تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

 

 

عکس هارا از روزنامه بريده ام

وچسبانده ام روی ديوار اتاق.

با آدم های توی عکس ها حرف مي زنم...

اين شاعرانه نيست؟

از زن چادرپوشي که شش ماه است،پشت به من ميوه سوا مي کند

درباره ی سختی یِ انتخاب می پرسم.

به پوست درختي استوايی دست مي کشم.دست ام چسب ناک مي شود.

پای اش آب مي دهم

ديوار اتاق ام نم برمي دارد...شاعرانه نيست؟

به چخوف سيگار تعارف مي کنم.

اين هم؟

عاشق زن بازی گری می شوم

وهرشب

دور از چشم همه

با او نجوا مي  کنم.

 . . . نيست؟اين هم شاعرانه نيست؟

هوس شعرگفتن به سرم مي زند

وجز ديوار عکس آلودِ اتاق ام باهيچ چيزرابطه ی شاعرانه ای ندارم.

مجبورم

بايد از آن شعر بگويم.

. . . اين چي؟شاعرانه نيست؟

يک شعر کمدی حتا؟

يک کمدی یِ ابزورد درباره ی اجبار

. . . ومن.

نه؟. . . نيست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |