دیشب خواب میدیدم تو دانشگاه هستم و امتحان معارف دارم و هیچچی هم نخوندهم. دیر هم رسیدهم سر جلسه. دست بر قضا مراقب امتحان ژیلا امیرشاهی مجریی رادیو و تلویزیون بود. انگار دلش به حالم سوخت چون لای برگهی سوالا، برگهی جوابای یکی از دانشجوهایی رو که قبل از من ورقهشونو دادهبودن بهم داد. منم شروع کردم تند و تند نوشتن. حالا نمیدونم چرا وسط امتحان معارف سوالای تاریخ هم بود. راجع به حملهی انگلیسا و اینا. منم تو یه فضایی بین جنگ و جدال و جلسهی امتحان بودم. یه افسر انگلیسی با یونیفرم سفید اومد، اولش من ترسیدم ولی گفت به من کاری نداره و برای جنگ اومده و من میتونم ورقهمو بنویسم. منم دوباره شروع کردم به نوشتن. بعدها که دوباره جنگ تموم شد و من تو خواب برگشتم سر جلسه، یه آقای روحانی که عمامه سرش نبود به مراقبهامون اضافه شد. تو مایههای این که استاد معارف باشه.من تلاش میکردم ورقهای رو که امیرشاهی بهم داده مخفی کنم که استاده نبینه.
***
از خواب که بیدار شدم تا چند دقیقه فکر میکردم هنوز دانشگاه و امتحان و این چیزا دارم. یه چند دقیقه طول کشید که با هزار زور و زحمت به خودم یادآوری کردم که پایان نامهمو سه سالی میشه که دادهم و اکنون یه لیسانس علاف هستم.
***
حالا چی شد این خواب رو اینجا تعریف کردم خودمم نمیدونم.
پیوست: کامنتهای امروز من
کندو ساعت ۱۱:۳۳
قصه های عامه پسند ساعت ۴:۱۴ (به وقت Haloscan.com)
رویاهای گم شده ۱۱:۵۶
Horizon 18:45
چهارشنبه ۲۰ دی:
Anithing but ordinary 7:28
بربادرفته 8:25






