«خانومم خیلی خوب ئه ها. ولی کاش سید بود...یعنی سیده بود. من یه دوستی دارم واسه ازدواجش دوتا شرط داره. یکی این که خانومش چادری باشه، سادات هم باشه. [کمی فکر کرد]...خب البته شرط دومش یه خورده نامعقول ئه. ولی اگه زن آدم سیده باشه بهش هیچی نمیشه گفتا...[خندید]»
- اوباما سیاه پوست ئه واسه همین نمیذارن رییس جمهور بشه
- نه بابا اینا همه ش فیلمشون ئه.
ادارهی ما سه تا پارکینگ دارد. یکی برای روسای کل و مدیران، یکی دیگر برای مدیران جزء و مسوولان واحدها، یکی دیگر هم برای بقیهی کارمندها.
![]()
گویا پست علی دایی و گرجستان رنجونده دوستان رو، بابت شوخی با ترکا.شوخی بود.ایشالا که ببخشن. ضمن این که از موضع م دربارهی علی دایی یه ذره هم کوتاه نمیآم و معتقدم این خودش ئه که داره دشمنتراشی میکنه.
تمام لطف کارمندی به همین جوکاش ئه اما متاسفانه ما تو اداره از هرگونه جوک محرومیم چون یکی از همکارا رشتی و اون یکی ترک ئه. جوک تعطیل ئه بالکل.
تا حالا چندبار شده به خودم اومدهم و دیدهم من هم دارم پا به پای بقیهی همکارا چرت و پرت میگم. غیبت میکنم، خالی میبندم... خدایا نذار ما اینجوری بشیم نوکرتم.
«عزیزیه، پهلوی فروشگاه محمودی. فروشگاه فرنی نمایندگییِ ترکیه...احمق بیشعور پیرنای سی و پنج تومنییِ اینجا رو میده هفت و پونصد. یادت نره ها»
یکی از همکارا داشت میرفت مکه و اومده بود حلالیت بگیره، یکی دیگه از همکارا که اردیبهشت رفته بود این جملات رو بهش گفت.
صبح یکی از همکارا یه اس.ام.اس خوند: «با نزدیک شدن به روز پدر، موج سردرگمی شهر رشت را فراگرفته است.»
یکی دیگه از همکارا از این قضیه چنان شاد شده بود که تلفن داخلی رو برداشت، به یکی یکییِ اتاقا زنگ زد این رو تعریف کرد.
بعضی صبحها حاضرم تبدیل به یه خوک کثیف که داره تو کثافت خودش جون میده بشم اما ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیشتر بخوابم.
- آنتن پارازیت برج میلاد که راه بیفته دیگه هات بِرد رو نمیشه گرفت.
- آره میگن سرطانزا هم هست.
- این پارازیتی که الان هم میفرستن سرطانزاست.
***
از این پس شاهد یک موضوع جدید درمیان موضوعات کوچهی بی دار و درخت خواهید بود: در اداره
آقا من نمیدونم چرا از هر چیزی باید یه سوژهای واسه مزخرف گفتن درست کنیم. این یکی دو روز بعد از تعطیلات هرکی به هرکی میرسه میگه «آره من شصت و پنج ساعت تو ترافیک جاده شمال بودم» اون یکی هم میگه:« با جناق ما سه روز توی یک کیلومتر راه بود» بس ئه بابا خفه کار کنین دیگه.
از اول صبح تا حدود ساعت ده توی راهروی اداره هرکس را که میبیند میگوید: « بیست و پنج نفر مصدوم شدهن. دونفر هم حملهی قلبی کردهن بردنشون بیمارستان. یه سی چل نفری هم سرپایی کارشونو راه انداختن. خود رادان و آدماش بعد از بازی قطبی رو بردن تو رختکن» و من هی این دیالوگش را از دور و نزدیکِ راهرو میشنوم.
پیوست: بلندگو به درد اینجور مواقع میخوره.






