سالن 3 سینما عصرجدید تهران،بعد از نوسازی مجهز به یه درب خروج هیدرولیک شده که از اتاق آپارات میشه بازش کرد.ولی سیستم هیدرولیک درب مذکور از کار افتاده و همیشه یه آقای جوون هیکل مدار(که چشمای ورقلمبیدهای هم داره)مسوول این ئه که ردیف آخر سالن بشینه و در طول فیلم مراقب باشه دختر پسرا کارای ناجور نکنن.مسوولیت دومش هم این ئه که وقتی فیلم تموم شد،بره در رو برای جماعت در حال خروج،باز نگه داره.همون در هیدرولیک رو.
* * *
آقای چاپخونه چی که یک هفتهس سی.دی رو گرفته و قول داده تا صبح امروز کار رو تحویل میده، ساعت دو بعد از ظهر اعلام میکنه که بروشورهای همایش فردا رو تا ساعت 7 میرسونه دستمون.ساعت هفت و نیم بعد از کلی معطلی پشت آزاد نبودن خط چاپخونه،وعدهمون میده که ساعت هشت بروشورها دم در شرکت ئه.ساعت نه و نیم در حالی که دولپی مشغول لمبوندن شام ئه و فلانش هم نیست که ما باید بروشورها رو با بقیهی چیزا بسته بندی کنیم و به همایش فردا برسونیم،ما رو پاس میده به ساعت یازده شب.
[ساعت یازده شب/اقای چاپخونهچی]:شرمنده.فردا هفت صبح میفرستم براتون.
* * *
آقای ظاهرن محترمی از عوامل کت و کلفت سینما توی جلسهای که باهاش داریم،از این که قرارئه تو همون همایش کذایی ازش تقدیر شه کلی استقبال میکنه و میگه من حتمن میآم.وقتی روز همایش بهش زنگ میزنی که آقا کجایی،به شمارههای لو رفته اصلن جواب نمیده و وقتی هم از یه شمارهی نا شناس باهاش تماس میگیری خودشو میزنه به آنتن ندادن و بعدشم گوشیشو خاموش میکنه.کاشف به عمل میآد که
آقا همون ساعت تو خانهی سینما جلسه دارن.ما میمونیم و ده دقیقه وقتی که برای تقدیر و صحبتهای حضرت والا کنار گذاشته بودیم و حالا خالی ئه.یکی از بچههای شاعر به دادمون میرسه و اون ده دقیقه رو با خوندن شعرش پر میکنه.
* * *
زندگی،یا بهترئه بگم برنامه ریزی و انجام یه کار درست،به شیوهی ایرانی این توهم رو به وجود میآره که نکنه پروردگار بزرگ،نگارش سرنوشت ایرانیها رو سپرده دست وودی آلن.
* * *






