اینم از امسال.
عید آمد و ما خانهی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم،غباری نستاندیم.
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
لنگان خرک خویش ز جویی نجهاندیم.
سال نو مبارک
عید آمد و ما خانهی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم،غباری نستاندیم.
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
لنگان خرک خویش ز جویی نجهاندیم.
سال نو مبارک
یک سوژهی جذاب داریم و میخواهیم با آن داستانی بنویسیم.مثلن سوژهی جذابمان چهارشنبهسوریست.میتوانیم داستان را اینجوری بنویسیم که دو تا بچه که یکیشان با مواد محترقه بازی میکند و آن یکی به توصیههای ایمنی گوش میدهد با هم دوست میشوند و بچه خوبه بچه بده را توی راه میآورد.
یا میتوانیم این داستان را بنویسیم که یک فروشندهی مواد محترقه بعد از این که برادر خودش در اثر نارنجکبازی کور میشود،متحول میشود و با نارنجک فروشان دست به مبارزهای اساسی و پدرمادر دار میزند(و چون بهروز وثوق برای این نقش یک کم پیر است میتوانیم از جکی چان استفاده کنیم).
این جور سوژهها همیشه جذاب و وسوسهبرانگیزند.چهارشنبهسوری،انرژیی هستهای،خرید و فروش کلیه،دختران فراری،معاملات سیاه و... .اما اصغر فرهادی در نوشتن فیلمنامهی چهارشنبهسوری،درسی را که از بزرگان تاریخ سینما یاد گرفته خوب پس میدهد و یک نسخهی ایرانی از سوژهای که من اسمش را میگذارم «داستانبرانگیز» تحویلمان میدهد.
درس بزرگی که میگویم اصغر فرهادی خوب آن را پس داده این است که هروقت با داستانی با سوژهی داستانبرانگیز روبهرو شدید،از خوشدست بودن سوژه ذوق زده نشوید و به خاطر این که ماهیت سوژه در همان برخورد اول با آن،داستانهای زیادی در اختیارتان میگذارد،تنبلی نکنید و فرتی از آن داستانها استفاده نکنید.(مثلن بلافاصله بعد از آوردن نام چهارشنبهسوری،از داستانهایی تومایههای همان چرت و پرتهایی که اول گفتم به کار نبرید)
نکتهی دوم آن درس سینمایی که میگویم این است که هنگام برخورد با سوژههای داستانبرانگیز،برخلاف جریان آب شنا کنید.یعنی به جای این که از داستانهایی که سوژههای خوشدست در اختیارمان میگذارد استفاده کنیم،یک کمی از مغزمان کار بکشیم و تلاش کنیم تا جایی که میتوانیم،آن داستانها را به حاشیه ببریم و قصهی اصلی را روی چیزی غیر از آن داستانها بنا کنیم.
«بدنام»هیچکاک،از همین دست فیلمهاست.سوژهی داستانبرانگیزش قضیهی جاسوس بازی و اورانیوم های توی خانهی اون یارو است،اما قصه اش را روی رابطهی عاشقانهای که بین اینگرید برگمن و کری گرانت بنا میکند.
«دایرهی مینا»ی مهرجویی هم همینطور.ماجرای خون و خونفروشی به حاشیه برده میشود تا فیلم بتواند فضای جامعهی تهران در سالهای آغازین بحران مهاجرت را ترسیم کند.
بلا تشبیه با دو نمونهی بالا،«چهارشنبهسوری» هم،چنین فیلمیست.قصه در روز چهارشنبهسوری اتفاق میافتد،اما قصهی اصلی نارنجک ترکاندن و از روی آتش پریدن و کورشدن نیست.قصه،قصهی یک معمای اساسیی خانوادگیی ایرانیست.چهارشنبه سوری بهانهای میشود تا به این بهانه شب عید باشد و ترانه برای تمیزکردن خانهی زن و شوهر ماجرا،وارد داستان شود.و با آمدنش به داستان توی داستان موثر باشد و با آن دروغش مسیر قصه را عوض کند.چهارشنبهسوری بهانهای میشود تا وقتی که دعوای زن و شوهر فیلم بالا میگیرد،صدای انفجارها تنش فضا را بیشتر منتقل کند.چهارشنبهسوری بهانهای میشود تا تزلزل شخصیت سیمین موقعی که آن موتوریها پشت سرش نارنجک میزنند و او به وجود دوستپسرش که چند دقیقه پیش باهاش به هم زده احتیاج پیدا میکند،نشان دادهشود.
چهارشنبهسوری،این واژهی جذاب و داستانبرانگیز،در حاشیه میماند تا متن فیلم،با جزئیاتی دقیق و داستانی،زندگیی امروز ما را روایت کند،و با خلق یک معمای کششدار و کنشدار،تماشاگر را تا پایان فیلم پای داستان نگه دارد.
چهارشنبهسوری یک عالمه ضعف هم دارد.چیزهایی مثل این که بعد از حل شدن معمای قصه،فیلم خیلی کشدار میشود و از این جور چیزها.اما بیخیال آن ضعفها میشوم و به احترام درسهایی که اصغر فرهادی از سینما یاد میگیرد و خیلیهاش را در چهارشنبهسوری به ما انتقال میدهد،میگویم چهارشنبهسوری فیلم خوبیست.شرکت معظم کوچهی بی دار و درخت شما را به تماشای این فیلم دعوت میکند.
پیوست:یک درس مهمتر در فیلمنامه نویسی این است که درسهایی را که به صورت تئوری خیلی آسان به نظر میرسد بتوانی توی فیلمنامهات پیاده کنی.این،کار راحتی نیست.ممنون میشوم اگر برایم آرزو کنید بتوانم همهی درسهایی را که از سینما میگیرم اجرا کنم.
سالن 3 سینما عصرجدید تهران،بعد از نوسازی مجهز به یه درب خروج هیدرولیک شده که از اتاق آپارات میشه بازش کرد.ولی سیستم هیدرولیک درب مذکور از کار افتاده و همیشه یه آقای جوون هیکل مدار(که چشمای ورقلمبیدهای هم داره)مسوول این ئه که ردیف آخر سالن بشینه و در طول فیلم مراقب باشه دختر پسرا کارای ناجور نکنن.مسوولیت دومش هم این ئه که وقتی فیلم تموم شد،بره در رو برای جماعت در حال خروج،باز نگه داره.همون در هیدرولیک رو.
* * *
آقای چاپخونه چی که یک هفتهس سی.دی رو گرفته و قول داده تا صبح امروز کار رو تحویل میده، ساعت دو بعد از ظهر اعلام میکنه که بروشورهای همایش فردا رو تا ساعت 7 میرسونه دستمون.ساعت هفت و نیم بعد از کلی معطلی پشت آزاد نبودن خط چاپخونه،وعدهمون میده که ساعت هشت بروشورها دم در شرکت ئه.ساعت نه و نیم در حالی که دولپی مشغول لمبوندن شام ئه و فلانش هم نیست که ما باید بروشورها رو با بقیهی چیزا بسته بندی کنیم و به همایش فردا برسونیم،ما رو پاس میده به ساعت یازده شب.
[ساعت یازده شب/اقای چاپخونهچی]:شرمنده.فردا هفت صبح میفرستم براتون.
* * *
آقای ظاهرن محترمی از عوامل کت و کلفت سینما توی جلسهای که باهاش داریم،از این که قرارئه تو همون همایش کذایی ازش تقدیر شه کلی استقبال میکنه و میگه من حتمن میآم.وقتی روز همایش بهش زنگ میزنی که آقا کجایی،به شمارههای لو رفته اصلن جواب نمیده و وقتی هم از یه شمارهی نا شناس باهاش تماس میگیری خودشو میزنه به آنتن ندادن و بعدشم گوشیشو خاموش میکنه.کاشف به عمل میآد که
آقا همون ساعت تو خانهی سینما جلسه دارن.ما میمونیم و ده دقیقه وقتی که برای تقدیر و صحبتهای حضرت والا کنار گذاشته بودیم و حالا خالی ئه.یکی از بچههای شاعر به دادمون میرسه و اون ده دقیقه رو با خوندن شعرش پر میکنه.
* * *
زندگی،یا بهترئه بگم برنامه ریزی و انجام یه کار درست،به شیوهی ایرانی این توهم رو به وجود میآره که نکنه پروردگار بزرگ،نگارش سرنوشت ایرانیها رو سپرده دست وودی آلن.
* * *
تنش درد میکرد و پای چشمش هنوز از مشتی که آن پسره ی سیاهسوخته ی ترکه ای به ش زده بود میسوخت.دلش بیشتر از چشمش میسوخت.زیر مشت و لگد که بود،یکهو نگاهش افتاد به دختر کولیه که داشت به کتک خوردنش قاه قاه میخندید.
تیپای آخر کار پسر سیاه سوخته،که دیگر حسابی سرافکندهاش کرد و همانجور که سرش پایین بود صدای خندهی دختر کولیه،تیزتر و بلند تر از خندهی بقیهی دستفروش ها توی گوشش میپیچید.
نرگسها روی دستش باد کردهبود و پیادهروی باریک کنار اتوبان را با غصهی نرگسها و خندهی دختر کولیه و درد تن و بدنش سلانه سلانه گز میکرد.از یک جایی وسط صدای ماشینهایی که مثل برق و باد از کنارش میگذشتند صدایی خورد به گوشش:«این گلاتو دسته ای چند میدی؟»دور تا دورش را نگاه کرد.کسی،آدمی یا ماشینی ایستاده نبود که بتواند صاحب صدا را از روی ردش پیدا کند.همه قیژ و قیژ از کنارش میگذشتند.
«اینجا.این بالا رو نیگا کن»
سرش رابرد بالا.عرض پیاده رو ختم میشد به یک دیوار بلند که بالایش را سیم خاردار پوشانده بودند.بالاتر از سیم خاردارها،توی یک برجک نگهبانی سربازی که تفنگش را به دریچهی برجک تکیه دادهبود،نگاهش میکرد و لبخند میزد.
«دسته ای چند میدی؟»
«سیصد»
«یه دستهشو میتونی بندازی این بالا؟»
یک دسته از گلهایش را جدا کرد.دسته را از انتهای ساقهشان گرفت.دستش را برد عقب.یکی دو دور چرخاند و دسته گل را پرت کرد بالا.دستهگل لای سیم خاردارها آمد پایین.
«ای بابا.نتونستی که.»
از نهالهای خشک همان دور و بر شاخهای جدا کرد و هرجور که بود دسته گلش را از لای سیم خاردارها کشید بیرون.
«این جوری نمیتونم.بیا پایین بگیر»
«اینجا نه بالا اومدنمون دست خودمونئه نه پایین اومدنمون.ولش کن.»
دستهگل را لای بقیهی دستهها دوباره جاداد و خواست راه بیفتد.
«ببین...»
سرش را برگرداند طرف برجک.
«اون دویست و شیشیئه رو میبینی؟...اون ور اتوبان...»
چشم هایش مثل موقعی که توی کلاس تخته را خوب نمیدید و خانم معلم شان آوردش ردیف اول،فاصلههای زیاد را تار و گنگ نشانش میدادند.
«دویست و شیش قرمز.یه دختره توش نشسته داره با موبایل حرف میزنه...»
تنها چیزی که میتوانست ببیند یک حجم قرمز بود.یک حجم بزرگ قرمز.
«برو سراغ اون.حتمن ازت میخره»
دوباره نگاهش را برگرداند طرف سرباز و لبخندی بهش زد.سرباز هم که مثل همیشه لبخند روی لبش بود.
«برو تا نرفته»
فرمان سرباز را گوش کرد و رفت طرف آن حجم قرمز.چند قدمی که برداشت صدای بلند بوقی چند متری برش گرداند عقب. رنگش صورتش سفید شده بود و چشمهایش سیاهی میرفت.
سرباز گفت«مگه جوب کوچهس که اینجوری میپری وسطش؟»
«نمیشه از این رد شد»
«نه.برو من هواتو دارم.اول طرف چپتو خوب نگاه کن اگه ماشین نیومد برو.»
طرف چپ خلوت نمیشد که نمیشد.
«دختره میره ها»
هنو حجم قرم را آن طرف میدید.
«الان داره میخنده»
.ماشینها تند و تند میآمدند و میرفتند
«الان یه سیگار میخواد روشن کنه.»
احساس کرد حجم قرمز دارد جا به جا میشود.
«اِ.داره میره»
یکی دو قدم تا وسط اتوبان رفت.چشمش به آن طرف بود.ماشینها اما چشم شان فقط به جلو بود.باز ترسید و برگشت.
«نه.باز واستاد.اگه خواست بره از همین جا یه گوله حرومش می کنم»
نگاهش به سرباز افتاد که تفنگ را نشانه گرفته و میگوید بنگ،باز لبهایش خندید.
رفت لب اتوبان.قرمزِ آن طرف هنوز سرجایش بود.سرباز از دریچهی آن طرف برجک پرید دم این دریچه و گفت:
«انگار اون جا ماشینا پیچیدهن به هم زود برو»
نگاه نکرد.سعی کرد لقیی کفشهایش سرعتش را نگیرند و بدو بدو عرض اتوبان را دوید.دستش را گذاشت روی گارد و پرید توی درختکاریی وسط اتوبان.سرش رابرگرداند.سرباز برایش کف میزد و مشتهایش را در هوا تکان میداد.
ماشین قرمز را حالا واضحتر میدید.از روی گارد رد شد.حالا باید به طرف راست نگاه میکرد.سرباز هم خودش را رسانده بود به دریچهای که مشرف به راست اتوبان بود و داشت با دقت اتوبان را برانداز میکرد.
ماشینهای این طرف هم مثل ماشینهای آن طرف بودند.تند تند و قیژ قیژو و ترسناک.اما حالا که ماشین قرمز را نزدیک میدید دل و جراتش بیشتر شدهبود. گردنش که از بس به چپ نگاه کردهبود درد میکرد،حالا که اینوری شده بود داشت استراحت میکرد.دختر بلند بلند به آن طرف موبایلش خندید.آنقدر بلند که صدایش را توانست بشنود.برجک را نگاه کرد.سرباز دست تکان داد که هنوز نه.دختر با آن دستش که آزاد بود با آینه بغل ماشین ور میرفت.به نظرش آمد ماشینها کمتر و امنتر شده اند.اشارهی دست سرباز هم بهش میگفت برو.
وسط لاین سوم که رسید یک ذویست و شش سیاه از پشت وانتی که توی لاین وسط آرام آرام می رفت لایی کشید و انداخت توی لاین سوم.قلبش ریخت پایین.میخواست برگردد و برجک را نگاه کند.اما دوید.باد دویست و شش سیاه که با سرعت از پشت سرش رد شد بهش خورد و هولش را بیشتر کرد.وانتی که حسابی بهش نزدیک شده بود خودش را به زور کشید به لاین اول و نگه داشت.از اتوبان رد شده بود.رانندهی وانتی از ماشین پرید بیرون«گوساله مگه تو شعور نداری عین گاو میپری وسط اتوبان»یقه اش را گرفته بود و بلندش کردهبود.صورت گچیاش را که دید ولش کرد روی زمین و رفت طرف ماشینش.«خارکسته ها یه خط به کونشون بیفته صدتا صاحاب پیدا میکنن»وانتی با سرعت برگشت به اتوبانش.از روی زمین بلند شد.دسته گلهایش را برداشت.یک قدم طرف دویست و شش قرمز رفت.دست دختر سیگار باریکی را از پنجره پرت کرد بیرون.لاستیکهای دویست و شش قرمز جیغی کشیدند و رفتند طرف اتوبان.همان جور که دور میشد تبدیل میشد به همان حجم قرمز گنگ.وگنگ تر.وگنگ تر.برجک را نگاه کرد.توی دریچهی برجک چیزی ندید.حتا یک حجم سبز شکل آدم.از دریچهی برجک فقط نور خاکستریی خورشید را میدید که لای ابرها قایم شده بود.