آستانه ی تحمل.

«می­دونی آخر و عاقبت من چی می­شه؟...جنازه­مو کنار ریل قطار پیدا می­کنن در حالی­که تلاش می­کردم خودمو به ریل برسونم تا زیر قطار خودمو بکشم...ولی موفق نشدم و همون­جا ذره ذره مرده­م.»

...

بعضی وقتا میزان ناامیدی­ی بیمار به قدری بالا می­ره که روان­کاو، یا حتا اون کسی که بیمار پیشش داره درددل می­کنه هم حالش به هم می­خوره و دلش می­خواد با تیزی­ی نوک کلنگ بکوبه تو فرق سر بیمار.

معنویات مادی و فیلم ترس ناک های معنوی.(عجب اسم اجق وجقی شد)

یارو (منظورم حاج آقا انصاریانٍ معروف ئه) تو حرم امام رضا که مثلن قرارئه معنویت و از این حرفا باشه شروع می­کنه به خوندن روضه­ای سوزناک با این مضمون:

«یه مسافری می­ره دم خونه­ی رسول­الله می­گه من پول ندارم تو راه مونده­م.رسول­الله یه پولی به­ش می­ده طرف می­گه رفتم شهر خودمون برات می­فرستم [با سیبا لابد].رسول­الله می­گه نه بابا بیخیل ما پولی رو که دادیم پس نمی­گیریم که...»

این­جای روضه ملت زار زار زدن زیر گریه.

گویا در راستای این که روحانیت باید هم­راه با مشکلات مردم باشه ایشون این ماجرا رو روایت کرده­ن.

                                  تمثال مبارک.                

حالا این­جاشو داشته­باش.گریه­ی ملت که خوابید حاج­آقا سوژه­ی روضه رو عوض کردن.

«یه جوونی که داشته می­مرده به مادر پیرش وصیت می­کنه بعد از مرگم جنازه­مو ببر تو حیاط لباسامو دربیار [این­جاش چشمای منم گرد شد که ببینم پسره می­خواد مادرش با جنازه­ی لختش چی­کار کنه]...لباسامو دربیار یه طناب ببند به پام جنازه­مو دور حیاط روی خاک بکش و از خدا بخواه منو برگردونه...»

سپس حاج­آقا شروع به تشریح جزئیات اجرای وصیت جوان مرحوم توسط مادر کردن:

«مادره رفت تو حیاط...لباسای بچه­شو درآورد...طنابو بست به پاش...تو اون تاریکی­ی شب جنازه رو دور حیاط گردوند...»

خداییش کدوم­یکی از فیلم­سازای ژانر وحشت تا حالا هم­چین صحنه­ی محشری رو تصویر کرده­ن؟

متاسفانه ما داشتیم میومدیم بیرون و ادامه­ی داستان از کف­مون رفت.

 

پیوست: پست قبلی روز شروع آتش بس بین اسرائیل و حزب­الله فرستاده­شد.منظورم از این که تا پنج صبح به وقت گرینویچ وقت دارین اون کارا رو بکنین در مورد همین جریان بود.

 

دروغ هایی که خودم به خوذم آموختم.

نتایج عملی­ی حاصل از دروغ­گویی در طول بیست و شش سال گذشته:

سه سالگی:

سوال: الف.میم جیشتو کردی؟

جواب: آره.

نتیجه­ی عملی: باران در نیمه شب.

 

پنج سالگی:

سوال: الف.میم مسواکتو زدی؟

جواب: آره.

نتیجه­ی عملی: رنگ دندونام الان بنفش­ئه.

 

نه سالگی:

سوال: الف.میم کلمه ترکیباتو نوشتی؟

جواب: آره.

نتیجه­ی عملی: معلم کلاس سوم به جرم ننوشتن کلمه ترکیب­ها، کتاب ریاضی­ی منو بازداشت کرد[اونم اسگل بوده ها کلمه ترکیب که مال فارسی ئه] و من که خیال می­کردم بازداشت کتاب ریاضیم یعنی پایان دنیا کم مونده­بود خودکشی کنم.

 

چهارده سالگی:

سوال: الف.میم چی­کار می­کنی اون­جا؟

جواب: هیچی.

نتیجه­ی عملی: به پست قبلی مراجعه شود.

 

شانزده سالگی:

سوال: الف.میم بوی سیگار می­دیا؟

جواب: راننده تاکسی می­کشید.

نتیجه­ی عملی: ریه­ها در حال خوانش غزل خداحافظی هستند.

 

هفده سالگی:

سوال: الف.میم می­خونی؟

جواب: آره.

نتیجه­ی عملی: افتادیم یه واحد پرت و پورت دانشگاه آزاد اسلامی.

 

بیست و دو سالگی:

سوال: الف.میم برای امتحانا می­خونی؟

جواب: آره.

نتیجه­ی عملی: کم مونده­بود ده دوازده ترمه بشم.

 

بیست و چهار سالگی:

سوال: الف.میم اون کاره چی شد؟

جواب: محیطش مناسب نبود یه مشت معتاد پعتاد بودن ترسیدم آلوده شم.

نتیجه­ی عملی: علافی.

 

بیست و شش سالگی:

سوال: الف.میم قرصاتو خوردی؟

جواب: آره.

نتیجه­ی عملی: الان در وبلاگ کوچه­ی بی دار و درخت در خدمت شما هستم.

فرضیه: دو راه بیش­تر نداری. یا اون عضو پرکار بدنتو هم بیاری.یا دروغای جدید ببافی.

نظریه: خداییش دومی بهتر نیست؟

                                                    * * *

توجه:تنها تا ساعت پنج صبح فردا به وقت گرینویچ فرصت دارید با خوار و مادر همدیگر وصلت کنید.

تذکر: این فرصت تمدید نخواهد شد.بشتابید.

 

عجایب المخلوقات.

وقتی می­رم پیش روان­کاو انگاری استمنا می­کنم.چون بعدش همون­قدر اعصابم خورد می­شه.ولی باز جلسه­ی بعدی رو می­رم.راست می­گن انسان موجود عجیبی ئه ها.

* * *

پیوست: انسان؟                                                                                                             

پایگاه مقاومت.

از دو حالت بیرون نیست:

یا آن­ها ایرانی­هایی هستند که عربی حرف می­زنند.

یا ما لبنانی­هایی هستیم که فارسی حرف می­زنیم.

انتخابش دیگر با خودتان.

بفروش بره بابا.

فردا را می­فروشم.

به درد کسی نمی­خورد؟ های آقا شاید به کار شما خورد.شاید برای شما آمد داشت خانم محترم.

او که پشت بلندگوی دستی­اش خرید لوازم جورواجور فریاد می­زند هم می­گوید :«به دردمون نمی­خوره.» به هزار زحمت فردایم را بار وانتش می­کنم و با کلی خواهش دو تا پانصدی ازش می­گیرم.

از شرش راحت شدم.

حالا می­توانم یک پاکت سیگار بگیرم و تا فردایی که دیگر مال من نیست دودش کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفتی و رفتن تو، آتش نهاد بردل.

 

                                                     از کاروان چه ماند، جز آتشی به منزل.