با من از این بازیا نکن.اعصاب ندارما...
مرگ آمد و سام را گرفت و با خودش برد.خیلی راحت و بیدردسر و سریع.لابد حتمن باید یکی از عزیزترینهایم را میگرف تا بهم بفهماند نقشاش در بازیی زندگی، تا چهقدر میتواند مهم و ویرانگر باشد.
حتمن باید او را که خیلی از اوقات روز و شب با هم بودیم میگرفت که قدرتش را بهم نشان بدهد.
* * *
توی این یک هفته من و رفقای سام هرچه فال به شمس و حافظ زدهایم، جوری جواب گرفتهایم که یعنی جای او (هرجاکه هست) خوب و خوش و خرم است و اگرچه باور کردن چیزهایی مثل حوریهای برهنه در تختهای روبهرو و جویهای شیر و عسل (از نوع روزانه لابد)، فقط بلاهت است اما دستکم این را فهمیدهایم که مهمترین چیزی که اینجا نیست، جایی که او رفته هست. «آسایش». و این خودش فهمیدن چیز مهم و بزرگیست، اگرچه به قول یکی از دوستان اگر آنطرف فقط عدم هم باشد از وجود بهتر است.
این خیال آدم را راحت میکند و لبخند آخر سام ترس آدم را از مرگ میریزد. اما من هنوز از مرگ میترسم. از اینکه بمیرم نمیترسم اما از اینکه هرازچندی عکس یادگاریی مرگ را در کنار یکی از عزیزانم ببینم وحشت دارم.مگر من (نه تنها من .همهی شما) چندتا آدم درست و حسابی که بشود اسمشان را گذاشت رفیق و پشت سرشان گفت فلانی عزیز من است، دوروبرتان میشناسید؟
از مرگ میترسم.عمر طولانی داشتن چه فایده دارد وقتی قرارباشد توی این دنیا تک و تنها و با یاد آنهایی که مرگ با خودش برده به آنجای خوب، زندگی کنی. خوخواهانه است میدانم. خودخواهم و رفتاری از رفتارهای بشری را نمیشناسم که از روی خودخواهی نباشد (حتا ایثار را).
از مرگ میترسم.گیرم که به دوستان و رفقا سفارش پشت سفارش کنم که مراقب خودشان باشند و توی رانندگی احتیاط کنند و تند نروند و غذای سالم بخورندو ورزش کنند و غصه نخورند و از این جور حرفها. اختیاردار مرگ من و ما نیستیم که با این سفارشها و «وَ اِن یَکاد» خواندنها بشود دفع مرگ کرد و جان نجات داد.
یکهو و بیخبر یا به تدریج و باخبر، به هرحال مرگ از راه میرسد. جان را میگیرد و جسم را انگار که بخواهد دهنکجیی بچهگانهای کردهباشد، میاندازد جلوی بازماندهها و کولهاش را میاندازد روی دوشش میرود.
آخر دستورش را از جای دیگری میگیرد.بدیی داستان این دنیا همین است که معلوم نیست دستور مرگ از کجا میرسد.اصلن معلوم نیست بازیگردان بازیی زندگی کیست.خداست؟طبیعت است؟یک جور سرنوشت؟....کسی چه میداند.هرکس هم چیزی بگوید هزارویک دلیل برای دفع و ردش توی جیب همه هست.تنها چیزی که معلوم است اینکه نیرویی دارد جهان را ادارهمیکند.آن پشتپرده خبرهایی هست که شاید وظیفهی مرگ آگاهکردن مرده از آن خبرها باشد.بدبختی اینکه بازهم «آن را که خبر شد خبری بازنیامد.»
چیزی هست که به مرگ فرمان میدهد و مرگ هم معذورانه سروقت فرمان را اجرا میکند.پیری...بیماری...موشکهای اسرائیلی و لبنانی...انفجار در بعقوبه...تصادف...انگاری مرگ یک جعبهابزار بزرگ دارد که برای گرفتن جان هرکس از هرکدام از اینها استفاده میکند.
یکی دو روزیست این فکر دارد آزارم میدهد که نکند من یک عمر طولانی داشتهباشم و مرگ یکییکیی عزیزانم را به چشم ببینم.توی خیالاتم خودم را شبیه آن پیرمرد افتتاحیهی فیلم «آمیلی» میبینم که از سر مراسم تدفین دوستش برگشنه و دارد شماره تلفنش را از توی دفتر تلفن خط میزند و بعد یک پووووووووووووووف بلند سرمیدهد.
این یکی از بدترین شکنجههاییست که میتواند برای من اتفاق بیفتد.ومعلوم نیست به کدام گناه.به کدام گناه باید آنقدر زنده باشم تا همهی شمارههای دفتر تلفنم خط بخورند؟...هربلایی سرم بیاید میتوانم یا جلویش را بگیرم یا یکجوری باهاش کنار بیایم.اما اینیکی نه....
توی این خیالپردازیهای کابوسوار غلط میخورم و گریهام میگیرد.کاش اوضاع جهان جور دیگری بود.نمیدانم چه جوری ولی ....
هامون میگوید:«چی میشد اگه همهچی همونجور بود که من دلم میخواست.همهجا صلح و آشتی...همهجا عشق و صفا» راست میگوید خب. ما که بد کسی را نمیخواستیم.
* * *
حالا مرگشده بازیگر نقش اول زندگیام.یک حسی بهم میگوید باید بمانم و پرواز شادمانهی خیلی از عزیزهایم را با مرگ ببینم و خودم در نبودنشان حسرت بخورم.و این سرنوشت محتوم من است.من به این محکومم.حالا کی نوبت خودم شود آن آخر آخرها معلوم نیست.بد است نه؟
پیوست:خواهش میکنم ابراز پیامهای تسلیت و این حرفها را بیخیال شوید.امیدواریی الکی هم ندهدید.خودم همینجوری دارد از امیدواریهای الکی حالم به هم میخورد.شرمنده که رک گفتم.

