
"تمام این مشکلات ناشی از استرس زیاد ئه.باید سعی کنی استرس رو از خودت دور کنی. . . .ببین . . . تو به چیا علاقه داری؟"
"خب . . .به خیلی چیزا. . . "
"ساز می زنی نه؟"
"نه"
"پس چرا ناخونات بلند ئه؟"
"اینارو وقت نکردم بگیرم."
"کلن کار هنری نمی کنی؟به قیافه ت می خوره بکنیا"
"یه وقتایی داستان می نویسم"
"داستان.آفرین.داستان.خب این خودش خیلی خوب ئه.تا حالا کتاب هم چاپ کردی؟"
"نه بابا."
"داستان خیلی خوب ئه.داستان ذهن آدمو از مسائل روزمره ای که استرس ایجاد می کنه دور می کنه.بشین داستان بنویس"
"من اگه بخوام داستان بنویسم مجبورم داستان خودمو بنویسم.جور دیگه ای بلد نیستم"
"چه اشکالی داره داستان خودتو بنویس."
"خب اشکالش این ئه که اگه بخوام داستان خودمو بنویسم باید در باره ی همون مسائل استرس زا بنویسم."
"نه دیگه درباره ی اونا ننویس داستان خودتو بنویس ولی نکات منفی ی زندگی تو قلم بگیر"
"پس باید کل زندگی مو قلم بگیرم"
"آفرین ببین چه قدر توی حرف هات از طنز و شوخی استفاده می کنی.پس معلوم می شه همه ی زندگیت تلخ نیست."
سرم هنوز می خارد.از بس خارانده ام وقتی به پوست سرم دست می کشم داغی اش تن ام را می لرزاند که نکندپوست سرم کنده و استخوان جمجمه ام ساییده شده و حالا دارم مغزم را می تراشم.از این فکر خنده ام نمی گیرد.
********
به دوست ام می گویم:"سرم می خارد." می گوید:"چند روزئه حموم نرفتی؟"
به م بر می خورد:"صبح حموم بودم. این خارش عصبی ئه. "
"خارش عصبی چی ئه دیگه بابا تو هم تا هرچی ت می شه می گی عصبی ئه.برو پیش دکتر مو"
"امروز رفتم پیش یه دکتر عمومی ئه که سر کوچه مون ئه.گفت عصبی ئه.گفت بشین داستان بنویس سرت نخاره"
"مگه دکتر اعصاب هم بود"
"نه.گفت برو پیش دکتر روان پزشک گفتم از بس رفتم و فایده نداشته دیگه زده شده م.گفت آره این هم کارای روان پزشک ما یه چیزای مهمی رو بعضی وقتا نمی بینن.ازش پرسیدم چه چیزایی رو نمی بینن؟نشست یه ساعت بازجویی کرد ازم آخرشم فقط گفت داستان بنویس.گفتم قرص بده.گفت این داروخونه چی ها مدیون شما مریضایی هستن که تا یه چیزتون می شه می رین پیش یکی از این دکترای سهمیه ای یا دانشگاه آزادی قرص و داروی بی جهت سفارش می دین براتون بنویسه.ولی الان علم روز پزشکی می گه باید دارو خوردن رو کنار گذاشت و با مثبت نگری بیماری هارو علاج کرد.وقتی می گفت علم روز پزشکی با دست به یه کتاب کهنه ی خارجی که رو میزش بود اشاره کرد.خنده م گرفت."
"سوتی شد پس"
"نه.رو منبر بود نفهمید"
"هنوز سرت می خاره؟"
خارش سر یادم رفته بود.این را که گفت دوباره شروع شد.
********
کاغذها و خودکار سیاه ام را می آورم .روی میز را خالی ی خالی می کنم و در سکوت نصفه شب زل می زنم به کاغذ سفید تا بفهمم چه جوری باید سیاه اش کنم.سیاهی ای که روی کاغذ می بینیم یک تار مویم است که افتاده آن رو .مو را با دو انگشت بر می دارم و نگاه اش می کنم.نکند واقعن موهایم دارد می ریزد و این قضیه ی عصبی شدن و داستان نوشتن همه اش کشک باشد.یاد فیلمی می افتم که توی بچگی از تلویزیون بارها دیده بودم.پسر نوجوانی که بعد از دیدن اسرار یک خانه ی متروکه تمام موهایش ریخت و یک شب زن و مرد پیری به خواب اش آمدند و فرمولی برای رشد مو برایش خواندند و بعد که پسره در بیداری فرمول را درست کرد یک چیزی را زیادی ریخت و موهایش دو سه متری بلند شد.
مو را پرت می کنم یک گوشه.بی هدف.زل می زنم به کاغذ.توی مغزم سکوت ایجاد می کنم تا شاید اولین کلمه ای که به ذهن ام برسد جرقه ای باشد برای داستان.سرم می خارد.آهان.گرفتم.خارش سر.درباره ی خارش سر می نویسم.داستان هیولای خارش سر را می نویسم که یک روز به یک شهر کوچک حمله می کند و همه ی مردم شهر سرشان به خارش می افتد.مثل سر خودم که هنوزمی خارد.سم هیولای خارش سر روی بچه ها اثر ندارد.بنابراین آن ها مجبورند به جای بزرگ تر ها که کار و زندگی شان را ول کرده اند و مشغول خاراندن سرشان هستند،با هیولا مبارزه کنند.دیگر نمی توانم تحمل کنم ناخن هایم را می اندازم توی سرم و خرت خرت سرم را می خارانم.صدای خاراندن توی سرم می پیچد.مثل این که سرم را فرو کنند توی یک مدادتراش بزرگ و دسته ی مدادتراش را تند وتند بچرخانند صدا می دهد.
چد وقت پیش با دوستم و دوست دخترش رفته بودیم کوه. دیدم خیلی به دختره محل نمی گذارد.شب که تلفنی باهاش حرف می زدم ازش پرسیدم:"چرا زیاد تحویلش نمی گرفتی؟"
"این دخترا همین جورین.اگه زیاد به شون رو بدی شاخ می شن واسه ت."
این را از چند نفر دیگر هم شنیده ام.خودم هم که یک دوست دختر بیش تر نداشتم و زود هم رابطه راقیچی کردم.پس بعید نیست این هایی که تجربه ی بیش تری از من دارند راست بگویند.و شاید هم همه چیز مثل دخترها باشد وهر قدر بیش تر بخارانم بیش تر بخارد.
با خودم عهد می کنم دیگر سرم را نخارانم.حتی اگر از شدت خارش اشک چشم هایم هم سرازیر شد.خارش سر از غذا نخوردن بدتر نیست.گنجی هفتاد هشتاد روز در اعتصاب غذا بود.پس من هم باید بتوانم سرم را نخارانم.
چند خط اول طرح داستان را می نویسم.حالا رسیده ام به این جا که بچه ها چه جوری باید هیولای خارش را نابود کنند.تازه به این فکر می افتم که خب، این هیولا چه شکلی ست؟نه.باید مقاومت کنم.دست هایم را مشت می کنم و پشت سرم قایم شان می کنم.شاید هیولا شبیه یک گلوله مو باشد.پس آشنایی زدایی چه می شود؟هیولا یک کله ی تاس است و قصه اش هم این است که یک شبی سر یک نفر می خاریده و او سرش را کنده و گذاشته توی یک ظرف اسید ولی به جای این که خارش برطرف شود،سر،نافرمان شده و راه افتاده به پاشیدن گرد خارش روی سر وکله ی بقیه.از شدت خارش چشم هایم را می بندم و به هم فشارشان می دهم.دندان ها را هم.ولی باید مقاومت کنم.دخترها را هرچی محل بگذاری پر روتر می شوند.آخر کجای این داستان اسید و کله ی کنده شده می تواندبرای بچه ها جذاب باشد؟پیش هر ناشری که ببری می گوید مازوخیستی ست.باید داستان هیولا نرم تر باشد.مثلن این بچه ها چه جوری می توانند کله را نابود کنند.نمی توانند که توی چرخ گوشت بیندازندش که.مجبورند تنه ی اصلی را پیدا کند و سر را به تنه بچسبانند تا هیولا دست از این کارها بردارد.تنه هم که لابد تا الان گندیده.شاید همه ی دختر ها همان جوری که دوستم می گفت نباشند.شاید بعضی وقت ها که پررو بازی در می آورند واقعن نیاز به محبت بیش تر دارند.من که نمی دانم.پس بهتر است تا بچه های مردم را با این روانی بازی ها دیوانه نکرده ام کمی سرم را بخارانم.کلی با خودم کلنجارمی روم تا به این نتیجه برسم که این یک وسوسه نیست و من الان واقعن نیاز دارم سرم را بخارانم.دوباره مدادتراش به کار می افتد.این دفعه هرچه می خارانم ،خارش آرام نمی شود.توی تله افتاده ام.یک عالمه مو ریخته روی کاغذ.برشان می دارم و گلوله شان می کنم.آن تار موی اولی هم خودش را روی سفیدی ی سرامیک کف اتاق نشان ام می دهد.باهاشان چه کار باید یکنم؟حیف که از بوی سوختن مو بدم می آید.وگرنه می انداختم شان توی زیرسیگاری و کبریت روشنی می انداختم به جان شان.مادر بزرگ ام می گفت هروقت موی کسی آتش بگیرد می میرد.پس بجه ها می توانند موهای ریخته شده ی هیولا را آتش بزنند وبعدش هم هیولا نابود شود و خارش مردم هم از بین برود.این به نسبتِ توی چرخ گوشت انداختن هیولا ملایم تر است.
ازخیر آتش زدن موها می گذرم.معلوم نیست سطل آشغال اتاق ام کجاست.در اتاق را باز می کنم و می روم توی آشپزخانه.پای سینک خم می شوم.در کابینت را باز می کنم و موها را می اندازم توی سطل آشغال .بالا که می آیم مادرم با چشم های خواب آلود پای در آشپزخانه نظاره ام می کند.
"چی کار می کنی این وقت شب؟"
"موهامو انداختم این تو."
"موهاتو؟"
"سرمو که می خارونم کلی مو می ریزه ازش."
"زیاد نخارون."
"خیلی می خاره.نتونستم بخوابم."
"یه برس بکش به موهات بگیر بخواب."
پ.ن:از لطفی که نسبت به این حقیر داشتید ممنون و شرمنده ام .اما با عرض معذرت بعد از خواندن نظرهای چند تا از دوستان، لازم دیدم توضیح بدهم که متن فوق فقط یک داستان است و هیچ ربطی به واقعیت ندارد.قطعن هرجور سوءبرداشتی ناشی از نارسایی و ناشیوایی ی قلم من بوده وسعی می کنم در آینده مرز داستان و اتفاقات واقعی را واضح تر مشخص کنم.(۱۴مهر)






