انگشت های باریک
دور فنجان قهوه.
لاک سفید
لبه ی قرمز فنجان.
--------------------------------------------
دو
رودخانه ی سیاه
جاری بر بالش سفید.
--------------------------------------------
وقتی برای یکی از دوستانم این دوتا را خواندم نالید و گفت خود ژاپنی ها هم بی خیال هایکو شده اند. تو هم دست از سرش بردار.خودم که خیلی خوشم آمده.شاید هم مصداق ((خود گویی و خود خندی....))باشم.عادتی بدی هم دارم که هر وقت چیز خوبی بگویم(مثلن دیالوگ قشنگی یا یک جمله ی به قول معروف حکیمانه) تا چند روز می افتد توی دهانم و هر کار می کنم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و آن چیز را هی تکرار نکنم.گفتم بیایم این دوتا را بگذارم این جا شاید از شرشان خلاص شوم و ویروسش از تنم بیرون برود.بهانه ای هم باشد برای این که بگویم این روزها فرصت نمی کنم سوژه ای را که گمان کنم چیز نسبتن خوبی ازش دربیاید بنویسم و بگذارم این جا.
اگر بد و توی ذوق زن بود به بزرگی ی خودتان ببخشید.






