سرظهر بود و کوچهباغهای دوروبر ویلای عمو خلوت. شانس آوردم یک محلی به تورم خورد و آدرس خانهی آقای تالشی را ازش گرفتم. باید کوچهای سربالایی را میرفتم. زیر سایهی درختهای باغهای کناری که از روی دیوار سرک کشیدهبودند توی کوچه راه افتادم تا رسیدم به در بزرگ ضدزنگ خوردهای که آن محلی گفتهبود باغ تالشی ست. با کف دست چندباری کوبیدم به در. کسی جواب نمیداد. در هم آنقدر شل و ول بود که میترسیدم اگر همینجوری بهش بکوبم از جا کندهشود. یک تکه چوب از روی زمین برداشتم و زنگ باغ را که دستم بهش نمیرسید زدم. یکی دو بار زدم تا پیرمردی که طبق اوصاف عمو حدس زدم خود تالشی ست، از توی باغ جواب داد.
- «کی ئه؟...اومدم»
صدای لخلخِ دمپاییاش که روی سنگریزههای کف باغ میکشید میآمد.در را باز کرد و قد خمیدهاش همان اول من را که آن پایین بودم و ریزه میزه، دید.
- «چی کار داری؟»
- «سلام...اِاِاِ من مال باغ عمو بهزادمم. آقای اردکانی...همین پایین.»
لبش به خنده باز شد و چیز کمی از دندانهایش از لای سبیلهای طولانیاش معلوم شد.
- « ها. مهندس اردکانی...این دفعه با کدوم خانومش اومده؟»
و قاه قاه زد زیر خنده. معنای این«کدوم خانومش» را بعدن فهمیدم. آنموقع حالیم نبود و گفتم: « من پسرش نیستم. عموم ئه...سلام رسوندن گفتن اگه زحمتی نیست اون بیلتونو یه خورده بدین به ما بعد که کارمون تموم شد پس میدیم بهتون.»
- « بیل میخواد چیکار؟»
- « ما میخوایم که دو تا درخت زیتون بکاریم. بعد بیل نداریم زمینو بکنیم.»
تالشی زلزل توی چشمهای من نگاه میکرد. من هم نگاه از نگاهش برنداشتم.
- «واستا همینجا»
رفت طرف دیوار برِ باغ و زودی برگشت.نیشم باز شد وقتی بیل بزرگ و درست حسابیای را که توی دستش بود دیدم.
- «بیا. زودتر بیارش که باهاش کار دارم.»
- « چشم. دستتون دردنکنه»
-«مواظبش باشیا.شیطونی نکنین بزنین دستهشو بشکنین.سالم تحویلت دام سالم هم ازت میخوام»
اینها را که گفت بیل را داد دستم.
- «خیالتون راحت باشه. منم میخوام کشاورز بشم. بلدم با بیل کار کنم. ایشالا اولین زیتون درختا رو میآرم خدمتتون ببینین خوب ئه یا نه.»
لبخند اینبارِ روی لبش مهربانتر بود.«حالا خیلی باید زحمت بکشی تا محصول بده.آب می خواد...کود...مراقبش باشی...تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود.»
یک خورده به حرفهای تالشی گوش دادم. راجع به کشاورزی و فروش محصول و واسطهها و آفت و اینها میگفت. با خودم گفتم وقتی نهالها را کاشتم به بهانهی تحویل بیل میآیم سراغش و هرچه میداند ازش یاد میگیرم.
این را که توی باغ منتظر من و بیل هستند بهانه کردم و با تالشی خداحافظی کردم و راه افتادم.
***
توی همان کوچه، با بیل افتادم به جان شاخههایی که از درختهای توی باغها، توی کوچه بودند. دستهی بیل سنگین را به زحمت گرفتهبودم و با نوک بیل میزدم به شاخهها تا زیتونهایشان بریزد روی زمین.چندتا زیتون که میافتاد، دانه دانه از روی زمین برشان میداشتم عین سنجابهایی که توی کارتونِ بَنِر بودند با دوتا دندان جلویی گازشان میزدم و توی خیالاتم به روز فکر میکردم که یک باغ بزرگ زیتون داشتهباشم و همین آقای تالشی را که تجربهی خوبی در کشاورزی دارد بگذارم به باغ و درختها نظارت کند و به قول خودش سم خارجیی گران قیمت بگیرم تا آفت، زیتونها را نزند.
در همین گیرودارها بودم که صدای جیغ و فریادی را از پشت سرم شنیدم. رو که برگرداندم سرِکوچه جماعتی را دیدم که دستبه یخه، از اینطرف به آنطرف میرفتند و به سر و مغز همدیگر میکوبیدند. بیل را برداشتم و بدو خودم را رساندم سر کوچه. مرد هیکلدار موفرفریای که آستین لباسش پاره شده بود و ازش خون میآمد ، یک جوان لاغرتر و قدبلندتر از خودش را انداخت روی زمین و شروع کرد با مشت زدن توی صورت و شکمش.چند نفر موفرفری را گرفته بودند و میخواستند از لاغره جدایش کنند اما انگار زروشان بهش نمیرسید.یک زن هم آن وسط بود که صورتش از بس جیغ زدهبود سرخ شدهبود و روسریاش افتادهبود روی شانهاش.اسم موفرفری عباس بود چون زن هی جیغ میکشید:«عباس...توروخدا ولش کن...عباس...عباس دستت دردنکنه...ولش کن عباس»
«آ»ی عباس را چنان با جیغ میکشید که دیگر غیر از آن، صدایی شنیدهنمیشد. بالاخره زور عباس تمام شد و چند مردی که گرفته بودنش توانستند آن را از روی لاغره بلند کنند و ببرندش یک گوشهای.اینبار نوبت لاغره بود که حمله کند و انتقام مشتهایی را که خورده بود بگیرد. توی مدرسهی ما که هروقت دعوا میشد همین جریان بود.ول یکی، آن یکی را حسابی میزد و بعد وقتی زورش تمام میشد و خستهمیشد، کتکخورده ازش انتقام میگرفت. اما انگار زور عباس زیاد بود. چون تا دید لاغره با فحش و فریاد دارد به طرفش میآید خودش را از آنهایی که گرفته بودنش کند و رفت گردن لاغره را پیچاند و دوباره جیغ و هوار زن به هوا رفت. دوباره عباس و لاغره را از هم جدا کردند و این بار دونفر مامور مراقبت از لاغره شدند و آوردنش اینطرفتر نزدیک من تا باز جلو نیاید.
لاغره که دید دست و پایش بستهاست شروع کرد به دادزدن: «مرتیکهی [...]کش...حمالِ حیوون...ولم کنین بزنم زانوشو خورد کنم...پدرسگ»
عباس هم که دربند بود کم نیاورد: «خفهشو بیشرف...بیناموس...ناموس نداری تو...چشماتو درمیآرم دیگه نتونی نگاه چپ به ناموس مردم بکنی...»
-« تو اگه مردی...غیرت داری برو جلوی زنتو بگیر بیغیرت...»
عباس عین مرغی که توی قفس افتادهباشد لای دست کسانی که گرفتهبودنش شروع کرد به بال بال زدن: « ولم کن خارِ اینو ب[...] ، خار[...]ی حرومزاده...مادر[...]»
لاغره با یک حرکت خودش را از مامورانش جداکرد. زودی دور و برش را نگاهی انداخت. چشمش که به من افتاد با یک قدم بلند آمد طرفم. سرخ شدهبود و یک رگی توی گردنش تند و تند داشت میزد. صدایش از بس داد زده بود گرفتهبود. سرِمن فریاد زد«بیلو بده» چشمهایم داشت سیاهی میرفت. یک قدم به عقب برداشتم و بیل را با دست دراز کردم طرفش و گفتم «بیا.»
تا آنهایی که لاغره روی زمین انداختهبودشان بخواهند بلند شوند و جلویش را بگیرند، خودش را رسانده بود به جایی که عباس را نگهداشتهبودند. دور و برش شلوغ شد و من فقط برق کفیی بیل را دیدم که چند باری بالا آمد و هربار پایین میرفت چندین صدای عربده، زیر صدای جیغِ زن عباس شنیدهمیشد. بازار فحش و داد و بیداد آن وسط داغ بود و من نه جرات داشتم جلو بروم و نه میتوانستم همهچیز و بیل را ول کنم به امان خدا و برگردم. قدری که گذشت بالاخره دعواییها را از هم جدا کردند و همانجور که فحش میدادند و خون از سروصورتشان میبارید، هرکدامشان را بردند یک سر کوچه. بیل عین جنازهی بعد از جنگ افتاده بود روی زمین.رفتم طرفش که برش دارم و زود بزنم به چاک که یکدفعه دستی آمد و بیل را از روی زمین برداشت
-« آقا اون بیل ما ئه. بدینش به من.»
یارو که یقهاش پاره شدهبود نگاه تندی به من انداخت: «بیل توئه؟ تو با اون پسرهای؟»
- « نه به خدا...خودش بیلو ازم گرفت.»
آمد جلو و گوشم را گرفت حسابی پیچاند:«مگه نمیدونی تو دعوای بزرگترا نباید دخالت کنی بچه؟ ها؟»
گوشم درد میکرد و اشکم درآمدهبود: « آقا به خدا خودش بیلو ازمون گرفت...به ما چه.»
گوشم را که ول کرد ازم پرسید:«بچهی همین ورایی؟» همانجور که هقهق میکردم گفتم: «نه...اومدیم مسافرت»
دستم را محکم گرفت و کشید: «راه بیفت بینم... ویلاتون کجاست؟»
-« کجا آقا؟ واسه چی؟»
-« باید بیام به بابات بگم با بیلتون زدین سر دوماد مارو شیکوندین. باید بریم پاسگاه.»
-« آقا بیلِ ما نیست که...»
-«مگه دست تو نبود؟ مگه نگفتی ...»
از آن سرکوچه که عباسِ زخمی را داشتند میبردند یکی داد زد « مهرداد بیا دیگه...»
مهرداد برگشت طرف صدا: «میخوام برم ببینم این بیل یهو از کجا اومد وسط دعوا.»
- «بیا بابا باز شر میشه. بیا خواهرتو آروم کن.»
خم شد و صورتش را درست روبهروی صورت من گرفت: «من الان میرم. ولی میآم پیدات میکنم میکشونمتون دادگاه. من که میدونم تو با اون یارو بودی که...برو گمشو...»
یک تیپا بهم زد.بیل را پرت کرد یک گوشهای و رفت طرف رفقایش.حسابی که دورشد رفتم بیل را برداشتم و بدو، راهی را که آمدهبودم برگشتم. توی راه به این فکر میکردم که اگر مهرداد و عباس با مامور بریزند توی ویلا و بیل را پیدا کنند چه میشود؟ لابد همهی تقصیرهای دعوا و شکستن سر عباس را میاندازند گردن ما و میاندازنمان زندان. جلوی در باغ تالشی بودم. ایستادم و با نوک بیل زنگ زدم. تالشی، اینبار زودتر آمد دم در.
- «ها؟ چی شد؟»
- «دستتون دردنکنه. اومدهم بیلتونو بدم.»
- «کارت تموم شد به همین زودی؟»
- «آره دیگه بفرمایین.»
بیل را دادم به تالشی و دویدم طرف ویلا.اینجوری اگر آنها مارا پیدا میکردند و توی باغ اثری از بیل و اینجور چیزها نمیدیدند، مشکلی پیش نمیآمد.
***
مادر و یکی از خواهرهایم داشتند از ویلا میآمدند بیرون.تا مادر من را دید دادش به هوا رفت:«کدوم گوری بودی؟ یه ساعت ئه دنبالتم.»
آن یکی گوشم را گرفتم طرفش که اگر خواست بپیچاند همان گوش دردناکم نباشد. ولی وقتی اولش دوتا پسگردنی بهم زد و حساب از دستم دررفت، همان گوش دوباره افتاد دست مادرم.
- «نمیگی تو این بر و بیابون یکی ورداره بدزدتت دستمون به جایی بند نیست؟»
- «ول کن بابا...آخ...همینجا بودم ...»
- « رفتهبودی دنبال بیل؟»
-« نه بابا بیل واسهچی؟...آی»
یک اردنگی بهم زد و با توپ و تشر فرستادم توی ویلا. آنروز عصر که عمو از خواب بیدار شد و ازم پرسید بالاخره بیل را گرفتم یا نه، بهش گقتم که اصلن خانهی تالشی را پیدا نکردم که بخواهم ازش بیل بگیرم. شب هم راه افتادیم و نهالها لابد همانجور ماندند توی باغ، منتظر.






