تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

از دست این همه پول خسته شده­م. دیگه ثروت و دارایی­هام منو ارضاء نمی­کنه. الان غیر از هزار و سی­صد میلیارد دلاری که به عنوان سود سرمایه­گذاری­هام تو حسابام دارم، و اون هفت­صد میلیارد دلاری که به عنوان ذخیره­ی روز مبادا نگه داشتم، پونصد و بیست میلیارد دلار تو دستم ئه که واقعن نمی دونم باهاشون چی کار باید بکنم. که چی این همه پول؟ یه آوای عاشقانه یا یه لب­خند از روی مخبت و صداقت، به تمام دارایی­های دنیا می­ارزه. دیروز پشت چراغ قرمز پسرک فال­فروشی رو دیدم که با اون قد کوتاه و اندام نحیف­ش، لای ماشین­ها می­گشت و از مردم می­خواست ازش فال بخرن. کسی چیزی ازش نمی­خرید. این­جا بود که احساس کردم می­تونم توی زندگی­یِ این پسر نقشی بازی کنم. از راننده خواستم صداش کنه. شیشه رو کشیدم پایین و تمام فال­هاش رو ازش گرفتم. برق شادی­ای که توی چشم­ش بود به اندازه­ی تمام ثروت دنیا برام ارزش داشت. حاضر بودم همه­ی زندگی­مو بدم اما یک لحظه بتونم مث اون شاد باشم. البته همون موقع چراغ سبز شد و ما مجبور شدیم حرکت کنیم. پسرک رو می­دیدم که چند صد متر دنبال ماشین ما می­دوید. تلاشی مقدس و ستودنی. واقعن به­ش غبطه خوردم. دل­م می­خواد از همین امروز پولامو بریزم دور و توی یه کلبه تو شمال، زندگی کنم. یه هیزم شکن مهربان و شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |