از صبح تاغروب کلاس دارم.با کلی به قول خودشان پنجره .مادرم حسابی توصیه و سفارش می کند ،حالا که سه سال از خطر جسته ام کاری نکنم این سال آخری مچ ام باز شود و گیر بیفتم و از دانشگاه پرتم کنند بیرون.توصیه اش را جدی می گیرم.چند وقت قبل بسیج دانشگاه یک اعلامیه ی بلند بالا توی بوفه زده که از وضع زننده ی دانشجویان دختر و پسر در بوفه ناراضی است و بوفه ی دانشگاه اسلامی آن ها را به یاد یک چیزغیر اسلامی انداخته است.پس بعید نیست برادران محترم بسیج ،ماه رمضان امسال را به گشت زنی در سوراخ سنبه های دانشکده مشغول شوند تا مچ روزه خوارانی هم چون من را بگیرند.بعد از ظهر که می شود سه ساعتی وقت خالی دارم.کوله ام را بر می دارم و سعی می کنم بدون جلب توجه، آرام از وسط حیاط اصلی بگذرم و خوذم را به حیاط کوچک پشت دانشکده برسانم.چیزی که می ترساندم این است که نکند سنگینی ی کوله جلب توجه کند.سنگینی ی کوله به خاطریک فلاسک کوچک پر از آب است که صبح جوش آورده ام و حالا گرم است.وگرنه یک بسته چای کیسه ای،نایلونی پر ازقند،وکمی نان و پنیر که وزنی ندارند.حیاط پشتی خلوت است.در نمازخانه ی کوچک مان هم بسته.روی سکویی رو به روی درنماخانه می نشینم و به خودم لب خند می زنم.عکس خودم را توی شیشه های رفلکسی ی در نمازخانه می بینم.چاق شده ام .بد نیست اگر از فردا بتوانم روزه بگیرم و به این بهانه کمی هم وزن کم کنم. دست ام را توی جیب ام می برم و فندکم را در می آورم.بهتر است قبل از خوردن چای و نان و پنیر سیگاری بکشم که از صبح توی کف اش هستم.سیگار را در نیاورده ام که در نمازخانه باز می شود.یکی از هم ورودی های مومن و متعهد از نمازخانه بیرون می آید.به چشم هایم که از تعجب گرد شده اند نگاه می کند. دانش جوی متعهد در نمازخانه را نمی بندد،کفش هایش را پاشنه خوابانده می پوشد و صاف می آید طرف من.از لای در می بینم که همه ی برادران بسیج توی نمازخانه جمع اند و سر همه شان توی کتاب های کوچک و بزرگی ست.برادر متعهد لخ لخ کنان به من می رسد.لب و لوچه ی آویزان ام را زود جمع و جور می کنم.
"سلام علیکم آقای الف.میم."
"سلام آقای موسوی.چه خبرئه تو نمازخونه؟مگه نماز تموم نشده؟"
"چرا ولی بچه ها هرروز بعداز نماز اگه ساعت خالی داشته باشن میان نمازخونه برا ختم قرآن."
"ایول.التماس دعا."
"از پشت شیشه دیدم تون اومدین این جا.چرا تو نمیاین؟"
"والا کلاس دارم من الان. وگرنه می اومدم خدمت تون"
چشم اش می خورد به فندکی که هنوز توی دستم است.مشغول بالا زدن آستین هایش می شود.
"سیگار می کشیدین؟"
"نه بابا.داشتم امتحان می کردم ببینم اگه گاز نداره تا افطار برم گازش کنم."
"ان شاءالله توی این ماه رمضون دیگه سیگارم ترک می کنین."
"ان شاءالله.اگه خدا بخواد.من مزاحم تون نمی شم.انگار می خواستین تشریف ببرین."
"نه.اومدم وضو بگیرم دو رکعت نماز بخونم.شما با کی کلاس دارین؟"
"هان؟با چیز دیگه. . .این استاده کی ئه؟. . . منصوری."
" اِ ؟ اتفاقن استاد منصوری هم الان تو نمازخونه هستن.حتمن کلاس تون لغو شده."
"عجب.من نمی دونستم."
"خب پس شمام تشریف بیارین دیگه."
"چشم تا شما وضوتونو می گیرین من برم یه تلفن به بچه ها بکنم بگم کلاس لغو شده.برمی گردم در خدمت تونم"
"پس ما منتظریم.زود بیاین."
"چشم میام خدمت تون."
* * *
بقیه ی مکان های دنج دانشکده هم که جان می داد برای روزه خواری،یا تحت اشغال سایر روزه خواران بود و اگر شلوغ تر می شد تابلو می شد،یا تحت نظر خواهران و برادران.تا افطار آن روز فقط فرصت کردم توی یک کوچه ی خلوت نزدیک دانشکده ،نصف نخ از سیگارم را دود کنم.سر افطار توی حیاط مشغول هورت هورت چایی خوردن و فرت فرت سیگار کشیدن بودم .آقای موسوی را گوشه ی دیگر حیاط دیدم که کاسه ای آش دست اش بود.او هم من را دید.از دور سری تکان داد و لب خندی زد که یعنی قبول باشد.من هم سری به سمت بالا تکان دادم که یعنی قبول حق باشد.





