تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

«خانوم­م خیلی خوب ئه ها. ولی کاش سید بود...یعنی سیده بود. من یه دوستی دارم واسه ازدواج­ش دوتا شرط داره. یکی این که خانوم­ش چادری باشه، سادات هم باشه. [کمی فکر کرد]...خب البته شرط دوم­ش یه خورده نامعقول ئه. ولی اگه زن آدم سیده باشه بهش هیچی نمی­شه گفتا...[خندید]»

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- اوباما سیاه پوست ئه واسه همین نمی­ذارن رییس جمهور بشه

- نه بابا اینا همه ش فیلم­شون ئه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

اداره­ی ما سه تا پارکینگ دارد. یکی برای روسای کل و مدیران، یکی دیگر برای مدیران جزء و مسوولان واحدها، یکی دیگر هم برای بقیه­ی کارمندها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                            اینم تصویر یه آدم فهیم در برابر مرتیکه ی نفهمِ پست قبلی.

گویا پست علی دایی و گرجستان رنجونده دوستان رو، بابت شوخی با ترکا.شوخی بود.ایشالا که ببخشن. ضمن این که از موضع م درباره­ی علی دایی یه ذره هم کوتاه نمی­آم و معتقدم این خودش ئه که داره دشمن­تراشی می­کنه.

تمام لطف کارمندی به همین جوکاش ئه اما متاسفانه ما تو اداره از هرگونه جوک محرومیم چون یکی از هم­کارا رشتی و اون یکی ترک ئه. جوک تعطیل ئه بالکل.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

تا حالا چندبار شده به خودم اومده­م و دیده­م من هم دارم پا به پای بقیه­ی هم­کارا چرت و پرت می­گم. غیبت می­کنم، خالی می­بندم... خدایا نذار ما این­جوری بشیم نوکرتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«عزیزیه، پهلوی فروشگاه محمودی. فروشگاه فرنی نمایندگی­یِ ترکیه...احمق بی­شعور پیرنای سی و پنج تومنی­یِ این­جا رو می­ده هفت و پونصد. یادت نره ها»

یکی از هم­کارا داشت می­رفت مکه و اومده بود حلالیت بگیره، یکی دیگه از هم­کارا که اردی­بهشت رفته بود این جملات رو به­ش گفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

صبح یکی از هم­کارا یه اس.ام.اس خوند: «با نزدیک شدن به روز پدر، موج سردرگمی شهر رشت را فراگرفته است.»

یکی دیگه از هم­کارا از این قضیه چنان شاد شده بود که تلفن داخلی رو برداشت، به یکی یکی­یِ اتاقا زنگ زد این رو تعریف کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بعضی صبح­ها حاضرم تبدیل به یه خوک کثیف که داره تو کثافت خودش جون می­ده بشم اما ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیش­تر بخوابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- آنتن پارازیت برج میلاد که راه بیفته دیگه هات بِرد رو نمی­شه گرفت.

- آره می­گن سرطان­زا هم هست.

- این پارازیتی که الان هم می­فرستن سرطان­زاست.

***

از این پس شاهد یک موضوع جدید درمیان موضوعات کوچه­ی بی دار و درخت خواهید بود: در اداره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقا من نمی­دونم چرا از هر چیزی باید یه سوژه­ای واسه مزخرف گفتن درست کنیم. این یکی دو روز بعد از تعطیلات هرکی به هرکی می­رسه می­گه «آره من شصت و پنج ساعت تو ترافیک جاده شمال بودم» اون یکی هم می­گه:« با جناق ما سه روز توی یک کیلومتر راه بود» بس ئه بابا خفه کار کنین دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

از اول صبح تا حدود ساعت  ده توی راه­روی اداره هرکس را که می­بیند می­گوید: « بیست و پنج نفر مصدوم شده­ن. دونفر هم حمله­ی قلبی کرده­ن بردن­شون بیمارستان. یه سی چل نفری هم سرپایی کارشونو راه انداختن. خود رادان و آدماش بعد از بازی قطبی رو بردن تو رخت­کن» و من هی این دیالوگ­ش را از دور و نزدیکِ راه­رو می­شنوم.

پیوست: بلندگو به درد این­جور مواقع می­خوره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |