تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

چندسال پیش خواب دیدم کنار جنازه­ی دکتر مصدق نشسته­م. از وضع و حال جناز و این که هنوز سفید و گچی بود و کبود نشده بود و پوست چروک خورده بود معلوم می­می­شه تازه مرده بود. یه خورده وراندازش کردم و بعد رفتم شصت پاشو گاز گرفتم. جنازه هم ناله­ای کرد و با خشم چشم انداخت تو چشم­م. از ترس از خواب پریدم.

این ترس­ناک ترین خوابی بود که توی همه­­­ی عمرم دیده­م.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم توی اخبار دارن می­گن فهمیدیم افشین قطبی جاسوس بوده و برای هدایت باندهای تروریستی­یِ ضدنظام اومده بوده ایران. بعد تو خواب من کلی عصبانی شدم به­شون فحش می­دادم که این مزخرفات چی ئه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آخر وقت ئه...توی اداره پشت میزم نشسته­م و دارم چرت می­زنم. وَهم می­بینم  یه زن با مانتو و مقنعه­ی سیاه و یه لب­خند پهن روی صورت­اش، از پنجره­ی کنار میز اومده توی اتاق (اتاق توی طبقه­ی چهارم ئه) یه نامه به من می­ده و می­گه شما باید این نامه رو وارد دفتر کنین. به زنه می­گم :«شما این­قدر قشنگین که آدم می­تونه به خاطرتون خودشو از پنجره پرت کنه وسط حیاط اداره». تلفن زنگ زد و ... چرت­ام پاره شد.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب می­دیدم دارم یه گزارش تلویزیونی درباره­ی یه بازی­یِ تهاجم­فرهنگی­ای می­بینم که توی اون بازی باید به حزب الله لبنان حمله می­شد و اینا. بعد خودم رفتم وسط بازی. نه این­جوری که بازیکن باشم، خودم وسط دنیای بازی بودم. اسم بازی «گارد فرودگاه» بود. یه آر.پی.جی سفید درخشان کف زمین بود که اونو برداشتم به یه هواپیمای جنگی شلیک کردم. هواپیمائه منفجر شد و بازی کلی جایزه به­م داد. جایزه­هایی مث این که چندتا هواپیمای باری در اختیارم گذاشتن و گفتن یه فرودگاه توی سومالی ازم پشتیبانی می­کنه.  یا این که میی­تونستم هواپیماهای خراب­م رو تعمیر کنم و از این جور چیزا که کلی باهاش حال کردم. بعد از این قضیه دوباره برگشتم به دنیای واقعی. یه گزارش تلویزیونی (این دفعه تلویزیون ایران نبود) درباره­ی همون فرودگاهی که مامورش بودم. گزارش­گر می­گفت مسوولای فرودگاه برای جا­به­جا کردن هشتادهزار چمدونی که در روزهای کریسمس توی هر پرواز هست، کلی سیستم خفن تدارک دیدن. بعد تصاویر این سیستم رو نشون داد که  این­جوری بود که به هر چمدون یه بندی چیزی وصل کرده­بودن، سر بندو داده­بودن دست مسافری که چمدون مال اون ئه. از اول تا آخر پرواز بند دست مسافر بود و آخرش باید بند رو دنبال می­کرد می­رسید به چمدون­ش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم بین استقلال و پرسپولیس مسابقه­س. توی تماشاگرا هم دارن با دیگای بزرگ، قیمه پلو خرج می­دن. آخرش غذای پرسپولیسیا کم اومد و تماشاگرای استقلال در حالی که تهِ دیگ قیمه­شونو نشون می­دادن، پرسپولیسیا رو مسخره می­کردن. بعدش رفتم تو خیابون و اون جوری که از رادیو شنیدم، استقلال چهار هیچ جلو بود.

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خوش­بختانه وقتایی هم که من خواب نمی­بینم، دوستام زحمت می­کشن و به­جای من خواب می­بینن. یکی از رفقا خواب دیده­بود که توی یه کلاس فیلم­نامه نویسی استاده منو که شلوغ می­کردم انداخته بیرون. بعد از رفتنِ من این رفیق­مون به استاد گفته این یارو حسابی خرش می­ره و با اطلاعاتیا دم­­خورئه و الان می­ره آمارتو می­ده پدرتو درمی­آرن. استاده هم کوتاه اومده رفیق­مونو فرستاده دنبال من. اما من خودمو گه کردم و گفته­م حتا اگه بمیرم هم پامو تو اون کلاس نمی­ذارم. بعدشم سوار بالون شده­م رفته­م به آسمون.

پیوست 1: الان همه می­گین رفیقاتم مث خودت قشنگن.

پیوست 2: یا می­گین کاش این خون شیر نمی­شد. این نیومده شروع کرد به خواب تعریف کردن.

پیوست 3: شایدم هیچ­چی نگین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

لعنتیا...حتا تو خوابِ روز تعطیل هم دست از سر آدم بدبخت ور نمی­دارن.

همین صبح امروز (جمعه) خواب می­دیدم رییسامون یکی در میون هی می­آن ازم گزارش می­خوان.

حالا گیر ندین که چرا صبح جمعه خواب بودی...یه روز تعطیل که بیش­تر نداریم که...اَه

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم توی یه مانور آبی درباره­ی مقابله با بمباران شیمیایی هستم و چفت و بست لباسم درست بسته نمی­شد و آخرش شیمیایی شدم رفت.

(قضیه­ی اون جوکه که یارو می­ره مانور مفقود­الاثر می­شه)

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

اون­جایی که من کار می­کنم هرماه یه خبرنامه­ی داخلی منتشر می­کنیم. مطالب این خبرنامه قبل از چاپ شدن باید به تایید خواهر مدیرعامل برسه. (خواهر مدیرعامل یه نوچه داره که ویراستارئه). چند شب پیش خواب می­دیدم که ایشون (خواهر مدیرعامل رو عرض می­کنم) دستور فرموده­ن مطالب، بعد از ویراستاری، به دور هم بره زیر دست آنجلا مرکل (صدراعظم آلمان) که ایشون هم یه ویرایشی اعمال بفرمان. من هم هی داشتم چک . چونه می­زدم که تا مطالب ما بره آلمان و برگرده ما اول ماه رو از دست می­دیم.

پیوست: تو همین گیرودار اومدن پوتین از آلمان به ایران بود.

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم توی یه فیلم مستند درباره­ی کودتای بیست و هشت مرداد هستم. (من معمولن از این خوابایی که توی یه فیلم باشم زیاد می­بینم. یعنی توی فیلم هستم ولی نقشی ندارم. اما از اون­جا می­گم توی فیلم هستم چون همه­چی سه بعدی ئه. بعضی وقتا هم توی فیلمای داستانی یه نقش دارم.) راوی­یِ فیلم می­گفت که مردم چه­طور پشت مصدق رو خالی کردن و بعدش هم نیروهای آمریکایی اومدن ایرانو گرفتن. تو خواب گریه می­کردم ولی وقتی بیدار شدم اثری از اشک و اینا نبود.

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم روی سه ردیف سیم فشار قوی­یِ برق که از کنار کوچه­مون رد می­شه، یه دست کت­شلوار قهوه­ای روی یه جالباسی هست که سنگینی می­کنه و سیما دارن جرقه می­زنن. من رفتم روی یه بلندی­ای که یادم نی چی بود، کت­شلواره رو از روی سیما آوردم پایین. مسوولین اداره­ی برق ازم تشکر کرن و پرسیدن چه­جوری می­تونن جبران کنن، من­م گفتم یه پرچم ایران بندازین روی سیم­ها. اما اونا مخالفت کردن و گفتن روی سیم­ها دوباره سنگینی می­کنه و باعث اتصال می­شه.

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم یه روز عصر برگشته­م خونه، دیده­م مارمولی و چندنفر دیگه به هم­راه فابیو کاپلو دارن جلوی در خونه­مون فوتبال بازی می­کنن. مارمولی روی کاپلو  یه خطای بد کرد. من هم که تا اون موقع یه گوشه واستاده بودم تماشا می­کردم، رفتم جلو کاسه کوزه­شونو به هم ریختم و گفتم دیگه نباید جلوی در خونه­ی ما فوتبال بازی کنین، بعم به مارمولی گفتم دفعه­ی آخرت باشه روی آقام کاپلو از این خطاها می­کنی.

***

توضیح1: من به دوتا مربی توی فوتبال ارادت خاص دارم. مارچلو لیپی و فابیو کاپلو.

توضیح2: اون موقعا که جوون­تر بودیم و با مارمولی فوتبال می­زدیم، با وجودی که مارمولی فوتبال­ش خوب بود ولی عین گاو خطا می­کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم دارن تابلوی یه خیابون رو تو تهرون به اسم خیابان «گوگوش» نصب می­کنن. خود گوگوش هم بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم با حاج سعید حدادیان، به­شدت دعوام شده. اول­ش افتاده بود زمین و من با پا می­کوبیدم روی صورت­ش، بعد محافظاش ریختن سرم و از خجالت­م دراومدن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

همه­ی ما موقعی که می­خوابیم، در واقع برای یک ماموریت مهم فرازمینی اعزام می­شیم. ما کهکشان رو نجات می­دیم و بیگانگان فضایی رو از بین می­بریم هرشب. و هرشب عاشق شاه­زاده­ی یکی از سیاره­ها می­شیم و قبل از این­که به­ش بگیم که دوست­ش داریم...ساعت زنگ می­زنه و از خواب بیدار می­شیم. و اون موقع با خودمون گیج می­زنیم که :«هی...من یه خواب عجیب دیدم...اما...نه...یادم نمی­آد.»

این برنامه­ی هرشب ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم غلام­حسین پیروانی (مربی­ی فجر شهید سپاسی شیراز) مرده. تو استادیوم آزادی، استقلال اهواز و یه تیم دیگه بازی دارن. ولی بازیکنا و تماشاچیا همه دارن عزاداری می­کنن. بازی رو هم خیابانی با گریه داره گزارش می­کنه. بعد «شاغلامِ» گل­آقا هم اومد. دقیقن دوبعدی و عین کاریکاتوراش...حتا روی کلاه­ش هم نوشته­بود شاغلام. و اومد و اوت دستی پرت کرد و همه زدن زیر گریه. خیابانی هم گفت:«شاغلام به یاد غلام­حسین پیروانی این اوت دست رو پرتاب می­کنه»

پیوست: این خواب برای کسایی که با جزئیات فوتبال ایران آشنا هستن یه نشونه­های بامزه­ای داره. بنابراین اگه کسی نکته­ی خواب رو نگرفت خیال نکنه مشکل از خودش ئه. نه آقاجون خواب، کاملن تخصصی بوده.

پیوست2: وقتی خبر مرگ آیت ا.. خلخالی رو شنیدم به دوستام گفتم من خواب این قضیه رو دیروز عصر دیده بودم. بعدش یادم افتاد همون دیروز عصر پای تلویزیون و شبکه خبر خواب­م برده­بود.

صبح امروز و بعد از خواب غلام پیروانی، از خواب که بیدار شدم خیلی می­ترسیدم که نکنه این خوابه یه جورایی واقعی بوده  و مثلن من دیشب تو خواب و بیداری تلویزیون رو روشن کردم و خبر رو شنیدم و یادم نیست. مثل دفعه­ی قبل.

روی اطلاع­رسانی­ی تلویزیون که نمی­شد حساب کرد. زود اومدم پای اینترنت و اخبار ورزشی­ی پارسیک رو نگاه کردم...

غلام­حسین پیروانی یکی از معدود آدمای صاف و ساده و درست حسابی­ی فوتبال ماست. خیلی از ستاره­های امروز فوتبال ما، بازی­شونو زیر دست اون شروع کرده­ن. خدا حفظ­ش کنه و عمرش بده.

پیوست3: می­خواستم یه عکس از پیروانی پیدا کنم و طبق معمول توی سرویس عکس گوگل، جست­وجو کردم. ببینین چیا گیرم اومد.

نتایج جست­وجو با غلام پیروانی

نتایج جست­وجو با غلام­حسین پیروانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواب دیدم تلویزیون داره بازی­ی «اوساسونا» با یه تیم دیگه رو نشون می­ده.(اوساسونا یه تیم فوتبال اسپانیایی ئه که جواد نکونام هم توش بازی می­کنه.) بعد از یه مدت اوساسونا یه تعویض انجام داد. شیلا خداداد کنار زمین در کنار مادرش آماده می­شد که برای اوساسونا بره توی زمین. یکی از این محافظ­های آرواره که بوکسورها می­ذارن تو دهن­شون هم گذاشت و رفت تو. تلویزیون تصاویر شیلا خداداد رو درست نشون نمی­داد چون لباس­ش مشکل داشت.

                                                       ***

روان­شناسی معتقد ئه که خواب­هایی که آدم می­بینه یه بازتابی از اتفاق­های روزمره­ی زندگی­ش هستن. دست­کم در مورد این خواب که این نظریه درست ئه. چند شب پیش برنامه­ی شب شیشه­ای داشت درباره­ی تیترهای زرد شیلا خداداد صحبت می­کرد. گمونم همون شب هم بود که مستند چهار یه مستند درباره­ی محمدعلی کلی پخش کرد که توش کلی، از این محافظ­های آرواره گذاشته­بود تو دهن­ش. دیروز هم موقع رد شدناز جلوی کیوسک روزنامه­فروشی، یه تیتر درباره­ی ستاره شدن جواد نکونام تو اوساسونا خورد به چشم­م. بنابراین نظریه­ی روان­شناسا در این خواب من صدق می­کنه.

                                                          ***

خب با توجه به این حرفا، اون یکی خواب تقریبن پورنوئی که دیدم و گل­شیفته فراهانی هم توش بود چی؟ نه دیگه...این یکی رو تعریف نمی­کنم...این­جا خانواده نشسته.

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                           فضای اتاق مسافران بوئینگ777.

این بار با لاریجانی توی یه پرواز داشتیم از نیویورک برمی­گشتیم.هواپیماشم از این بوئینگ مشتیا بودا. تو مایه­های 777. که من تو خواب کلی کف­م بریده بود با این داریم پرواز می­کنیم. هواپیما که پرواز کرد این­قدر یواش اوج می­گرفت که قشنگ بال به بال، از کنار یه هواپیمای دیگه رد شد. این که می­گم بال به بال دیدم که داشتیم می­خوردیم به یکی دیگه...بگذریم. در طول پرواز از روی یه خرابه­هایی رد شدیم که من اولش به لاریجانی گفتم اینا باید آثار باستانی­شون باشه. بعد یه خانومه که گویا از ایرانیان مقیم اون­جا بود گفت نه اینا همین­جوری هستن و آثار باستانی نیستن. آخر خواب هم نمی­دونم چی شد به کله­ی من زد که بخوام در دفاع از حق ایران برای برخورداری از انرژی­ی هسته­ای­ی صلح­آمیز، وسط هواپیما تظاهرات کنم. ولی چون هواپیما مال خطوط ایران­ایر نبود منصرف شدم و کلی تاسف خوردم. به لاریجانی هم گفتم و اونم تایید کرد که اگه هواپیما مال خودمون بود می­شد یه کاری کرد ولی الان نه...

 

                                            بوئینگ777 در حال برخاستن.

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                 

امروز از اخبار شنیده­م که به دنبال اخراج رییس دیوان­عالی پاکستان، تو اون کشور شلوغ پلوغ شده. بعدازظهر تو خواب دیده­م که تو پاکستان حکومت عوض شده و حالا یه ملکه رییس کشورئه. قرار بود دختر ملکه عروسی کنه و من هم تو مراسم عروسی­شون بودم. به نمایندگی از ایران یه نفر که نمی­شناختم­ش بود و من نماینده­ی ایران نبودم. ژاک شیراک،  وزیر امور خارجه­ی انگلیس و یه عالمه آدم با پرچم کشورهای مختلف هم بودن. که هدایایی رو به عروس می­دادن. بعد از مراسم که همه رفته­بودن من با داماد دست دادم و دست دختر ملکه رو بوسیدم. داماد خانواده­ی سلطنتی منو محکم تو بغل­ش گرفت و گفت:« دولت تشکیل می­دی؟» [ از این­جای خواب معلوم می­شه که من تو دنیای این خواب مثلن یه مقامی چیزی تو پاکستان بوده­م.] من هم یه نگاهی به ملکه که نمی­دونم چرا نگران بود انداختم و گفتم روزای بعد درموردش صحبت می­کنیم. توروخدا به­م نخندین ولی مسخره­ترین بخش ماجرا ابن بود که ملکه و بقیه­ی درباری­ها موقعی که من داشتم می­رفتم، رفته­بودن سراغ ظرفای عروسی و داشتن ریخت و پاش­ها رو جمع می­کردن.

پیوست: معلوم نیست آخر و عاقبت ما با این خوابا چی می­شه...

پیوست2: خب حالا این که خواب بود...نمی­شد تو خواب از یه کشور درست حسابی­تر پیش­نهاد نخست وزیری دریافت می­کردم؟ آخه پاکستان هم شد جا...؟

پیوست3: مهران[ برادر مانی] همیشه به من می­گه شکل پاکستانی­ها هستم...البته خیلی­ها می­گن شبیه هندیام. ولی مهران اصرار داره که من شبیه پاکستانیام...

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                                  ژیلا امیرشاهی/به خانه بر می گردیم/ ماشالا این قدر کیفیت عکس بالاست گمون نکنم چیزی از چهره ی این بانوی نیکوکار معلوم شه./عکس از سایت شبکه 5 تهران

دیشب خواب می­دیدم تو دانشگاه هستم و  امتحان معارف دارم و هیچ­چی هم نخونده­م. دیر هم رسیده­م سر جلسه. دست بر قضا مراقب امتحان ژیلا امیرشاهی مجری­ی رادیو و تلویزیون بود. انگار دلش به حالم سوخت چون لای برگه­ی سوالا، برگه­ی جوابای یکی از دانشجوهایی رو که قبل از من ورقه­شونو داده­بودن به­م داد. منم شروع کردم تند و تند نوشتن. حالا نمی­دونم چرا وسط امتحان معارف سوالای تاریخ هم بود. راجع به حمله­ی انگلیسا و اینا. منم تو یه فضایی بین جنگ و جدال و جلسه­ی امتحان بودم. یه افسر انگلیسی با یونیفرم سفید اومد، اولش من ترسیدم ولی گفت به من کاری نداره و برای جنگ اومده و من می­تونم ورقه­مو بنویسم. منم دوباره شروع کردم به نوشتن. بعدها که دوباره جنگ تموم شد و من تو خواب برگشتم سر جلسه، یه آقای روحانی که عمامه سرش نبود به مراقب­هامون اضافه شد. تو مایه­های این که استاد معارف باشه.من تلاش می­کردم ورقه­ای رو که امیرشاهی به­م داده مخفی کنم که استاده نبینه.

                                                               ***

از خواب که بیدار شدم تا چند دقیقه فکر می­کردم هنوز دانشگاه و امتحان و این چیزا دارم. یه چند دقیقه طول کشید که با هزار زور و زحمت به خودم یادآوری کردم که پایان نامه­مو سه سالی  می­شه که داده­م و اکنون یه لیسانس علاف هستم.

                                                               ***

حالا چی شد این خواب رو این­جا تعریف کردم خودمم نمی­دونم.

پیوست: کامنتهای امروز من

کندو ساعت ۱۱:۳۳

قصه های عامه پسند ساعت ۴:۱۴  (به وقت Haloscan.com)

رویاهای گم شده ۱۱:۵۶

Horizon 18:45

چهارشنبه ۲۰ دی:

Anithing but ordinary 7:28

بربادرفته 8:25

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |