تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

http://alephmim.blogspot.com

(با سپاس از تایدی هری به جرمِ معاونت در اسباب کشی)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط الف.میم 

زندگیِ‌شان مثل داستان است از بس دوروبرِ داستان‌های دنیا گشته‌اند و آن‌هایی را که خوش‌ترشان آمده نوشته‌اند. مستند گفت‌وگوی نیم ساعته نبود. رمانِ بی‌انتها صفحه بود این مصاحبه‌ی بهنود با گلستان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

رای دادن یا رای ندادن. مساله، شماره‌ی چهاردهم پرونده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط الف.میم 

من نوشتن در پرونده‌ی شماره سیزده را از دست دادم. شما خواندنش را از دست ندهید.

(لازم ئه توضیح بدم چندوقتی ئه چیزام نوشته نمی‌شه؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط الف.میم 

دستت درد نکند. صدای خدا بیفتد روی بی‌سیمَت ایشالا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

مبادا تعطیلات شما را از خواندنِ شماره‌ی یازدهم پرونده غافل نماید.

+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

مبارک باشد. خوشی باشد. جنگ نباشد. ترس و آژیر و فرار نباشد. سرما نزند. گرما نخشکاند. دیواری بی‌پنجره نماند، چاردیواری‌ای بی‌در. دستی به خالیِ جیب نخورد. تنی نرنجد. دلی نگیرد. بغضی گیر نکند. اشکی نریزد. دوری دور باد. صدایی جز خنده نیاید. مستی مستدام شود.

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط الف.میم 

جذاب‌ترین کتابی که می‌خواهم بخوانم:

نام کتاب: «دوستانِ آبی‌نفتیِ من»

خلاصه‌ی کتاب: این کتاب خاطرات الف.میم از ربوده شدن توسط موجوداتِ فضایی و ماجراهای  وی در سفر به فضا می‌باشد. نویسنده در این کتاب شرح داده که چگونه موجودات فضایی او را در یک آخر شبِ پاییزی در حالی که بادِ خنکِ تندی می‌آمد و خسته و کلافه به سمت خانه رهسپار بود، توی کوچه‌شان ربوده و با خود به سیاره‌ای دوردست بردند. وی به نقلِ چگونگیِ ارتباط با موجوداتِ آبی‌نفتی رنگ پرداخته و شرح می‌دهد که چگونه توانسته از دست سربازانِ فضایی گریخته و با پیوستن به نیروهای آزادی‌خواهِ فضایی، با پادشاه ستمگرِ سیاره‌ی بیگانه که قصد تسخیر زمین را داشته به مبارزه پرداخته و صلح و آزادی را به آنها هدیه نماید. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«اون به من گفت:« ای‌کاش این جا می‌موندی...شاه می‌شدی و من ملکه. می‌تونیم بچه‌هایی داشته باشیم که هم آبی‌نفتی باشن هم روی پاهاشون راه برن.» من در حالی که با بیرونِ انگشتِ کوچک دست راستم اشک رو از گونه‌های اون پاک می‌کردم گفتم: «متاسفم عزیزم...مسوولیت من این‌جا تموم شده. باید برگردم.»

از این کتاب تاکنون میلیاردها نسخه در سراسر کهکشان فروخته شده‌است.

***

پیوست: این را به دعوتِ لیلای عاقلانه نوشتم. هرکس خواست بنویسد هم دعوت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

دهمین شماره مجله اینترنتی پرونده منتشر شد.

در این شماره می‌خوانید:

جنجال یوزارسیف در میلادنور

خواص روانیِ کدو

دام شیطانی برای دختران اکس‌خوار

گل‌شیفته برمی‌گردد به شرطی که....!!؟؟

جدول با جایزه

سیاوش اکبرپور: نون قلبم را می‌خورم

همراه با پوستر چهاررنگ روزبه نعمت‌اللهی برای علاقه‌مندان مشتاق

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هم‌زمان با ایام‌الله دهه‌ی مبارکه‌ی فجر و سی‌امین بهار انقلاب، نهمین شماره مجله ارزشی-اینترنتیِ پرونده به بهره‌برداری رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

زندگی یک چیزهایی می‌دهدمان و یک کسانی مثل نرده. دست می‌گیریم به‌شان و این پله‌ها را بالا و پایین می‌رویم. حواس‌مان هم اصلن نیست. تا آن‌وقت که نباشند ناگهان و می‌بینیم کنار راه‌پله‌مان خالی شده. چاله‌ای ست عمیق و تاریک. می‌ترسیم و می‌چسبیم به دیوار. دست به عصا ادامه می‌دهیم و دیگر دوپله‌یکی نمی‌کنیم و تند تند نمی‌رویم.مصیبت پله را حالا باید با ترس سقوط تحمل کنیم که سخت است...سخت‌تر است.

 بی‌نردگی دور باد از همه. از سرگیجوها دورتر.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

شماره‌ی هشتمِ پرونده بدرآمد

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

پژوهشگران ثابت کرده اند هشتادوشش درصد افرادی که هنگام سواریدن بر پله برقی، هول و دستپاچه میشوند آدمهای خوبی میباشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

داشتم فکر می‌کردم اگه برف قرمز بود بهترتر نبود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آدم مثل هارپو مارکس باشد خوب است. چنگ بزند جای حرف و آدم‌های غم‌گین و اشک‌آلود را بتواند شاد کند. با نغمه‌ای. با شکلکی و ادایی.  یک مشت لب‌خند همیشه توی جیبش باشد که به موقع‌ش بیاورد بیرون و بچسباند روی لب دیگران. و گرسنه هم اگر باشد، آواره و و بی‌پول و بی‌خانه، گم و گور نشود لب‌خنده. چنگش همان نغمه بدهد و دست‌هاش و صورتش هنوز آن قدر گرم باشد که آب کند یخِ مردم را. خشک نشود حتا وقتی اوضاع رو به راه نی.

آدم مثل هارپو مارکس باشد خوب است که بلد باشد جوری بخندد و بخنداند که دمار از روزگار آدم بدها دربیاید. بی‌چاره شوند و نقشه‌هاشان برآب.

آدم باید مثل هارپو مارکس وقتی سرش را توی آینه دستی شانه می‌کند، بتواند آینه را برگرداند و پشت سرش را هم ببیند. باید وقتی تک و تنها ساز می‌زند، آینه دو تا کند نوا را.

آدم باید مثل هارپو مارکس سرخوش و تنها باشد. آن قدر خوش که هیچ ناخوشی جرات نکند رد شود از این دور و برها.

 این‌جوری خوب است.

                                              

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بی‌داد از این وقت‌هایی که یک چیز نامرئی تصادف می‌کند با آدم. درد می‌پیچدت و ندانی از کجاست. تنظیم موتور به‌هم‌خورده و بد کار می‌کند.دود سیاه می‌دهد بیرون.بی‌داد از این وقت‌هایی که بی‌وقت می‌آیند و ساعت‌ها آهنگی ترانه‌ای چیزی توی گوشت می‌نالد.

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواهش می‌کنم آهنگ وبلاگ‌تان را به صورت پیش‌فرض خاموش بگذارید. پخش‌کننده را بگذارید یک جایی توی دید و اسم آهنگه را درشت بنویسید. بگذارید هرکس خواست خودش روشن کند. خواهش می‌کنم. نوکرتان هستم.

(با عوضی‌هایی که پخش‌کننده را توی کد قالب وبلاگ گم و گور می‌کنند و راهی جز بستن پنجره‌های متعدد برای یافتن منبع صدا نمی‌گذارند، هیچ کاری ندارم. کثافتا)

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سیگارَت را بی‌حواس از فیلتر که آتش بزنی می‌گویند زن خوش‌گل گیرت می‌آید. نمی‌گویند چی را از کدام گوری باید آتش زد که آتش دل بخاموشد. همه‌ش چرت و پرت گفتند و حاشیه.اصل مطلب را وقتی گفتند که دیر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

پنی سیلین

(تنها موردی توی زندگی­م که با ارقام میلیونی سروکار دارم.)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

 

 

SE7EN

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- کاظم، عمو.

- بله عموجون.

- پسر گلم پامی­شی بری از بابایی تشکر کنی از طرف من؟

- کارتونمو ببینم بعد برم؟

[عموجون زل زل توی چشم­های کاظم نگاه می­کند و دوتا پلک می­زند]

- باشه عمو الان می­رم.

***

پیوست: یک شب حال و اوضام نامیزون بود. توی ریدر این را خواندم. محول الحول والاحوال که می­گفتند، همین بود.

پیوست2: در جنگ همه­ی دنیا با بچه­ها، من طرف همه­ی دنیا نیستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آذر1387ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

نه...این‌جوری که نشسته‌ای دنیا را می‌پایی و منتظری هرآن یک‌چیزی شگفت‌زده‌ات کند...نمی‌شود. شگفت، وقتی می‌زندت که حواس‌ت نباشد. فضایی‌ها وقتی سرت بالاست و چشم‌ت رو به آسمان سراغت نمی‌آیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

مستی که همیشه نباید آبکی باشد.یک آخرشبِ خلوت باشد و یک پیاده روی خیابان نوفل لو شاتو، کنار دیوارِ سفارت فدراسیون روسیه. و یک مشت آهنگ تحت عنوان نیوفولدر 2.

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

شیش

(به یاد شیش تای پنجاودو)

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

من به خدا و این چیزا اعتقاد دارم. خدا و این چیزا به من اعتقاد ندارن.

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

چه شباهت غریبی ست میان صاحبان عزا دمِ در مسجد با کسانی که برابر یک ضربه­ی آزاد می­ایستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« امروز جنابِ آقای میرکولتوف مقام محترم ریاست جومهوریِ کشورمان در پِیامی به باراک اوباما، رییس جومهور کشور اِمریکا به وی پیش­نهاد نمودند که پس از سی­صد سال دَس از اِمپِریالیزمِ خود ورداشته و نظام سوسیالیزتی را جای­گوزینِ رژیم مملکت خویش نمایند. آقای رِییس جومهور در آخِرِ نامه­ی خود اعلام کردند که حاضرند در این راه به مملکتِ اِمریکا و شخص آقای اوباما کمک­های شایان توجهی با عنایت به دست­آوُردها و تجرِبیات کشور عزیزمان بِنُمایند...صدا ما را از اخبار کلیِ رادیو ملی میهنیِ جومهوریِ خلق برای خلقِ قانقاریا می­شنُوید»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

لاله­زارِ رضا یزدانی دوتا ورژن دارد. یکی که توی کاست پرنده بی پرنده هست و یکی دیگر که تیتراژ آخر حکم. و من عاشق این دومی ام

( + )

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه وقتایی آدم این­قدر صبر می­کنه می­ذاره گندِ کار، خودش دربیاد.

انگار بازی­گر یه فیلم پُرنور سر سکانس اصلی ورداره بگه: « ببخشید ببخشید...من الان متوجه شدم چیز ندارم»

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بله. بالاخره یه روز می­رسه که من با میلیاردها تو حساب بانکی­م، تو سواحل هاوایی لم داده­م و یهو به خودم می­گم:«نیگا کنا...الان تو ایران عصر جمعه­س...چه قدر اون موقعا عصرای جمعه داغون بودم...هی...» لب­خند می­زنم و زیر آفتاب خودمو قشنگ پهن می­کنم. هیچ نگرانی­ای وجود نداره و از این هم نمی­ترسی که همه­چی خواب باشه یا یه خوشی­یِ موقت.یا این که فردا باید برگردی اداره. بله عزیزمن. بالاخره اون روز می­رسه.

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

وقتی می­دانی بغض اگر کنی نمی­ترکد، اصلن بی­خیال­ش شو. یا باید هار هار گریه کنی یا این بغض می­ماسد توی گلوی­ت تا سال­ها.  پس بی­خیال شو برو یک جایی برای خودت گم شو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

باران خوب است، توی ترافیک دو ساعت گیر کردن و توی صف اتوبوس و تاکسی خمیر شدن بد است.

برف خوب است، گرفتن گلوی کوچه­ها بد است.

آفتاب ظهر تابستان خوب است، زیر آفتاب دنبال بدبختی­ها دویدن بد است...[ویژه­ی خواهران]:خیس شدنِ تن و بدنِ آدم زیر مانتو مقنعه بد است.

همیشه کلن باید زندگی بلنگد. و اگر خوش شانس باشیم یک جای کار می­لنگد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

همیشه یک غصه­هایی را، و یک شادی­هایی را برای خودت نگه دار. به کسی نگو هرچیزی را که برای­ش می­خندی یا گریه می­کنی. یک چیزهایی را نباید به کسی بگویی. یک چیزهایی نباید از درون­ت بریزند بیرون. باید همان­جا بمانند و یک وقت­هایی یادت بیاورند که تو هم کسی هستی برای خودت. یکی که اسم­ش من است. یک لب­خندی یا قهقه­ای که کسی نفهمد برای چی ست...یا یک بغضی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

نه نقاشی نه فیلم ساختن نه نوشتن... هیچ چیزی توی دنیا به اندازه­ی این که یه سازی بلد باشی بزنی و احیانن آهنگی بسازی نمی­تونه آدمو خالی کنه. آخ آدم یه وقتایی دل­ش می­خواست می­نشست پشت پیانو یا یه تار می­گرفت دست­ش یه  آهنگ غم­انگیز یا عاشقونه ای می­زد. آخ آدم یه وقتایی دل­ش می­خواد یه گیتار الکتریک لید برداره ناله­ی خودشو از لای سیمای گیتار جار بزنه. خدایا صدای خوبی هم نداریم. پس چه دستشویی ای بخوریم؟

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- بیایید با هم مراوده­ای داشته باشیم.

- الان نمی­شود سرور من...وضعیت قرمز است.

- ای بابا...خب پس من می­روم به سایر امور بپردازم.

- باشد[چند لحظه بعد]...یوزارسیف، رفت. از کمد بیایید بیرون.

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سیب بخور. سام می­گفت تو که این قدر سیگار می­کشی سیب زیاد بخور. منم هی سیب می خورم مزه ی دهنم شیرین می شه روش سیگار می­کشم. باز دل­م سیگار می­خواد  اما مزه­ی دهنم تلخ ئه واسه این­که شیرین شه سیب می­خورم سیگار می­کشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه وقتایی دل­م گرفته. نه از اون گرفتگی های خفن. از این معمولیاش. مثلن حوصله م سررفته. یهو صدای اس.ام.اس می آد. منم می­پرم می­گم آخ­جون یکی یادِ ما کرده. الان یه نیم ساعتی ور می­زنیم دل­مون وا می­شه. دقیقن همین موقعاست که یا رستوران بین­المللیِ ناروِن ئه یا قلم­چی ئه که می­گه با برنامه درس بخونین تا رستگار شوید. یا جوایز اینترنت دوازده رقمی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

من عضو فرقه­ی لاست اللهی نیستم و حتا هنوز لاست رو ندیده­م...شاید هم اصلن نبینم. اما خیلی برام دردناک بود که اون روز یه بابایی بود می­گفت: « آقا این سریال لاسو دیدین؟»

هم از لحاظ عقل و شعور و هم از لحاظ توهینی که به مریدان شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کاش احضار روح بلد بودم. عصرا حوصله­م سر نمی­رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                                    

                                                      عزرائیل فرنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- آقای شماره پنج...مردم کره­ی جنوبی به چه زبانی صحبت می­کنند.

- کروی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

...ما هيچ‌وقت جرأت نمي‌کنيم كه پتو را از روي مادربزرگ بكشيم زيرا برادرم به ياد دارد كه چندي پيش به مدت يك هفته فراموش كرده كه غذاي مادربزرگ را جلويش بگذارد و احتمال مي‌دهد كه به خاطر همان يك هفته، تمام كرده باشد....

...

... خیالِ کارهایی که با صدهزارتومان می‌توانی بکنی توی سرت می‌چرخند. انگار سوار این‌ها می‌شوی و روی ابرها می‌رسی تا میدان باغ‌شاه. پای‌ت دم دکه‌ی روزنامه‌فروش سست می‌شود. ...

...

 

... بعدِ جنگ با زندگی، به زندگی برگردی ولی نه زندگی خودت و زندگی‌ای که می‌شناختی. آخرش هم نفهمیدم چطور می‌شود ناگهان یک طرف بدن آدم تعطیل شود و آدم برود کما و دوباره که زندگی می‌کند یکی دیگر شده باشد. ...

 

...

... چایی مایه و مایع حیات است و اگر کوچک‌ترین شکی در این مورد دارید، بهتر است همین حالا از حضور بنده مرخص بشوید، چون احتمالاً ما از یک سیاره نیستم. در همان پرونده مار‌الذکر ابراهیم نبوی آرزو کرده بود که چایی را لوله‌کشی کنند که متأسفانه هنوز این مهم مورد توجه هیچ یک از مسئولین امر قرار نگرفته است ...

 

...

... صدای بی‌نظیرش، نگاه‌های سرد و خالی‌اش، تنهایی دردناکش، خونسردی دیوانه‌کننده‌اش، مدل راه‌رفتن‌اش، پوزخندهایش، هوش استثنایی‌اش، مدلی که آدم‌ها را سر انگشت می‌چرخاند، مدلی که حرف می‌زند، با آن intonation منحصربه‌فرد و «بنجامین»وار ...

 

...

... چه کسی حاضر است لذت یک انتقام‌گیری سریع را که نتیجه‌اش جلوی چشم است، با رفتاری خوب عوض کند که شاید نتیجه‌ی آشکاری نداشته باشد؟ اما می‌شود کمی نتایج این خوبی‌کردن را بررسی کرد و دید که بسیار به‌صرفه‌تر است. ...

 

...

اگر از مامان و بابای بچه‌های کوچه نظر بخواهید، همه‌شان معتقدند که بچه‌شان توی کوچه با بچه‌های بددهن می‌گردد و حرف‌های زشت یاد می‌گیرد. بهتان می‌گویم واقعیت چیست. هر بچه‌ای اولین‌بار در خانه‌ی خودش فحش یاد می‌گیرد. ...

 

...

خیلی‌ها احساس کرده اند که بازی اساسا چیز وقت گیری ست. این به این خاطر است که بازی دخالتی را از جانب بازی کننده می طلبد که کاملا بسته به خودش دارد و حالا حالا ها معلوم نیست کی تمام شود و گاهی هم تمامی ندارد. ...

 

...

... تصويري كه از نماي ساختمان مهدكودك دارم در ذهن‌ام كامل و دست‌نخورده است. ساختماني قديمي با نرده‌هاي فلزي آبي‌رنگ، استخري كوچك در حياط كه هيچ وقت آب نداشت و بالكني بزرگ. نقاشي‌هاي ديواري. ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

مشعل ماه مبارک رمضان طی مراسمی در استادیوم آشیانه­ی پرنده خاموش شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

بولتن دانشجویان و دانش­آموختگان فلسفه ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

همواره هنرمندانی که آثار جاودان آفریده اند، گم­نام و ناشناخته زیسته و مرده اند. مثِ خالق تابلوی عاقبت نقد فروشی/ عاقبت نسیه فروشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                               

اگه نامرئی بشم، می­رم تو خیابون...یا یه جایی که یه عالمه هستن... ور می­دارم با صدای بلند به همه چی فحش می­دم. به همه چیا... فحشای ناجور  هم می­دم... حیف که خانواده از این­جا رد می­شه وگرنه می­نوشتم چه فحشایی. بعد اینو تصور کن که آدما واستاده­ن هاج و واج دور و برشونو نگا می­کنن ببینن این یارو صدائه که داره به همه­چی فحش می­ده از کجاس؟ نمی­فهمن، هیچ وقت نمی­فهمن. گیج می­شن، دست و پا می­زنن، هم­دیگه رو متهم می­کنن. اما هر متهمی رو که خفه می­کنن اون صدائه بازم هست.

خیلی کیف می­ده ها.

طراح و دعوت کننده­ی بازی: لیلای عاقلانه

دعوت شدگانِ من: همه. همه­ی همه­ی همه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه وقتایی ما یه کارایی می­کنیم که ممکن­ئه در نگاه اول مشنگ­بازی به نظر بیاد اما یه خورده که دقت کنی هم­چین یه روح مشنگ قشنگ توش می­بینی. چند روز پیش یاد این افتاده بودم که یه زمان ما یه بچه گربه­ی بور داشتیم که تو شیش هفت ماهگی و در حالی که هنوز جثه­ش کوچیک بود سفری به سان­فرانسیسکو کرد و شکم­ش بالا اومد. به همین دلیل و به دلیل این که اون موقع فیلم «من ترانه پانزده سال دارم» رو بورس بود اسم گربه هه رو که تا اون موقع اسم نداشت گذاشتیم ترانه. یه اتفاق بامزه هم افتاد که یه شب یکی از رفقا و رفیق­ش ما رو رسوندن دم خونه، ترانه اومد به استقبال­م و من به اون دوتا معرفی­ش کردم. دیدم یارو چپ چپ نگام می­کنه ها. بعدها معلوم شد نام­زد طرف اسم­ش ترانه بوده. ترانه­ی ما­ دو سه شیکم زایید گمونم. بعدن تو خونه کودتا شد و گربه­ها رو ریختیم تو گونی ول کردیم اون ور اتوبان.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

من پارسال معتاد بودم و زنم ترکم کرده بود. اما امسال با شرکت در کلاس­های علوی تونستم رتبه­ی سی و سه رو به دست بیارم و یه زن خوش­گل­تر بگیرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |