تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

توی چت برای دوستم آدرس گوگل ریدر رو تایپ می کنم و زیرش می­نویسم: «این آدرس به تو امکان دنبال کردن محتوای سایت­ها با استفاده از فید رو می­ده»

دکمه­ی SEND رو می­زنم. یه خورده­ به جمله­ای که نوشتم نیگا می­کنم و پشت­ش این جمله رو می­نویسم:

«دیدی چی گفتم؟ تازگیا وقتی می­خوام حرف بزنم شبیه اخبار می­شه»

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

-« [...] نزنید، اگرم می­زنید با آب گرم بشورین».

(به نقل از یه دبیر فیزیک دبیرستان البرز، خطاب به دانش­آموزان نوشکفته، در حالی که با دست هم ادای اون کار رو درمی­آورد.سال 1374)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هر خری از ظن خود شد یار من

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

دختر نیلوفر

چرا می­کنی کل کل

کی دیدی از من خرتر

کی دیدی از من نفهم­تر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

دارم می­میرم ای خدا

فِک می­کنم غنیمت ئه

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                               ما که مهرجویی نشدیم...اقلن شما قادری بشوید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                        بدترین چیز رسیدن به نگاهی­ست، که از حادثه­ی عشق خر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«آقا ببین کی دارم به­ت می­گم...این تیم قهرمان می­شه.»

گاهی وقتا چاره­ای جز یه خوش­بینی­ی ابلهانه وجود نداره...خدارو چه دیدی. یهو دیدی زد و شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

والدین گرامی. آیا می­دانید با روشن نکردن وسایل برقی­ی پرمصرف، در ساعات اولیه­ی شب، گرایش فرزندان شما به مواد مخدر کم­تر می­شود.

با ما تماس بگیرید دیگه.81911

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- ببین من حس می­کنم که تو اصلن منو دوست نداری...

- غلط کردی...اگه دوست­ت نداشتم هر هفته با بنزین لیتری شیش­صد تومن نمی­بردم­ت پارک ملت بستنی برجی بخوری.

- ببین من حس می­کنم تو اصلن فقط منو دوست داری.

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

مادران باردار عزیز...آیا می­دانید استفاده از لامپ کم­مصرف، در افزایش هوش نوزادان شما موثر خواهد بود؟

با ما تماس بگیرید. هشتاد و یک نود و یک...سازمان بهینه­سازی­ی مصرف سوخت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- ای خدا، چی می­شد من پست فطرت بودم ولی شبیه گل­زار بودم...

- خودتو خیلی دست بالا گرفتیا.

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

جناب آقای یغلوی. درگذشت جناب­عالی را تسلیت عرض می­نماییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- «تعطیلات آخر هفته رو چی­کار می­کنی؟»

- « می­رم اضافه­کاری.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- من اصلن دوست نداشتم یه ساعت دیواری بودم...یا ساعت رومیزی. به نظرم خیلی وحشت­ناک ئه که آدم یه ساعت دیواری یا رومیزی باشه...ولی بدم نمی­اومد ساعت مچی باشم.

- مرتیکه­ی هیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

-ببین پسرم اگه معدل این ثلث­ت بالای هیجده بشه اون کانالای بی­تربیتی­ی ماهواره رو برات باز می­کنم.

-نمی­تونی...رمزشو عوض کرده­م.

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- می­گن تو آبادان سونامی اومده.

- کار خودشون ئه بی­شرفا...می­خوان مردم حواس­شون به بنزین نباشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- نکنه دیونه شدی؟

- نه...اتفاقن تازه سرعقل اومده­م.

[توی هشت­هزارتا فیلم این دیالوگو شنیده­م]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

-[بعد از مراسم تدفین و در یک حالت جوگیرانه]: اون خدابیامرز کار ناتمومی نداشت؟

-چرا...زندگی­ش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

-این پسر دایی­ت که خیلی بچه­ی گلی ئه...چرا باهاش رفیق نمی­شی؟

-آخه نمی­تونم به­ش فحش عمه بده­م...سخت ئه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- «فردا عصر چی؟ می­تونیم هم­دیگه رو ببینیم؟»

-«فردا...ببین فردا باید میلادو ببرم کلینیک...خب هفته­ی دیگه قرار می­ذاریم...اشکالی داره؟»

- « امروز تولدت ئه...یادت بود؟»

- «آره...»

- «تولدت مبارک»

- «ممنون»

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- ای بابا تلویزیون هرروز این فیلم سینمایی رو تکرار می­کنه...

- این فیلم سینمایی نیست استاد، سریال ئه.

پیوست: گفت­وگو واقعی بوده و عصر روز سه­شنبه اتفاق افتاده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- می­دونی...احساس می­کنم هیچ هدفی تو زندگی ندارم...

- هیچ­چی نگو...

- واقعن همه­چی برام بی­معنا شده...

- نه...نه...

- باور کن...به همه­چیز یه احساس بدی پیدا کرده­م...

- بابا یه دقه خفه شو بذار ببینیم این «رِینا» چی­کار می­کنه...

- اِاِاِ...چند چند شدن؟

- لیورپول یه پنالت از چلسی جلو ئه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«خب بچه­ها امروز شنبه س و  اول هفته­س و می­خوایم به امید خدا یه هفته­ی خوب رو شروع کنیم...پس من اول یه ازجلو­نظام می­دم، شمام محکم جواب­مو می­دین...محکما، بعد دعای روز شنبه رو می­خونیم...های رحیمی...پدرسگ تو که باز داری زرزر می­کنی که...گم­شو دفتر»

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

آن­کس که عشق می­کارد، عشق درو می­کند

آن کس که نفرت می­کارد، نفرت درو می­کند

آن­کس که هیچ­چی نمی­کارد و همین­جوری نشسته، بر اون دوتا بالایی حکومت می­کند.

(سِر آرتور الف.میم)

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

اینو خود مِهتی گفت...تو اصلن می­دونستی کسی که در راه ناموس کشته بشه شهید محسوب می­شه؟ تو ملاقاتِ آخر به­ش گفتم کاش می­شد منو به جای اون اعدام کنن... مِهتی­ مرد بود... اینو گفت...بعد از اون دیگه مرد ندیدم.این­روزا مردم واسه دوزار ناموس­شونو کنار خیابون حراج می­کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- ...بعد...شغل شریف­تون؟

- روشن­فکر هستم.

- بله...بعد...دقیقن اون فعالیتی که انجام می­دین چی ئه؟

- ببین... می­شینم این­جا هرروز...خب...بعد فکر می­کنم که لامپ کدوم یکی از دخترای کافه رو می­تونم روشن کنم.

- آهان می­شه یه مقدار بیش­تر درمورد کارتون برای بینندگان ما توضیح بدین؟

- ببین مثلن اون...اون دختره رو نیگا کن...اون ته نشسته...تنهاست...

- کدوم اون مانتو جینه یا...

- نه نه...اون...نشسته داره مارم نیگا می­کنه...

- دقیقن اون یا اون یکی که یه پسره هم باهاش ئه...؟

- نه دیگه اون دوست پسر داره تایم می­بره ...یه مانتوی ساده­ای هم پوشیده.

- خب....؟

- ببین مثلن می­شینم به این فکر می­کنم یه پلَن بریزم با دختره بحث کنم اولش یه بحث سنگین...بعدشم فروید و خلاصه هفته­ی بعد دیگه لامپه روشن شده باشه.

- آهان...محمود جون دوربینو خاموش کن...ببین...اون خواهر کوچیکه مه...گفته بود می­خواد فیلم­برداری تماشا کنه امروز آوردمش...

- اِ ؟ خب...ببین تو انگار اصلن روشن­فکر نیستیا...

- چرا... ولی یه کوچولو بیا پشت صحنه­ی سینما رو هم نشون­ت بدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

ببین کی دارم به­ت می­گم. آخرش می­بینی افتادی یه گوشه کسی هم نیست بگه خرت به چند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- می­گم شما هم دیوونه­ای ها...

- قربونت بشم، لطف داری.

- نه...جدی گفتم.

- ای بابا شرمنده­مون نکن دیگه.

-هرجور راحتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

-تو خیلی کارت درست ئه...با هر دو طرف کار می­کنی...از همه­شون پول می­گیری...از اون به این...از این به اون...تو کدوم طرفی هستی آخرش؟

- مشکل تو می­دونی چی ئه؟...طرف دومی وجود نداره....همه­ش یه طرف ئه.

 

لوکیشن این قضیه هم یه رستوران روباز باشه و دو طرف دارن آروم آروم پیتزا  می­خورن. ضمن این که نفر اولی هم دختر ئه.

                                             ***

کامنت ها: مارمولی ۱۲:۴۴

چراگاه (ساعت نداشت)

قصه های عامه پسند ۵:۳۸

کندو ۲۳:۲۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- حسین هوندا همین ئه؟ این که بچه­س بابا...

- هیکلشو نیگا نکن. خدای سی­جی ئه. یه نیگا به­ موتور می­ندازه یه پیچو باز و بسته می­کنه، می­شینه رو موتور یه پدال می­زنه موتور عین ساعت کار می­کنه واسه­ت.

- اصلن به­ش نمی­خوره.

- پسرعموش تو ژاپن پیش یه مهندس کارخونه­ی هوندا کارگری می­کرده. به مهندسه می­گه هم­چین فامیلی داریم...مهندسه می­گه زود بگو بیاد این­جا تو کارخونه مشغول شه...مشکل خدمت داشت نرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

-اگه می­شه تلخ­ترین و شیرین­ترین خاطره­ی دوران کاری­تونو تعریف کنین.

 

-والا یه­جمله­ای هست که همه می­گن...کار ما همه­ش خاطره­س. آخه باورکنین لحظه لحظه­ی کار ما تو ذهن آدم می­مونه.

 

-خب یکی از اون گل­های خاطرات­تونو بگین چون بینندگان ما همیشه مشتاق شنیدن خاطرات شما و هم­کاران­تون هستن.

 

-عرض کنم که...چیزی که الان یادم می­آد که حالا هم به نوعی خاطره­ی تلخ ئه هم شیرین این ئه که من برای بازی تو یکی از فیلمای یکی از استادای بزرگ سینما دعوت شده­بودم که البته می­تونست افتخار بزرگی باشه برای دوران کاری­ی من. و ایشون هم معروف هستن به رعایت نظم تو کاراشون. جلسه­ی اول فیلم­برداری

آفیش من صبح بود. خدمت­تون عرض کنم که بنده یه عادتی که دارم این ئه که یعنی از بچگی همین عادتو داشتم تا الان...صبح­ها تا... خیلی می­بخشید دست­شویی نرم اصلن نمی­تونم پامو از خونه بیرون بذارم...چندبارهم تو مدرسه به­خاطر همین داستان از ناظم کتک خوردم...خلاصه اون شبش کته با ماست خورده­بودیم عرض به حضورتون صبح که رفتیم نشستیم دست­شویی...هرکار کردیم....

 

-خب...ما...اجازه­بدین که یه سرود زیبا از آقای چنگیز حبیبیان تقدیم بینندگان عزیز کنیم بعد دوباره میایم خدمت­تون.

                                       *  *  *

پیوست: این جریان واقعی نیستا. گفتم که یه­وقت گم­راه نشین.

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 5:59 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

ما که هیچ­چی نگفتیم. اصلن خبرهم نداشتیم. خودشون بریدن و دوختن و حالام می­خوان بکنن تن ما.

نمی­ره خب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«اصلن اون‌موقعا آدم به این‌چیزا فکر نمی‌کنه که. بچه­س تو دنیای خودش­ئه. چه­می­دونه رو ماشین هم­سایه­ش که هی توپاشونو پاره می­کنه، اگه بنویسه «کچل»، بیست سال بعد برای تحقیقات محلی­ی  استخدام رسمی پشت سر آدم می­گه طرف عرق­خورئه و خانوم­بازئه و اینا. اونم فط به خاطر یه کچل. کاش اقلن فحش خوار مادر می­نوشتم. حالا امشب یه حالی به دیوار خونه­شون بدم...کف بالا بیاره مرتیکه­ی کینه‌شتری‌ی...  کچل.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

_ راستش خب درست نمی­دونم. این­چیزا واسه­م اهمیت نداره.ولی...همون روز اول که برگشت، یه راست اومد اتاق من و این لیوانه رو داد...گفت سوغاتی­ئه مخصوص شما خریدم.منم گرفتم و تشکر کردم...

_برای همه­ی دخترای شرکت یکی از این لیوانا آورده.

_جدی؟...خب مهم نیست واسه­م...به هرحال آدم خوبی­ئه که واسه همه سوغاتی آورده...ممممم...رنگ لیوان بقیه هم قرمزئه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

             

آخه نوکرتم.کرمتو شکر.این ضعیفه رو با بیست میلیون تا می­فرستی آسمون.اون وقت ما یه کف دست رو زمین از خودمون نداریم؟

پیوست:با اندکی اغراق به نقل از یک راننده­ی مسافرکش.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 3:3 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |