ریه های این شهر را برای آیندگان هم می خواهیم.
کوچه دارد کاملن بی دار و درخت می شود.
در اعتراض به قلع و قمع وحشیانه ی درختان جنگل لویزان
پیوست:نوشته ای از محمد درویش در همین باره.
کوچه دارد کاملن بی دار و درخت می شود.
در اعتراض به قلع و قمع وحشیانه ی درختان جنگل لویزان
پیوست:نوشته ای از محمد درویش در همین باره.
حسین نوری،جانبازی قطع نخاعی و شیمیایی است که سالهای بعد از جنگ را به نقاشی کردن با دهان گذرانده.
او در اعتراض به کاریکاتورهای معروف آن مجلهی دانمارکی،جلوی سفارت دانمارک،پرترهی بزرگی از حضرت مریم نقاشی کرده تا تفاوت برخورد ایرانیها و اروپاییها را با خط قرمزهای همدیگر،نشان دهد.
البته قطعن حملهی چند شب پیش وحشیها به سفارت دانمارک بیشتر مورد توجه رسانهها قرار میگیرد تا اعتراض خاموش اما پرمعنای حسین نوری.
توی سایت صبحانه پای لینکی که به این خبر دادهشده بود نوشتهبودند:ای کاش کسانی که به سفارت دانمارک حمله کردند از این حرکت درس میگرفتند.ای کاش،آنها هم مثل او آدم بودند.

دوست داشتم همین حالا،آخرِ آخرِ شب،که هیچ کس کاری نمیکند جز آمادهشدن برای خواب،توی یک سالن بزرگ پر از تماشاچی،یک نقش جدی و عامیانه بازی میکردم.مثلن یکی از نقشهای«بازرس وارد میشود»را.آره.نمایش پلیسی باشد خیلی محشر است.معمایی طولانی و پیچ در پیچ.و حتمن یکی دوتا پرسوناژِ پیشخدمت هم داشتهباشد که با کلاه و پیش بند سفید،مهمانها و متهمهای تازه را معرفی کنند.و برای ما (ما کارکترهای اصلی) قهوههایی بیاورند که تماشاگرهایی که عقلشان خوب کار میکند و یک دفترچه توی جیب دارند پر از کارهایی که باید در چند دقیقهی آینده انجام دهند،حدس بزنند که قاتل توی این قهوه سم ریخته.و قهوه را که بخوریم و نمیریم حدسشان غلط از آب دربیاید و به شعور پایین نویسنده فحش بدهند.
چه لذتی دارد.روی صحنهای که با آکسسوار یک هال یا لابیی هتل چیده شده،با رنگهای سبز لجن و قهوهای و زرشکی.آقای ریش پروفسوری که پیپ میکشد.و من.در نقش یک جوان.قاتل باشم یا مقتول؟هیچکدام.قاتل که تا آخر کار دیده نمیشود،مقتول هم که از اول فاتحهاش خواندهشده.یک چیزی باشم بین این دوتا.مثلن یک قاتل دوشخصیتی که شخصیت روییام کارآگاه باشد و تمام نمایش را دیالوگ بگوید.و شخصیت اصلیام همان قاتله باشد که آخر نمایش میآید جلوی سن و در حالی که به گوشه های سالن و به درهای ورودیاش نگاه میکند،مونولوگی در باب این که قاتل خودش قربانیی شرایط جامعه است بگوید و خودش را با یک هفتتیر بکشد.
نمایش ساعت 9 شب شروع می شود و حدود ساعت دوازده تمام.من نمیخواهم برگردم خانه.نمیخواهم بروم توی رختکن و لباسهایم را عوض کنم و بروم خانه.همه میروند و من میمانم.از خانه فرار کردهام.از آنجایی که صحنهی بازیی نقش خودم است.چه قدر از این نقش متنفرم.چه کسی این نقش را به من داد؟چه کسی برایش قصه و دیالوگ نوشت؟چه کسی؟چه کسی؟
روی بام بلند سالن تاتر دراز میکشم و ستارهها را نگاه میکنم.باد خنک.صدای غرغر ماشینهایی که فقط شبها اجازهی رفت و آمد دارند.وصدای پلک زدن ستارهها.
خیلی دلم میخواهد باستارهها توی آسمان غلت بزنم و آواز بخوانم.خیلی...
* * *
پیوست:این را بیست و ششم خرداد هشتاد و دو نوشته بودم و امشب بعد از مدتها پیدایش کردم.

این آقا یه جور دیگه به عاشورا نگاه کرده
از دیشب تا حالا هرچی تلاش می کنم برای آقای ماورای هیچ کامنت بذارم که متنشو خونده م و لینک داد ه م نمی شه.این کامنت دونی ی بلاگفا هم لابد به قول پروانه ی پشت هیچستان،رفته تعطیلات.
به هرحال متن کامنتی که برای ماورای هیچ می خواستم بذارم این بود:
«الان ئه که تبدیل به کانگورو بشی.چرا از اون ماجرا عبرت نگرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با این وجود من هم از عکس سومی ئه که خیلی قشنگ بود و منو یاد تارانتینو می نداخت استفاده کردم هم لینکتو گذاشتم که بقیه هم تبدیل شدنتو به کانگورو مشاهده کنن.(لابد منم که به ت لینک دادم تبدیل به بچه کانگورو می شم یا کوالا)تو هیات عاشقان قمه زنی می بینمت.»
گفتم که مشمول قانون کپی رایت نشم سر پل صراط.
می ره برای یه عالمه وبلاگ این متنو توی کامنت ها کپی پیست می کنه.یه زمان وبلاگایی که در مورد بازاریابی ی شبکه ای بودن متخصص این کار بودن.دائم صفحه ی اول بلاگفا رو ریفرش می کردن و برای وبلاگ های تازه به روز شده متن های عجیب و غریب می ذاشتن.البته شیوه ی جذب مخاطب تو وبلاگستون همین کامنت گذاشتن و لینک رد و بدل کردن ئه(حالا هر قدر هم به نظرتون بی کلاس بیاد).اما فکر نمی کنی این جور بازاریابی کردن برای مخاطبی که قرارئه نوشته هاتو بخونه(نه جنستو بخره)یه جورایی ناجور باشه دوست عزیز؟
پیوست خیلی خیلی مهم:بابا این یارو از رو نمی ره.نمی خواستم اسمشو بگم ولی با کامنتی که این دفعه برام گذاشت دیگه طاقتم تاق شد.شاید یه جور رو کم کنی باشه.لینک چند تا از وبلاگایی رو که این یارو براشون کامنت می ذاره می دم.حالا باز بگین نباس آبروی یه نفرو برد.(الف.میم/شنبه15بهمن هشتاد و چهار/یک و پنج دقیقه ی بامداد)
این دفعه متن کامنتش این ئه:
سلام
خوبـــــــــی عزیز؟؟
من بازم اومدم
مر 30 که به وبلاگم سر زدی
همشو خوندم
بازم میگم مطالبات خیلی باحاله
راستی من اپیدما
خوشحال میشم نظرت رو در مورد مطلب جدیدم بدوونم
منتظرتماا
قربــــــــونت
یــــــــــــــــآ حق
دهم بهمن ماه هر سال،به روایت قدیمی ها کمر زمستان شکسته می شود.چهل روز بعد از شروع فصل زمستان از هزاران سال قبل،روز جشن سده ی ایرانی ها بوده است.
نام جشن سده را اولین بار از مادرم شنیدم.مادرم کرمانی ست و می گوید آن موقع ها که بچه بوده و ساکن کرمان،تمام شهر روز دهم بهمن توی یکی از بیابان های اطراف جمع می شدند و با روشن کردن آتشی بزرگ به قول خودشان سده سوزی به راه می انداختند.البته متولی ی این جشن زردشتی های ساکن کرمان بوده اند ولی همه ی مردم اجازه ی حضور در آن را داشتند و کسی کاری به کارشان نداشت.
بعد از انقلاب تا چندین سال جشن سده فقط در تهران و یزد برگزار می شد و در کرمان خبری ازش نبود.حالا گویا یکی دو سالی ست که سده سوزی در کرمان هم دوباره راه افتاده و برگزار می شود.
چند سالی بود هم به اشتیاق خودم و هم به خاطر زنده کردن خاطرات دوران کودکی ی مادرم از اوائل بهمن می افتادیم دنبال این که جشن سده کجای تهران برگزارمی شود.یک بار در باغ فیروز تهران پارس یک بار در کوشک نمی دانم چی چی ی جاده قدیم کرج...
و البته دو سه سالی ست که به خاطر گرفتاری ها و مشغله ها جشن سده را از دست می دهیم.هرچند به سنت قدیم از همان اوائل بهمن دنبال آدرسش هستیم.اما خب نمی رویم دیگر.به خصوص پارسال که توی همان کوشک جاده قدیم برگزار شد،دوری ی راه و نداشتن ماشین هم بهانه های خوبی دست مان داد که این جشن میهنی را از دست بدهیم.امسال هم که هم مادرم مریض است و هم من ساعت شش امروز عصر وقت دکتر دارم.
می خواهم بگویم با خواندن نوشته ای در وبلاگ صورتک دلم به درد آمد.یاد خودمان افتادم که هر سال مجبور بودیم یک اسم و فامیل زردشتی برای خودمان دست و پا کنیم تا ازدم در دیپورت مان نکنند به جرم زردشتی نبودن.در حالی که تاریخ نشان می دهد «سده» یک جشن کاملن میهنی ست و ربط چندانی به آیین زردشت ندارد.ولی خب وقتی رییس مجلس مان که رییس فرهنگستان زبان و ادب پارسی هم هست و قرار است از میراث فرهنگی ی معنوی ی این کشور محافظت کند،حرفی را بزند که حالا در وبلاگ صورتک خواهید خواند،انتظاری از بقیه نمی شود داشت.
به هر حال روز سده تان مبارک.شما که به مناسبت والنتاین و شب یلدا و عید غدیر برای هم اس ام اس تبریک می فرستید.این یکی هم روش.نباید بگذاریم جشن سده از خاطره ی مردم ایران پاک شود.
* * *
حالا که حرف از میهن و این چیزها شد بگذارید لینک دان لود اولین سرود ملی ی ایران راهم بگذارم.این لینک را در وبلاگ پینک فلویدیش پیدا کردم.گویا سرود مربوط به زمان مظفرالدین شاه بوده.و اهنگ سازش یک فرانسوی.این هم متنش:
نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
جلوه کن در آسمان
هم چو مهر جاودان.
وطن ای هستی ی من
شور و سرمستی ی من
جلوه کن در آسمان
هم چو مهر جاودان.
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه ی جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا در این چمنم
همه ی جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان.
* * *
همه ی حکومتهایی که در ایران روی کار آمده اند(چه پهلوی و چه جمهوری ی اسلامی)نامی از حکومت شان را در سرود ملی گنجانده اند.اما جالب است که قاجاریه با آن وضعش این کار را نکرده.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پیوست:از همه ی شماهایی که بین این هم چیز به بیماری ی مادرم توجه کردید و برایش آرزوی سلامتی کردید خیلی خیلی سپاس گذارم.احتمالن خودتان هم باور نمی کنید وقتی کامنت ها را باز کردم و این همه آرزوی سلامتی را دیدم چه قدر انرژی گرفتم.امیدوارم خودتان و خانواده های تان همیشه سالم و رو به راه باشید و هر روزتان جشن باشد.(الف.میم/یازده بهمن هشتاد و چهار/ده دقیقه ی بامداد)
احساس می کنم پیر شده م.بیست و پنج سالم بیش تر نیست ولی انگار یه هفتاد هشتاد سالی هست که دارم زندگی می کنم.این سرفه های یادگاری از سرماخوردگی ی هفته ی پیش هم،همه ش یادم می ندازه که ممکن ئه مرگ چه قدر نزدیک باشه.
می دونین.اولش قشنگ بود.چون با خود شیفتگی شروع شد.«اوه.من چه قدر از بقیه ی هم سن و سالام بیش تر می فهمم.اوه من چه قدر بزرگم»این مال سالای اول دانشگاه بود.کم کم که سر غرور خورد به سنگ زندگی بادم خوابید.ولی حالا شاید همون جوری تو مخم مونده که پیرم.یه وقتایی خیلی با انرژی و شادم ها.ولی یهو می بینی انگار که سیممو از برق کشیده باشن به قول فرنگیاenergiless می شم.بعد احساس می کنم چه قدر از عمرم تلف شده و هیچ کدوم از رویاهایی که تا حالا داشتم برآورده نشده.
بذارین یه اعترافی بکنم.از شونزده سالگی هر سال پایه ی صف های جشن واره ی فیلم فجر هستم.و از همون موقع هر سال با خودم می گم که تو جشن واره ی سال بعد منم یه کار دارم.پارسال با یکی از دوستام نشستیم نه ماه رو یه فیلم نامه کار کردیم و دیگه مطمئن مطمئن بودیم که امسال تو جشن واره ایم.ولی ...
می دونین از چی می ترسم؟از این که یهو تو چهل سالگی عین حمید هامون آستین روان پزشکمو خفت کنم و بگم«من همه ش فکر می کردم یه گهی می شم.ولی هیچ پخی نشده م.چهل و خورده ای از سنم گذشته ولی هنوز آویزونم دکتر.آویزون»
وقتی تو سینمای مطبوعات چشمم به پیر پاتال هایی می افته که یه روز مثل من آرزو داشتن فیلم ساز بشن،و حالا فقط به این جا رسیده ن که تو این مجله و اون روزنامه گند بزنن به یه نفر و فیلمش،یا ازش بت بسازن...از آینده ی خودم می ترسم.
احساس می کنم پیر شده م.یه پیری ی گه.وقتی اولین تار موی سفید رو توی سرم کشف کردم یاد فرهاد افتادم«سپید جامه بودم با موی سیاه.اکنون سیاه جامه ام با موی سپید» و باز دچار یه جور خودشیفتگی ی دیگه با موضوع نابغه ای که هرگز کشف نشد،شدم.یه خودشیفتگی ی تراژیک.خب همه مون پر از تناقضیم دیگه.اصلن انگار یه جوری شده که تناقض مثل چه می دونم،اکسیژن شده.بدون تناقض نمی شه زندگی کرد انگار..
بعضیاتون می دونین و بعضیاتونم نه،اسم کوچیک من «امید»ئه.و شاید رو همین حساب و رو حساب همون تناقضه س که هم چنان امیدوارم.هم چنان دارو زور خودمو می زنم و سعی می کنم گشادی ی بعضی نقاط بدنمو درز بگیرم تا با تمام انرژی دنبال رویام برم.ولی خب خیلی وقتا امیدواری ترس ناک ئه.وقتی که یادت می افته قبلن هم امیدوار بودی و با مخ رفتی تو دیوار.این جور موقعا ترجیح می دی بی تفاوت باشی تا بازم از شکست خوردن احتمالیت منهدم نشی.ولی باز یه جمله می شنوی که به ت امیدواری می ده.می شنوی که گرون ترین فیلم نامه نویس الان سینمای ایران ده سال پیش پونصد تا تک تومنی هم نو جیبش نداشته و حسابی آس و پاس بوده.و بعد دوباره امیدوار می شی.ولی باز می ترسی که. . .
ولی به طور کلی به آینده ی خودم اساسی خوش بینم.(این جا جای کلی علامت تعجب یا این شکلک حییرت انگیز یاهو بود).نه جدی می گم.با وجود همه ی این آه و ناله ها به آینده ی خودم خوش بین و امیدوارم.حمید هامون از علی عابدینی می پرسه: «هنوزم به برگشتن زن و بچه ت خوش بینی؟» علی عابدینی یه تخم مرغ می شکنه می ندازه تو تابه ای که روغن توش داره می جوشه،پوست تخم مرغو می گیره جلوی چشش می گه:«خوش بین...امیدوار...بدبخت...ناامید...چه فرقی می کنه.کار ما از این حرفا گذشته کاکو.»
______________________
پ.ن1:گمونم باید اسم این پستو می ذاشتم: تناقضاتی در باب اسم کوچکم.
پ.ن2:وبلاگ ها پر ئه از این جور آه و ناله ها.وگمون نکنم کسی زیاد به شون توجه کنه.عوضش خود آدم خالی می شه.خوبی ی وبلاگ به همین ئه دیگه.
پ.ن3:شاید سال دیگه و حتمن دو سال دیگه یه کار تو جشن واره داشته باشم.کارت دعوت برای همه تون محفوظ ئه.