تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

اصلن تمام آن روزهای سخت مدرسه را با آن دیکته­­ها و مشق شب­ها و کلمه و ترکیب­های تازه­اش به عشق این می­رفتم که یک تعطیلی­ای چیزی پیش بیاید یا مثلن عید شود و برویم ویلای عمو بهزاد. یکی دو روز مانده به یک هم­چین تعطیلی­ای، پدر با یک جمله سر شام حسابی کیفورمان می­کرد. «بچه­ها کم کم جمع کنین تعطیلات می­ریم ویلای عموتون.» من هم ذوق­زده و جیغ و داد کنان، انواع و اقسام توپ و تفنگ اسباب­بازی و از این خرت و پرت­ها می­گذاشتم گوشه­ی اتاقم که مادر بردارد بگذارد توی ساک. و همیشه­ی خدا هم بین من و خواهرهایم جنگ و دعوا بود سر این که وسایل سفر من جای عروسک­ها و رخت و لباس آن­ها را توی ساک تنگ می­کند.

باروبنه و پیک­نیکی و مواد غذایی را بار فیات آبی­مان می­کردیم و پشت سر پژو 504 عمو می­انداختیم جاده چالوس.

آن سفرها دنیایی داشت برای خودش. شلوغی و دست و پا گیری­ی شهر و غرغرهای گرانی و صف اتوبوس و نعره­های آقای موسوی(ناظم­مان) کجا، و آن خلوتی و سبزی و راحتی و بی­خیالی و بی­دیکته­ی شبی­ی شمال کجا. بهشت بود و مثل این­روزهاجاده­اش این­قدر شلوغ نبودکه آدم از ماشین پیاده شود، غذا را وسط جاده بین ماشین­ها بخورد. نمی­دانم روی حساب رگ و ریشه و آباء و اجدادی بود یا چه چیز دیگر که من برخلاف همه که عاشق دریا و ساحل و شنا بودند، بیش­تر دل­م می­خواست توی باغ و جنگل و این جور جاها بچرخم. به­خصوص سرظهرها که همه بعد از ناهار می­خوابیدند و از فوتبال کنار ساحل خبری نبود. برای خودم راه می­افتادم توی باغ بزرگ ویلای عمو و خورشید را از لای درخت­ها نگا می­کردم. با جانورهای توی باغ ورمی­رفتم. خیلی وقت­ها هم مثل باغبان­های کهنه­کاری که دیده­بودم، با دقت به درختی یا بوته­ای خیره می­شدم و بعد یک برگ یا ساقه­اش را می­کندم. همین­جور الکی. چندباری هم دیگران من را توی آن وضعیت عاشقانه دیده­بودند و خلاصه حسابی معروف بودم به این­که در آینده احتمالن کاره­ای می­شوم که با کشاورزی و باغ­داری بی­ربط نیست. زن­عمو می­گفت حتمن مهنس کشاورزی می­شوم و می­روم کویر لوت را گندم و برنج می­کارم. هروقت هم این حرف را می­زد مادرم می­گفت: «ایشالا همه­ی بچه­ها عاقبت به خیر بشن.» خواهرها و بچه­های عمو هم که تا می­خواستند اذیت کنند می­گفتند که وقتی بزرگ شدم می­شوم کارگر مزرعه و با بدبختی و بی­چارگی زندگی را می­گذرانم.

                                                 ***

توی یکی از همین سفرهای دوست­داشتنی بود که  یک روز صبح، یکی از دوستان عمو، با 2تا نهال بلند شد آمد ویلا. می­گفت این نهال­ها یک­جور نهال اصلاح شده است و زیتون خوبی می­دهد. نهال­ها را آورده­بود، عمو توی باغ بکارد. عمو گفت:« این برادرزاده­ی ما هم خیلی کشاورزی رو دوست داره. خیلی هم استعداد داره...نه حمیدرضا؟» جوابش را با لب­خند و گونه­هایم که سرخ شده­بود دادم. عمو بهزاد نهال ها را از دوستش که داشت یک نخ سیگار آتش می­کرد گرفت و داد به من «اینارو می­خوای تو بکاری­شون؟» گفتم:«آره. تو باغ؟» گفت:« آره. برو ته باغ اون­جایی که آهن قراضه و بشکه خالیا رو ریخته­م...بلدی که؟...برو اون­جا تمیزش کن...مرتبش کن اینا رو بکار همون­جا...هروقت هم محصول داد مال خودت. خوب ئه؟» بهتر از این نمی­شد. تمام عشق و علاقه­ام به باغ و کشاورزی یک طرف، این که عاشق مزه­ی تلخ زیتون بودم یک طرف. توی خانه هروقت زیتون می­آمد همه می­دانستند باید از دست من قایم­ش کنند وگرنه به ساعت نمی­کشید که همه­ش را خورده­بودم. همیشه یکی از رویاهایم این بود که یک بار من باشم و یک عالمه زیتون (از انواع و اقسام مختلف) و ساعت­ها توی آن زیتون­ها غلت بزنم و این قدر بخورم تا دیگر برای تمام عمر از زیتون سیر شوم. حالا  من بودم و 2تا نهال زیتون که اگر محصول می­داد محصولش مال خودم بود. نهال­ها را از عمو گرفتم. از او و دوستش تشکر کردم و راه­افتادم طرف ته باغ.

                                                      ***

ادامه ی داستان تا چند روز دیگه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |