تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

http://alephmim.blogspot.com

(با سپاس از تایدی هری به جرمِ معاونت در اسباب کشی)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط الف.میم 

«بلوتوثتو روشن کن فیلمِ صحنه‌ای رو که اتو رو زدم به برق برات بفرستم. فردا از شرکت‌تون بذارش توی یوتیوپ»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«کاش می‌نداختن چهارشنبه. سه‌شنبه جومونگ داره ها»

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

Salam khoobi. Internet dari?

-

Salam azizam. Are baraye chi mikhay

-

mishe lotfan beri site sanjesh bebini natayej ro elam kardan?

-

   -

Elam nakardan eshghe man. Dooset daram azize delam delam barat tang shode. Hanooz elam nakardan. Movazebe khodet bash :* :*

-

Bashe mamnoon. Khosh bashi

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

« خدابیامرز آدم لاتی بود. هرکی تو اداره زور می‌گفت تو روش فحشِ ناجور می‌داد.  می‌گن چندسال پیش به معاون مالی گفته خیال نکن دزدی می‌کنی کسی خبردار نمی‌شه. همین آدم یه روز می‌آد یه تب‌خال گوشه‌ی لبش ئه. پرسیدم آقای حسینی این چی ئه؟ گفت دیشب فیلم ترس‌ناک دیدم. کسی هم خونه نبود. صورتم و تنم ریخته بیرون. اسم فیلمه رو نگفت ولی از چیزایی که تعریف می‌کرد معلوم بود زامبی مامبی داشته. از فرداش من و علی کاظمی اینو براش دست گرفتیم باهاش شوخی می کردیم. بنده‌خدا چیزی هم به ما نمی‌گفت. خوش قلب بود با ماها کاری نداشت. اگه می‌دونستیم سرطان داره که... شبِ هفتِش خرما گذاشتیم تو نگهبانی. خدا کنه ببخشدمون. »

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«خدابیامرز ویسکی رو با نوشابه زرد می‌خورد. این‌همه سال گذشته ولی هنوز سالگردش که می‌شه جمع می‌شیم یادش می‌کنیم. مث قدیما. محسن «اگه یه‌روز بری سفر» و «هتل کالیفرنیا» می‌زنه. فریبام تا همین پارسال که شوهر کرد برامون لازانیا می‌پخت. آخر مراسم هم یه پیک ویسکی با نوشابه زرد می‌زنیم. نمی‌دونم چه‌جوری می‌خورد، خیلی مزه‌ی گهی می‌ده. خب اون‌موقعا هایپ و ردبول نبودن... به‌نظرم برای حفظ کردن رفاقتا آدم یه چیزایی رو باید تحمل کنه.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« هربار تلویزیون لورل‌هاردی نشون می‌داد می‌گفت «بیاین. خاله‌مهری و آقای احمدی» ما بچه بودیم خوش‌مون اومده‌بود توی یه مهمونی بلندبلند می‌گفتیم. خدابیامرز کشیدمون کنار گفت اگه یه‌بار دیگه بشنوم اینو می‌گین فلفل تو دهن‌تون می‌ریزم. من و سحر که هنوزم به لورل‌هاردی می‌گیم خاله‌مهری و آقای احمدی. الان که هم مامان‌جون مرده هم اون دوتا. خدابیامرزدشون. بعضیا سرِ چه‌چیزایی خدابیامرزی می‌خوانا.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« زود رفته‌بودیم جاپارک گیر بیاریم دیدیم سر هر جاپارکی یه آدم ریشوی بی‌سیمی واستاده. پسر ما  بیرونِ مسجد بود می‌گفت همین‌جور بنز و بی.ام.و مشکی بوده می‌اومده. ماها زل زده‌بودیم به در. هرکی می‌اومد یه‌بار اقلن تو اخبار دیده‌بودیمش. با سخا، هم‌سایه روبه‌روئیه، مسابقه می‌دادیم هرکی زودتر اسم طرفو بگه. خدابیامرز هیچ‌وقت بروز نداد چه‌قدر دم‌کلفت ئه. یه بار بهش گفتم، سال اول احمدی‌نژاد، این احمدی‌نژادتونم  که توزرد از آب دراومد. گفت «اگه اجازه بدن کارشو بکنه می‌فهمین خدمت‌گزار صادقی ئه.» خوب شد پِی‌شو نگرفتم. سخا می‌گفت یه بار زنش اومده خونه‌شون عیادتِ خانومش، ماهواره‌شونو دیده. خدابیامرز آدم مردم‌داری بود هرکی دیگه بود می‌رفت لو می‌داد. سرِ احمدی‌نژاد اینا تو خودشونم اختلاف دارن.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

« فرچه رو یه بار می کرد تو واکس با همون چارتا جفت کفشو واکس می‌زد. هر عیدی هم که می‌شد می‌اومد تو مغازه می‌گفت «سلام سید. عیدت مبارک. فکر نکنی می‌خوام سوءاستفاده کنما. ولی اون‌دفعه که بهم عیدی دادی برام اومد داشت، وضعم خوب شد.» یه بار این جریانو واسه سید نجفی، عمده‌فروشیه هست سرِ نبش، تعریف کردم برگشت گفت برای اونم همین برنامه رو پیاده می‌کرده. نگو طرف کارش این بوده.  حالا خدابیامرزدش البته. ما که هردفعه اومد  دست کردیم تو دخل یه چیزی بهش دادیم. صدقه برکت دخل ئه... زن و بچه‌م نداشت نمی‌دونم این پولا رو  خرج چی می کرد.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« به پسرش می‌گه می‌رم بانک حقوقمو بگیرم، پسره می‌گه کارتتو بده من می‌رم. می‌گه نه حوصله‌مم سر رفته. هم‌چین که می‌شینه تو ایست‌گاه اتوبوس جابه‌جا تموم می‌کنه. قسمتِ همه نمی‌شه. موقع مرگ اگه آدم خوبی باشی عزرائیل شکل یه زن خوش‌گل بهت دیده می‌شه. اگه بد  باشی شکل یه پیرزن جادوگر می‌بینیش. جنازه‌هایی که می‌بینی لب‌خند می‌زنن اون خوشگله‌شو دیده‌ن. خدابیامرز عیدی و پاداششو از خدا گرفت. از عیدیِ بازنشسته‌هام مالیات کم نکرده‌ن. اینم بازیِ احمدی نژاد  واسه انتخابات ئه ها.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«از همون اول گفته‌بود زنِ کم‌تر از دکتر نمی‌شه. هرکی اومد خواستگاری ماها زود بله رو گفتیم افتادیم تو هچل. می‌گفت آدم تا آخر عمر مجرد بمونه بهتر از این ئه که زنِ هرکی بشه.  مسخره‌ش می‌کردیم  با این‌چیزی که تو می‌خوای، می‌شی مث خانومِ هاویشام. بعد فکرکن یه‌روز زنگ می‌زنه بیاین مجلس عقدم. شوهره کی ئه؟ جراح قلب...خوش‌تیپ...خونه‌ش تو زعفرانیه... من که کلی واسه‌ش خوش‌حال شدم اون‌شب. این‌قدر گریه کردم که نگو. ولی حسود زیاد ئه. حالا اسم نمی‌برم. چشمش زدن خدابیامرزو. من قبلنا به چشم اعتقاد نداشتما. ولی این چیزی ئه که خدام تو قرآن گفته. چشم اصلن یه قدرت عجیبی داره. توی هند یه مرتاضایی هستن با چشم قطارو نگه می‌دارن»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«ای‌بابا. همین یک‌شنبه‌ای تو آرایش‌گاه دیدمش. می‌گفت می‌خواد بره N98 بگیره. وصال نداد بهش. من اولین گوشیِ سریِ N که دیدم دست اون بود. همیشه می‌رفت علاءالدین هر گوشی‌ای که می‌اومد می‌خرید. بگم چهل پنجا تا گوشی عوض کرد تو  این چندسال. آدمِ... هم‌چین می‌دونی... به‌روزی بود. می‌گفت توی دنیای الان گوشی شناس‌نامه‌ی آدم ئه.

گفت «این دوازده صفر هشتتو بده خروس‌قندی بگیر جاش.» گفتم بابا این گوشیِ کارم ئه. واسه جاهای مهم یه E63 دارم. هرجایی نمی‌برمش. نمی‌تونم وردارم بیارمش تو آژانس. صدبار از جیبم می‌افته تو جوب و زیر صندلی. با این دستای کثیف بگیرم دستم چی؟ گوشیِ خوبی هم هست دوازده‌صفرهشت. این همه بلا سرش اومده آخ نگفته. خوبم آنتن می‌ده. ولی خدابیامرز راست می‌گفت. خداییش با یه هم‌چین گوشی‌ای آدم بره خواستگاری زن می‌دن بهش؟ خودت باشی دخترتو می‌دی؟»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« خداوکیلی یه مرد مث اون تو کل خطای میدون پیدا نمی‌شه. یکی از این بچه کراکیا از این رینگ اسپرتا  به یه دختره تیکه انداخت. احمدآقا از شیشه‌ی ماشین کشیدش بیرون کوبید رو کاپوت. می‌گفت «مسافر ناموس آدم می‌مونه».

 هرکی از راه رسیده یه پراید قسطی انداخته زیر پاش کار می‌کنه. خدابیامرز با پیکان کارِ ایران ناسیونال اومده بود تو خط. ولی ماشین بودا.  سی و خورده‌ای سال واسش کار کرد. می‌گفت این‌جا خبری از میدون نبود  این‌همه آدم نبود. یه بیابون و دوتا ماشین، روزی چارتا سرویس مسافر. مردم خودشون آدم بودن. الان نبود که آدم مجبورئه چاقو بذاره جیبش، چوب بذاره زیر صندلی. اینا به خدا مخ‌شون تعطیل ئه. حالی‌شون نیست تو این دست‌اندازا ماشینو که می‌خوابونی دوروزه جلوبندی به گا می‌ره. نمی‌فهمن دیگه. مخ‌شونو کراک پکیده. اونم این ماشینا.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«عین یارو بود تو فیلم گوزن‌ها، می‌گفت وقتی اومدی نفهمیدم کی اومده... اون خدابیامرزم از وقتی رفته همه کسل شده‌ن. هیچ‌کس حواسش نبود چه‌قدر واسه‌مون مهم ئه که باشه. شبایی که این کشیک نداشت ترک و رشتی و تهرونیِ آسایش‌گاه با هم متحد می‌شدن. یه ساعت مونده به خاموشی همه دوره‌ش می‌کردن. « بوش‌وِگ یه دهن واسه‌مون بخون.» اونم دنیا دیگه مث تو نداره می‌خوند. ضرب می‌گرفتن می‌گفتن بوش‌وِگ باید برقصه، پا می‌شد می‌رقصید. خوبم می‌رقصیدا. آخرشم نفهمیدیم واقعن [...]خل بود یا زده بود تو این خط که معافی بگیره. بچه‌ی نظام‌آباد بود.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خدابیامرزه. تو اداره یه چیزایی اسم آقا اسدی روش ئه. صندلیِ تکیِ ردیف اول سرویس. قوری چینیه که اموال آبدارخونه بود ولی فقط آقا اسدی توش گل‌گاوزبون دم می‌کرد عصرای چارشنبه. همیشه‌م می‌رفت تو دست‌شویی آخریه.نمی‌دونم چرا یه علاقه‌ی خاصی داشت بهش. یادم هست اون سالای اول عباسی هنوز مسوول دبیرخونه نشده بود، نظافت‌چی بود.گفت می‌خوای کلیدِ این آخریه رو دست خودت باشه؟ بچه‌ها احترام می ذاشتن بهش.هروقت می‌اومد دست‌شویی اونایی هم که جلوترش بودن تو آخریه نمی‌رفتن. به خدا تو این یه هفته کسی دل نداشته بره.یه بار ارباب‌رجوع می‌خواست بره من نذاشتم. گفتم چاهش گرفته.

 امثال بعضیا زیرآب زدن رفتن بالا. آقا اسدیم خاکی و باخدا، می‌گفت میزِ اداره بی‌وفاست.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«اشتباهت همین ئه دیگه. بچه‌مایه‌دار نبود. قیافه‌ای هم نداشت خدابیامرز که بگیم تیپ‌شو دوست دارن. زبون مهم ئه...زبون. یه بار خودم شاهد بودم از چهارراه تا میدون ولی‌عصر دنبال یه دختره افتاد. این‌قدر فک زد دختره شماره رو بالاخره گرفت. من هی می‌گفتم وحید بی‌خیال بابا. می‌گفت نه. صبر کن جواب می‌ده. تو ختم‌ش دروداف بیش‌تر از فامیلا اومده‌بودن. مردم کف کرده‌بودنا. انگار هرچی دختر فشن ئه ریخته امیرآباد. همه‌م آرایش سیاه. واستاده بودیم به جوانِ ناکام که تو آگهی‌ش نوشته‌بود می‌خندیدیم.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«اتفاقن دکتریِ اطفال از بقیه‌ی دکتری‌ها سخت‌تر هم هست. تحمل می‌خواد. مامان می‌گفت اون‌وقت که خیلی کوچیک بودم دکتر پوشکمو باز کرد معاینه کنه. منم، خیلی ببخشیدا فواره زد‌م تو صورت‌ش. چیزی نگفته صورتشو شسته دوباره برگشته سر معاینه. خدا بیامرزه شوهرتونو خانوم. من اگه جای اون بودم بچه رو پرت می‌کردم بیرون.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« سرِ یه دختر به گ...ا رفت. همین مصطفا که واستاده پای حجله رو می‌بینی؟ به قدم سوم نرسیده عر می‌زد زیر علامت. اون خدابیامرز از یه ماه قبلِ محرم هفت روز هفته رو می‌رفت باشگا. می‌گفت باید واسه امام حسین رو فرم باشم. یه بار شمردیم سی و هشت متر کشیده‌بود علمو. رگ شقیقه‌ش زده بود بیرون. دختره زن یه بچه‌حاجی شد. بی‌چاره مخش گوزید. لاش‌خورای محل افتادن پاش آلوده‌ش کردن. حشیش و اکس و کم‌کم تریاک و این آخرام هروئین. سی‌وهشت متر خیلی ئه ها. علامت اندازه پیکان وزنش ئه. »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«حاج‌آقا دیشب...به همین وقت عزیز...دیشب خواب دیدم یه خانوم سبزپوشی اومده بود جلوی دفتر. بهم گفت آقا غفور فردا یکی رو میارن این جا سر تدفینش مداحی کنی. ذکر علی‌اکبر یادت نره یه‌وقت. خدا شاهد ئه امروز که گفتن یه جوون بیست ساله پرپر شده با خودم گفتم یا بی‌بی زینب. این همون ئه. قدیما می‌گفتن جوونا بی‌گناهن. ولی تو این دوره‌زمونه که جوونا جز کثافت‌کاری و الواطی کار بلد نیستن یه جوونی که اولیامقربین به‌ش نظر دارن به خدا دور مزارشو باید ضریح بست. خدا با شهدای کربلا محشور کنه جوونتونو. این فاکتورو بدم خدمت خود شما؟ هرچی کرم‌تون ئه بذارین روش. الله‌وکیلی چهل درصدشو باید بدیم شهرداری مالیات و عوارض.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«علی‌آقا تسلیت می‌گم. ولی خدابیامرزی نمی‌گم.خدابیامرزو واسه کسی می‌گن که از این دنیاش خیری ندیده، همه‌ش عذاب بوده...بدبختی کشیده. می‌گن حالا خدا کنه اون دنیا آمرزیده باشه.عموت که زندگی بهشت بود واسه‌ش. نه زنی نه بچه‌ای. هرچی درآورد خورد و گشت و...گفتن نداره خودت دیده‌بودی که. علی‌آقا زندگی رو از عموت باید یاد می‌گرفتی. بذار مردم هرچی می‌خوان پشت سرش بگن. از صب تا شب مث سگ داریم می‌دُییم به قرآن. چی دستمونو گرفته غیر از قسط و قسط و بدهی.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«بسم رب الشهدا والصدیقین. خانواده­ی محترم شهید ابوالفضل اسدی. سلام علیکم. ضمن عرض تبریک و تسلیت به مناسبت شهادت آن رادمرد جبهه‌های عشق، و آن رهرو راستین راه امام و اسلام، این‌جانب یکی از افراد محل و از دوستان مورد اعتماد آن شهید جاوید به اطلاع می‌رساند ایشان چندروز پیش از آخرین اعزام به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل که همانا عزیمت ایشان به جنت اعلا بود مبلغ بیست هزار ریال معادل دوهزار تومان وجه دستی از این‌جانب قرض گرفته و فرموده بودند پس از بازگشت آن را پس خواهند داد. غافل از این‌که چه سعادتی در انتظار ایشان بود و این سفر آسمانی را بازگشتی به دنیای دون نخواهد بود.  اینجانب نیز هیچ‌گونه رسیدی از ایشان مطالبه ننمودم. فلذا این بنده‌ی کم‌ترین اعلام می‌دارد  مبلغ فوق را در حق ایشان حلال نموده و هیچ طلبی از ایشان ندارم چه بسا که این شهدای ما هستند که دربرابر جانی که در راه خدا اهدا کرده‌اند از ما طلب‌کار می‌باشند.ان‌شاءالله که در روز جزا مورد شفاعت آن شهید بزرگوار و  پیر و مرادش آقا ابوالفضل العباس قرار گیرم. والسلام علیکم ورحمت‌الله و برکاته»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«خدا رحمت­شون کنه. همیشه تمیز و مرتب بودن. کت و شلوار و کیف و کمربند و حتا بندساعت همیشه سِت. یا قهوه­ای یا طوسی. حالا شما تصورشو بکنین تو اون فضای خفقان و معلمای شپشو، یکی می­آد تو کلاس که قیافه­ش به آدم احترام می­ذاره. خب ما هم با ایشون صمیمی بودیم احساس راحتی می­کردیم باهاشون. یادم ئه تو درس تاریخ ادبیات از فروغ فرخ­زاد یه شعر خوندن، با همون لهجه­ی ترکیِ قشنگ.  ما جلسه­ی بعد رو تخته نوشتیم «عاشگتم فروگ». یه قلب تیر خورده هم کشیدیم. ایشون وقتی تخته رو دیدن یه نگاهی به ما انداختن که از صدتا فحشم بدتر بود.

 ما بعدها فهمیدیم ایشون چه جواهری بودن. سیستم آموزش پرورش ما واسه هم­چین افرادی خیلی کوچیک ئه»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«با آقات، خدا بیامرزدش، کارگاه که تعطیل می­شد پیاده را می­افتادیم  می­شِستیم تو همین کافه که الان لوستر فروشی شده. بطری پشت بطری خالی می­کرد، تو بگو خم بیاد به ابروش. من پاتیلِ پاتیل می­گفتم «اسمال آقا شمارو نگرفت؟» تو یادت هست آقاتو؟   عکساشو که دیدی چه قدر رشید بود ماشالا. از اون بالا جوری نیگام می­کرد که یعنی بتمرگ سرجات بابا...ای روزگار. اون هیکل الان باید زیر خاک باشه اون وخ...بی­خیال. مرد بود، مرد. تو هم سعی کن مث آقات شی. قدر مادرتم بدون. نذار زن و بچه غافلت کنه ازش. به پات سوخت تا رسوندت به این­جا.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«من ایشونو درست نمی­شناختم. خدابیامرزدش. یه بار با مهدی بودیم که تو خیابون دیدیم­ش. تاکسی گیر نمی­اومد دیدم یه پراید هاچ­بک جلومون زد رو ترمز. چهارراه ولی­عصر بود. مهدی خندید گفت بابا این که رفیق خودمون ئه که. عجب بچه­ی خاکی و خوبی بود. یه چند دقیقه­ای نشسته بودم تو ماشین­ش اونو مهدی هی شوخی می­کردن چرت و پرت می­گفتن به هم...از تو آینه نگاهی انداخت به­م، گفت:«شما که مشخص ئه آدم حسابی هستی...با این مهدی واسه چی می­پری؟». خلاصه سرِ شوخی رو با منم باز کرد دیگه. آخر شب به هم فحش خوار مادر می­دادیم. البته به شوخیا. اون­روز که زنگ زدم به مهدی دیدم صداش گرفته گفتم مهدی چی شده؟ گفت« اون رِفیق­م بود... رضا»... گفتم خب؟ یهو مهدی زد زیر گریه. کم پیش می­آد آدم یکیو تو یه جلسه ببینه انگار که هزاربار دیدتش. باورت نمی­شه اصلن تمام سرم داشت گیج می­رفت.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- تو می­دونستی پیژامه یه کلمه­ی فارسی بوده که وارد زبان فرانسه شده؟ «پیرجامه» بوده. یعنی لباسی که پیرا می­پوشن. دیدی که...پیژامه رو معمولن پیرا می­پوشن

- چه باحال...نمی­دونستم.

- از این کلمه­ها خیلی تو زبانای دیگه رفته. مث پدر، مادر که تو انگلیسی شده Father و Mother. کشور ما یه زمانی صادرکننده­ی فرهنگ بوده...حالا رو نبین که شده وارد کننده.

- وافعن راست می­گی.

- پدرسگ مادر[...] می­بینی چه­جوری می­آد؟ [سرش را از پنجره بیرون می­برد و درباره­ی خواهر و مادرِ یارو که دارد دور می­شود، به ذکر نکاتی می­پردازد]

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- اما همه چیز بستگی به خودِ آدم داره.

- ببین...خفه شو.

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی چت برای دوستم آدرس گوگل ریدر رو تایپ می کنم و زیرش می­نویسم: «این آدرس به تو امکان دنبال کردن محتوای سایت­ها با استفاده از فید رو می­ده»

دکمه­ی SEND رو می­زنم. یه خورده­ به جمله­ای که نوشتم نیگا می­کنم و پشت­ش این جمله رو می­نویسم:

«دیدی چی گفتم؟ تازگیا وقتی می­خوام حرف بزنم شبیه اخبار می­شه»

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

-« [...] نزنید، اگرم می­زنید با آب گرم بشورین».

(به نقل از یه دبیر فیزیک دبیرستان البرز، خطاب به دانش­آموزان نوشکفته، در حالی که با دست هم ادای اون کار رو درمی­آورد.سال 1374)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هر خری از ظن خود شد یار من

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

دختر نیلوفر

چرا می­کنی کل کل

کی دیدی از من خرتر

کی دیدی از من نفهم­تر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

دارم می­میرم ای خدا

فِک می­کنم غنیمت ئه

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                               ما که مهرجویی نشدیم...اقلن شما قادری بشوید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                        بدترین چیز رسیدن به نگاهی­ست، که از حادثه­ی عشق خر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«آقا ببین کی دارم به­ت می­گم...این تیم قهرمان می­شه.»

گاهی وقتا چاره­ای جز یه خوش­بینی­ی ابلهانه وجود نداره...خدارو چه دیدی. یهو دیدی زد و شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

والدین گرامی. آیا می­دانید با روشن نکردن وسایل برقی­ی پرمصرف، در ساعات اولیه­ی شب، گرایش فرزندان شما به مواد مخدر کم­تر می­شود.

با ما تماس بگیرید دیگه.81911

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- ببین من حس می­کنم که تو اصلن منو دوست نداری...

- غلط کردی...اگه دوست­ت نداشتم هر هفته با بنزین لیتری شیش­صد تومن نمی­بردم­ت پارک ملت بستنی برجی بخوری.

- ببین من حس می­کنم تو اصلن فقط منو دوست داری.

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

مادران باردار عزیز...آیا می­دانید استفاده از لامپ کم­مصرف، در افزایش هوش نوزادان شما موثر خواهد بود؟

با ما تماس بگیرید. هشتاد و یک نود و یک...سازمان بهینه­سازی­ی مصرف سوخت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- ای خدا، چی می­شد من پست فطرت بودم ولی شبیه گل­زار بودم...

- خودتو خیلی دست بالا گرفتیا.

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

جناب آقای یغلوی. درگذشت جناب­عالی را تسلیت عرض می­نماییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- «تعطیلات آخر هفته رو چی­کار می­کنی؟»

- « می­رم اضافه­کاری.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- من اصلن دوست نداشتم یه ساعت دیواری بودم...یا ساعت رومیزی. به نظرم خیلی وحشت­ناک ئه که آدم یه ساعت دیواری یا رومیزی باشه...ولی بدم نمی­اومد ساعت مچی باشم.

- مرتیکه­ی هیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

-ببین پسرم اگه معدل این ثلث­ت بالای هیجده بشه اون کانالای بی­تربیتی­ی ماهواره رو برات باز می­کنم.

-نمی­تونی...رمزشو عوض کرده­م.

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- می­گن تو آبادان سونامی اومده.

- کار خودشون ئه بی­شرفا...می­خوان مردم حواس­شون به بنزین نباشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- نکنه دیونه شدی؟

- نه...اتفاقن تازه سرعقل اومده­م.

[توی هشت­هزارتا فیلم این دیالوگو شنیده­م]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

-[بعد از مراسم تدفین و در یک حالت جوگیرانه]: اون خدابیامرز کار ناتمومی نداشت؟

-چرا...زندگی­ش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

-این پسر دایی­ت که خیلی بچه­ی گلی ئه...چرا باهاش رفیق نمی­شی؟

-آخه نمی­تونم به­ش فحش عمه بده­م...سخت ئه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- «فردا عصر چی؟ می­تونیم هم­دیگه رو ببینیم؟»

-«فردا...ببین فردا باید میلادو ببرم کلینیک...خب هفته­ی دیگه قرار می­ذاریم...اشکالی داره؟»

- « امروز تولدت ئه...یادت بود؟»

- «آره...»

- «تولدت مبارک»

- «ممنون»

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- ای بابا تلویزیون هرروز این فیلم سینمایی رو تکرار می­کنه...

- این فیلم سینمایی نیست استاد، سریال ئه.

پیوست: گفت­وگو واقعی بوده و عصر روز سه­شنبه اتفاق افتاده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- می­دونی...احساس می­کنم هیچ هدفی تو زندگی ندارم...

- هیچ­چی نگو...

- واقعن همه­چی برام بی­معنا شده...

- نه...نه...

- باور کن...به همه­چیز یه احساس بدی پیدا کرده­م...

- بابا یه دقه خفه شو بذار ببینیم این «رِینا» چی­کار می­کنه...

- اِاِاِ...چند چند شدن؟

- لیورپول یه پنالت از چلسی جلو ئه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«خب بچه­ها امروز شنبه س و  اول هفته­س و می­خوایم به امید خدا یه هفته­ی خوب رو شروع کنیم...پس من اول یه ازجلو­نظام می­دم، شمام محکم جواب­مو می­دین...محکما، بعد دعای روز شنبه رو می­خونیم...های رحیمی...پدرسگ تو که باز داری زرزر می­کنی که...گم­شو دفتر»

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |