تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

                                  

اگه یه معتاد توی خیابون دست گدایی به­طرف­م دراز کنه، کمک­ش نمی­کنم. چی ئه؟ خیال می­کنم. حقش ئه...دربرابرش احساس قدرت می­کنم و ناخودآگاه­م از این که توی سرنوشت یه نفر تاثیر می­ذارم لذت می­بره. این همون نیروی پلیدی ئه. به­ش چشم­غره می­رم و نگاهش نمی­کنم و زیر لب به­ش فحش می­دم. فقط چون معتاد ئه. من اون­قدر احساس قدرت می­کنم که حاضر نیستم با یه اسکناس دویستی­ی ناقابل، کمک کنم تا درد خماری­ی یه معتاد آروم بشه.... و رد می­شم. خیلی هنر کنم باخودم می­گم کاش یه پولی داشتم این معتادا رو توی یه مرکز جمع می­کردم ترک­شون می­دادم. بعد هم از میدون ولی­عصر رد می­شم و مغازه­ها رو دید می­زنم و پاک فراموش می­کنم.

تو چی؟ وقتی یه معتاد کثیف بوگندوی داغون، خمار، درحال درد کشیدن می­تونه با کمک­ت آروم شه...تو چی­کار می­کنی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |