کم بود جن و پری،یکی هم از تاق چه پرید.

                        

                               تقسیم بندی ی روی نقشه فرضی ست.

زندگی ی امروز ما ایرانی ها پر از عقده است.پر از نرسیدن و خود را کم تر از رسیدگان دیدن.بر آورده شدن نیاز های و خواسته های لوکس مثل داشتن ویلایی اساسی در بالای شهر یا سوار ماکسیما و 206 شدن و عینک فلان زدن و مارک بهمان پوشیدن پیش کش ،خیلی از نیاز های اساسی و طبیعی هم به ضربت روابط پیچیده و عجیب و غریب و به هم ریختگی ی فرهنگی مان نابود می شوند.کم نیستند محتاجان یک لقمه نان شب یا خیابان خواب های در آرزوی سقف.

همه ی این ها جدا از سختی ها و بدی های مادی ای که دارند یک جور عقده ی روانی هم در ندارها به وجود می آورند.خود کم بینی.تحقیر شخصیت.شهر پر است از نشانه هایی که فاصله ی طبقات پایین با بالایی ها را توی سرشان چماق می کند.کاش می شد به راحتی پا را روی پا انداخت و گفت خب این طبیعی ترین معضل سرمایه داری ست.ولی کو سرمایه داری؟ختا همان سرمایه داری و لیبرال دموکراسی هم حقوق اولیه و مشترک مردم را  به رسمیت می شناسند و آن را لازمه ی رسیدن به یک جامعه ی درست و حسابی می دانند.شب و روز در کوچه خیابان آدم هایی را  می بینی  که  قرار است همه به عنوان شهروندان یک شهر مثلن متمدن،در یک سری از حقوق اساسی  مشترک باشید.قرار است نیازهای اولیه وطبیعی ی همه براورده شود و راه برای بلند پروازی ی تویی که دست ات به جای بند نیست باز باشد.اما می بینی که همه ی این قرار و مدارها کشک است و آن چیزی که هست طبقاطی ست با فاصله ی زمین تا آسمان از هم که اهالی شان که اصلن انگار در دنیاهای مختلف زندگی می کنند حتا در فیزیک بدنی هم با هم متفاوت اند.

و آن وقت یا اعتماد به نفس ات ضعیف است و مدام توی سر خودت می زنی که ای داد و بی داد.حتمن ایراد از من است که لیاقت رسیدن به آرزوهای بزرگ را ندارم.حتمن این منم که یک چیزیم می شود.من از همه پایین ترم.لیاقت من که نمی توانم مثل دخترهای شمال شهری دماغم را عمل کنم یا  لباس های شیک گران قیمت بخرم همین است که در بدبختی ی خودم بمانم و بسوزم.لیاقت من که پول خریدن موتورهم ندارم چه برسد به ماشین همین است که دوست دختر نداشته باشم و تا اخر عمر سرم را بیندازم پایین.

و یا به خودت انرژی می دهی و تلاش می کنی تا بتوانی ظاهرت را مثل ظاهر بالایی ها درست کنی.ماکسیمایی بخری و کفش گرانی بپوشی و دماغت را کوچک کنی. خودت هم خوب می دانی(و اگر هم ندانی بعد از یک مدت کوتاه به این نتیجه می رسی ) که امروزه روز،عوض کردن طبقه فقط از راه پول درآوردن ممکن است و درآوردن پولی که بتواند طبقه ات را عوض کند هم جز با کار غیر قانونی امکان ندارد.این جوری می شود که حاضری سر عزیزترین کسانت هم کلاه بگذاری و با هر شیوه ای که بلدی خون بقیه را توی شیشه کنی و گوش شان را ببری.وجدان سیخی چند؟همان طور که دنیا با تو بی رحم بوده تو هم با دنیا بی رحمی.مگر بقیه ی کسانی که به پولی رسیده اند روی شان سفید  و کارنامه شان پاک است؟مهم این است که تو از این سرکوفتی که به عنوان یک پایین شهری به خودت می زنی یا به ت می زنند، فرار کنی.

                                                             * * *

چند وقت پیش بود که در یکی از مصاحبه های مطبوعاتی ی سردار رویانیان (فرمانده ی راهنمایی و رانندگی ی کشور)خبرنگاری پرسید: فلسفه ی شماره گذاری ی پلاک های جدید ماشین ها در تهران چیست؟جرا بعضی پلاک ها ایران11 است بعضی ها ایران 22 و بعضی دیگر ایران 33؟

فرمانده آب گلویش را قورت داد و گفت: ببینید این مساله جزو اطلاعات طبقه بندی شده است و ما نمی توانیم این اطلاعات را در اختیار همه قرار دهیم.از آن روز من هم که اصلن نمی دانستم چنین چیزی وجود دارد کنج کاو شدم تا بفهمم جریان چیست. برایم خیلی مسخره بود که سردار یک هم چین چیز ساده ای را محرمانه تلقی می کند.

یکی دو شب پیش طبق معمول چانه ی من و یکی از رفقا پای تلفن گرم بود و مشغول فک زنی و حرف و حدیث درباره ی همه چیز بودیم تا این که یاد آن مصاحبه ی فرمانده افتادم و گفتم فلانی، ببین چه چیزهای ساده ای را از مردم قایم می کنند ..رفیق ما هم که خبری از مصاحبه نداشت گفت"واللا منم جای اون بودم نمی گفتم."پرسیدم چرا؟تعجب کرد که چطور هنوز این قضیه به گوش من نرسیده و جریان را تعریف کرد.

پلاک های جدید به نام صاحب پلاک صادر می شوند و اگر صاحب پلاک ماشینش را عوض کند پلاک ماشین قبلی را می کنند و روی ماشین جدید صاحب پلاک می چسبانند.بنابراین آدرسی که در پرونده ی پلاک در راهنمایی ورانندگی ثبت می شود تغییر نمی کند.کارشناسان اداره ی راهنمایی و رانندگی هم برای آسان تر شدن رده بندی ی پرونده ها تهران را تقسیم کرده اند به سه قسمت.بالای شهر،مرکزشهر و پایین شهر.ایران 11ها پلاک کسانی ست که بالای شهر زندگی می کنند،ایران 22برای مرکز نشین ها و ایران 33هم پلاک کسانی ست که آدرس شان را پایین شهر داده اند.

رفیقم راست می گفت.فرمانده حق داشت موضوع را نگوید.هرچند تا چند وقت دیگر همه خودشان جریان را می فهمند.وقتی که ببینند شماره پلاک های شمال و وسط و پایین شهر با هم فرق می کند.اما خیلی ضایع بود که یک مسول مملکتی اعتراف می کرد که شهر تهران رسمن به سه طبقه تقسیم شده و هرکدام از این طبقات شماره پلاک خودشان را هم دارند. نمی شود گناه مردم را شست اما من که گمان می کنم این جور تقسیم بندی کاملن عمدی بوده. خیلی راحت می توانستند به جای این که در تقسیم بندی ی پلاک ها ،تهرانی ها را بر اساس جغرافیای طبقاتی شان جدا و آن ها را به سه گروه بالاشهری،وسط شهری و پایین شهری تقسیم کنند،مثلن تهران را به هشت جهت اصلی و فرعی یا حتا چهار جهت اصلی به اضافه ی مرکز،قسمت می کردند.هر جور که بود بهتر از این تقسیم بندی ی کلاسیک شمال،مرکز،پایین بود.پس چرا درست دست روی نقطه ی حساس گذاشته اند؟آخر تشدید عقده های طبقاتی هرچه عیب داشته باشد این حسن را هم دارد که در گیروداری که مردم  مشغول پیدا کردن راهی برای گریز از(( ننگ بالاشهری نبودن)) و پلاک 22و 33 داشتن هستند،کسی مجال فکر کردن به علت این اوضاع را پیدا نمی کند و این برای بعضی ها خیلی مفید است.هر از چندی هم که آش شور شد و دیگ در آستانه ی سررفتن بود ،یکی با پرچم عدالت پیدا می شود وخیال مردم هم از بابت این که بعضی ها به فکرشان هستند راحت می شوند.چه می دانم.آدم توی این دوره زمانه توهم توطئه نگیرد چه کار کند. . .

خلاصه این که از این به بعد نه فقط لباس شیک و صورت سرخ  و دماغ عمل کرده و ماشین مدل بالا،حتا شماره پلاک ماشین هم داد می زند که جنوب شهری هستی یا بالا شهری.قدیمی ها در این جور مواقع می گفتند: ((کم بود جن و پری، یکی هم از تاق چه پرید.))

رمضان نامه.

ماه مبارک رمضان، سه سال پیش:

از صبح تاغروب کلاس دارم.با کلی به قول خودشان پنجره .مادرم حسابی توصیه و سفارش می کند ،حالا که سه سال از خطر جسته ام کاری نکنم این سال آخری مچ ام باز شود و گیر بیفتم و از دانشگاه پرتم کنند بیرون.توصیه اش را جدی می گیرم.چند وقت قبل بسیج دانشگاه یک اعلامیه ی بلند بالا توی بوفه زده که از وضع زننده ی دانشجویان دختر و پسر در بوفه ناراضی است و بوفه ی دانشگاه اسلامی آن ها را به یاد یک چیزغیر اسلامی انداخته است.پس بعید نیست برادران محترم بسیج ،ماه رمضان امسال را به گشت زنی در سوراخ سنبه های دانشکده مشغول شوند تا مچ روزه خوارانی هم چون من را بگیرند.بعد از ظهر که می شود سه ساعتی وقت خالی دارم.کوله ام را بر می دارم و سعی می کنم بدون جلب توجه، آرام از وسط حیاط اصلی بگذرم و خوذم را به حیاط کوچک پشت دانشکده برسانم.چیزی که می ترساندم این است که نکند سنگینی ی کوله جلب توجه کند.سنگینی ی کوله به خاطریک فلاسک کوچک پر از آب است که صبح جوش آورده ام و حالا گرم است.وگرنه یک بسته چای کیسه ای،نایلونی پر ازقند،وکمی نان و پنیر که وزنی ندارند.حیاط پشتی خلوت است.در نمازخانه ی کوچک مان هم بسته.روی سکویی رو به روی درنماخانه می نشینم و به خودم لب خند می زنم.عکس خودم را توی شیشه های رفلکسی ی در نمازخانه می بینم.چاق شده ام .بد نیست اگر از فردا بتوانم روزه بگیرم و به این بهانه کمی هم وزن کم کنم. دست ام را توی جیب ام می برم و فندکم را در می آورم.بهتر است قبل از خوردن چای و نان و پنیر سیگاری بکشم که از صبح توی کف اش هستم.سیگار را در نیاورده ام که در نمازخانه باز می شود.یکی از هم ورودی های مومن و متعهد از نمازخانه بیرون می آید.به چشم هایم که از تعجب گرد شده اند نگاه می کند. دانش جوی متعهد در نمازخانه را نمی بندد،کفش هایش را پاشنه خوابانده می پوشد و صاف می آید طرف من.از لای در می بینم که همه ی برادران بسیج توی نمازخانه جمع اند و سر همه شان توی کتاب های کوچک و بزرگی ست.برادر متعهد لخ لخ کنان به من می رسد.لب و لوچه ی آویزان ام را زود جمع و جور می کنم.

"سلام علیکم آقای الف.میم."

"سلام آقای موسوی.چه خبرئه تو نمازخونه؟مگه نماز تموم نشده؟"

"چرا ولی بچه ها هرروز بعداز نماز اگه ساعت خالی داشته باشن میان نمازخونه برا ختم قرآن."

"ایول.التماس دعا."

"از پشت شیشه دیدم تون اومدین این جا.چرا تو نمیاین؟"

"والا کلاس دارم من الان. وگرنه می اومدم خدمت تون"

چشم اش می خورد به فندکی که هنوز توی دستم است.مشغول بالا زدن آستین هایش می شود.

"سیگار می کشیدین؟"

"نه بابا.داشتم امتحان می کردم ببینم اگه گاز نداره تا افطار برم گازش کنم."

"ان شاءالله توی این ماه رمضون دیگه سیگارم ترک می کنین."

"ان شاءالله.اگه خدا بخواد.من مزاحم تون نمی شم.انگار می خواستین تشریف ببرین."

"نه.اومدم وضو بگیرم دو رکعت نماز بخونم.شما با کی کلاس دارین؟"

"هان؟با چیز دیگه. .  .این استاده کی ئه؟. . . منصوری."

" اِ ؟ اتفاقن استاد منصوری هم الان تو نمازخونه هستن.حتمن کلاس تون لغو شده."

"عجب.من نمی دونستم."

"خب پس شمام تشریف بیارین دیگه."

"چشم تا شما وضوتونو می گیرین من برم یه تلفن به بچه ها بکنم بگم کلاس لغو شده.برمی گردم در خدمت تونم"

"پس ما منتظریم.زود بیاین."

"چشم میام خدمت تون."

                                                         * * *

بقیه ی مکان های دنج دانشکده هم که جان می داد برای روزه خواری،یا تحت اشغال سایر روزه خواران بود و اگر شلوغ تر می شد تابلو می شد،یا تحت نظر خواهران و برادران.تا افطار آن روز فقط فرصت کردم توی یک کوچه ی خلوت نزدیک دانشکده ،نصف نخ از سیگارم را دود کنم.سر افطار توی حیاط مشغول هورت هورت چایی خوردن و فرت فرت سیگار کشیدن بودم .آقای موسوی را گوشه ی دیگر حیاط دیدم که کاسه ای آش دست اش بود.او هم من را دید.از دور سری تکان داد و لب خندی زد که یعنی قبول باشد.من هم سری به سمت بالا تکان دادم که یعنی قبول حق باشد.

روزهای سخت،مردمان بدبخت

                                                          

                         آدم بعضی وقت ها توی کار این دنیا می ماند.این بچه ها به چه جرمی لایق این مجازات شدند؟

                           آخرین اخبار زلزله ی شبه قاره.  

                                   وبلاگ گروه موج پیش رو

هیولا.

               

 

 

"تمام این مشکلات ناشی از استرس زیاد ئه.باید سعی کنی استرس رو از خودت دور کنی. . . .ببین . . . تو به چیا علاقه داری؟"

"خب . . .به خیلی چیزا. . . "

"ساز می زنی نه؟"

"نه"

"پس چرا ناخونات بلند ئه؟"

"اینارو وقت نکردم بگیرم."

"کلن کار هنری نمی کنی؟به قیافه ت می خوره بکنیا"

"یه وقتایی داستان می نویسم"

"داستان.آفرین.داستان.خب این خودش خیلی خوب ئه.تا حالا کتاب هم چاپ کردی؟"

"نه بابا."

"داستان خیلی خوب ئه.داستان ذهن آدمو از مسائل روزمره ای که استرس ایجاد می کنه دور می کنه.بشین داستان بنویس"

"من اگه بخوام داستان بنویسم مجبورم داستان خودمو بنویسم.جور دیگه ای بلد نیستم"

"چه اشکالی داره داستان خودتو بنویس."

"خب اشکالش این ئه که اگه بخوام داستان خودمو بنویسم باید در باره ی همون مسائل استرس زا بنویسم."

"نه دیگه درباره ی اونا ننویس داستان خودتو بنویس ولی نکات منفی ی زندگی تو قلم بگیر"

"پس باید کل زندگی مو قلم بگیرم"

"آفرین ببین چه قدر توی حرف هات از طنز و شوخی استفاده می کنی.پس معلوم می شه همه ی زندگیت  تلخ نیست."                                             

سرم هنوز می خارد.از بس خارانده ام وقتی به پوست سرم دست می کشم داغی اش تن ام را می لرزاند که نکندپوست سرم کنده و استخوان جمجمه ام ساییده شده و حالا دارم مغزم را می تراشم.از این فکر خنده ام نمی گیرد.

                                                  ********

به دوست ام می گویم:"سرم می خارد." می گوید:"چند روزئه حموم نرفتی؟"

به م بر می خورد:"صبح حموم بودم. این خارش عصبی ئه. "

"خارش عصبی چی ئه دیگه بابا تو هم تا هرچی ت می شه می گی عصبی ئه.برو پیش دکتر مو"

"امروز رفتم پیش یه دکتر عمومی ئه که سر کوچه مون ئه.گفت عصبی ئه.گفت بشین داستان بنویس سرت نخاره"

"مگه دکتر اعصاب هم بود"

"نه.گفت برو پیش دکتر روان پزشک گفتم از بس رفتم و فایده نداشته دیگه زده شده م.گفت آره این هم کارای روان پزشک ما یه چیزای مهمی رو بعضی وقتا نمی بینن.ازش پرسیدم چه چیزایی رو نمی بینن؟نشست یه ساعت بازجویی کرد ازم آخرشم فقط گفت داستان بنویس.گفتم قرص بده.گفت این داروخونه چی ها مدیون شما مریضایی هستن که تا یه چیزتون می شه می رین پیش یکی از این دکترای سهمیه ای یا دانشگاه آزادی قرص و داروی بی جهت سفارش می دین براتون بنویسه.ولی الان علم روز پزشکی می گه باید دارو خوردن رو کنار گذاشت و با مثبت نگری بیماری هارو علاج کرد.وقتی می گفت علم روز پزشکی با دست به یه کتاب کهنه ی خارجی که رو میزش بود اشاره کرد.خنده م گرفت."

"سوتی شد پس"

"نه.رو منبر بود نفهمید"

"هنوز سرت می خاره؟"

 خارش سر یادم رفته بود.این را که گفت دوباره شروع شد.

                                                  ********                                                

کاغذها و خودکار سیاه ام را می آورم .روی میز را خالی ی خالی می کنم و در سکوت نصفه شب زل می زنم به کاغذ سفید تا بفهمم چه جوری باید سیاه اش کنم.سیاهی ای که روی کاغذ می بینیم یک تار مویم است که افتاده آن رو .مو را با دو انگشت بر می دارم و نگاه اش می کنم.نکند واقعن موهایم دارد می ریزد و این قضیه ی عصبی شدن و داستان نوشتن همه اش کشک باشد.یاد فیلمی می افتم که توی بچگی از تلویزیون بارها دیده بودم.پسر نوجوانی که بعد از دیدن اسرار یک خانه ی متروکه تمام موهایش ریخت و یک شب زن و مرد پیری به خواب اش آمدند و فرمولی برای رشد مو برایش خواندند و بعد که پسره در بیداری فرمول را درست کرد یک چیزی را زیادی ریخت و موهایش دو سه متری بلند شد.

مو را پرت می کنم یک گوشه.بی هدف.زل می زنم به کاغذ.توی مغزم سکوت ایجاد می کنم تا شاید اولین کلمه ای که به ذهن ام برسد جرقه ای باشد برای داستان.سرم می خارد.آهان.گرفتم.خارش سر.درباره ی خارش سر می نویسم.داستان هیولای خارش سر را می نویسم که یک روز به یک شهر کوچک حمله می کند و همه ی مردم شهر سرشان به خارش می افتد.مثل سر خودم که هنوزمی خارد.سم هیولای خارش سر روی بچه ها اثر ندارد.بنابراین آن ها مجبورند به جای بزرگ تر ها که کار و زندگی شان را ول کرده اند و مشغول خاراندن سرشان هستند،با هیولا مبارزه کنند.دیگر نمی توانم تحمل کنم ناخن هایم را می اندازم توی سرم و خرت خرت سرم را می خارانم.صدای خاراندن توی سرم می پیچد.مثل این که سرم را فرو کنند توی یک مدادتراش بزرگ و دسته ی مدادتراش را تند وتند بچرخانند صدا می دهد.

چد وقت پیش با دوستم و دوست دخترش رفته بودیم کوه. دیدم خیلی به دختره محل نمی گذارد.شب که تلفنی باهاش حرف می زدم ازش پرسیدم:"چرا زیاد تحویلش نمی گرفتی؟"

"این دخترا همین جورین.اگه زیاد به شون رو بدی شاخ می شن واسه ت."

این را از چند نفر دیگر هم شنیده ام.خودم هم که یک دوست دختر بیش تر نداشتم و زود هم رابطه راقیچی کردم.پس بعید نیست این هایی که تجربه ی بیش تری از من دارند راست بگویند.و شاید هم همه چیز مثل دخترها باشد وهر قدر بیش تر بخارانم بیش تر بخارد.

با خودم عهد می کنم دیگر سرم را نخارانم.حتی اگر از شدت خارش اشک چشم هایم هم سرازیر شد.خارش سر از غذا نخوردن بدتر نیست.گنجی هفتاد هشتاد روز در اعتصاب غذا بود.پس من هم باید بتوانم سرم را نخارانم.

چند خط اول طرح داستان را می نویسم.حالا رسیده ام به این جا که بچه ها چه جوری باید هیولای خارش را نابود کنند.تازه به این فکر می افتم که خب، این هیولا چه شکلی ست؟نه.باید مقاومت کنم.دست هایم را مشت می کنم و پشت سرم قایم شان می کنم.شاید هیولا شبیه یک گلوله مو باشد.پس آشنایی زدایی چه می شود؟هیولا یک کله ی تاس است و قصه اش هم این است که یک شبی سر یک نفر می خاریده و او سرش را کنده و گذاشته توی یک ظرف اسید ولی به جای این که خارش برطرف شود،سر،نافرمان شده و راه افتاده به پاشیدن گرد خارش روی سر وکله ی بقیه.از شدت خارش چشم هایم را می بندم و به هم فشارشان می دهم.دندان ها را هم.ولی باید مقاومت کنم.دخترها را هرچی محل بگذاری پر روتر می شوند.آخر کجای این داستان اسید و کله ی کنده شده می تواندبرای بچه ها جذاب باشد؟پیش هر ناشری که ببری می گوید مازوخیستی ست.باید داستان هیولا نرم تر باشد.مثلن این بچه ها چه جوری می توانند کله را نابود کنند.نمی توانند که توی چرخ گوشت بیندازندش که.مجبورند تنه ی اصلی را پیدا کند و سر را به تنه بچسبانند تا هیولا دست از این کارها بردارد.تنه هم که لابد تا الان گندیده.شاید همه ی دختر ها همان جوری که دوستم می گفت نباشند.شاید بعضی وقت ها که پررو بازی در می آورند واقعن نیاز به محبت بیش تر دارند.من که نمی دانم.پس بهتر است تا بچه های مردم را با این روانی بازی ها دیوانه نکرده ام کمی سرم را بخارانم.کلی با خودم کلنجارمی روم تا به این نتیجه برسم که این یک وسوسه نیست و من الان واقعن نیاز دارم سرم را بخارانم.دوباره مدادتراش به کار می افتد.این دفعه هرچه می خارانم ،خارش آرام نمی شود.توی تله افتاده ام.یک عالمه مو ریخته روی کاغذ.برشان می دارم و گلوله شان می کنم.آن تار موی اولی هم خودش را روی سفیدی ی سرامیک کف اتاق نشان ام می دهد.باهاشان چه کار باید یکنم؟حیف که از بوی سوختن مو بدم می آید.وگرنه می انداختم شان توی زیرسیگاری و کبریت روشنی می انداختم به جان شان.مادر بزرگ ام می گفت هروقت موی کسی آتش بگیرد می میرد.پس بجه ها می توانند موهای ریخته شده ی هیولا را آتش بزنند وبعدش هم هیولا نابود شود و خارش مردم هم از بین برود.این به نسبتِ توی چرخ گوشت انداختن هیولا ملایم تر است.

ازخیر آتش زدن موها می گذرم.معلوم نیست سطل آشغال اتاق ام کجاست.در اتاق را باز می کنم و می روم توی آشپزخانه.پای سینک خم می شوم.در کابینت را باز می کنم و موها را می اندازم توی سطل آشغال .بالا که می آیم مادرم با چشم های خواب آلود پای در آشپزخانه نظاره ام می کند.

"چی کار می کنی این وقت شب؟"

"موهامو انداختم این تو."

"موهاتو؟"

"سرمو که می خارونم کلی مو می ریزه ازش."

"زیاد نخارون."

"خیلی می خاره.نتونستم بخوابم."

"یه برس بکش به موهات بگیر بخواب."

پ.ن:از لطفی که نسبت به این حقیر داشتید ممنون و شرمنده ام .اما با عرض معذرت بعد از خواندن نظرهای چند تا از دوستان، لازم دیدم توضیح بدهم که متن فوق فقط یک داستان است و هیچ ربطی به واقعیت ندارد.قطعن هرجور سوءبرداشتی ناشی از نارسایی و ناشیوایی ی قلم من بوده وسعی می کنم در آینده مرز داستان و اتفاقات واقعی را واضح تر مشخص کنم.(۱۴مهر)

شهرسوخته،آدم های مرده.

                                      

عضویت درش یک مزیت بود.تعداد دوستان بیش تر، گردن آدم را جلوی بقیه بلند می کرد. قلب های سرخِ روی صفحه ات مایه ی مباهات می شد.تستیمونیال ها و اسکرپ بوک ها دشمن کور کن بود.کامیونیتی هایی که عضوش بودی نشان می داد که چه قدر روشن فکری یا چه قدر پول دار و اهل خریدن مارک های گران و از مابهترانی.

در جمع دخترها مدام بحث تیپ و قیافه ی دوستان اورکاتی و کامیونیتی های لباس و فشن بود. چه رقابت ها و چشم و هم چشمی هایی ، سر چشم های زاغ فلان پسره ای که برای یکی اسکرپ عاشقانه گذاشته بود درنگرفت.توی تولد ها و مهمانی ها یکی از سوژه های داغ گرفتن عکس های ((اورکاتی))بود.عضویت در گروه دوستان حسام نواب صفوی و بهرام رادان اندازه ی ازدواج با آل پاچینو ارزش داشت و هر از چندی هم دماغ سوخته ها و جا مانده ها از دوستی با بزرگان ندا سر می دادند که چه نشسته اید که تمام این ها تقلبی ست.

تیتر اول بحث پسر ها هم اورکات بود.مخ های زده شده و زده نشده.کامیونیتی بازیگران هالیوودی و کفش تیم برلند و ماشین ب.ام.و و آخرین مدل های نوکیا.آی دی های الکی درست کردن و با آن ها توی کامیونیتی های اون جوری عضو شدن و عکس اعضاء پایینی ی بدن را به عنوان عکس اول قرار دادن .شب تا صبح پای اورکات نشستن و چهار تا شماره بیش تر دادن و چهار تا مخ بیش ترزدن.

خلاصه این که اورکات ظرف مدت کوتاهی شد یک چیزی تو مایه های شهرک غرب و خیابان جردن.وزندگی در اورکات هم شد عین زندگی درایران.با این تفاوت بزرگ که این جا دیگر خبری از بگیر وببند نبود و هرکس می توانست همان چیزی باشد که واقعن هست.بماند که بعضی ها نخواستند خود واقعی شان باشند.امکان اش که بود.

حزب اللهی و غیر حزب اللهی ،بالاشهری و پایین شهری،چپ و راست ،می توانستند خودشان باشند بدون این که بترسند کسی کاری به کارشان داشته باشد و به دلیل علاقه به عرق سگی یا رضاشاه ،یا بی حجاب بودن درعکس ها و حرف عاشقانه زدن با دوستان یقه شان را بگیرد.ایرانی های توی اورکات واقعن همان مردم ایران بودند.نه آن چیزی که توی تلویزیون و در مصاحبه های مردمی درباره ی انرژی ی هسته ای و تظاهرات 22 بهمن ،نشان می دهند.یا آن ایرانی هایی که به خاطر ترس از اخراج مجبورند صف اول نمازخانه ی اداره شان را پر کنند.

این بزرگ ترین حسن و لطف اورکات بود.همین بود که بعد از امریکایی ها و برزیلی ها ،ایرانی ها را به بزرگ ترین ملیت عضو اورکات تبدیل کرد.خیلی ها نشستند و گفتند اورکات توطئه ی گوگل است و بعدن می خواهد ازش برای ایجاد جست و جو های شخصی سوءاستفاده کنند.اما برای ما ایرانی ها این زیاد مهم نبود.یک جایی پیدا شده بود که درش اجازه پیدا می کردیم بدون دروغ زندگی کنیم.بدون ریا و بدون ترس.حتا معاون رییس جمهور و سخن گوی دولت و رییس سابق مجلس هم نتوانستند خودشان را از وسوسه ی عضویت در اورکات خلاص کنند.

دم اورکات را غنیمت شمرده بودیم و داشتیم در آن شهر مجازی ی آزاد،زندگی مان رامی کردیم.

                                                           *   *   *

بد نگفته اند قدیمی ها که قدر عافیت کسی داند که به مصیبت گرفتار آید.حواس مان به نعمت نبود.کفران کردیم.نشستیم و گفتیم اورکات هم (گلاب به روی تان)ج...ده شد و توی سر خربزنی عضو اورکات است و درش به کثافت کاری مشغول.هی غر زدیم و ناله کردیم و یک روز صبح که از خواب بیدار شدیم مخابرات نامحترم به ما مشترکین محترم پیغام داد که دست رسی به خانه زندگی ی مجازی مان امکان پذیر نمی باشد.اول اش آدرس بار را چک کردیم به خیال این که نکند آدرس گویانیوزی،پیک نتی چیزی را اشتباه وارد کرده ایم.دیدیم نه.آدرس درست است.این جا را هم فیلتر کرده اند.

غوغایی به پا شد.آن ها که زود از شوک بیرون آمده بودند شروع کردند به نوشتن و پیش نهاد دادن که مثلن پارس آن لاین را تحریم کنیم و تظاهرات کنیم و چنین و چنان.همه مان گرم داستان خلیج فارس بودیم و خیال می کردیم حالا که زورمان به خارجی ها رسیده حریف خودی ها که می توانیم بشویم.زهی خیال باطل که . . . بماند.

چند وقت بعدش راه به راه فیلتر شکن های اورکات راه اندازی می شد.و مخابرات هم راه به راه فیلترشان می کرد.

کم کم ایرانی های مقیم وطن بی خیال شدند و سایت های مشابه مثل گززاگ و های فایو هم نتوانستند جای خانه ی خود آدم را بگیرند.

                                                       *    *    *

اورکات فیلتر شد به خاطر این که بعضی ها نمی خواهند ایرانی ها خودشان باشند.قبول دارم که ((خود))ایرانی ها هم خیلی وقت ها چیز دندان گیری نیست و توی ذوق می زند.اما هیچ چیز مثل این که آدم بتواند آزادانه خودش باشد باعث پیش رفت اش نمی شود.اورکات فیلتر شد چون اگر ما ببینیم که اجازه داریم خودمان باشیم،آن وقت ممکن است نخواهیم بعضی چیزها که هیچ ربطی به ما ندارند توی زندگی مان جولان بدهند.اگر همه ی ماهایی که در اورکات به اسم و رسم و مشخصات و علاقه مندی ها و سلایق خودمان عضو بودیم ،نگاه عمیق تری به فیلتر شدن اورکات بیندازیم خواهیم فهمید که این ما بودیم که فیلتر شدیم نه اورکات.

                                                     *    *    *

این یادداشت را به دو بهانه نوشتم.یکی این که یک سال از چیزی که به ش ((تب اورکات)) می گفتیم می گذرد،آن یکی هم گفت و گویی که امروز با یکی از رفقا داشتم.بحث کشید به یک سالگی ی اورکات و این که من چه قدر دل ام برای چرخیدن در اورکات تنگ شده،که دوست ام گفت چند وقت پیش که در یکی از شهرستان ها با اینترنت پرسرعت یکی از ادارت دولتی کانکت شده اورکات را بی فیلتر یافته و شیرجه زده توش.یک خورده که این ور آن ور رفته دیده فایده ای ندارد.این همه آدم  و دوست و رفیق اورکاتی و غیر اورکاتی،که نمی توانند وارد شوند.گیرم که برای شان پیغام هم گذاشتم.به چه درد می خورد. می گفت اورکات عین شهری شده که انگار طاعون افتاده باشد توش.مرده و بی روح.فقط عکس و اسم و رسم آدم ها توی صفحه شان خاک می خورد.آخرین پیغام ها مال چندین ماه پیش است.و آدم می داند در هر خانه ای را که بزند کسی بازش نخواهد کرد.

حالا می شود گفت حوزه ی ایرانی های مقیم  اورکات دقیقن شده عین زندگی مان.بی هیچ تفاوتی.

عین قطعه های پرت و دور افتاده ی بهشت زهرا.                         

بلای خانمان سوز نت ورک.

                                                                                

                                

          

 

1:بیدار شو.آفتاب نت ورک جهان را روشن کرده است.

ساعت 8 صبح روز پنج شنبه است.دوست من که شب قبل تا دیر وقت بیدار بوده مشغول تماشای خواب پادشاه های سوم چهارم است.زنگ موبایل اش که یک آهنگ تند و تیز جاز است به صدا در می آید.دوست من اول خیال می کند که خواب دیده است.اما به زودی در می یابد که نه،این خواب نیست.موبایل در عالم واقع مشغول زنگ زدن است.کورمال کورمال و در حالی که پادشاهان مذکور هنوز دست از سرش بر نداشته اند گوشی اش را پیدا می کند.وقتی شماره ی روی گوشی را ناشناس می بیند هول به دل اش می افتد که نکند اتفاق بدی افتاده باشد.گوشی را بر می دارد.ان طرف خط می گوید:" هنوز خوابی؟پاشو بابا". دوست ام می پرسد:"شما؟"آن طرف خط بعد از گله و شکایت مختصری از این که چرا دوست من به جایش نیاورده خودش را معرفی می کند.یکی از هم شاگردی های سال های دبیرستان است.حدود پنج سالی می شود که خبری ازش نبوده و حالا این وقت صبح. . .؟دوست من بدون این که از هم شاگردی ی قدیمی بپرسد چه جوری شماره ی او را گیر آورده ،جویای قضیه می شود.

"ببین یه نت ورک جدید اومده به اسم(( ای.وی.یو)).خواستم بگم عصری یه جا همدیگه رو ببینیم پرزنت ات کنم."دوست ام می ماند که چه جوابی به طرف بدهد.حواله اش می دهد به بعد از ظهر که تماسی با هم بگیرند و قرار را بگذارند.

2:کابوس آقای الف.

دوست من(از این به بعد به نام آقای الف خواهیم اش شناخت)دوباره می گیرد می خوابد.خواب می بیند با دوست دخترش به یکی از این قهوه خانه های سنتی رفته تا با هم کاپوچینو بخورند و قلیان بکشند.خودشان را هنوز خوب روی تخت قهوه خانه جانینداخته اند که گارسون سر می رسد و منو را دست شان می دهند.آقای الف منو را از بالا تا پایین برانداز می کند:

GOLD QUEST:500 000tomans

GOLD MINDE:120 000 tomans          

E.B.L: 70 000 tomans

EPARSIAN:40 000 tomans

MY SEVEN DIAMONDS: 300 000 tomans  

E.V.U . . .

VAST VISION. . .

IRANBIN. . .

. . . .

صفحه ی منو اندازه ی یک ورق آ3 بلند است .آقای الف از گارسون می پرسد:"مگه قرار نبود تو قهوه خونه های سنتی نت ورک ممنوع بشه؟" گارسون می گوید:"چرا ولی از وقتی پسر مدیر سازمان نظارت بر قهوه خونه ها باباشو پرزنت کرد این ممنوعیت برداشته شد. . .چی سفارش می دین قربان؟"آقای الف به دوست اش نگاه می کند تا شاید او. در این انتخاب سخت کمک اش کند دوست اش با لب خندی به گارسون می گوید:" پیش نهاد شما؟"گارسون هم جواب لب خند دوست دختر آقای الف را می دهد و می گوید:" گلد کوئست،سه خریده.این محبوب ترین نت ورک منوی ماست."آقای الف به سرعت هزینه ی سه خرید از گلد کوئست را جمع می زند و می گوید:"چه طور ئه ای پارسیان رو امتحان کنیم .راست اش من زیاد گشنه م نیست."

-"گدا بازی در نیار عزیزم ای پارسیان اشباع شده."

-"عوض اش گلد کوئست هم ممنوع ئه"

-"اینا همه ش بازی ئه.خودم از آقاشاپوری شنیدم که با قوه قضاییه قرارداد دارن"

-"شاپوری کی ئه دیگه؟"

گارسون ناگهان نقاب از چهره بر می دارد و با قهقه ای که ستون های کاشی کاری شده ی قهوه خانه را می لرزاند و صدای کریس دی برگ ِ قهوه خانه را ماسکه می کند می گوید:"این من ام.شاپوری.نماینده ی گلد کوئست در ایران"

لابه لای قهقه ی شاپوری خواب آقای الف کات می خورد به مجلس عروسی ی دوست دخترش با شاپوری. یک نفر که روی پیراهن اش نوشته محراب وارد سالن می شود.کف دست هایش را نشان آقای الف می دهد.یک دفعه از هرکدام از دست هایش هزاران آدم بیرون می ریزند.شاپوری روی دو تا پسر که می رقصند دلار می ریزد و فریاد می زند:"همه ی این پولا رو از نت ورک گرفتم همه شونو."

آقای الف بازداشت می شود.در دادگاه حکم اعدام او را به جرم استعمال قلیان در محله ی دربند صادر می کنند.جوخه ی اتش که شلیک می کند آقای الف عین فیلم ها از خواب می پرد و توی تخت اش نفس نفس می زند.

3:تا سال 2010 پنجاه درصد نت ورکر ها عصر پنج شنبه قرار می گذارند.

ساعت دو بعد از ظهر است.آقای الف تا حالا دوازده میسد کال و پنج اس.ام.اس از پرزنت کننده ای که صبح زنگ زده بود داشته.خوش حال است که توانسته این یکی را هم به سلامت رد کند.گوشی اش دوباره زنگ می خورد.یکی از دوستان نزدیک اش ((آقای ف))پشت خط است.آقای ف آقای الف را دعوت می کند تا عصر پنج شنبه را در کنار هم باشند.آقای ف می گوید آقای سین و آقای الف.میم(که خود بنده باشم)نیز در این قرار هستند.

آقای الف که مدت هاست هیچ کدام از آقایان را ندیده با کمال میل قبول می کند.آقای ف در پایان این نکته را هم می گوید که منظور از این جلسه علاوه بر تجدید دیدارها،گفت و گو درباره ی یک نت ورک جدید هم هست.آقای الف جا می خورد و با خودش فکر می کند نکند دست آقای ف با هم شاگردی ی دوران دبیرستان توی یک کاسه باشد.آقای الف از آقای ف می پرسد:"راستی این ای.وی.یو. چی ئه؟"

-"هیچ چی بابا.یه نت ورک درب و داغون و به درد نخورئه"

-"اسم اش که آدمویاد ویروس ایبولا می ندازه"

آقایان الف و ف قراردر دفتر یکی از دوستان شان قرار می گذارند. می گذارند.آقای الف خوش حال است که حالا بهانه ای برای پیچاندن هم شاگردی در دست دارد.

4:در دفتری نا آشنا.با آدم هایی نا آشنا.

ساعت پنج و نیم بعدازظهر،آقای الف و آقای سین با هم به دفتر دوست شان می رسند.قبلن آقایان ف  و الف.میم رسیده اند و در یک اتاق کوچک با یک پسر بزرگ هیکل پشمالو به نام آقای ر و یک پسر قدبلند زاغ بور به نام آقای ی مشغول صحبت اند.آقایان سین،الف و الف.میم ،خودشان را به زور روی مبل راحتی ی توی اتاق جا می کنند.آقای ف درست مقابل آن ها و کنار آقایان ((ر))و((ی))می نشیند و خطاب به آقای ی می گوید:"پرزنت شون کن"هر سه نفری که روی مبل راحتی نشسته اند احساس ناراحتی می کنند.آقای الف شروع به مزه پرانی می کند تا شاید قضیه به خیر و خوشی حل و فصل شود.آقای ف نطق آقای الف را کور می کند و از او و دیگران می خواهد به دقت به سخنان آقای ی گوش فرا دهند.آقای سین ادعا می کند موبایل اش زنگ خورده و خود را از مهلکه نجات می دهد .آقای الف به سرنوشت خودش که او را از پرزنتی به پرزنت دیگر کشانده زهر خندی می زند.آقای  ی پرزنت را شروع می کند.

5:پرزنت.

این یک نت ورک کاملن جدید است که مزایای زیادی بر سایر نت ورک ها دارد.آقای الف می گوید که این را می داند اما چیزی که نمی فهمد این است که این مزایا چیست.آقای ی شروع به توضیح در باره ی این مزایا می کند.محصول مستقیمن به دست مشتری می رسد و از دودره بازی های گلد کوئست خبری نیست.قیمت محصول پایین و قابل پرداخت برای همه است .بازه ی زمانی ی این نت ورک تازه شروع شده و کسی که همین حالا وارد شود بدجوری برد کرده.در این حین آقای ر هم که خود را یک متخصص نت ورک مارکتینگ می داند مدام با سر حرف های  ی را تایید می کند.نت ورک تازه در مرحله ای موسوم به ((لیدرچینی))است و به قول آقای ی همه ی کسانی که در این یکی دو ماه وارد سیستم شوند لیدر خواهند بود. . . آقای  ی با حرارت خاصی صحبت می کند.هرچند که این حرارت بیش تر از این که خاص باشد مصنوعی و تابلوست.مدام دست های اش را حرکت می دهد و صدایش را بالا پایین می برد.توی چشم پرزنت شوندگان نگاه می کند و آینده ی خوب را نویدشان می دهد.می گوید توی اتاق بغلی پرزنت گلد کوئست در جریان است ولی او این نت ورک جدید را ترجیح می دهد.آقای  ر  تذکر می دهد که نباید اسم این نت ورک جدید را جایی ببریم چون فعلن و در مرحله ی لیدرچینی قرار است آدم های خودی وارد سیستم شوند تا لیدر باشند.او یک اسم مستعار برای نت ورک پیش نهاد می کند:نت ورک جیبی.

کم کم یک چیزهایی توی دل اقای الف قیلی ویلی می رود.او به این فکر می افتد که بهتر است مقاومت چندین و چند ساله اش در برابر نت ورک ها را بشکند و این یکی را وارد شود.جلسه ی پرزنت تمام می شود.آقای الف و دوستان توی آب دارخانه ی دفتر جلسه ای خودمانی تشکیل می دهند.آقای  ی از لای درسرکی می کشد و با لب خند می گوید:"دیدین پرزنت تون کردم"

6: این رفاقت بوی پرزنت نمی دهد.

آقای الف و آقای سین تصمیم گرفته اند وارد سیستم شوند.الف.میم اما هنوز مخالف است.او می گویدمنعی برای فعالیت دوستان اش نمی بیند ولی خودش هیچ تمایلی به وارد شدن ندارد.آقایان الف،ف و سین سه نفری روی مخ اش کار می کنند تا او را هم وارد کنند.آقای الف می گوید باید به هر ترتیبی که شده الف.میم هم وارد شود.چون حالا که قرار است همه به پول برسند پس چرا سر الف.میم بی کلاه بماند.سایر آقایان هم با آقای الف موافق اند.این جا الف.میم به خودش افتخار می کند که چه رفقای مرام دار و با معرفتی دارد.رفقایی که وقتی احساس کنند جایی پول هست به جای این که جلوی زیاد شدن دست را بگیرند و رفیق شان را دور بزنند،به فکر او هم هستند.شعار الف.میم این است که توی این دوره زمانه رفاقت ها بوی پرزنت گرفته.اما این رفقا بوی پرزنت نمی دهند.

7:اجماع ممکن نیست.

آقای  ی و دوست اش آقای م عنان پرزنت کردن الف.میم را به دست می گیرند.به هر دری می زنند.از چندین روش کوئستی و غیر کوئستی استفاده می کنند.الف.میم کوتاه نمی آید که نمی آید.آخر قرار بر این می شود که جمع رفقا بدون الف.میم.وارد سیستم شوند.

8:تصمیم آقای الف،زنگ های اقای ف.

آقای الف هرچه با خودش حساب و کتاب می کند می بیند جور کردن هفتاد هزارتومان پول برای ورود به سیستم و خرید محصول ،توی این وانفسای شروع دوباره ی دانشگاه و خرج لباس و کتاب و غیره،ممکن نیست.یک سری حساب و کتاب دیگر هم می کند و می فهمد نمی تواد به هیچ کدام از دوستان اش پیش نهاد های این جوری بدهد.چون همه شان یا توی نت ورک های دیگر سوخته اند یا در رد کردن پیش نهادهای نت ورکی و سالم بیرون آمدن از جلسات پرزنت ،چهار تا پیرهن بیش تر از خودش پاره کرده اند.آقای الف این حرف ها را با آقای سین در میان می گذارد.آقای سین هم شرایط اش را برای ورود مساعد نمی بیند.این اتفاق عصر روز شنبه می افتد.روزی که از صبح اش آقای ف چند بار به آقایان الف و سین زنگ زده تا بپرسد کی پول شان را برای ورود حاضر خواهند کرد.دست بر قضا آقای سین در خواب و آقای الف توی جلسه ای در دانشگاه بوده اند و نمی توانستند جواب تلفن آقای ف را بدهند.آقای ف به شدت شاکی می شود.او احساس می کند اقایان الف و سین قصد دارند او را بپیچانند.آقای ف از سوء تفاهمی که به وجود آمده کفری است.

9:بیانیه ی آقای ف جلوی سوءتفاهم را می گیرد.

آقای ف از طریق آقای الف.میم به آقایان سین و الف خبر می دهد که اگر تصمیمی که گرفته بودید عوض شده هیچ دلیلی برای این که از من رو درواسی کنید وجود ندارد.طبعن این حق شماست که نخواهید وارد سیستم شوید.رفاقت ما قوی تراز این حرف هاست که با یک بوی پرزنت ،بوی الرحمان اش بلند شود.

آقای ف تاکید می کند که دیگر در جمع رفقا نباید صحبتی از نت ورک جیبی  این جور حرفها باشد که باز سوء تفاهم به وجود بیاید. آقای ف به نت ورک ،که دارد رفاقت ها را به هم می زند لعنت می فرستد.

آخر: ما از این داستان آموختیم که... .

این قضایا محک خوبی برای همه ی آقایان شد.آن ها کاملن فهمیده اند که هیچ کدام شان رفاقت را به پول نمی فروشند.خب قبول کنید آدم توی این دوره زمانه ای که رفاقت ها بوی پرزنت و پول گرفته یک هم چین رفقایی را باید قدر بداند و روی سرش جا دهد.

این سیستم های نت  ورک مارکتینگی معایب فراوانی دارند.اما اگر دیدید دوستی های تان به خاطر یک هم چین چیزهایی  دارد به هم می خورد،حواس تان باشد که ایراد از رفاقت است نه از نت ورک.

لینک های مرتبط:

مخالفین:

عدم هم کاری با کوئست را می خواهیم.

سایت تخصصی ی بررسی ی سیستم های بازاریابی ی شبکه ای در ایران.

نهضت مبارزه با کوئست در ایران.

حقایق گلدکوئست.

موافقین:

پرندگان مهاجر(Vteams)

کوئست نت.

 گلدکوئست زیر ذره بین.