من هیچوقت یک دخترخاله نداشتم. یک پسرخاله دارم که همنام خودم است و الان فرسنگها دورتر از من. و توی فامیلمان هم اصلن دختر نبود...نه مادری نه پدری. خلاصه حسرت این ماند به دلم که یک دخترخالهای چیزی داشتم و عاشقش شوم.یکیکه از بچگی با هم زن و شوهربازی کنیم و همینطور که بزرگتر میشویم، کم کم قضیه برایمان جدیتر شود...و یک روز برسد که دیگر بفهمیم کار از کار گذشته و عاشق هم شدهایم.(مصائب شیرینِ داوودنزاد و نون و گلدون مخملباف یادتان هست که)
یکی را میشناسم که عاشق دخترخالهاش است. خانوادههایشان بهشدت با هم اختلاف دارند و از رابطهی این دوتا بیخبرند (آخر فیلم فارسی). اما این دوستم نیمهشبها با دخترخالهاش مینشینند پای تلفن و ساعتها پچپچ میکنند. خدا آخر و عاقبتشان را بهخیر کند. یادگاریای که برای دوستان چراگاه نوشتم، یکجورهایی بیان این حسرت بود. یکی توی کامنتهای آن یادگاری نوشتهبود که الف.میم ما را سرکار گذاشته. این را نوشتم که بگویم کسی را سرکار نگذاشتهام. فقط یک رویای ناکام را نوشتم. همین...






