«گفتی ساعتِ ده برمیگردی که. گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که. پوسید بسکه این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوبرختی. نکند ساعتِ دهِ یکی از اینِ شبها آمدهای درزدنت گم شده میان اللهاکبرِ مردم.»
+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط الف.میم
|





