شب،حتا یلدا هم اگر باشد،یک روز تمام می شود.

دلم بدجوری گرفته.ساعت یازده و چهل و پنچ دقیقه ی نیم روز سه شنبه است.

Rise of Sodom and Gomorrah.Therion band.(1998)

صدایش را بلند کرده ام.بلند بلند.تا ته.برای این که چیزی دیگر نشنوم.این آهنگ را اگر خودتان گوش نکرده اید بدبختانه یاید راه نمایی تان کنم به تیزر تبلیغاتی ی زر ماکارون.

یک جور حس و تم عجیبی دارد.نمه های شرقی تویش کم نیست.و ساختارش هم گوتیک متال است.هر قدر هم این و آن بگویند که این گروه تریون خال تور است باز هم از این جور کارهایش خوشم می آید.

دلم بدجوری گرفته است.

                                                        * * *

من:"بابا مادر[...]ها دنیا رو نگه دارین .می خوام پیاده شم."

مادر[...]ها :"بخواب بابا."

پ.ن: این از عوارض زیاد خوندن وبلاگ قصه های عامه پسند ئه که لینکش هم توی لینک های این جا هست.البته اون به من لینک نداده ولی من اساسی با وبلاگش حال می کنم و یکی از تفریحات زندگیم ئه.برین بخونین تا خودتون ببینین.

                                                        * * *

این ترجمه ی دست و پا شکسته ی خودم است از ترانه ی

 Clavicula nox

از آلبوم

Vovin.(Therion band.1998)

 

افق های تاریک به سوی من می آیند

و جادو چاره ی من خواهد شد.

از میان دروازه سفر خواهم کرد

تا یابنده ی سرنوشتم باشم.

نوکس،ای شب

ای راه چاره

راز قدیمی ات را خواهم گشود.

بگشای  کلید شب...

بگشای.

ای  مغاک های ژرف

فرو می خزم

و به ماورای شب می روم.

سفر من هیچ گاه به پایان نمی رسد

اما آن چه را فرستاده ام باز خواهم گرفت.

نوکس،ای شب

ای راه چاره

راز قدیمی ات را خواهم گشود

بگشای  کلید شب...

بگشای.

                                                  * * *

(نوکس=الهه ی شب در افسانه های یونانی.)

 اصل ترانه را به زبان انگلیسی ببینید. این جا

 فرصت هم نکردم با تنی چند از متخصصین امر  متال(به این جمله ی صداو سیمایی به احترام قربانیان فاجعه ی هواپیما احترام بگذارید) در مورد معنای دقیق بعضی از واژه ها صحبت کنم.اگر دیدید یک جاهاییش چرند بود و به اصل متن ربطی نداشت بگویید لطفن و ببخشید و بگذارید به حساب بی سوادی و کم حواسی ی من.(از دیکشنری ی ایستگاه هم که ما را در این ترجمه ی خطیر و جان فرسا یاری نمودند کمال تشکر را ما هم می نماییم.)

                      و روز بعد از بلندترین شب سال تان هم مبارک.

                                 بزن بریم نورنبرگ

                                         لوگوی جام جهانی 2006آلمان. 

 شناگران ماهر عرصه ی تبلیغات تلویزیونی،چشم شان به آب افتاد.هر روز بر تعداد تیزرهای تلویزیونی ای که بینندگان را به خرید کالاهایی با جایزه ی سفر به جام جهانی تشویق می کنند اضافه می شود.اولش فقط کاسترول بود.ولی کم کم سر و کله ی چیپس و پفک و لواشک و اخیرن چس فیل هم به قضیه باز شد.من نمی دانم مگر سهمیه ی ایران برای تماشاگر بردن به آلمان (که رانتش هم دست اکبرغم خوار،رییس سابق پرسپولیس و یکی از مدیران اسبق بنیاد مستضعفان است)چه قدر است که شرکت های ریز و درشت ایرانی که تا پریروز اسم شان هم شنیده نمی شد،ده تا ده تا و صد تا صد تا مسافر به آلمان خواهند برد.این جور موقع ها هیچ نهاد مسوول و ذی صلاحی هم پیدا نمی شود که تحقیق کند این قرعه کشی های کیلویی چه جوری انجام می شود.خیلی ها هم که از همه جا بی خبر به خیال این که این وعده ها چون از تلویزیون عنوان می شود حتمن درست است وگرنه اجازه اش را به وعده دهندگان نمی دادند،کیلو کیلو چس فیل و لواشک آلو می خرند و با رویای تماشای بازی علی کریمی در برابر برزیل در فینال ،شب ها به خواب می روند.مگر همین ارمغان های بهزیستی نبود؟.اسلامی شده ی بلیط بخت آزمایی ی چهارشنبه های زمان شاه.خود من کسی را دیدم که آن ضرب المثل پرکاربرد را عملی کرد و فرش زیر پایش را به آرزوی بردن جایزه ی اول فروخت و پولش را داد بابت خریدن یک عالمه ارمغان بهزیستی.آخرش هم که اسمش به عنوان برنده ی اول درنیامد،همه ی کارت هایش را ریخته بود دورش و گیج و ویج توی لیست شماره های برنده دنبال جاروبرقی ای مخلوط کنی چیزی می گشت.

تماشای جام جهانی از نزدیک رویای هر فوتبال دوستی ست.چه برسد به این که تیم خود آدم هم قرار باشد توی جام بازی کند.بدی ی قضیه این است که واقعیت یافتن رویاها در ایران ما بعید است.و همین، سفره ی سورچرانی ی خیلی ها را پهن کرده .آن هایی که کشته مردگان خوانندگی یا بازی گری را جذب وعده های الکی شان می کنند و جوان بدبخت را حسابی می دوشند.یا آن هایی که عاشقان سفر به ینگه دنیا را به بهانه ی ردیف کردن گرین کارت می تیغند.دور و بر ما از این نمونه ها خیلی زیاد است.باز خوبی ی این قضیه ی جام جهانی این جاست که  هر چهار سال یک بار برگزار می شود.تازه خریداران چس فیل و پفک و لواشک ،حتا اگر مسافر جام جهانی هم نشوند(که نمی شوند)می توانند در حین پخش مستقیم با سی ثانیه تاخیر بازی ها از تلویزیون خودمان و با گزارش جواد خیابانی،کوه محصولاتی را که در آرزوی سفر به آلمان خریده بودند استعمال کنند و توی دل شان بگویند: ((باز همینشم خوب ئه)).

بله.همینش هم خوب است.چون در ایران هیچ وقت نباید فراموش کرد که وضعیتی بدتر از بدترین وضعیت ممکن هم قابل تصور است.

گم شده.(بخش دوم)

[اول داستان را در پست قبلی بخوانید]

عصر چهار شنبه حسن ساقی را گوشه ی خلوتی از محل گیر انداخت و ماجرا را برایش گفت.اولش حسن که معلوم بود تازه جنس خوبی زده حسابی خندید و کم مانده بود بیفتد وسط کوچه. جا خورده بود و مانده بود بین این که ریسه رفتن حسن را به حساب حال خوشش بگذارد یا غیر معمولی بودن عشق خودش.همان چیزی که ممّد هم گفته بود.بالاخره حسن خودش را جمع و جور کرد و مشخصات را دقیق پرسید.عباس موقعی که مشخصات را می داد حواسش به حسن ساقی هم بود که اگر حرکت ناجوری کرد یا حرف نا مربوطی زد حسابش را بگذارد کف دستش و شیر فهمش کند که پارا از گلیمش آن طرف تر نبرد.دو هزار تومان علی الحساب داد و وعده گرفت برای روز شنبه که بیاید آدرس را بگیرد و سه هزار تومان دیگر هم بدهد.

ادامه نوشته

گم شده(بخش یکم)

توی این یک سال سابقه نداشت این قدر دیر کند.همیشه یکی دو روز اول ماه می آمد.فقط یک بار تیرماه بود که حدود دهم یازدهم ِ ماه آمد.و دریکی از دو سه تاگفت و گویی که بین شان برقرار شد ازش پرسیده بود: "چرا این ماه دیر اومدین؟" و  او هم گفته بود: "کنکور داشتم."همان جا می خواست سر صحبت را باز کند و از بحث کنکور شروع کند و کم کم باهاش آشناتر شود.اما یک چیزی از درون به ش نهیب زد که نه.شاید از این فضولی خوش اش نیاید و برود توی در و همسایه و کاسب های محل پر کند که فلانی آدم هیز و چشم چرانی ست. آن وقت آبرویی که سال ها پدرش خریده بود و با این دکه برایش ارث گذاشته بود به باد می رفت.جلوی زبان اش را گرفت و دیگر هیچ چیز نگفت.

ادامه نوشته