تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

من هیچ­وقت یک دخترخاله نداشتم. یک پسرخاله دارم که هم­نام خودم است و الان فرسنگ­ها دورتر از من. و توی فامیل­مان هم اصلن دختر نبود...نه مادری نه پدری. خلاصه حسرت این ماند به دل­م که یک دخترخاله­ای چیزی داشتم و عاشق­ش شوم.یکیکه از بچگی با هم زن و شوهربازی کنیم و همین­طور که بزرگ­تر می­شویم، کم کم قضیه برای­مان جدی­تر شود...و یک روز برسد که دیگر بفهمیم کار از کار گذشته و عاشق هم شده­ایم.(مصائب شیرینِ داوودنزاد و نون و گلدون مخمل­باف یادتان هست که)

 یکی را می­شناسم که عاشق دخترخاله­اش است. خانواده­های­شان به­شدت با هم اختلاف دارند و از رابطه­ی این دوتا بی­خبرند (آخر فیلم فارسی). اما این دوست­م نیمه­شب­ها با دخترخاله­اش می­نشینند پای تلفن و ساعت­ها پچ­پچ می­کنند. خدا آخر و عاقبت­شان را به­خیر کند. یادگاری­ای که برای دوستان چراگاه نوشتم، یک­جورهایی بیان این حسرت بود. یکی توی کامنت­های آن یادگاری نوشته­بود که الف.میم ما را سرکار گذاشته. این را نوشتم که بگویم کسی را سرکار نگذاشته­ام. فقط یک رویای ناکام را نوشتم. همین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |