شیر:
گنجی برون در بود و مفتون صد فریب.آویخته به خرقه ای که پاک می نمود و مطهر.خرقه ای که نقش های ناخوانا و گنگ رویش به خیال گنجی ورد آزادی و برابری بود.مریدی بود مطیع امر عالمانه ی مراد.و مراد در این خیال، خوش که شاگردی چنین رام هیچ گاه چشم حقیقت بر اسرار درون پرده نخواهد گشود.
درهای راز گشوده شد به روی گنجی.مراد ،گنجی را درون پرده ی ریا راه داد.اما مرید تنها یک مراد نداشت.شاگرد چشم و گوش بسته، مرادی بزرگ تر داشت از هرزاهد نیک سیمای بد سرشت .وجدانش، آن مرشد بزرگ.چشم گنجی به پلشتی ی اسرار تاریک خانه گشوده شد.به آن چه پیش چشمان مشتاق و دل های ساده ی مردم می گفتند و در تاریکی ی آن خانه برخلافش چرخ تدبیرمی گرداندند.توفانی شد در دل شاگرد جوان .برنتابید آن چه را می دید.مرد پیروز میدان جنگ ،قامتش داشت خم می شد از بار ریایی که خود نیز شریک تکثیرش بود.مردمانی را می دید که بی خبر از آن چه خیمه شب بازان در سر دارند برای نمایش کف می زنند.و دل اش به درد می آمد.راز تاریکی اگر می ماند در دلش آن جا را هم تاریک می کرد.
روزی کسی آمد.کسی که قرار بود نسیمی باشد و بروبد غبار دروغ را از چهره ی حقیقت.گنجی امیدوار شد. قلم برداشت.و نوشت .از اسرار تاریک خانه نوشت.از عالی جنابان هزار رنگ.از چهره های پشت نقاب زهد.از جفا نوشت که نام عدالت را برش نهاده اند.و از آزادی خواهی نوشت. آن چه آرمانش بود از همان روز اول.
مراد را زهره بریده بود از میدان گرفتن های هر روز مرید.از نگاه هایی که کم کم به سوی آوای تازه ای که از دست نوشته های گنجی می آمد جلب می شد.همه چیز داشتند و گنجی تنها یک قلم داشت.چون بوزینگان به ولوله افتادند آنان که خود را بر لبه ی پرت گاه می دیدند.به زنجیرش کشیدند و در محبس اش انداختند.نفسی از روی راحتی کشیدند و با خود گفتندنفس شاگرد شورشی را بریده اند.غافل از این که گنجی حتی اگر بمیرد هم نفس می کشد.در وجدان بیدارشده ی مردمان این روزگار.مردمانی که روزی کسی فریادی در سکوت برآورده بود.فریادی نه برای این که خودش را بنمایاند.فریادی برای بیدارکردن خفتگان. گنجی شیفته ی خدمت است نه تشنه ی قدرت.کدام تشنه ی قدرتی از جانش برای رسیدن به آن هزینه می کند؟
* * *
خط:
قضیه خیلی ساده تر از این حرف هاس.یک روز کسی تو قدرت بوده و روز بعد یکی دیگه.امااون اولی این جابه جایی رو تحمل نکرده و خواسته دوباره به قدرت برگرده.قدرتی که چون از اول مشروع نبوده قواعد معمول بازی های سیاسی در قدرت های مشروع رو نداشته و با قواعد خاص خودش جلو می رفته.
مگه گنجی یه زمان جزئی از این نظام نبود؟پس چرا اون موقع حرف ازجمهوری خواهی نمی زد و مطیع و مدافع رژیم بود؟چرا بعد از این که از سیستم پرتش کردن بیرون یادش افتاد مردمی که یک زمان خودش دشمن شون بود خواسته هایی هم دارن؟مثل منتظری،کروبی،هاشمی و خیلی های دیگه که یکی یکی انداختنشون بیرون.و حالا تازه یاد مردم افتادن.تمام این بازی هایی که گنجی و امثال گنجی در می آرن فقط واسه ی این ئه که یه جوری بالاخره برگردن سر قدرت.خودشونو به در و دیوار می کوبن و شعار آزادی و دموکراسی می دن تا شاید بتونن با حمایت و فشار مردمی که عاشق یه ذزه آزادین دوباره برن جلو و قدرتی به دست بیارن.مردم هم خوش خیالن اگه فکر می کنن اینا که بیان سر کار همه چی درست می شه.خود همینا بودن که اول انقلاب آزادی ی ما رو گرفتن.حالا ادعای تحول می کنن؟ همه ی اینا سر و ته یه کرباسن.به فرض که رفتیم در حمایت از گنجی تظاهرات هم کردیم اگه اومدن گرفتن مون بردن اطلاعات سپاه و موازی و هزار جور کوفت و زهر مار دیگه ،کسی میاد بپرسه خرت به چند؟مگه واسه این همه آدم که تو تظاهرات های قبلی دستگیر شدن کسی کاری کرد؟اصلا واسه چی باید خودمونو سپر بلای کسی کنیم که هرچی بلا سرمون اومه به خاطر کارای اول انقلاب اون و هم فکراش ئه؟برای این که دوباره برگرده به قدرت و از اول بشینه سر میز معامله با رژیم؟این دار و دسته تشنه ی قدرت ان. نه شیفته ی خدمت.یه کسی هم که تشنه ی قدرت ئه عین حیوونی می مونه که هیچ چی حالیش نیست.حتی این وسط ممکن ئه جون خودشم به باد بده.
* * *
توی تاکسی از روی یکی از پل هایی که مشرف به بیمارستان میلاد است رد می شدیم.نگاه ام نا خود آگاه افتاد به طبقه های بالایی اش و سعی کردم در آن سرعتی که ماشین داشت بشمرم شان تا طبقه ی دوازده را پیدا کنم.نشد.نگاهم را برگرداندم توی تاکسی و دیدم چهار مسافر دیگر تاکسی هم دارند بیمارستان میلاد را برانداز می کنند.حتما توی کله شان کلی فکر مشغول رفت وآمد بوده در باره ی این بیمارستان و طبقه ی دوازدهم اش.دل ام می خواست یکی ز این دست گاه هایی که ماهایا پطروسیان توی فیلم دیگه چه خبر داشت،دم دست ام بود و باهاش می فهمیدم برای هر کدام از این مسافر ها روی شیر سکه ی گنجی افتاده یا روی خط اش.
برای خودم که. . .
راست اش نمی دانم.گیج ام.آخرش هم سر از بازی های این سیاست در نیاوردم که نیاوردم.
* * *






