<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچه‌ی بی‌ دارودرخت</title>
<link>https://16.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 07 Aug 2009 20:06:12 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>ای بابا.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/554</link>
<description>http://alephmim.blogspot.com (با سپاس از تایدی هری به جرمِ معاونت در اسباب کشی)</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 20:06:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/554</guid>
</item>
<item>
<title>آزادی.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/553</link>
<description>«روی این لیست‌ها چشمم هزار بار بالاپایین رفته. عینِ روزنامه‌ی کنکور که می‌خواستم باور کنم چشمم جاانداخته اسمِ خودم را. سربالاییِ اوین و پیاده‌روی خیابانِ معلم را به این دلِ خوش می‌روم که هردومان زیرِ یک آفتاب سرخ داریم می‌شویم. خیال می‌بافم روزی که آمدی بیرون به شوخی بگویم رژیم گرفتیا. می‌خندی و می‌گویی: تو هم خوب برنزه کردی. این‌شب ها تلویزیون سریالی نشان می‌دهد که محمد اصفهانی توی تیتراژش می‌خواند: گریه نکن دلِ بی‌تاب از بی‌خبری.</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 19:12:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/553</guid>
</item>
<item>
<title>تراژدی‌ها.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/552</link>
<description>زندگیِ‌شان مثل داستان است از بس دوروبرِ داستان‌های دنیا گشته‌اند و آن‌هایی را که خوش‌ترشان آمده نوشته‌اند. مستند گفت‌وگوی نیم ساعته نبود. رمانِ بی‌انتها صفحه بود این مصاحبه‌ی بهنود با گلستان.</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 11:47:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/552</guid>
</item>
<item>
<title>رسانه.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/551</link>
<description>«بلوتوثتو روشن کن فیلمِ صحنه‌ای رو که اتو رو زدم به برق برات بفرستم. فردا از شرکت‌تون بذارش توی یوتیوپ»</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 21:45:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/551</guid>
</item>
<item>
<title>مخالف.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/550</link>
<description>«کاش می‌نداختن چهارشنبه. سه‌شنبه جومونگ داره ها»</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2009 11:12:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/550</guid>
</item>
<item>
<title>فردائیان.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/549</link>
<description>-فرشید..پیسس...فرشید -ها -چهار چی می‌شه؟ -چی؟ (رضا با ته خودکار چهاربار روی میز می‌کوبد) -بسشسش تیر هشتاهشت -چی؟ -بیست و شیشِ تیرِ هشتاد و هشت بابا مراقب‌شان تشر می‌زند: سرها روی ورقه. بالای سرِ رضا می‌آید که پای سوالی می‌نویسد «26 تیرماه هشتاد و هشت». نگاه به بارُمِ نمره می‌کند «فقط نیم نمره؟»</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2009 14:46:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/549</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای هیجان‌انگیز.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/548</link>
<description>- پیامو یادت ئه؟ - خب؟ -اون‌بار که اومده‌بودی پاساژ یه لپ‌تاپ آورده بود بفروشه تو گفتی رنگش بادمجونی ئه خیلی بامزه س - خب - دیشب تو باشگاه دیدمش می‌گفت یکی از فامیلاشون تازگی فوت کرده، اینو تو همون قطعه‌ی ندا خاک کرده‌ن. می‌گفت مامورا دور تا دور قطعه رو محاصره کرده‌ن نمی‌ذارن کسی بره طرفِ قبرِ ندا هرکس بخواد بره می‌گیرن می‌برنش. . . - اس.ام.اسا وصل نشده؟ - تا عصری که وصل نشده بود. پیام می‌گفت ما رفتیم به ماموره گفتیم با خانواده‌مون اومدیم سرِ خاکِ یکی دیگه</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 17:25:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/548</guid>
</item>
<item>
<title>Tahrim</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/547</link>
<description>Milade molaye motaghyan hazarte aly (alayhesalam) va rooze pedar bar shoma mobarak bad - Sms nazan sohrab. tahrim kon. - - Bebakhshid chashm - Khahesh mikonam. Daee khoobe? - Alhamdolla behtar e</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 12:29:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/547</guid>
</item>
<item>
<title>ده.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/546</link>
<description>«گفتی ساعتِ ده برمی‌گردی که. گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که. پوسید بس‌که این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوب‌رختی. نکند ساعتِ دهِ یکی از اینِ شب‌ها آمده‌ای درزدنت گم شده میان الله‌اکبرِ مردم.»</description>
<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 22:34:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/546</guid>
</item>
<item>
<title>بگو نه.</title>
<link>https://16.blogfa.com/post/545</link>
<description>باید ببینی‌شان که بی‌پروا جلودارِ صفِ فریادند. ببینی‌شان سه چهارتایی دستِ هم را گرفته وسطِ خیابان، چشم توی چشمِ زره‌پوش‌ها دوخته‌اند و به توی پناه گرفته در گوشه‌ی دیواری سرکوفت می‌زنند که بیا جلو. باید ببینی خشم را پیروز بر ترس در این چشم‌ها. باید توی میدان باشی و ببینی این‌ها را که عمری به زور سیاه پوشیدند و این روزها به امید. ببینی شاید بفهمی چی گذشته توی این سی سال بر زن‌های مملکتِ ایران.</description>
<pubDate>Thu, 25 Jun 2009 19:20:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>16</dc:creator>
<guid>16.blogfa.com/post/545</guid>
</item>
</channel>
</rss>
