یه شب خواب دیدم یه مرده که یه عالمه ماژیک با رنگای مختلف با طناب ازش آویزون بود تو ایستگاه متروی ملت از تونل اومد بیرون بهم گفت «دیگه نباید خواباتو توی وبلاگت بنویسی» بهش گفتم «تو کی هستی که به من زور میگی؟ به چه حقی تو به من حرفای ناجور میگی؟» جلوتر اومد و یه چیز در گوشم گفت.
از اون شب به بعد دیگه خوابامو اینجا ننوشتم. اینی هم که نوشتم دروغ بود.
چندسال پیش خواب دیدم کنار جنازهی دکتر مصدق نشستهم. از وضع و حال جناز و این که هنوز سفید و گچی بود و کبود نشده بود و پوست چروک خورده بود معلوم میمیشه تازه مرده بود. یه خورده وراندازش کردم و بعد رفتم شصت پاشو گاز گرفتم. جنازه هم نالهای کرد و با خشم چشم انداخت تو چشمم. از ترس از خواب پریدم.
این ترسناک ترین خوابی بود که توی همهی عمرم دیدهم.
خواب دیدم توی اخبار دارن میگن فهمیدیم افشین قطبی جاسوس بوده و برای هدایت باندهای تروریستییِ ضدنظام اومده بوده ایران. بعد تو خواب من کلی عصبانی شدم بهشون فحش میدادم که این مزخرفات چی ئه.
آخر وقت ئه...توی اداره پشت میزم نشستهم و دارم چرت میزنم. وَهم میبینم یه زن با مانتو و مقنعهی سیاه و یه لبخند پهن روی صورتاش، از پنجرهی کنار میز اومده توی اتاق (اتاق توی طبقهی چهارم ئه) یه نامه به من میده و میگه شما باید این نامه رو وارد دفتر کنین. به زنه میگم :«شما اینقدر قشنگین که آدم میتونه به خاطرتون خودشو از پنجره پرت کنه وسط حیاط اداره». تلفن زنگ زد و ... چرتام پاره شد.
خواب میدیدم دارم یه گزارش تلویزیونی دربارهی یه بازییِ تهاجمفرهنگیای میبینم که توی اون بازی باید به حزب الله لبنان حمله میشد و اینا. بعد خودم رفتم وسط بازی. نه اینجوری که بازیکن باشم، خودم وسط دنیای بازی بودم. اسم بازی «گارد فرودگاه» بود. یه آر.پی.جی سفید درخشان کف زمین بود که اونو برداشتم به یه هواپیمای جنگی شلیک کردم. هواپیمائه منفجر شد و بازی کلی جایزه بهم داد. جایزههایی مث این که چندتا هواپیمای باری در اختیارم گذاشتن و گفتن یه فرودگاه توی سومالی ازم پشتیبانی میکنه. یا این که مییتونستم هواپیماهای خرابم رو تعمیر کنم و از این جور چیزا که کلی باهاش حال کردم. بعد از این قضیه دوباره برگشتم به دنیای واقعی. یه گزارش تلویزیونی (این دفعه تلویزیون ایران نبود) دربارهی همون فرودگاهی که مامورش بودم. گزارشگر میگفت مسوولای فرودگاه برای جابهجا کردن هشتادهزار چمدونی که در روزهای کریسمس توی هر پرواز هست، کلی سیستم خفن تدارک دیدن. بعد تصاویر این سیستم رو نشون داد که اینجوری بود که به هر چمدون یه بندی چیزی وصل کردهبودن، سر بندو دادهبودن دست مسافری که چمدون مال اون ئه. از اول تا آخر پرواز بند دست مسافر بود و آخرش باید بند رو دنبال میکرد میرسید به چمدونش.
خواب دیدم بین استقلال و پرسپولیس مسابقهس. توی تماشاگرا هم دارن با دیگای بزرگ، قیمه پلو خرج میدن. آخرش غذای پرسپولیسیا کم اومد و تماشاگرای استقلال در حالی که تهِ دیگ قیمهشونو نشون میدادن، پرسپولیسیا رو مسخره میکردن. بعدش رفتم تو خیابون و اون جوری که از رادیو شنیدم، استقلال چهار هیچ جلو بود.
خوشبختانه وقتایی هم که من خواب نمیبینم، دوستام زحمت میکشن و بهجای من خواب میبینن. یکی از رفقا خواب دیدهبود که توی یه کلاس فیلمنامه نویسی استاده منو که شلوغ میکردم انداخته بیرون. بعد از رفتنِ من این رفیقمون به استاد گفته این یارو حسابی خرش میره و با اطلاعاتیا دمخورئه و الان میره آمارتو میده پدرتو درمیآرن. استاده هم کوتاه اومده رفیقمونو فرستاده دنبال من. اما من خودمو گه کردم و گفتهم حتا اگه بمیرم هم پامو تو اون کلاس نمیذارم. بعدشم سوار بالون شدهم رفتهم به آسمون.
پیوست 1: الان همه میگین رفیقاتم مث خودت قشنگن.
پیوست 2: یا میگین کاش این خون شیر نمیشد. این نیومده شروع کرد به خواب تعریف کردن.
پیوست 3: شایدم هیچچی نگین.
لعنتیا...حتا تو خوابِ روز تعطیل هم دست از سر آدم بدبخت ور نمیدارن.
همین صبح امروز (جمعه) خواب میدیدم رییسامون یکی در میون هی میآن ازم گزارش میخوان.
حالا گیر ندین که چرا صبح جمعه خواب بودی...یه روز تعطیل که بیشتر نداریم که...اَه
خواب دیدم توی یه مانور آبی دربارهی مقابله با بمباران شیمیایی هستم و چفت و بست لباسم درست بسته نمیشد و آخرش شیمیایی شدم رفت.
(قضیهی اون جوکه که یارو میره مانور مفقودالاثر میشه)
اونجایی که من کار میکنم هرماه یه خبرنامهی داخلی منتشر میکنیم. مطالب این خبرنامه قبل از چاپ شدن باید به تایید خواهر مدیرعامل برسه. (خواهر مدیرعامل یه نوچه داره که ویراستارئه). چند شب پیش خواب میدیدم که ایشون (خواهر مدیرعامل رو عرض میکنم) دستور فرمودهن مطالب، بعد از ویراستاری، به دور هم بره زیر دست آنجلا مرکل (صدراعظم آلمان) که ایشون هم یه ویرایشی اعمال بفرمان. من هم هی داشتم چک . چونه میزدم که تا مطالب ما بره آلمان و برگرده ما اول ماه رو از دست میدیم.
پیوست: تو همین گیرودار اومدن پوتین از آلمان به ایران بود.
خواب دیدم توی یه فیلم مستند دربارهی کودتای بیست و هشت مرداد هستم. (من معمولن از این خوابایی که توی یه فیلم باشم زیاد میبینم. یعنی توی فیلم هستم ولی نقشی ندارم. اما از اونجا میگم توی فیلم هستم چون همهچی سه بعدی ئه. بعضی وقتا هم توی فیلمای داستانی یه نقش دارم.) راوییِ فیلم میگفت که مردم چهطور پشت مصدق رو خالی کردن و بعدش هم نیروهای آمریکایی اومدن ایرانو گرفتن. تو خواب گریه میکردم ولی وقتی بیدار شدم اثری از اشک و اینا نبود.
خواب دیدم روی سه ردیف سیم فشار قوییِ برق که از کنار کوچهمون رد میشه، یه دست کتشلوار قهوهای روی یه جالباسی هست که سنگینی میکنه و سیما دارن جرقه میزنن. من رفتم روی یه بلندیای که یادم نی چی بود، کتشلواره رو از روی سیما آوردم پایین. مسوولین ادارهی برق ازم تشکر کرن و پرسیدن چهجوری میتونن جبران کنن، منم گفتم یه پرچم ایران بندازین روی سیمها. اما اونا مخالفت کردن و گفتن روی سیمها دوباره سنگینی میکنه و باعث اتصال میشه.
خواب دیدم یه روز عصر برگشتهم خونه، دیدهم مارمولی و چندنفر دیگه به همراه فابیو کاپلو دارن جلوی در خونهمون فوتبال بازی میکنن. مارمولی روی کاپلو یه خطای بد کرد. من هم که تا اون موقع یه گوشه واستاده بودم تماشا میکردم، رفتم جلو کاسه کوزهشونو به هم ریختم و گفتم دیگه نباید جلوی در خونهی ما فوتبال بازی کنین، بعم به مارمولی گفتم دفعهی آخرت باشه روی آقام کاپلو از این خطاها میکنی.
***
توضیح1: من به دوتا مربی توی فوتبال ارادت خاص دارم. مارچلو لیپی و فابیو کاپلو.
توضیح2: اون موقعا که جوونتر بودیم و با مارمولی فوتبال میزدیم، با وجودی که مارمولی فوتبالش خوب بود ولی عین گاو خطا میکرد.
خواب دیدم دارن تابلوی یه خیابون رو تو تهرون به اسم خیابان «گوگوش» نصب میکنن. خود گوگوش هم بود.
خواب دیدم با حاج سعید حدادیان، بهشدت دعوام شده. اولش افتاده بود زمین و من با پا میکوبیدم روی صورتش، بعد محافظاش ریختن سرم و از خجالتم دراومدن.
همهی ما موقعی که میخوابیم، در واقع برای یک ماموریت مهم فرازمینی اعزام میشیم. ما کهکشان رو نجات میدیم و بیگانگان فضایی رو از بین میبریم هرشب. و هرشب عاشق شاهزادهی یکی از سیارهها میشیم و قبل از اینکه بهش بگیم که دوستش داریم...ساعت زنگ میزنه و از خواب بیدار میشیم. و اون موقع با خودمون گیج میزنیم که :«هی...من یه خواب عجیب دیدم...اما...نه...یادم نمیآد.»
این برنامهی هرشب ماست.
خواب دیدم غلامحسین پیروانی (مربیی فجر شهید سپاسی شیراز) مرده. تو استادیوم آزادی، استقلال اهواز و یه تیم دیگه بازی دارن. ولی بازیکنا و تماشاچیا همه دارن عزاداری میکنن. بازی رو هم خیابانی با گریه داره گزارش میکنه. بعد «شاغلامِ» گلآقا هم اومد. دقیقن دوبعدی و عین کاریکاتوراش...حتا روی کلاهش هم نوشتهبود شاغلام. و اومد و اوت دستی پرت کرد و همه زدن زیر گریه. خیابانی هم گفت:«شاغلام به یاد غلامحسین پیروانی این اوت دست رو پرتاب میکنه»
پیوست: این خواب برای کسایی که با جزئیات فوتبال ایران آشنا هستن یه نشونههای بامزهای داره. بنابراین اگه کسی نکتهی خواب رو نگرفت خیال نکنه مشکل از خودش ئه. نه آقاجون خواب، کاملن تخصصی بوده.
پیوست2: وقتی خبر مرگ آیت ا.. خلخالی رو شنیدم به دوستام گفتم من خواب این قضیه رو دیروز عصر دیده بودم. بعدش یادم افتاد همون دیروز عصر پای تلویزیون و شبکه خبر خوابم بردهبود.
صبح امروز و بعد از خواب غلام پیروانی، از خواب که بیدار شدم خیلی میترسیدم که نکنه این خوابه یه جورایی واقعی بوده و مثلن من دیشب تو خواب و بیداری تلویزیون رو روشن کردم و خبر رو شنیدم و یادم نیست. مثل دفعهی قبل.
روی اطلاعرسانیی تلویزیون که نمیشد حساب کرد. زود اومدم پای اینترنت و اخبار ورزشیی پارسیک رو نگاه کردم...
غلامحسین پیروانی یکی از معدود آدمای صاف و ساده و درست حسابیی فوتبال ماست. خیلی از ستارههای امروز فوتبال ما، بازیشونو زیر دست اون شروع کردهن. خدا حفظش کنه و عمرش بده.
پیوست3: میخواستم یه عکس از پیروانی پیدا کنم و طبق معمول توی سرویس عکس گوگل، جستوجو کردم. ببینین چیا گیرم اومد.
نتایج جستوجو با غلام پیروانی
نتایج جستوجو با غلامحسین پیروانی
خواب دیدم تلویزیون داره بازیی «اوساسونا» با یه تیم دیگه رو نشون میده.(اوساسونا یه تیم فوتبال اسپانیایی ئه که جواد نکونام هم توش بازی میکنه.) بعد از یه مدت اوساسونا یه تعویض انجام داد. شیلا خداداد کنار زمین در کنار مادرش آماده میشد که برای اوساسونا بره توی زمین. یکی از این محافظهای آرواره که بوکسورها میذارن تو دهنشون هم گذاشت و رفت تو. تلویزیون تصاویر شیلا خداداد رو درست نشون نمیداد چون لباسش مشکل داشت.
***
روانشناسی معتقد ئه که خوابهایی که آدم میبینه یه بازتابی از اتفاقهای روزمرهی زندگیش هستن. دستکم در مورد این خواب که این نظریه درست ئه. چند شب پیش برنامهی شب شیشهای داشت دربارهی تیترهای زرد شیلا خداداد صحبت میکرد. گمونم همون شب هم بود که مستند چهار یه مستند دربارهی محمدعلی کلی پخش کرد که توش کلی، از این محافظهای آرواره گذاشتهبود تو دهنش. دیروز هم موقع رد شدناز جلوی کیوسک روزنامهفروشی، یه تیتر دربارهی ستاره شدن جواد نکونام تو اوساسونا خورد به چشمم. بنابراین نظریهی روانشناسا در این خواب من صدق میکنه.
***
خب با توجه به این حرفا، اون یکی خواب تقریبن پورنوئی که دیدم و گلشیفته فراهانی هم توش بود چی؟ نه دیگه...این یکی رو تعریف نمیکنم...اینجا خانواده نشسته.
این بار با لاریجانی توی یه پرواز داشتیم از نیویورک برمیگشتیم.هواپیماشم از این بوئینگ مشتیا بودا. تو مایههای 777. که من تو خواب کلی کفم بریده بود با این داریم پرواز میکنیم. هواپیما که پرواز کرد اینقدر یواش اوج میگرفت که قشنگ بال به بال، از کنار یه هواپیمای دیگه رد شد. این که میگم بال به بال دیدم که داشتیم میخوردیم به یکی دیگه...بگذریم. در طول پرواز از روی یه خرابههایی رد شدیم که من اولش به لاریجانی گفتم اینا باید آثار باستانیشون باشه. بعد یه خانومه که گویا از ایرانیان مقیم اونجا بود گفت نه اینا همینجوری هستن و آثار باستانی نیستن. آخر خواب هم نمیدونم چی شد به کلهی من زد که بخوام در دفاع از حق ایران برای برخورداری از انرژیی هستهایی صلحآمیز، وسط هواپیما تظاهرات کنم. ولی چون هواپیما مال خطوط ایرانایر نبود منصرف شدم و کلی تاسف خوردم. به لاریجانی هم گفتم و اونم تایید کرد که اگه هواپیما مال خودمون بود میشد یه کاری کرد ولی الان نه...

امروز از اخبار شنیدهم که به دنبال اخراج رییس دیوانعالی پاکستان، تو اون کشور شلوغ پلوغ شده. بعدازظهر تو خواب دیدهم که تو پاکستان حکومت عوض شده و حالا یه ملکه رییس کشورئه. قرار بود دختر ملکه عروسی کنه و من هم تو مراسم عروسیشون بودم. به نمایندگی از ایران یه نفر که نمیشناختمش بود و من نمایندهی ایران نبودم. ژاک شیراک، وزیر امور خارجهی انگلیس و یه عالمه آدم با پرچم کشورهای مختلف هم بودن. که هدایایی رو به عروس میدادن. بعد از مراسم که همه رفتهبودن من با داماد دست دادم و دست دختر ملکه رو بوسیدم. داماد خانوادهی سلطنتی منو محکم تو بغلش گرفت و گفت:« دولت تشکیل میدی؟» [ از اینجای خواب معلوم میشه که من تو دنیای این خواب مثلن یه مقامی چیزی تو پاکستان بودهم.] من هم یه نگاهی به ملکه که نمیدونم چرا نگران بود انداختم و گفتم روزای بعد درموردش صحبت میکنیم. توروخدا بهم نخندین ولی مسخرهترین بخش ماجرا ابن بود که ملکه و بقیهی درباریها موقعی که من داشتم میرفتم، رفتهبودن سراغ ظرفای عروسی و داشتن ریخت و پاشها رو جمع میکردن.
پیوست: معلوم نیست آخر و عاقبت ما با این خوابا چی میشه...
پیوست2: خب حالا این که خواب بود...نمیشد تو خواب از یه کشور درست حسابیتر پیشنهاد نخست وزیری دریافت میکردم؟ آخه پاکستان هم شد جا...؟
پیوست3: مهران[ برادر مانی] همیشه به من میگه شکل پاکستانیها هستم...البته خیلیها میگن شبیه هندیام. ولی مهران اصرار داره که من شبیه پاکستانیام...
دیشب خواب میدیدم تو دانشگاه هستم و امتحان معارف دارم و هیچچی هم نخوندهم. دیر هم رسیدهم سر جلسه. دست بر قضا مراقب امتحان ژیلا امیرشاهی مجریی رادیو و تلویزیون بود. انگار دلش به حالم سوخت چون لای برگهی سوالا، برگهی جوابای یکی از دانشجوهایی رو که قبل از من ورقهشونو دادهبودن بهم داد. منم شروع کردم تند و تند نوشتن. حالا نمیدونم چرا وسط امتحان معارف سوالای تاریخ هم بود. راجع به حملهی انگلیسا و اینا. منم تو یه فضایی بین جنگ و جدال و جلسهی امتحان بودم. یه افسر انگلیسی با یونیفرم سفید اومد، اولش من ترسیدم ولی گفت به من کاری نداره و برای جنگ اومده و من میتونم ورقهمو بنویسم. منم دوباره شروع کردم به نوشتن. بعدها که دوباره جنگ تموم شد و من تو خواب برگشتم سر جلسه، یه آقای روحانی که عمامه سرش نبود به مراقبهامون اضافه شد. تو مایههای این که استاد معارف باشه.من تلاش میکردم ورقهای رو که امیرشاهی بهم داده مخفی کنم که استاده نبینه.
***
از خواب که بیدار شدم تا چند دقیقه فکر میکردم هنوز دانشگاه و امتحان و این چیزا دارم. یه چند دقیقه طول کشید که با هزار زور و زحمت به خودم یادآوری کردم که پایان نامهمو سه سالی میشه که دادهم و اکنون یه لیسانس علاف هستم.
***
حالا چی شد این خواب رو اینجا تعریف کردم خودمم نمیدونم.
پیوست: کامنتهای امروز من
کندو ساعت ۱۱:۳۳
قصه های عامه پسند ساعت ۴:۱۴ (به وقت Haloscan.com)
رویاهای گم شده ۱۱:۵۶
Horizon 18:45
چهارشنبه ۲۰ دی:
Anithing but ordinary 7:28
بربادرفته 8:25






