« من زرافه ای دارم که در جنگل زندگی می کند. [شاهزاده پوزخند زد. پادراز ادامه داد:] گردنش آن قدر دراز است که صدایم را نمی شنود، پاهایش آن قدر بلندند که هیچ جوره نمی توانم سوارش شوم، اما زرافه ام را دوست دارم. آن قدر زیباست و آرام، که وقتی می بینمش لذت می برم. تنها و باشکوه در جنگل زندگی می کند. نه از کسی آزار می بیند و نه به کسی آزار می رساند.»
هفتپارهی پادراز در ناکجاآباد را اینجا بخوانید
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط الف.میم
|






