از دست این همه پول خسته شدهم. دیگه ثروت و داراییهام منو ارضاء نمیکنه. الان غیر از هزار و سیصد میلیارد دلاری که به عنوان سود سرمایهگذاریهام تو حسابام دارم، و اون هفتصد میلیارد دلاری که به عنوان ذخیرهی روز مبادا نگه داشتم، پونصد و بیست میلیارد دلار تو دستم ئه که واقعن نمی دونم باهاشون چی کار باید بکنم. که چی این همه پول؟ یه آوای عاشقانه یا یه لبخند از روی مخبت و صداقت، به تمام داراییهای دنیا میارزه. دیروز پشت چراغ قرمز پسرک فالفروشی رو دیدم که با اون قد کوتاه و اندام نحیفش، لای ماشینها میگشت و از مردم میخواست ازش فال بخرن. کسی چیزی ازش نمیخرید. اینجا بود که احساس کردم میتونم توی زندگییِ این پسر نقشی بازی کنم. از راننده خواستم صداش کنه. شیشه رو کشیدم پایین و تمام فالهاش رو ازش گرفتم. برق شادیای که توی چشمش بود به اندازهی تمام ثروت دنیا برام ارزش داشت. حاضر بودم همهی زندگیمو بدم اما یک لحظه بتونم مث اون شاد باشم. البته همون موقع چراغ سبز شد و ما مجبور شدیم حرکت کنیم. پسرک رو میدیدم که چند صد متر دنبال ماشین ما میدوید. تلاشی مقدس و ستودنی. واقعن بهش غبطه خوردم. دلم میخواد از همین امروز پولامو بریزم دور و توی یه کلبه تو شمال، زندگی کنم. یه هیزم شکن مهربان و شاد.
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم
|





