حواسش به دخترهایی که سر هر میز مینشینند هست. سعی میکند رنگِ رژِ روی لبهایشان را به خاطر بسپارد...هرشب، نیهای پلاستیکیی تاشو را کنار رختخوابش پهن میکند.چهرهی هرکدام از دخترهایی را که به نیها لب زدهاند به یاد میآورد...نیها را در آغوش میگیرد و به خواب میرود.
+ نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط الف.میم
|





