تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

یک

انگشت های باریک

دور فنجان قهوه.

لاک سفید

لبه ی قرمز فنجان.

                               --------------------------------------------

دو

رودخانه ی سیاه

جاری بر بالش سفید.

                                 -------------------------------------------- 

وقتی برای یکی از دوستانم این دوتا را خواندم نالید و گفت خود ژاپنی ها هم بی خیال هایکو شده اند. تو هم دست از سرش بردار.خودم که خیلی خوشم آمده.شاید هم مصداق ((خود گویی و خود خندی....))باشم.عادتی بدی هم دارم که هر وقت چیز خوبی بگویم(مثلن دیالوگ قشنگی یا یک جمله ی به قول معروف حکیمانه) تا چند روز می افتد توی دهانم و هر کار می کنم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و آن چیز را هی تکرار نکنم.گفتم بیایم این دوتا را بگذارم این جا شاید از شرشان خلاص شوم و ویروسش از تنم بیرون برود.بهانه ای هم باشد برای این که بگویم این روزها فرصت نمی کنم سوژه ای را که گمان کنم چیز نسبتن خوبی ازش دربیاید بنویسم و بگذارم این جا.

اگر بد و توی ذوق زن بود به بزرگی ی خودتان ببخشید.

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |