سبد سبد ستاره
از آسمون میباره
تو قلب پاک گلدون
بهار خونه داره
بیا بیا دوباره
چشام به انتظار ئه
بارون داره میباره
بوی تو رو میآره
بوی تو رو میآره...
سبد سبد ستاره
از آسمون میباره
تو قلب پاک گلدون
بهار خونه داره
بیا بیا دوباره
چشام به انتظار ئه
بارون داره میباره
بوی تو رو میآره
بوی تو رو میآره...
کجا میروی...رویاهایم را کجا میبری. بچگی ام را...نوجوانی ام را...جوانی ام را...آرزوهایم را نبر...قرار بود توی فیلمی که با تو می ساختم بازی کنی...سال هاست این قرار را بی آن که به تو بگویم گذاشته بودم...این ها را نبر...رویاهایم را نبر...
هوا گرم است و من تنها میتوانم بگویم...
زندگی سخت است و من تنها میتوانم بگویم...
ناامیدی چاق است و من تنها میتوانم بگویم...
تنها میتوانم بگویم...آه...عبدالله.
میخوام یه چیزی دربارهی 23تیر بنویسم ولی به خودم میگم واسه چی میخوای همچین کاری بکنی؟ میخوای بگی که هنوز یادت ئه و فراموشش نکردی؟ میخوای بگی آدم با حالی هستی و اون رفاقتا هنوز یادت ئه؟ دنبال چی هستی؟
***
فقط دو سال گذشته ها. اما انگار یه عمر بوده. چه قدر تو این دو سال پیر شده م. چه قدر تو این دو سال از هم دور شدیم. دو سال دیگه معلوم نی چه جوری ئه. ده سال دیگه. بیست سال دیگه.
***
من رفیق خوبی نبودم برات. برای رفیقای الانم هم آش دهنسوزی نیستم. برای خودم هم.
***
علیرضا میگه نباید واسه این که خیال میکنی سرد شدن اون داغ گناه ئه، مسابقهی عجز و لابه بذاری با خودت و با دوستای دیگهای که میشناختین. راست میگه نه؟ داغت سرد شده. اما ترس از یه داغ دیگه...این شمشیر دموکلس.
***
23تیر فراموش نمیشه. 23 تیر مث یه روز عاشق شدن ئه. یا یه روز انقلاب بزرگ. یا یه روز خورشیدگرفتگیی ابدی.
***
فقط دلم خیلی برات تنگ شده. حتا اگه این گریه کردن روز 23تیر، این اشکهایی که الان که دارم اینا رو مینویسم جلوی چشمام ئه، تبدیل به یه آیین مزخرف زرد شده باشه. آه بیایید هر سال در روز 23تیر گریه کنیم. ببین دلم خیلی برات تنگ شده. دلم خیلی برات تنگ شده. دلم برای وقتی که میخندیدی و بالاتنهت میرفت عقب تنگ شده. دلم برای روزهای دفتر باور تنگ شده. برای کافه ارمنیا تنگ شده. برای روزای خونهی سهیل تنگ شده. یادت ئه تو دبیرستان با هم چه بازی ای میکردیم؟ دلم برای اون شب برفیی مجتمع طاق کسری تنگ شده. برای خونهی حسین تنگ شده. برای سی.دیهای سونیای که آهنگای متال رو برام روشون رایت میکردی تنگ شده. دلم برای اون شبایی که تو اتاقت فیلمنامه هه رو مینوشتیم تنگ شده. خدایا چی شد که آدمای فیلمنامه رو آخرش کشتیم؟ پرستو رو، حسام رو، خسرو رو چرا کشتیم؟ چرا جای هیچ امیدواریای باقی نذاشتیم؟ چرا اون اسمو واسه فیلمنامه هه گذاشتیم «اگر زنده باشیم»
***
شرافتمندانهش این بود که این نوشته رو تو وبلاگم نذارم. اما دلم خواست بیشرفی کنم و داد بزنم که هنوز دوستت دارم. هنوز اشک میریزم. هنوز دلم برات تنگ میشه.
***
23تیر...هیچوقت تموم نمیشه.
***
اشکت را بریز و آنگاه کشکت را بساب
از این که یه وقتایی میبینم آدم خوبای فیلما یه کارایی میکنن که من هم تو زندگیم انجام میدم خوشم میآد. مثلن اسم فیلم Be Kind ,Rewind که اسم ویدئو کلوپ آدم خوبای فیلم هم هست. معنیش این میشه که از مشتریا میخواد وقتی کاست وی.اچ.اس فیلم رو دیدن قبل از این که برش گردونن بزننش از عقب که مشترییِ بعدی یا صاحب مغازه مجبور نشه این کار رو بکنه (لطف کن، برگردون عقب). خب اون موقعایی هم که ویدئو کلوپهای وی.اچ.اس توی ایران زیاد بود، من هر وقت فیلمی رو میدیدم برش میگردوندم عقب. یکی دو بار مادرم بدجوری دعوام کرد که ویدئو رو داغون میکنی. یکی از دوستام هم یه بار بهم گفت عجب احمقی هستم که همچین کاری رو میکنم. تا وقتی که فیلم Be Kind, Rewind رو ندیده بودم واقعن احساس میکردم این کارم حماقت بوده. ولی حالا خوشحالم که این کارو میکردم.
خدایا. من توی این اندونیای که دارم زندگی میکنم چیزی دارم که تو با اون دم و دستگاه کت و کلفتت عمرن نداری... البته دقیقن نمیدونم چی ئه. اما به هر حال آره داداشِ من.
چل پنجا سال پیش از یکی از فامیلای ما میپرسن فلونی، تو که زنت اینقدر خوشگل ئه، خوب ئه، دیگه واسه چی با این دوزاریا میپری؟
یارو میگه: «آدم که همیشه نمیتونه چلوکباب بخوره، یه وقتایی هم دلش کشک بادمجون میخواد.»
الان یکی دو سالی میشه که عمرشو داده به شما.
- «وای الف.میم تو چه آدم فوقالعادهای هستی»
تولد امسالم که بشه بیست و هشت سال ئه کسی این جمله رو به م نگفته. از این موضوع تنها میشه یه نتیجه گرفت. من آدم فوقالعادهای نیستم. البته حتمن باید یه اشتباهی شده باشه.
آقا نمیدونم، احتمالن از سرعت اینترنت مائه. ولی در هرحال این گوگل ریدر ما تبدیل شده به گوگل ریده. بالا نمیآد بیپدر، چند روزئه هی گچ میکشه به تختهی اعصاب ما.
سالهاست هوادار ایتالیام، و دیگه عادت کردهم به این که در هر شرایطی تیم محبوبم گند بزنه. مهم نی. این که امسال به احتمال خیلی خیلی زیاد قهرمان نمیشیم یا حتا از گروهمون هم صعود نمیکنیم مهم نی. مهم این ئه که وقتی تلویزیون داشت شروع نیمهی اول رو نشون میداد، بازیکنای ایتالیا پرکنده و پراکنده از رختکن اومدن بیرون و دوربین در نماهایی مدیوم، نشونشون میداد که دارن سر همدیگه غر میزنن و به عادت معروف مردم ایتالیا، دستاشونو موقع حرف زدن تکون تکون میدن. درست عین فیلمای آمریکایی. هرچند رویای آمریکایییِ پیروزییِ ایتالیا تعبیر نشد، اما مهم این ئه که فوتبال ایتالیا، خودِ خودِ سینماست.
پیوست: اینقدر تیکه نندازین. آره آقاجون ما باختیم. بدفرم هم باختیم. ریدیم رفت. وای وای ما باختیم وای وای برم خودمو بدبخت کنم. چه قدر شما باحالین که ما باختیم.
بیشین بینیم بابا. اول ستاره های روی پیرهن تیم رو نگاه کن. میتونی بشمریشون اصلن؟ تا چند بلدی بشمری؟ هروقت تونستی بشمری چندتان بیا تیکه بنداز.
توی یکی از این فیلمای دههی شصت دربارهی بچهها و روستاییا، یه پسره بود که میخواست برای ادامهی تحصیل در مقطع راهنمایی بره شهر. پدرش مخالف بود و میگفت باید اینجا بمونی تو مزرعه کمک کنی. پسره گوش نکرد و رفت اسمشو توی مدرسهی توی شهر نوشت. سیامک اطلسی وقتی که این خبر رو شنید داشت توی نعلبکی چایی میخورد، یهو براق شد و داد زد: «مگه تو صاحب اختیار نداری، پدرسگ». این پدرسگ رو با چنان لحن غلیط و کشداری گفت که من از همون روز عاشق این فحش شدم. البته پدرسگ فحشی نیست که بشه تو دعوا داد. یعنی اصولنم وقتی یه دعوا بالا بگیره معمولن فحشای چارواداری و خواهرننهای میدن نه پدرسگ.( من خودم اهل دعوا نیستما این چیزا رو از سالها پژوهش درمورد دعوا به دست آوردم. پژوهش درمورد دعوا یعنی وقتی یه جا دعوا میشه وایسیم تماشا و هی از این و اون بپرسیم آقا چی شده؟ آقا چی شده؟)
به هر حال، پدرسگ فحش مهجوری شده و بعید هم نیست تا سالهایی نه چندان دور از حافظهی تاریخییِ مردم پاک شه.
از دست این همه پول خسته شدهم. دیگه ثروت و داراییهام منو ارضاء نمیکنه. الان غیر از هزار و سیصد میلیارد دلاری که به عنوان سود سرمایهگذاریهام تو حسابام دارم، و اون هفتصد میلیارد دلاری که به عنوان ذخیرهی روز مبادا نگه داشتم، پونصد و بیست میلیارد دلار تو دستم ئه که واقعن نمی دونم باهاشون چی کار باید بکنم. که چی این همه پول؟ یه آوای عاشقانه یا یه لبخند از روی مخبت و صداقت، به تمام داراییهای دنیا میارزه. دیروز پشت چراغ قرمز پسرک فالفروشی رو دیدم که با اون قد کوتاه و اندام نحیفش، لای ماشینها میگشت و از مردم میخواست ازش فال بخرن. کسی چیزی ازش نمیخرید. اینجا بود که احساس کردم میتونم توی زندگییِ این پسر نقشی بازی کنم. از راننده خواستم صداش کنه. شیشه رو کشیدم پایین و تمام فالهاش رو ازش گرفتم. برق شادیای که توی چشمش بود به اندازهی تمام ثروت دنیا برام ارزش داشت. حاضر بودم همهی زندگیمو بدم اما یک لحظه بتونم مث اون شاد باشم. البته همون موقع چراغ سبز شد و ما مجبور شدیم حرکت کنیم. پسرک رو میدیدم که چند صد متر دنبال ماشین ما میدوید. تلاشی مقدس و ستودنی. واقعن بهش غبطه خوردم. دلم میخواد از همین امروز پولامو بریزم دور و توی یه کلبه تو شمال، زندگی کنم. یه هیزم شکن مهربان و شاد.
آقا یه بار چندین سال پیش یکی ما رو اسگل کرده بود، ازم پرسید: «تا حالا کنسرتای متالیکا رو دیدی؟» من هم ندیده بودم خب، راست و حسینی گفتم نه.
«خیلی کنسرتاشون خشن ئه. تو یکی از کنسرتا یه زن محکوم به اعدام رو از زندان گرفته بودن، روی صحنه از وسط با اره برقی نصفش کردن»
خب خداییش منم یه چند ثانیهای باور کردم ولی فوری دوزاریم افتاد.
آدما دو دستهن، بعضیا بیمعرفتن، بعضیا عرضه ندارن بیمعرفت باشن واسه همین بامعرفت به نظر میآن. آهان البته یه دستهی سومی هم هستن که بامعرفتن و ما مخلصشونم هستیم.
یه نکتهای که تازگیها دارم بهش فکر میکنم این ئه که گوریل انگوری با اون وزن و هیکلش چه جوری مینشست روی چس مثقال ماشین بیگلی بیگلی، و ماشینه پودر نمیشد؟
-«اصلن اوضاع روحیم خوب نیست، دلم میخواد برم خودمو بندازم زیر متروی شهرک بمیرم.»
-«شهرک که مترو نداره که»
-«خب مشکل من هم همین ئه دیگه...» غِر غِر غِر غِر (صدای خنده)
دوستان، در کمال شرمندگی باید به عرض برسونم این یکی از بامزهبازیهایی1 بود که من چندماه پیش یکی دو بار انجام دادهم. از این بابت خیلی متاسفمام. اما هنوز این افتخار رو دارم که جلوی دخترا و توی جمعهای فامیلی از این گها نمیخورم.
1- به رفتار، گفتار و پنداری اطلاق میشود که ناشی از احساس بامزه بودن فرد و برای جلب توجه صورت میگیرد .
مثال: همین پانویس یه جور بامزهبازی ئه وگرنه کی ئه که ندونه بامزهبازی چی ئه.
«من دیشب تصادف کردم مردم.»
آخه الاغ، اقلن یه جوری دروغ سیزده بگو که یه احمقی پیدا شه باور کنه.
یکی از قالبهای مرسوم طنز مکتوب توی اون قدیما، این بود که میگفتن فلانی از چه فیلمی خوشش میآد یا کی چه کتابی رو دوست داره. مث این:
کارمند: بینوایان.
محصل: زنگها برای که به صدا در میآیند.
رفتگر: کابوس خیابان الم.
راننده تاکسی: به خاطر یک مشت دلار.
و از این مزخرفات. خیلی لوس بود واقعن.
کف بر شدهم. این تلویزیون میخواد فیلم «پیرمردها وطن ندارند» یا « جایی برای پیرمردها نیست» (از این چیزا دیگه، ترجمهش درست معلوم نی. حتا میشه پیرمردها کاشانه ندارند هم ترجمهش کرد.) رو نشون بده. شنبه ساعت 8 شب، شبکهی 3. فیلم همین پارسال اکران شده و چهار تا اسکار هم برای کارگردانی، فیلمبرداری، فیلمنامهی اقتباسی و نقش دوم مرد برده.
این فیلم برادرای کوئن، یه معجونِ ابزورد و روانیکننده اما آروم ئه که البته ممکن ئه بعضی از دخترا خوششون نیاد یا بعضیا آخرش بگن خب حالا که چی؟ خودِ من موقع دیدن فیلم کاملن هیپنوتیزم شده بودم و با وجودی که نه ریتم فیلم تند ئه نه توش از اکشن (اکشن هالیوودی) خبری هست، نمی تونستم چشم از تلویزیون بردارم. تجربهی تماشای این فیلم یکی از بهترین تجربههای فیلم دیدنِ همهی عمرم بود.
فیلم، مورد منکراتی نداره اما چند تا صحنهی به شدت خشن داره که با توجه به سابقهی تلویزیون، بعید میدونم سانسور بشه. احتمال هم میدم دوبلهی فیلم به فضاش آسیب زده باشه، چون «پیرمردها...» فیلمی ئه که باید به سکوتش گوش کرد.
در فیلمهای هندی زنها تا آخرین لحظه عاشق شوهرشون هستن. آخرین لحظهی زنها توی فیلمهای هم معمولن یا آخرین لحظهی فیلم ئه یا لحظهای که جلوی در خونهشون با یه ماشینِ پولداری تصادف میکنن و میمیرن.
«خدایا، زنان ما را زنان فیلم هندی بفرما.»
(دکتر علی شریعتی و حومه)
توی دریاچهی مصنوعییِ پارک ارم، مرغ ماهیخوار هست. از این کوچیکا البته. ولی این که تونستن مرغهای ماهیخوار رو هم به هر ترتیبی گول بزنن خودش جالب ئه.
ایشان دعوت کرده که پنج نفری را که اگر توی خیابان ببینیم دوست داریم بغل کنیم بنویسیم.
بغل شوندگان من:
دایی خسرو شکیبایی( بعد از بغل ماچ ش هم می کنم و قربون ش هم می رم)
مادربزرگم.(لینک نداره. دلم سوخت)
سام.
(این دو تای آخری و ممدلی خان الان با هم تو اون دنیان)
بغل کنندگان عزیز به شرح زیر بغل فرمایند:
بقیه هم خساست نکنند بغل کنند لطفن. یه بغل که کسی رو نکشته.
در حالی که قانون اساسییِ افغانستان هر دو زبان دری و پشتو را به عنوان زبانهای رسمییِ کشور به رسمیت شناخته است و دفترچه سازمان جاسوسی ایالات متحده هم اینگونه عنوان میکنند که 50% مردم افغانستان به زبان پارسی دری و 25% به زبان پشتو سخن میگویند در افغانستان گویش به زبان پارسی دری ممنوع شده است. وزیر فرهنگ و جوانان افغانستان، به کاربرییِ واژگان پارسی را خلاف اسلام و موازین قانونی میداند. خبرنگار یکی از شبکههای تلویزیونی افغانستان به جرم به کاربردن واژههای دانشگاه و دانشکده در یکی از گزارشهای خود مجرم شناخته شده و از کار برکنار شده است.
در لینکهای زیر، برخی واکنشها و اخبار تکمیلی دربارهی این ماجرا را خواهید یافت. امیدوارم ما ایرانیها که بهخاطر هم مسلک بودن با مردم فلسطین، برایشان سینه چاک میکنیم، نسبت به این اتفاق که دارد برای زبان پارسی و در کشور همسایهمان میافتد بیتفاوت نباشیم.
فرهنگ سازی و صیانت فرهنگی به روش خرّم! شبکه اطلاع رسانی افغانستان
مجازات برای بهکارگیرییِ واژگان پارسی بی.بی.سی
شرکت مخابراتییِ افغان تلهکام «بلاگفا» و «پرشین بلاگ» را مسدود کرد. نوما
برای برکناری وزیر فرهنگ افغانستان امضا کنید (کابل پرس)
مبارزه با زبان پارسی در افغانستان به عنوان یک موضوع داغ در بالاترین.
یه وقتایی که آدم توی یه چیزی خیلی ادعاش میشه و بعد اساسی کم میآره، میشه مث الانِ من که دلش میخواد همهش یه گوشه بخزه و خودشو جمع و جور کنه که کسی نبیندش. دیروز من توی مرام و معرفت و اینا که خیلی ادعام میشد، جلوی یه عده کم آوردم.
البته تا باشه از این کم آوردنا باشه. ولی به هر حال دیگه.
دوتا جعبه توی آرشیو صدا و سیما هست. توی یکیش یه عالمه فیلم دربارهی زمان شاه، ساواک، عنایت بخشی و مبارزات انقلابی هست، توی اون یکی یه عالمه فیلم دربارهی کوفه و یزید و مسلم بن عقیل و عاشورا. هر سال موقع عاشورا و دههی فجر، این جعبهها رو باز میکنن فیلماشو نشون میدن، بعد که ایام الله تموم میشه دوباره میذارنش تو جعبه درشو میبندن تا سال بعد.
«با خوردن یک بسته قرص یبوستآور پس از3 ماه بیرون نرفتن، به دلیل از تو گندیدگی درگذشت. پزشکان تلاش کردند تا با استفاده از جاروبرقی، فنر چاه بازکنی و حضور در سخنرانیهای سیاسی، شکم او را به کارکردن وادارند اما در این راه به موفقیتی دست نیافتند.»
بله دوستان، این مبارز و فیلسوف بزرگ نه تنها در زندگییِ خود، بلکه با مرگ خویش نیز شعار مکتب خود را در ذهنها به یادگار گذاشت: زنده باد انفعال.
یه نکتهای که هست این ئه که معمولن میگن در موقع برخورد با یه بندهخدای حادثه دیده، خونسردییِ خودتونو حفظ کنین. اما توی این تصاویری که از فلسطین اشغالی و نوار کاست غزه پخش میکن، هرکس رو که یه زخم کوچولو برداشته و میآرنش بیمارستان، بیست و هشت نفر دور و برش داد و بیداد و هوار هوار میکنن. خب اوشگولا این اگه چیزیشم نباشه شما سکتهش میدین که.
بینطیر بودی بوتو
مث شیر بودی بوتو
ولی حیف تو دست مشرف
اسیر بودی بوتو
مهلتی بایست تا خون شیر شد...
به هر حال بازهم این جام...
حکایت من و نظر دوستان دربارهی نوشتههایی که تو زیرمجموعهی خواب یا مسافرکشها مینویسم، حکایت اون یاروئه که رفت تو محله، به گنده لات محل گفت:« تو واسه چی به من سلام نمیکنی؟» بعد لاته و نوچههاش ریختن سرش تا میخورد زدنش، آخر دفعه یارو خونین و مالین بلند شد گفت: «اگه دفعهی بعد هم بهم سلام نکنین، باز همین برنامهس»
با توجه به استقبال گستردهی هموطنان از طرح مجازات دستاندرکاران برنامههای تلویزیونی، میخوام این طرح رو به صورت یه بازییِ وبلاگی ادامه بدم، تا باشد که بتوانیم به فهرستی جامع دست یابیم.
نام بازی: سختترین مجازات برای صداوسیماییها.
قوانین بازی:
1- هر نفر میتونه نام 5 نفر از صداوسیماییها رو بگه ( اعم از مدیران، تهیهکنندگان، کارگردانان، مجریان، بازیگران، خوانندگان، آهنگسازان و...)
2- بهترئه که دلایل این مجازات رو هم بگه.
2- هر نفر میتونه برای هرکدوم از اسمها مجازات جداگانهای تعیین کنه یا برای همهشون یه مجازات. فقط این نکته رو نباید فراموش کنه که اون مجازات(ها) باید سختترین مجازاتی باشن که توی ذهنش برای یه جنایتکار تصور میکنه باشه.
3- هر نفر مثل همیشه باید 5 نفر رو به بازی دعوت کنه.
***
محکومان من:
- سیروس مقدم. به جرم تولید سریالهای پلیسجوان، نرگس، مسافر، اغما و ... . کیلویی گرفتن آنتن تلویزیون و خرپندارییِ بینندهها.
- فرزاد حسنی. به جرم لوس و گه بودن و پاچهخواری. (به خصوص تو اون برنامهی پارسال اون خانومه که مثلن مسلمون شده بود)
- کامران نجفزاده. به جرم اشغال بودن در تهیهی گزارشها و بهخصوص گزارشهای دیدارهای رهبری و رییسجمهور.
- مجری و سردبیران برنامهی 45 دقیقه شبکه خبر. به جرم کپی بردارییِ احمقانه از برنامهی 60 دقیقهی NBC، و تلاش برای زورچپونییِ مفاهیم سیاسی به مردم.
- جواد خیابانی. به جرم....(بینیاز از توضیح)
مجازاتهای من:
برای همهی این افراد تا آخر عمر حبس ابد توی یه اتاق تاریک با یه مامور بازاریابییِ بیمه (گرتهبرداری از فیلم پولو بردار و فرار کن، ساختهی وودی آلن.)
دعوت میکنم از:
بچههای چراگاه، مانی، راوی، افق، الپر، لیلا و بقیهی بچههایی که تو پست انتقام کامنت گذاشتهبودن.
پیوست: آقا از طرف من همه دعوت.
پیوست2 : تا حالا اوضاع کامران نجفزاده و احسان علیخانی(ماه عسل) از همه بدتر بوده. نجفزاده که میشه گفت از همین حالا باید آمادهی مجازات باشه. خیابانی و حسینیان (مجرییِ سینما گلخانه) هم احساس خطر کنند...منتظر حضور سبز شما در اعلام مجرمین دیگر هستیم. 23 مهر
من اگه خدا بودم کرم میریختم تو روزگار مردم. عاجهای فیل رو برمیداشتم میذاشتم دوطرف سوراخ ماتحتش میخندیدم. من اگه خدا بودم رانندههایی رو که بوق میزنن از [...] آویزون میکردم. من اگه خدا بودم...یهکاری میکردم که آدمایی که ازشون خوشم نمیآد تو جلسات مهم اسهال بگیرن گند بزنن به همهچی. من اگه خدا بودم یه کاری میکردم آدمای کرهی زمین گهگیچه بگیرن...
ببینم نکنه واقعن من خدا هستم؟ آخه همهی این اتفاقا داره میافته (البته غیر از فیل که در دست اجراست). من خدام؟ خداییش من خداما....
***
پیوست: از همکارییِ شما در تکمیل فهرست پست قبل سپاسگزارم. این نامها بررسی شده و از الان بهتون بگم 100% شون تو فهرست اعدامیها قرار خواهند گرفت (یعنی بررسی فرمالیتهس)
آقای رییس جمهور فرمودهن ما تو ایران همجنسگرا نداریم. بابا این همه سفر استانی رفتی، یه سر هم به قزوین میزدی خب.
پیوست: (یعنی تا حالا جوک قزوینی هم نشنیده؟)
...مهندسا زدهن تو کار واردات و صادرات
فاشیستای دیروز، امروز شدهن رهبر اصلاحات....
(ترانهی همه رقم موجود است، از آلبوم عشق سرعت. گروه کیوسک)
محسن نامجو جای خوبی رو برای مهاجرت انتخاب کرده. هلند. جایی که بهترین جنسا رو داره. و این نکته از ترانههای تازهی نامجو کاملن مشهود ئه. برای محسن عزیز آرزوی موفقیت میکنیم و امیدواریم کم بکشه همیشه بکشه.
از عقل تنها درد دندونش به ما رسیده که این م میریم میکَنیم بالکُل خلاص میشیم.
این حاجیانی که به مکه مشرف میشن یه کاری باید انجام بدن به نام «رمی جمرات». یعنی به سه تا ستون سنگی که توی یه چالهای هست و نماد شیطان ئه، سنگ پرت کنن.
حالا موضوع ابتکار من از این قرار ئه که چون باید هر حاجی حتمن هفت تا سنگ به ستون بزنه تا کارش ردیف شه، و تو اون شلوغ بازار کسی به کسی نیست که ببینه سنگا خورده یا نه بیایم یه کاری بکنیم. روی هر سنگی که به هر حاجی میدیم یه حسگر بذاریم، روی ستونها هم همینطور. بعد یه جوری باشه که سنگهای هر نفر شناسهی خودشو داشته باشه و به یه سرور مرکزی، که مثلن میشه اونو تو کعبه کار گذاشت، وصل باشه. هر وقت سنگ به ستون خورد، یه پیامک برای گوشییِ همراهِ حاجی بیاد که : «STONE DELIVERED». اون وقت حاجیها میفهمن که چندتا سنگشون خورده، چندتا نه.
معنییِ قابلمه بودی
توی بحران ملاقه
اگر میخواهید در جام ملتهای دورهی بعدی قهرمان شوید، از هماکنون ثبتنام کنید.
(ارتش آمریکا)
«گلوله خورده...اصلن چرا گلوله؟ چرا چاقو نه؟»
(خسرو شکیبایی. رییس)
البرز -آن بلند پنهان شده در ابرها- ابرها را به کناری زد. در پای خود -او- آرش را ديد: اين کيست که به سوی من می آيد و کمانی بلند و تيری با پر سيمرغ دارد؟ ... کوه، کوه بلند البرز، به او -به آرش- گفت: ای آرش، ای آرش، اگر تو بخواهی، اگر تو بخواهی، بادی برمی انگيزم تند، بارش مرگ، تا بر دشمنت فرو ريزد. اگر تو بخواهی آذرخشی پديدار می کنم که بسوزد راست خاکستر. اما تو به اين شتاب کجا می روی؟ تو به سوی بالاترين بلنديها می روی؛ که بالاترين بلنديها پهنه ی گردونه رانان آسمان است. و جز ايشان، و جز ايشان، به آن نرسيده.
و او -آرش- که در مردی يگانه بود، هيچ نمی گفت و راه می سپرد به سوی بالاترين بلنديها، پهنه ی گردونه رانان آسمان، او -آرش مردمی- می رفت؛ و کمانش گوژ، تيرش راست، با او. زير پای او آسمان؛ آسمان دارنده ی ابرهای پربار، ابرهای پرباران؛ باران سرور زمين، و زمين بستر اندوه؛ و او -آرش- فرزند زمين پراندوه، به بالاترين بلنديها رسيد ...
(آرش/بهرام بیضایی)

چنین گویند که امشاسپند به منوچهر دستور ساخت کمانی ویژه داد و هماو بود که نام تیرانداز را به وی گفت. شاه، آرش را فراخواند. آرشی که به نیککرداری و دینداری شهره بود. آرش که برکوه رویان قرار گرفت و آمادهی پرتاب تیر شد، جامه از تن درید و رو به ایرانیان چنین گفت: «بنگرید پیکرم را که اکنون از هر زخمی بهدور است. و بدانید، چون تیر بیندازم، پیکرم پاره پاره خواهد شد.»
آرش کمان را بگرفت و آن را چنان کشید که زه را دیگر تاب کشیدهشدن نماند. آنگاه که زه را رها کرد، چنانا که گفتهبود تنش پاره پاره شد و جان باخت. تیر از کوه رویان به نقطهای دور از خراسان رفت و برتن درختی آرام گرفت.
آرش مرد، منوچهر و افراسیاب بهاین مرز با هم صلح کردند و از آن سال مردم ایران به یاد آنروز، در روز تیر از ماه تیر (برابر با دهم تیر در گاهشمارهای امروزین) جشن تیرگان برپا میکنند.
(نقل از سالنمای راستی)
***
جشن تیرگان فرخنده...خاک ایران پاینده.
بدترین چیز بعد از اینکه با یکی شوخی میکنی، این ئه که بگی:« شوخی کردما». این یعنی تو شعور نداری بفهمی شوخی کردهم.
برترین و بهیادماندنیترین ترانهی تاریخ New Port Jazz .و یکی از بهیادماندنیترین ترانههای تاریخ موسیقی. ترانهی «چه جهان شگفتی» را باید بشنوید تا درک کنید چرا میگویم یکی از بهترین ترانههاییست که در همهی زندگی شنیدهام. صدای زمخت اما گرم و پدرانهی لوییز آرمسترانگ، جوری گوش آدم را مینوازد که انگار آرمسترانگ خودِ خودِ خداست. خودِ آن کسی که این جهان شگفت را آفریدهاست. مدتها بود میخواستم متن ترانه را با ترجمهی (طبق معمول) دست و پا شکستهی خودم اینجا بگذارم. حالا این فرصت دست داده. از بد بودن ترجمه پیشاپیش پوزش میخواهم.
آهنگ را بشنوید

I see trees of green, red roses too
I see them bloom for me and you
And I think to myself what a wonderful world.
I see skies of blue and clouds of white
The bright blessed day, the dark sacred night
And I think to myself what a wonderful world.
The colors of the rainbow so pretty in the sky
Are also on the faces of people going by
I see friends shaking hands saying how do you do
They're really saying I love you.
I hear babies crying, I watch them grow
They'll learn much more than I'll never know
And I think to myself what a wonderful world
Yes I think to myself what a wonderful world

من درختانی سبز میبینم
رزهایی سرخ را هم، که میبینم برای من و تو میشکفند.
و با خود میاندیشم، چه جهان شگفتی.
آسمانهایی آبی میبینم و ابرهایی سپید
خجسته روزی درخشان و فرخنده شبی تاریک
و با خود میاندیشم، چه جهان شگفتی.
رنگهای رنگینکمان، چه زیبا در آسمان و چه زیبا برچهرهی مردمان.
یارانی را میبینم که با هم دست میدهند و خوش و بش میکنند
و از ته قلب به هم میگویند «دوستت دارم».
گریهی کودکان را میشنوم و بزرگشدنشان را میبینم
که بسیار بیش از آنچه هرگز نخواهم دانست، خواهند آموخت.
و با خود میاندیشم، چه چهان شگفتی
و با خود میاندیشم، چه جهان شگفتی.
مرتبط:
دربارهی لوییز آرمسترانگ (انگلیسی).
والا از امروز صبح که دعوت آقا بهزاد عبدی، برای شرکت توی بازیی تاثیرگذارترینها رو دیدم، هرچی به خودم پیچیدم دیدم عین بز از هر اتفاق کوچیک و بزرگی توی زندگیم بالاخره یه تاثیری گرفتهم. چنان موجود قر و قاطیای شدهم که خودمم نمیدونم تاثیرگذارترین آدم یا اتفاق یا هرچی توی زندگیم چی بوده. به هر حال این بازی رو پاس میدم به افراد ذیل که احتمالن بهتر از من میتونن تاثیرگذارترینها رو تشخیص بدن.
علیرضا از مارمولی
سارا از یه پاکت فکر
مانی از پادراز
آذین از لحظه
مردی که آنجا نبود از زندهبهگور
صاحاب حرف زیادی
لیلی از بربادرفته
و همهی بچههای چراگاه (جعفر،مجتبا و مسعود).
شیرینکاریی تنی چند از بچههای نیک روزگار.
(توضیح: در اصطلاح سینما، به این شیوه عکس، «حقهی بصری» میگویند. یکجور استفاده از خطای دید.)
اگه بمیری این روزا
همون که خیلی عزیزه
خیلی دوسِت داشته باشه
یکی دو روز اشک میریزه
اون که دیگه عاشقت ئه
یه هفته مشکی میپوشه
بعدم تو رو یادش میره
با یکی دیگه میجوشه
اگه بمیری این روزا
کک کسی نمیگزه
کسی واسه مراسمت
حلوای مفت نمیپزه
کسی به پات نمیشینه
کسی به پات نمیمونه
بعد دو سال هیشکی واسهت
فاتحه هم نمی خونه
اون وقتا تا یکی میمرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا میمیرن
عین خیال هیشکی نیست
اون وقتا تا یکی میمرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا میمیرن
عین خیال هیشکی نیست
اگه بمیری این روزا این روزا
کک کسی نمیگزه نمیگزه
کسی واسه مراسمت
حلوای مفت نمیپزه
کسی به پات نمیشینه
کسی به پات نمیمونه
بعد دو سال هیشکی واسهت
فاتحه هم نمیخونه
تا زندهای و محتاجی
محبت همه کم ئه
همچین که یکی میمیره
عزیز میشه واسه همه
تا زندهای و محتاجی
محبت همه کم ئه
همچین که یکی میمیره
عزیز میشه واسه همه
***
شعر و آواز: شاهکار بینش پژوه
متن برگرفته از سایت ایران ترانه.
به این آهنگ در ایران ترانه گوش دهید.
این پست مثل صفحهی آخر روزنامه هاست. همهچی توش هست (شاید فال حافظ هم پیدا شد خدا رو چه دیدی)
1: یه بار خواب دیدم جف و بامبل پلنگ بدون اینکه خبر بدن رفتهن وبلاگ زدهن (البته جدا جداها) و من ردشونو گرفتهم. کلی تو خواب خوشحال شدم.
2: توی دلشدگان یه دیالوگ بود که من تا حالا دقت نکرده بودم. استاد دلنواز(فرامرز صدیقی) به فرج میگه، من یه نفرم...برای یه نفر هم میآی آشپزی کنی؟ فرج (اکبر عبدی) میگه:«میآم آقا. تو دنیا یه نفرایی هستن که اندازهی هزار نفر میارزن.»
3: امروز از صلات ظهر تا دم غروب رو بوم بودم. داشتیم کولر راهاندازی میکردیم. احساس میکنم مغزم پخته. دلم میخواد جمجمهمو بشکافم یه قالب گنده یخ رنده کنم رو مغزم. البته وقتی به یکی از دوستام گفتم ایشون فرمودن:«مغز؟ کدوم مغز؟»
4: این هم فال حافظ که این پست، حسابی زرد بشه...نیت کن...............................................................
یوسف گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهی احزان شود روزی گلستان، غم مخور.
برو حال کن دیگه. حاجتتو گرفتی.
آنکس که به تَرَکِ دیوار هم میخندید، بعد از زلزلهی بم از خنده رودهبر شد و مُرد.
من هیچوقت یک دخترخاله نداشتم. یک پسرخاله دارم که همنام خودم است و الان فرسنگها دورتر از من. و توی فامیلمان هم اصلن دختر نبود...نه مادری نه پدری. خلاصه حسرت این ماند به دلم که یک دخترخالهای چیزی داشتم و عاشقش شوم.یکیکه از بچگی با هم زن و شوهربازی کنیم و همینطور که بزرگتر میشویم، کم کم قضیه برایمان جدیتر شود...و یک روز برسد که دیگر بفهمیم کار از کار گذشته و عاشق هم شدهایم.(مصائب شیرینِ داوودنزاد و نون و گلدون مخملباف یادتان هست که)
یکی را میشناسم که عاشق دخترخالهاش است. خانوادههایشان بهشدت با هم اختلاف دارند و از رابطهی این دوتا بیخبرند (آخر فیلم فارسی). اما این دوستم نیمهشبها با دخترخالهاش مینشینند پای تلفن و ساعتها پچپچ میکنند. خدا آخر و عاقبتشان را بهخیر کند. یادگاریای که برای دوستان چراگاه نوشتم، یکجورهایی بیان این حسرت بود. یکی توی کامنتهای آن یادگاری نوشتهبود که الف.میم ما را سرکار گذاشته. این را نوشتم که بگویم کسی را سرکار نگذاشتهام. فقط یک رویای ناکام را نوشتم. همین...
یکی از اون روزایی که باد و بارون میاومد، ورودیی بلوار شهید گمنام با یکی از دوستام منتطر تاکسی واستاده بودیم. یه آقایی کیف بزرگ سامسونتش رو گرفته بود رو سرش که از بارون در امون باشه. من زیاد خوشم نیومد و یهجوری که اون یارو هم بشنوه گفتم:«ماها خیال میکنیم ماسه ایم که اگه بارون بهمون بخوره آب میشیم؟» بعد از چند دقیقه دقت کردم دیدم کلهی طرف به طور کامل کچل بود.