشتهبودمشان کنار دیوار نگاه کردم. انگار دوتا بچهی معصوم بودند که یک گوشه کز کردهبودند تا مادر رختخوابشان را راست و ریس کند. رفتم یکیشان را برداشتم. یک جایی، مناسب، وسط محدودهی کاشت را با پاهایم ضربدر کشیدم و نهال ر ا گذاشتم روی ضربدر. با دقت و وسواس پنج قدم به سمت دیوار برداشتم و آنجا را هم علامت زدم. آنیکی نهال را برداشتم و گذاشتم روی علامت دومی. توی خیال خودم تصور کردم که روزی که این نهالها برای خودشان درخت بزرگی بشوند ، این فاصله برایشان مناسب هست یا یک وقت ممکن است شاخ توی شاخ بشوند؟ نهال دومی را برداشتم. علامت را پاک کردم و دوقدم آنطرفتر دومی را گذاشتم روی زمین. حالا هرقدر هم که بزرگ میشدند و قدمیکشیدند هیچکدامشان نمیتوانست توی کار دیگری فضولی بکند و همهی آفتاب و باران را خودش تنهایی بردارد و نگذارد آنیکی زندگیاش را بکند .
***
وقتی دوان دوان به ساختمان ویلا رسیدم، دیدم توی ایوان سفرهی ناهار پهن است. پسرها و مردها به دیوار لمداده بودند و زنها و دخترها سر و صدا میکردند و ظرف و ظروف غذا و سبزی و ترشی و ماست را میآوردند سر سفره. عمو که لباسهای خاک و خلی و دستهای زنگزدهام را دید، لبخندی زد: «به به...خستهنباشی جوون. حسابی کاری شدیا.»
پدر که داشت تربچهی روی سبد کوچک سبزی را میخورد گفت: «دیگه از الان داره تمرین میکنه دیگه...» مادر توی درگاه ایوان با بشقاب خورشت سبزی ماتش بردهبود: «این چه سر و وضعی ئه واسه خودت درست کردی. بیا برو دستاتو بشور یه لباسم بردار بپوش میخوایم ناهار بخوریم.»
گفتم: «نمیتونم. هنوز کار دارم.»
-«از صبح تا حالا رفتی اون ته باغ هنوز کارت تموم نشده؟ چیکار میکنی مگه؟»
عمو گفت: «من گفتم تا حالا درختا رو کاشتی و محصولم چیدی و الان آوردی سر ناهار یه زیتون پروردهای بخوریم.»
- «نه. بیل نداشتم. اومدم ازتون بیل بگیرم برم درختارو بکارم.»
مادر گفت: « نمیخواد سرظهری. بیا ناهارو بخور بعدش عصر بیل و درخت بازی کن. هنوز وقت هست.»
- «درختا زیر آفتابن. اگه نکارمشون خشک میشن.»
مادر غرغر میکرد و بشقاب خورشت را گذاشت توی سفره و برگشت توی ساختمان. عمو گفت: « ما بیل نداریم عموجون. بذار عصر میرم از یکی از همسایههای میگیرم.»
- « تا عصر نمیتونم صبر کنم. یه وقت نهالا خشک میشن. نهال باید تو زمین باشه تا غذا بخوره.» روی لبهی ایوان بدون این که کفشهایم را دربیاورم، یکوری نشستهبودم و با ریشههای فرش کهنهی توی ایوان بازی بازی میکردم.
پدر گفت: « آفرین. نهال باید توی زمین باشه تا غذا بخوره رشد کنه...آدمم باید موقع ناهار کنار سفره باشه تا رشد کنه.» مثال پدر لب همه را به خنده باز کرد. خودش هم خندید و گفت درست نمیگم؟
به عمو گفتم: «از کدوم همسایهتون باید بیل بگیرین؟»
- « یه پیرمردی ئه پشتِ باغ ما یه کم بالاتر باغ داره. اون حتمن بیل داره.»
پدر به عمو گفت: «آقای تالشی؟ اِ اون هنوز زندهست؟»
- «آره بابا سرپا هم هست. هر یکی دو سالی بچههاش از آلمان میآن یه دو ماهی میمونن پیشش برمیگردن»
دیدم که بحث دارد از بیل دور میشود گفتم: « خب من خودم میرم میگیرم. اسممو میگم که بفهمه مال باغ شمام بیلو بهم بده.»
- « نه عمو.تو نمیشناسیش. این اطرافم خوب بلد نیستی گم و گور میشی.»
- « بهخدا گم نمیشم. زود میرم بیلو میگیرم برمیگردم.»
این دفعه پدر پرید وسط حرف: «ببین حمیدرضا داری با عموت بحث میکنیا. زود دستاتو بشور بیا بشین سر سفره.»
سرم را انداختم پایین. لب و لوجهام حسابی رفت توی هم. « عموت میگه بعدازظهر میرین میگیرین دیگه. این قدرم دستای کثیفتو نمال به فرش.»
گفتم میروم تهِ باغ نهالها را بگذارم توی سایه و دستهایم را بشورم. پشت سرم پدر به عمو میگفت که بیکار بودی این نهالا رو دادی به این بچه؟
تهِ باغ نهالها را گذاشتم توی سایه. پاورچین پاورچین رفتم طرف در باغ. تا جایی که میدیدم اهالیی توی ایوان حواسشان به من نبود. یواشکی در را باز کردم و رفتم بیرون. یک تکه آجر هم گذاشتم لای در که باد نبنددش.
***