تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

سرظهر بود و کوچه­باغ­های دوروبر ویلای عمو خلوت. شانس آوردم یک محلی به تورم خورد و آدرس خانه­ی آقای تالشی را ازش گرفتم. باید کوچه­ای سربالایی را می­رفتم. زیر سایه­ی درخت­های باغ­های کناری که از روی دیوار سرک کشیده­بودند توی کوچه راه افتادم تا رسیدم به در بزرگ ضدزنگ خورده­ای که آن محلی گفته­بود باغ تالشی ست. با کف دست چندباری کوبیدم به در. کسی جواب نمی­داد. در هم آن­قدر شل و ول بود که می­ترسیدم اگر همین­جوری به­ش بکوبم از جا کنده­شود. یک تکه چوب از روی زمین برداشتم و زنگ باغ را که دستم به­ش نمی­رسید زدم. یکی دو بار زدم تا پیرمردی که طبق  اوصاف عمو حدس زدم خود تالشی ست، از توی باغ جواب داد.

- «کی ئه؟...اومدم»

صدای لخ­لخِ دم­پایی­اش که روی سنگ­ریزه­های کف باغ می­کشید می­آمد.در را باز کرد و قد خمیده­اش همان اول من را که آن پایین بودم و ریزه میزه، دید.

- «چی کار داری؟»

- «سلام...اِاِاِ من مال باغ عمو بهزادمم. آقای اردکانی...همین پایین.»

لبش به خنده باز شد و چیز کمی از دندان­هایش از لای سبیل­های طولانی­اش معلوم شد.

- « ها. مهندس اردکانی...این دفعه  با کدوم خانومش اومده؟»

و قاه قاه زد زیر خنده. معنای این«کدوم خانومش» را بعدن فهمیدم. آن­موقع حالی­م نبود و گفتم: « من پسرش نیستم. عموم ئه...سلام رسوندن گفتن اگه زحمتی نیست اون بیل­تونو یه خورده بدین به ما بعد که کارمون تموم شد پس می­دیم به­تون.»

- « بیل می­خواد چی­کار؟»

- « ما می­خوایم که دو تا درخت زیتون بکاریم. بعد بیل نداریم زمینو بکنیم.»

تالشی زل­زل توی چشم­های من نگاه می­کرد. من هم نگاه از نگاه­ش برنداشتم.

- «واستا همین­جا»

رفت طرف دیوار برِ باغ و زودی برگشت.نیشم باز شد وقتی بیل بزرگ و درست حسابی­ای را که توی دستش بود دیدم.

- «بیا. زودتر بیارش که باهاش کار دارم.»

- « چشم. دست­تون دردنکنه»

-«مواظبش باشیا.شیطونی نکنین بزنین دسته­شو بشکنین.سالم تحویل­ت دام سالم هم ازت می­خوام»

این­ها را که گفت بیل را داد دستم.

- «خیال­تون راحت باشه. منم می­خوام کشاورز بشم. بلدم با بیل کار کنم. ایشالا اولین زیتون درختا رو می­آرم خدمت­تون ببینین خوب ئه یا نه.»

لب­خند این­بارِ روی لبش مهربان­تر بود.«حالا خیلی باید زحمت بکشی تا محصول بده.آب می خواد...کود...مراقبش باشی...تا گوساله گاو شود، دل صاحب­ش آب شود.»

یک خورده به حرف­های تالشی گوش دادم. راجع به کشاورزی و فروش محصول و واسطه­ها و آفت و این­ها می­گفت. با خودم گفتم وقتی نهال­ها را کاشتم به بهانه­ی تحویل بیل می­آیم سراغش و هرچه می­داند ازش یاد می­گیرم.

این را که توی باغ منتظر من و بیل هستند بهانه کردم و با تالشی خداحافظی کردم و راه افتادم.

                                                           ***

توی همان کوچه­، با بیل افتادم به جان شاخه­هایی که از درخت­های توی باغ­ها، توی کوچه بودند. دسته­ی بیل سنگین را به زحمت گرفته­بودم و با نوک بیل می­زدم به شاخه­ها تا زیتون­های­شان بریزد روی زمین.چندتا زیتون که می­افتاد، دانه دانه از روی زمین برشان می­داشتم عین سنجاب­هایی که توی کارتونِ بَنِر بودند با دوتا دندان جلویی گازشان می­زدم و توی خیالات­م به روز فکر می­کردم که یک باغ بزرگ زیتون داشته­باشم و همین آقای تالشی را که تجربه­ی خوبی در کشاورزی دارد بگذارم به باغ و درخت­ها نظارت کند و  به قول خودش سم خارجی­ی گران قیمت بگیرم تا آفت، زیتون­ها را نزند.

در همین گیرودارها بودم که صدای جیغ و فریادی را از پشت سرم شنیدم. رو که برگرداندم سرِکوچه جماعتی را دیدم که دست­به یخه، از این­طرف به آن­طرف می­رفتند و به سر و مغز هم­دیگر می­کوبیدند. بیل را برداشتم و بدو خودم را رساندم سر کوچه. مرد هیکل­دار موفرفری­ای که آستین لباسش پاره شده بود و ازش خون می­آمد ، یک جوان لاغرتر و قدبلندتر از خودش را انداخت روی زمین و شروع کرد با مشت زدن توی صورت و شکمش.چند نفر موفرفری را گرفته بودند و می­خواستند از لاغره جدایش کنند اما انگار زروشان به­ش نمی­رسید.یک زن هم آن وسط بود که صورتش از بس جیغ زده­بود سرخ شده­بود و روسری­اش افتاده­بود روی شانه­اش.اسم موفرفری عباس بود چون زن هی جیغ می­کشید:«عباس...توروخدا ولش کن...عباس...عباس دستت دردنکنه...ولش کن عباس»

«آ»ی عباس را چنان با جیغ می­کشید که دیگر غیر از آن، صدایی شنیده­نمی­شد. بالاخره زور عباس تمام شد و چند مردی که گرفته بودنش توانستند آن را از روی لاغره بلند کنند و ببرندش یک گوشه­ای.این­بار نوبت لاغره بود که حمله کند و انتقام مشت­هایی را که خورده بود بگیرد. توی مدرسه­ی ما که هروقت دعوا می­شد همین جریان بود.ول یکی، آن یکی را حسابی می­زد و بعد وقتی زورش تمام می­شد و خسته­می­شد، کتک­خورده ازش انتقام می­گرفت. اما انگار زور عباس زیاد بود. چون تا دید لاغره با فحش و فریاد دارد به طرفش می­آید خودش را از آ­ن­هایی که گرفته بودنش کند و رفت گردن لاغره را پیچاند و دوباره جیغ و هوار زن به هوا رفت. دوباره عباس و لاغره را از هم جدا کردند و این بار دونفر مامور مراقبت از لاغره شدند و آوردنش این­طرف­تر نزدیک من تا باز جلو نیاید.

لاغره که دید دست و پایش بسته­است شروع کرد به دادزدن: «مرتیکه­ی [...]کش...حمالِ حیوون...ولم کنین بزنم زانوشو خورد کنم...پدرسگ»

عباس هم که دربند بود کم نیاورد: «خفه­شو بی­شرف...بی­ناموس...ناموس نداری تو...چشماتو درمی­آرم دیگه نتونی نگاه چپ به ناموس مردم بکنی...»

-« تو اگه مردی...غیرت داری برو جلوی زنتو بگیر بی­غیرت...»

عباس عین مرغی که توی قفس افتاده­باشد لای دست کسانی که گرفته­بودنش شروع کرد به بال بال زدن: « ولم کن خارِ اینو ب[...] ، خار[...]ی حروم­زاده...مادر[...]»

لاغره با یک حرکت خودش را از مامورانش جداکرد. زودی دور و برش را نگاهی انداخت. چشمش که به من افتاد با یک قدم بلند آمد طرفم. سرخ شده­بود و یک رگی توی گردنش تند و تند داشت می­زد. صدایش از بس داد زده بود گرفته­بود. سرِمن فریاد زد«بیلو بده» چشم­هایم داشت سیاهی می­رفت. یک قدم به عقب برداشتم و بیل را با دست دراز کردم طرفش و گفتم «بیا.»

تا آن­هایی که لاغره روی زمین انداخته­بودشان بخواهند بلند شوند و جلویش را بگیرند، خودش را رسانده بود به جایی که عباس را نگه­داشته­بودند. دور و برش شلوغ شد و من فقط برق کفی­ی بیل را دیدم که چند باری بالا آمد و هربار پایین می­رفت چندین صدای عربده، زیر صدای جیغِ زن عباس شنیده­می­شد. بازار فحش و داد و بی­داد آن وسط داغ بود و من نه جرات داشتم جلو بروم و نه می­توانستم همه­چیز و بیل را ول کنم به امان خدا و برگردم. قدری که گذشت بالاخره دعوایی­ها را از هم جدا کردند و همان­جور که فحش می­دادند و خون از سروصورت­شان می­بارید، هرکدام­شان را بردند یک سر کوچه. بیل عین جنازه­ی بعد از جنگ افتاده بود روی زمین.رفتم طرفش که برش دارم و زود بزنم به چاک که یک­دفعه دستی آمد و بیل را از روی زمین برداشت

-« آقا اون بیل ما ئه. بدینش به من.»

یارو که یقه­اش پاره شده­بود نگاه تندی به من انداخت: «بیل توئه؟ تو با اون پسره­ای؟»

- « نه به خدا...خودش بیلو ازم گرفت.»

آمد جلو و گوشم را گرفت حسابی پیچاند:«مگه نمی­دونی تو دعوای بزرگ­ترا نباید دخالت کنی بچه؟ ها؟»

گوشم درد می­کرد و اشکم درآمده­بود: « آقا به خدا خودش بیلو ازمون گرفت...به ما چه.»

گوشم را که ول کرد ازم پرسید:«بچه­ی همین ورایی؟» همان­جور که هق­هق می­کردم گفتم: «نه...اومدیم مسافرت»

دستم را محکم گرفت و  کشید: «راه بیفت بینم... ویلاتون کجاست؟»

-« کجا آقا؟ واسه چی؟»

-« باید بیام به بابات بگم با بیل­تون زدین سر دوماد مارو شیکوندین. باید بریم پاسگاه.»

-« آقا بیلِ ما نیست که...»

-«مگه دست تو نبود؟  مگه نگفتی ...»

از آن سرکوچه که عباسِ زخمی را داشتند می­بردند یکی داد زد « مهرداد بیا دیگه...»

مهرداد برگشت طرف صدا: «می­خوام برم ببینم این بیل یهو از کجا اومد وسط دعوا.»

- «بیا بابا باز شر می­شه. بیا خواهرتو آروم کن.»

خم شد و صورت­ش را درست روبه­روی صورت من گرفت: «من الان می­رم. ولی می­آم پیدات می­کنم می­کشونم­تون دادگاه. من که می­دونم تو با اون یارو بودی که...برو گم­شو...»

یک تیپا به­م زد.بیل را پرت کرد یک گوشه­ای و رفت طرف رفقایش.حسابی که دورشد رفتم بیل را برداشتم و بدو، راهی را که آمده­بودم برگشتم. توی راه به این فکر می­کردم که اگر مهرداد و عباس با مامور بریزند توی ویلا و بیل را پیدا کنند چه می­شود؟ لابد همه­ی تقصیرهای دعوا و شکستن سر عباس را می­اندازند گردن ما و می­اندازن­مان زندان. جلوی در باغ تالشی بودم. ایستادم و با نوک بیل زنگ زدم. تالشی، این­بار زودتر آمد دم در.

- «ها؟ چی شد؟»

- «دست­تون دردنکنه. اومده­م بیل­تونو بدم.»

- «کارت تموم شد به همین زودی؟»

- «آره دیگه بفرمایین.»

بیل را دادم به تالشی و دویدم طرف ویلا.این­جوری اگر آن­ها مارا پیدا می­کردند و توی باغ اثری از بیل و این­جور چیزها نمی­دیدند، مشکلی پیش نمی­آمد.

                                                                  ***

مادر و یکی از خواهرهایم داشتند از ویلا می­آمدند بیرون.تا مادر من را دید دادش به هوا رفت:«کدوم گوری بودی؟ یه ساعت ئه دنبالت­م.»

آن یکی گوشم را گرفتم طرف­ش­ که اگر خواست بپیچاند همان گوش دردناک­م نباشد. ولی وقتی اول­ش دوتا پس­گردنی به­م زد و حساب از دست­م دررفت، همان گوش دوباره افتاد دست مادرم.

- «نمی­گی تو این بر و بیابون یکی ورداره بدزدتت دست­مون به جایی بند نیست؟»

- «ول کن بابا...آخ...همین­جا بودم ...»

- « رفته­بودی دنبال بیل؟»

-« نه بابا بیل واسه­چی؟...آی»

یک اردنگی به­م زد و با توپ و تشر فرستادم توی ویلا. آن­روز عصر که عمو از خواب بیدار شد و ازم پرسید بالاخره بیل را گرفتم یا نه، به­ش گقتم که اصلن خانه­ی تالشی را پیدا نکردم که بخواهم ازش بیل بگیرم. شب هم راه افتادیم و نهال­ها لابد همان­جور ماندند توی باغ،  منتظر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |