سرم تا ظهر گرم جمع­وجور کردن خرت وپرت­های تهِ باغ بود. کلی آهن قراضه­ی پاره پاره، چندتا بشکه­ی یغور زهوار دررفته که باهزار زور و زحمت غلتاندم­شان یک طرف دیگر، یک قوطی­ی سنگینِ روغن نباتی پر از پیچ و میخ­های زنگ­زده­ی ریز و درشت و خلاصه از همین­جور چیزها. آفتاب که رسید وسط آسمان، چند قدمی از محوطه­ی کنج باغ دور شدم و براندازش کردم. آن آشغال­دانی­ی زشت و بدترکیبِ چند ساعت پیش، حالا شده بود یک جای تروتمیز و مرتب که جان می­داد برای کاشتن نهال­های زیتون. نهال­ها را که گذاشته­بودم­شان کنار دیوار نگاه کردم. انگار دوتا بچه­ی معصوم بودند که یک گوشه کز کرده­بودند تا مادر رخت­خواب­شان را راست و ریس کند. رفتم  یکی­شان را برداشتم. یک جایی، مناسب، وسط محدوده­ی کاشت را با پاهایم ضربدر کشیدم و نهال ر ا گذاشتم روی ضربدر. با دقت و وسواس پنج قدم به سمت دیوار برداشتم و آن­جا را هم علامت زدم. آن­یکی نهال را برداشتم و گذاشتم روی علامت دومی. توی خیال خودم تصور کردم که روزی که این نهال­ها برای خودشان درخت بزرگی بشوند ،  این فاصله برای­شان مناسب هست یا یک وقت ممکن است شاخ توی شاخ بشوند؟ نهال دومی را برداشتم. علامت را پاک کردم و دوقدم آن­طرف­تر دومی را گذاشتم روی زمین. حالا هرقدر هم که بزرگ می­شدند و قدمی­کشیدند هیچ­کدام­شان نمی­توانست توی کار دیگری فضولی بکند و همه­ی آفتاب و باران را خودش تنهایی بردارد و  نگذارد آن­یکی زندگی­اش را بکند .

                                                         ***

وقتی دوان دوان به ساختمان ویلا رسیدم، دیدم توی ایوان سفره­ی ناهار پهن است. پسرها و مردها به دیوار لم­داده بودند و زن­ها و دخترها سر و صدا می­کردند و ظرف و ظروف غذا و سبزی و ترشی و ماست را می­آوردند سر سفره. عمو که لباس­های خاک و خلی و دست­های زنگ­زده­ام را دید، لب­خندی زد: «به به...خسته­نباشی جوون. حسابی کاری شدیا.»

پدر که داشت ترب­چه­ی روی سبد کوچک سبزی را می­خورد گفت: «دیگه از الان داره تمرین می­کنه دیگه...» مادر توی درگاه ایوان با بشقاب خورشت سبزی ماتش برده­بود: «این چه سر و وضعی ئه واسه خودت درست کردی. بیا برو دستاتو بشور یه لباسم بردار بپوش می­خوایم ناهار بخوریم.»

گفتم: «نمی­تونم. هنوز کار دارم.»

-«از صبح تا حالا رفتی اون ته باغ هنوز کارت تموم نشده؟ چی­کار می­کنی مگه؟»

عمو گفت: «من گفتم تا حالا درختا رو کاشتی و محصولم چیدی و الان آوردی سر ناهار یه زیتون پرورده­ای بخوریم.»

- «نه. بیل نداشتم. اومدم ازتون بیل بگیرم برم درختارو بکارم.»

مادر گفت: « نمی­خواد سرظهری. بیا ناهارو بخور بعدش عصر بیل و درخت بازی کن. هنوز وقت هست.»

-         «درختا زیر آفتابن. اگه نکارم­شون خشک می­شن.»

مادر غرغر می­کرد و بشقاب خورشت را گذاشت توی سفره و برگشت توی ساختمان. عمو گفت: « ما بیل نداریم عموجون. بذار عصر می­رم از یکی از هم­سایه­های می­گیرم.»

- « تا عصر نمی­تونم صبر کنم. یه وقت نهالا خشک می­شن. نهال باید تو زمین باشه تا غذا بخوره.» روی لبه­ی ایوان بدون این که کفش­هایم را دربیاورم، یک­وری نشسته­بودم و با ریشه­های فرش کهنه­ی توی ایوان بازی بازی می­کردم.

پدر گفت: « آفرین. نهال باید توی زمین باشه تا غذا بخوره رشد کنه...آدمم باید موقع ناهار کنار سفره باشه تا رشد کنه.» مثال پدر لب همه را به خنده باز کرد. خودش هم خندید و گفت درست نمی­گم؟

به عمو گفتم: «از کدوم هم­سایه­تون باید بیل بگیرین؟»

- « یه پیرمردی ئه پشتِ باغ ما یه کم بالاتر باغ داره. اون حتمن بیل داره.»

پدر به عمو گفت: «آقای تالشی؟ اِ اون هنوز زنده­ست؟»

- «آره بابا سرپا هم هست. هر یکی دو سالی بچه­هاش از آلمان می­آن یه دو ماهی می­مونن پیشش بر­می­گردن»

دیدم که بحث دارد از بیل دور می­شود گفتم: « خب من خودم می­رم می­گیرم. اسممو می­گم که بفهمه مال باغ شمام بیلو به­م بده.»

- « نه عمو.تو نمی­شناسیش. این اطرافم خوب بلد نیستی گم و گور می­شی.»

- « به­خدا گم نمی­شم. زود می­رم بیلو می­گیرم برمی­گردم.»

این دفعه پدر پرید وسط حرف: «ببین حمیدرضا داری با عموت بحث می­کنیا. زود دستاتو بشور بیا بشین سر سفره.»

سرم را انداختم پایین. لب و لوجه­ام حسابی رفت توی هم. « عموت می­گه بعدازظهر می­رین می­گیرین دیگه. این قدرم دستای کثیفتو نمال به فرش.»

گفتم می­روم ته­ِ باغ نهال­ها را بگذارم توی سایه و دست­های­م را بشورم. پشت سرم پدر به عمو می­گفت که بی­کار بودی این نهالا رو دادی به این بچه؟

تهِ باغ نهال­ها را گذاشتم توی سایه. پاورچین پاورچین رفتم طرف در باغ. تا جایی که می­دیدم اهالی­ی توی ایوان حواس­شان به من نبود. یواشکی در را باز کردم و رفتم بیرون. یک تکه آجر هم گذاشتم لای در که باد نبنددش.

                                                         ***

 پیوست۱: این یه داستان ئه بر مبنای ماجرایی واقعی که برای یکی از رفقا اتفاق افتاده. نه برای من.

پیوست ۲: ببخشید هرکار کردم این دفعه هم تموم نشد. یعنی خیلی زیاد می شد. ولی دفعه ی دیگه حتمن تموم می شه.