تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

دینگ دینگ....دینگ دینگ....هرروز صبح کارمندای شرکت­های پایین تا بالای مجتمع منتظر چارلی هستن. با یه یغل نون تازه ، خامه ، مربا ، روزنامه،  سیگار و هرروز یه آواز تازه زیر لب­خند لبش. اون اولا اسمش «اَمرو» بود....امرالله. بعد خودش گفت که به­ش بگیم چارلی. دینگ دینگ...دینگ دینگ...خیلی خوب ئه که شرکت­ما طبقه­ی اولِ مجتمع ئه و هرصبح، اولین زنگ شرکت ما رو چارلی می­زنه....دینگ دینگ...دینگ دینگ...چارلی اومد...عکس چارلی رو به­مون نشون دادن.... چشمای چارلی توی عکس برگشته بود. «دیروز عصر تو خیابون ماشین زده به­ش».

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |