تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

سبد سبد ستاره

از آسمون می­باره

تو قلب پاک گلدون

بهار خونه داره

بیا بیا دوباره

چشام به انتظار ئه

بارون داره می­باره

بوی تو رو می­آره

بوی تو رو می­آره...

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کجا می­روی...رویاهایم را کجا می­بری. بچگی ام را...نوجوانی ام را...جوانی ام را...آرزوهایم را نبر...قرار بود توی فیلمی که با تو می ساختم بازی کنی...سال هاست این قرار را بی آن که به تو بگویم گذاشته بودم...این ها را نبر...رویاهایم را نبر...

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هوا گرم است و من تنها می­توانم بگویم...

زندگی سخت است و من تنها می­توانم بگویم...

ناامیدی چاق است و من تنها می­توانم بگویم...

تنها می­توانم بگویم...آه...عبدالله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

می­خوام یه چیزی درباره­ی 23تیر بنویسم ولی به خودم می­گم واسه چی می­خوای هم­چین کاری بکنی؟ می­خوای بگی که هنوز یادت ئه و فراموش­ش نکردی؟ می­خوای بگی آدم با حالی هستی و اون رفاقتا هنوز یادت ئه؟ دنبال چی هستی؟

***

فقط دو سال گذشته ها. اما انگار یه عمر بوده. چه قدر تو این دو سال پیر شده م. چه قدر تو این دو سال از هم دور شدیم. دو سال دیگه معلوم نی چه جوری ئه. ده سال دیگه. بیست سال دیگه.

***

من رفیق خوبی نبودم برات. برای رفیقای الانم هم آش دهن­سوزی نیستم. برای خودم هم.

***

علی­رضا می­گه نباید واسه این که خیال می­کنی سرد شدن اون داغ گناه ئه، مسابقه­ی عجز و لابه بذاری با خودت و با دوستای دیگه­ای که می­شناختین. راست می­گه نه؟ داغ­ت سرد شده. اما ترس از یه داغ دیگه...این شمشیر دموکلس.

***

23تیر فراموش نمی­شه. 23 تیر مث یه روز عاشق شدن ئه. یا یه روز انقلاب بزرگ. یا یه روز خورشیدگرفتگی­ی ابدی.

***

فقط دل­م خیلی برات تنگ شده. حتا اگه این گریه کردن روز 23تیر، این اشک­هایی که الان که دارم اینا رو می­نویسم جلوی چشمام ئه، تبدیل به یه آیین مزخرف زرد شده باشه. آه بیایید هر سال در روز 23تیر گریه کنیم. ببین دل­م خیلی برات تنگ شده. دل­م خیلی برات تنگ شده. دل­م برای وقتی که می­خندیدی و بالاتنه­ت می­رفت عقب تنگ شده. دل­م برای روزهای دفتر باور تنگ شده. برای کافه ارمنیا تنگ شده. برای روزای خونه­ی سهیل تنگ شده. یادت ئه تو دبیرستان با هم چه بازی ای می­کردیم؟ دل­م برای اون شب برفی­ی مجتمع طاق کسری تنگ شده. برای خونه­ی حسین تنگ شده. برای سی.دی­های سونی­ای که آهنگای متال رو برام روشون رایت می­کردی تنگ شده. دل­م برای اون شبایی که تو اتاق­ت فیلم­نامه­ هه رو می­نوشتیم تنگ شده. خدایا چی شد که آدمای فیلم­نامه رو آخرش کشتیم؟ پرستو رو، حسام رو، خسرو رو چرا کشتیم؟ چرا جای هیچ امیدواری­ای باقی نذاشتیم؟ چرا اون اسمو واسه فیلم­نامه هه گذاشتیم «اگر زنده باشیم»

***

شرافت­مندانه­ش این بود که این نوشته رو تو وبلاگم نذارم. اما دل­م خواست بی­شرفی کنم و داد بزنم که هنوز دوست­ت دارم. هنوز اشک می­ریزم. هنوز دل­م برات تنگ می­شه.

***

23تیر...هیچ­وقت تموم نمی­شه.

***

اشک­ت را بریز و آن­گاه کشک­ت را بساب

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

از این که یه وقتایی می­بینم آدم خوبای فیلما یه کارایی می­کنن که من هم تو زندگی­­م انجام می­دم خوش­م می­آد. مثلن اسم فیلم Be Kind ,Rewind که اسم ویدئو کلوپ آدم خوبای فیلم هم هست. معنی­ش این می­شه که از مشتریا می­خواد وقتی کاست وی.اچ.اس فیلم رو دیدن قبل از این که برش گردونن بزنن­ش از عقب که مشتری­یِ بعدی یا صاحب مغازه مجبور نشه این­ کار رو بکنه (لطف کن، برگردون عقب). خب اون موقعایی هم که ویدئو کلوپ­های وی.اچ.اس توی ایران زیاد بود، من هر وقت فیلمی رو می­دیدم برش می­گردوندم عقب. یکی دو بار مادرم بدجوری دعوام کرد که ویدئو رو داغون می­کنی. یکی از دوستام هم یه بار به­م گفت عجب احمقی هستم که هم­چین کاری رو می­کنم. تا وقتی که فیلم Be Kind, Rewind رو ندیده بودم واقعن احساس می­کردم این کارم حماقت بوده. ولی حالا خوش­حالم که این کارو می­کردم.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خدایا. من توی این ان­دونی­ای که دارم زندگی می­کنم چیزی دارم که تو با اون دم و دستگاه کت و کلفت­ت عمرن نداری... البته دقیقن نمی­دونم چی ئه. اما به هر حال آره داداشِ من.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

چل پنجا سال پیش از یکی از فامیلای ما می­پرسن فلونی، تو که زن­ت این­قدر خوش­گل ئه، خوب ئه، دیگه واسه چی با این دوزاریا می­پری؟

یارو می­گه: «آدم که همیشه نمی­تونه چلوکباب بخوره، یه وقتایی هم دل­ش کشک بادمجون می­خواد.»

الان یکی دو سالی می­شه که عمرشو داده به شما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- «وای الف.میم تو چه آدم فوق­العاده­ای هستی»

تولد امسالم که بشه بیست و هشت سال ئه کسی این جمله رو به م نگفته. از این موضوع تنها می­شه یه نتیجه گرفت. من آدم فوق­العاده­ای نیستم. البته حتمن باید یه اشتباهی شده باشه.

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقا نمی­دونم، احتمالن از سرعت اینترنت مائه. ولی در هرحال این گوگل ریدر ما تبدیل شده به گوگل ریده. بالا نمی­آد بی­پدر، چند روزئه هی گچ می­کشه به تخته­ی اعصاب ما.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سال­هاست هوادار ایتالیام، و دیگه عادت کرده­م به این که در هر شرایطی تیم محبوب­م  گند بزنه. مهم نی. این که امسال به احتمال خیلی خیلی زیاد قهرمان نمی­شیم یا حتا از گروه­مون هم صعود نمی­کنیم مهم نی. مهم این ئه که وقتی تلویزیون داشت شروع نیمه­ی اول رو نشون می­داد، بازیکنای ایتالیا پرکنده و پراکنده از رخت­کن اومدن بیرون و دوربین در نماهایی مدیوم، نشون­شون می­داد که دارن سر هم­دیگه غر می­زنن و به عادت معروف مردم ایتالیا، دستا­شونو موقع حرف زدن تکون تکون می­دن. درست عین فیلمای آمریکایی. هرچند رویای آمریکایی­یِ پیروزی­یِ ایتالیا تعبیر نشد، اما مهم این ئه که فوتبال ایتالیا، خودِ خودِ سینماست.

پیوست: این­قدر تیکه نندازین. آره آقاجون ما باختیم. بدفرم هم باختیم. ریدیم رفت. وای وای ما باختیم وای وای برم خودمو بدبخت کنم. چه قدر شما باحالین که ما باختیم.

بیشین بینیم بابا. اول ستاره های روی پیرهن تیم رو نگاه کن. می­تونی بشمری­شون اصلن؟ تا چند بلدی بشمری؟ هروقت تونستی بشمری چندتان بیا تیکه بنداز.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی یکی از این فیلمای دهه­ی شصت درباره­ی بچه­ها و روستاییا، یه پسره بود که می­­خواست برای ادامه­ی تحصیل در مقطع راهنمایی بره شهر. پدرش مخالف بود و می­گفت باید این­جا بمونی تو مزرعه کمک کنی. پسره گوش نکرد و رفت اسم­شو توی مدرسه­ی توی شهر نوشت. سیامک اطلسی وقتی که این خبر رو شنید داشت توی نعلبکی چایی می­خورد، یهو براق شد و داد زد: «مگه تو صاحب اختیار نداری، پدرسگ». این پدرسگ رو با چنان لحن غلیط و کش­داری گفت که من از همون روز عاشق این فحش شدم. البته پدرسگ فحشی نیست که بشه تو دعوا داد. یعنی اصولنم وقتی یه دعوا بالا بگیره معمولن فحشای چارواداری و خواهرننه­ای می­دن نه پدرسگ.( من خودم اهل دعوا نیستما این چیزا رو از سال­ها پژوهش درمورد دعوا به دست آوردم. پژوهش درمورد دعوا یعنی وقتی یه جا دعوا می­شه وایسیم تماشا و هی از این و اون بپرسیم آقا چی شده؟ آقا چی شده؟)

به هر حال، پدرسگ فحش مهجوری شده و بعید هم نیست تا سال­هایی نه چندان دور از حافظه­ی تاریخی­یِ مردم پاک شه.

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

از دست این همه پول خسته شده­م. دیگه ثروت و دارایی­هام منو ارضاء نمی­کنه. الان غیر از هزار و سی­صد میلیارد دلاری که به عنوان سود سرمایه­گذاری­هام تو حسابام دارم، و اون هفت­صد میلیارد دلاری که به عنوان ذخیره­ی روز مبادا نگه داشتم، پونصد و بیست میلیارد دلار تو دستم ئه که واقعن نمی دونم باهاشون چی کار باید بکنم. که چی این همه پول؟ یه آوای عاشقانه یا یه لب­خند از روی مخبت و صداقت، به تمام دارایی­های دنیا می­ارزه. دیروز پشت چراغ قرمز پسرک فال­فروشی رو دیدم که با اون قد کوتاه و اندام نحیف­ش، لای ماشین­ها می­گشت و از مردم می­خواست ازش فال بخرن. کسی چیزی ازش نمی­خرید. این­جا بود که احساس کردم می­تونم توی زندگی­یِ این پسر نقشی بازی کنم. از راننده خواستم صداش کنه. شیشه رو کشیدم پایین و تمام فال­هاش رو ازش گرفتم. برق شادی­ای که توی چشم­ش بود به اندازه­ی تمام ثروت دنیا برام ارزش داشت. حاضر بودم همه­ی زندگی­مو بدم اما یک لحظه بتونم مث اون شاد باشم. البته همون موقع چراغ سبز شد و ما مجبور شدیم حرکت کنیم. پسرک رو می­دیدم که چند صد متر دنبال ماشین ما می­دوید. تلاشی مقدس و ستودنی. واقعن به­ش غبطه خوردم. دل­م می­خواد از همین امروز پولامو بریزم دور و توی یه کلبه تو شمال، زندگی کنم. یه هیزم شکن مهربان و شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقا یه بار چندین سال پیش یکی ما رو اسگل کرده بود، ازم پرسید: «تا حالا کنسرتای متالیکا رو دیدی؟» من هم ندیده بودم خب، راست و حسینی گفتم نه.

«خیلی کنسرتاشون خشن ئه. تو یکی از کنسرتا یه زن محکوم به اعدام رو از زندان گرفته بودن، روی صحنه از وسط با اره برقی نصف­ش کردن»

خب خداییش منم یه چند ثانیه­ای باور کردم ولی فوری دوزاری­م افتاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آدما دو دسته­ن، بعضیا بی­معرفتن، بعضیا عرضه ندارن بی­معرفت باشن واسه همین بامعرفت به نظر می­آن. آهان البته یه دسته­ی سومی هم هستن که بامعرفتن و ما مخلص­شونم هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه نکته­ای که تازگی­ها دارم به­ش فکر می­کنم این ئه که گوریل انگوری با اون وزن و هیکل­ش چه جوری می­نشست روی چس مثقال ماشین بیگلی بیگلی، و ماشینه پودر نمی­­شد؟­

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

-«اصلن اوضاع روحی­م خوب نیست، دل­م می­خواد برم خودمو بندازم زیر متروی شهرک بمیرم.»

-«شهرک که مترو نداره که»

-«خب مشکل من هم همین ئه دیگه...» غِر غِر غِر غِر (صدای خنده)

دوستان، در کمال شرمندگی باید به عرض برسونم این یکی از بامزه­بازی­هایی1 بود که من چندماه پیش یکی دو بار انجام داده­م. از این بابت خیلی متاسفم­ام. اما هنوز این افتخار رو دارم که جلوی دخترا و توی جمع­های فامیلی از این گها نمی­خورم.

1- به رفتار، گفتار و پنداری اطلاق می­شود که ناشی از احساس بامزه بودن فرد و برای جلب توجه صورت می­گیرد .

مثال: همین پانویس یه جور بامزه­بازی ئه وگرنه کی ئه که ندونه بامزه­بازی چی ئه.

­

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«من دیشب تصادف کردم مردم.»

آخه الاغ، اقلن یه جوری دروغ سیزده بگو که یه احمقی پیدا شه باور کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یکی از قالب­های مرسوم طنز مکتوب توی اون قدیما، این بود که می­گفتن فلانی از چه فیلمی خوش­ش می­آد یا کی چه کتابی رو دوست داره. مث این:

کارمند: بی­نوایان.

محصل: زنگ­ها برای که به صدا در می­آیند.

رفت­گر: کابوس خیابان الم.

راننده تاکسی: به خاطر یک مشت دلار.

و از این مزخرفات. خیلی لوس بود واقعن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کف بر شده­م. این تلویزیون می­خواد فیلم «پیرمردها وطن ندارند» یا « جایی برای پیرمردها نیست» (از این چیزا دیگه، ترجمه­ش درست معلوم نی. حتا می­شه پیرمردها کاشانه ندارند هم ترجمه­ش کرد.) رو نشون بده. شنبه ساعت 8 شب، شبکه­ی 3. فیلم همین پارسال اکران شده و چهار تا اسکار هم برای کارگردانی، فیلم­برداری، فیلم­نامه­ی اقتباسی و نقش دوم مرد برده.

این فیلم برادرای کوئن، یه معجونِ ابزورد و روانی­کننده اما آروم ئه که البته ممکن ئه بعضی از دخترا خوش­شون نیاد یا بعضیا آخرش بگن خب حالا که چی؟ خودِ من موقع دیدن فیلم کاملن هیپنوتیزم شده بودم و با وجودی که نه ریتم فیلم تند ئه نه توش از اکشن (اکشن هالیوودی) خبری هست، نمی تونستم چشم از تلویزیون بردارم. تجربه­ی تماشای این فیلم یکی از بهترین تجربه­های فیلم دیدنِ همه­ی عمرم بود.

فیلم، مورد منکراتی نداره اما چند تا صحنه­ی به شدت خشن داره که با توجه به سابقه­ی تلویزیون، بعید می­دونم سانسور بشه. احتمال هم می­دم دوبله­ی فیلم به فضاش آسیب زده باشه، چون «پیرمردها...» فیلمی ئه که باید به سکوت­ش  گوش کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

در فیلم­های هندی زن­ها تا آخرین لحظه عاشق شوهرشون هستن. آخرین لحظه­ی زن­ها توی فیلم­های هم معمولن یا آخرین لحظه­ی فیلم ئه یا لحظه­ای که جلوی در خونه­شون با یه ماشینِ پولداری تصادف می­کنن و می­میرن.

«خدایا، زنان ما را زنان فیلم هندی بفرما.»

(دکتر علی شریعتی و حومه)

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی دریاچه­ی مصنوعی­یِ پارک ارم، مرغ ماهی­خوار هست. از این کوچیکا البته. ولی این که تونستن مرغ­های ماهی­خوار رو هم به هر ترتیبی گول بزنن خودش جالب ئه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

ایشان دعوت کرده که پنج نفری را که اگر توی خیابان ببینیم دوست داریم بغل کنیم بنویسیم.

بغل شوندگان من:

دایی خسرو شکیبایی( بعد از بغل ماچ ش هم می کنم و قربون ش هم می رم)

ممدلی خان فردین.

آدری تاتو.

مادربزرگ­­م.(لینک نداره. دل­م سوخت)

سام.

(این دو تای آخری و ممدلی خان الان با هم تو اون دنیان)

بغل کنندگان عزیز به شرح زیر بغل فرمایند:

مانی

فانی

راوی

نانوک

بقیه هم خساست نکنند بغل کنند لطفن. یه بغل که کسی رو نکشته.

شروع بازی

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

در حالی­ که قانون اساسی­یِ افغانستان هر دو زبان دری و پشتو را به عنوان زبان­های رسمی­یِ کشور به رسمیت شناخته است و  دفترچه سازمان جاسوسی ایالات متحده هم این­گونه عنوان می­کنند که 50% مردم افغانستان به زبان پارسی دری و 25% به زبان پشتو سخن می­گویند در افغانستان گویش به زبان پارسی دری ممنوع شده است. وزیر فرهنگ و جوانان افغانستان، به کاربری­یِ واژگان پارسی را خلاف اسلام و موازین قانونی می­داند. خبرنگار یکی از شبکه­های تلویزیونی افغانستان به جرم به کاربردن واژه­های دانشگاه و دانشکده در یکی از گزارش­های خود مجرم شناخته شده و از کار برکنار شده است.

در لینک­های زیر، برخی واکنش­ها و اخبار تکمیلی درباره­ی این ماجرا را خواهید یافت. امیدوارم ما ایرانی­ها که به­خاطر هم مسلک بودن با مردم فلسطین، برای­شان سینه چاک می­کنیم، نسبت به این اتفاق که دارد برای زبان پارسی و در کشور هم­سایه­مان می­افتد بی­تفاوت نباشیم.

پارسی می خوانم، پارسی می گویم، پارسی می نویسم، پارسی می میرم     کلکین

فرهنگ سازی و صیانت فرهنگی به روش خرّم! شبکه اطلاع رسانی افغانستان

مجازات برای به­کارگیری­یِ واژگان پارسی بی.بی.سی

شرکت مخابراتی­یِ افغان تله­کام «بلاگفا» و «پرشین بلاگ» را مسدود کرد. نوما

مجازات زبان در سال بین­المللی زبان­ها رادیو زمانه

برای برکناری وزیر فرهنگ افغانستان امضا کنید  (کابل پرس)

مبارزه با زبان پارسی در افغانستان به عنوان یک موضوع داغ در بالاترین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه وقتایی که آدم توی یه چیزی خیلی ادعاش می­شه و بعد اساسی کم می­آره، می­شه مث الانِ من که دل­ش می­خواد همه­ش یه گوشه بخزه و خودشو جمع و جور کنه که کسی نبیندش. دیروز من توی مرام و معرفت و اینا که خیلی ادعام می­شد، جلوی یه عده کم آوردم.

البته تا باشه از این کم آوردنا باشه. ولی به هر حال دیگه.

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

دوتا جعبه توی آرشیو صدا و سیما هست. توی یکی­ش یه عالمه فیلم درباره­ی زمان شاه، ساواک، عنایت بخشی و مبارزات انقلابی هست، توی اون یکی یه عالمه فیلم درباره­ی کوفه و یزید و مسلم بن عقیل و عاشورا. هر سال موقع عاشورا و دهه­ی فجر، این جعبه­ها رو باز می­کنن فیلماشو نشون می­دن، بعد که ایام الله تموم می­شه دوباره می­ذارن­ش تو جعبه درشو می­بندن تا سال بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«با خوردن یک بسته قرص یبوست­آور پس از3 ماه بیرون نرفتن، به دلیل از تو گندیدگی درگذشت. پزشکان تلاش کردند تا با استفاده از جاروبرقی، فنر چاه بازکنی و حضور در سخنرانی­های سیاسی، شکم او را به کارکردن وادارند اما در این راه به موفقیتی دست نیافتند.»

بله دوستان، این مبارز و فیلسوف بزرگ نه تنها در زندگی­یِ خود، بلکه با مرگ خویش نیز شعار مکتب خود را در ذهن­ها به یادگار گذاشت: زنده باد انفعال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه نکته­ای که هست این ئه که معمولن می­گن در موقع برخورد با یه بنده­خدای حادثه دیده،  خون­سردی­یِ خودتونو حفظ کنین. اما توی این تصاویری که از فلسطین اشغالی و نوار کاست غزه پخش می­کن، هرکس رو که یه زخم کوچولو برداشته و می­آرن­ش بیمارستان، بیست و هشت نفر دور و برش داد و بی­داد و هوار هوار می­کنن. خب اوشگولا این اگه چیزیش­م نباشه شما سکته­ش می­دین که.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بی­نطیر بودی بوتو

مث شیر بودی بوتو

ولی حیف تو دست مشرف

اسیر بودی بوتو

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

اندکی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد...

به هر حال بازهم این جام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

حکایت من و نظر دوستان درباره­ی نوشته­هایی که تو زیرمجموعه­ی خواب یا مسافرکش­ها می­نویسم، حکایت اون یاروئه که رفت تو محله، به گنده لات محل گفت:« تو واسه چی به من سلام نمی­کنی؟» بعد لاته و نوچه­هاش ریختن سرش تا می­خورد زدن­ش، آخر دفعه یارو خونین و مالین بلند شد گفت: «اگه دفعه­ی بعد هم به­م سلام نکنین، باز همین برنامه­س»

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

با توجه به استقبال گسترده­ی هم­وطنان از طرح مجازات دست­اندرکاران برنامه­های تلویزیونی، می­خوام این طرح رو به صورت یه بازی­یِ وبلاگی ادامه بدم، تا باشد که بتوانیم به فهرستی جامع دست یابیم.

نام بازی: سخت­ترین مجازات برای صداوسیمایی­ها.

قوانین بازی:

1- هر نفر می­تونه نام 5 نفر از صداوسیمایی­ها رو بگه ( اعم از مدیران، تهیه­کنندگان، کارگردانان، مجریان، بازی­گران، خوانندگان، آهنگ­سازان و...)

2- بهترئه که دلایل این مجازات رو هم بگه.

2- هر نفر می­تونه برای هرکدوم از اسم­ها مجازات جداگانه­ای تعیین کنه یا برای همه­شون یه مجازات. فقط این نکته رو نباید فراموش کنه که اون مجازات(ها) باید سخت­ترین مجازاتی باشن که توی ذهن­ش برای یه جنایت­کار تصور می­کنه باشه.

3- هر نفر مثل همیشه باید 5 نفر رو به بازی دعوت کنه.

***

محکومان من:

- سیروس مقدم. به جرم تولید سریال­های پلیس­جوان، نرگس، مسافر، اغما و ... . کیلویی گرفتن آنتن تلویزیون و خرپنداری­یِ بیننده­ها.

- فرزاد حسنی. به جرم لوس و گه بودن و پاچه­خواری. (به خصوص تو اون برنامه­ی پارسال اون خانومه که مثلن مسلمون شده بود)

- کامران نجف­زاده. به جرم اشغال بودن در تهیه­ی گزارش­ها و به­خصوص گزارش­های دیدارهای رهبری و رییس­جمهور.

- مجری­ و سردبیران برنامه­ی 45 دقیقه شبکه خبر. به جرم کپی برداری­یِ احمقانه از برنامه­ی 60 دقیقه­ی NBC، و تلاش برای زورچپونی­یِ مفاهیم سیاسی به مردم.

- جواد خیابانی. به جرم....(بی­نیاز از توضیح)

مجازات­های من:

برای همه­ی این افراد تا آخر عمر حبس ابد توی یه اتاق تاریک با یه مامور بازاریابی­یِ بیمه (گرته­برداری از فیلم پولو بردار و فرار کن، ساخته­ی وودی آلن.)

دعوت می­کنم از:

بچه­های چراگاه، مانی، راوی، افق، الپر، لیلا و بقیه­ی بچه­هایی که تو پست انتقام کامنت گذاشته­بودن.

پیوست: آقا از طرف من همه دعوت.

پیوست2 : تا حالا اوضاع کامران نجف­زاده و احسان علی­خانی(ماه عسل) از همه بدتر بوده. نجف­زاده که می­شه گفت از همین حالا باید آماده­ی مجازات باشه. خیابانی و حسینیان (مجری­یِ سینما گل­خانه) هم احساس خطر کنند...منتظر حضور سبز شما در اعلام مجرمین دیگر هستیم. 23 مهر

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

من اگه خدا بودم کرم می­ریختم تو روزگار مردم. عاج­های فیل رو برمی­داشتم می­ذاشتم دوطرف سوراخ ماتحت­ش می­خندیدم. من اگه خدا بودم راننده­هایی رو که بوق می­زنن از [...] آویزون می­کردم. من اگه خدا بودم...یه­کاری می­کردم که آدمایی که ازشون خوش­م نمی­آد تو جلسات مهم اسهال بگیرن گند بزنن به همه­چی. من اگه خدا بودم یه کاری می­کردم آدمای کره­ی زمین گه­گیچه بگیرن...

ببینم نکنه واقعن من خدا هستم؟ آخه همه­ی این اتفاقا داره می­افته (البته غیر از فیل که در دست اجراست). من خدام؟ خدایی­ش من خداما....

                                                          ***

پیوست: از هم­کاری­یِ شما در تکمیل فهرست پست قبل سپاس­گزارم. این نام­ها بررسی شده و از الان به­تون بگم 100% شون تو فهرست اعدامی­ها قرار خواهند گرفت (یعنی بررسی فرمالیته­س)

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقای رییس جمهور فرموده­ن ما تو ایران هم­جنس­گرا نداریم. بابا این همه سفر استانی رفتی، یه سر هم به قزوین می­زدی خب.

پیوست: (یعنی تا حالا جوک قزوینی هم نشنیده؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

...مهندسا زده­ن تو کار واردات و صادرات

فاشیستای دیروز، امروز شده­ن رهبر اصلاحات....

(ترانه­ی همه رقم موجود است، از آلبوم عشق سرعت. گروه کیوسک)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

محسن نام­جو جای خوبی رو برای مهاجرت انتخاب کرده. هلند. جایی که بهترین جنسا رو داره. و این نکته از ترانه­های تازه­ی نام­جو کاملن مشهود ئه. برای محسن عزیز آرزوی موفقیت می­کنیم و امیدواریم کم بکشه همیشه بکشه.

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

از عقل تنها درد دندون­ش به ما رسیده که این م می­ریم می­کَنیم بالکُل خلاص می­شیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

این حاجیانی که به مکه مشرف می­شن یه کاری باید انجام بدن به نام «رمی جمرات».  یعنی به سه تا ستون سنگی که توی یه چاله­ای هست و نماد شیطان ئه، سنگ پرت کنن.

حالا موضوع ابتکار من از این قرار ئه که چون باید هر حاجی حتمن هفت تا سنگ به ستون بزنه تا کارش ردیف شه، و تو اون شلوغ بازار کسی به کسی نیست که ببینه سنگا خورده یا نه بیایم یه کاری بکنیم. روی هر سنگی که به هر حاجی می­دیم یه حس­گر بذاریم، روی ستون­ها هم همین­طور. بعد یه جوری باشه که سنگ­های هر نفر شناسه­ی خودشو داشته باشه و به یه سرور مرکزی، که مثلن می­شه اونو تو کعبه کار گذاشت، وصل باشه. هر وقت سنگ به ستون خورد، یه پیامک برای گوشی­یِ هم­راهِ حاجی بیاد که : «STONE DELIVERED». اون وقت حاجی­ها می­فهمن که چندتا سنگ­شون خورده، چندتا نه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

معنی­یِ قابلمه بودی

توی بحران ملاقه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                             

اگر می­خواهید در جام ملت­های دوره­ی بعدی قهرمان شوید، از هم­اکنون ثبت­نام کنید.

(ارتش آمریکا)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«گلوله خورده...اصلن چرا گلوله؟ چرا چاقو نه؟»

(خسرو شکیبایی. رییس)

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

 البرز -آن بلند پنهان شده در ابرها- ابرها را به کناری زد. در پای خود -او- آرش را ديد: اين کيست که به سوی من می آيد و کمانی بلند و تيری با پر سيمرغ دارد؟ ... کوه، کوه بلند البرز، به او -به آرش- گفت: ای آرش، ای آرش، اگر تو بخواهی، اگر تو بخواهی، بادی برمی انگيزم تند، بارش مرگ، تا بر دشمنت فرو ريزد. اگر تو بخواهی آذرخشی پديدار می کنم که بسوزد راست خاکستر. اما تو به اين شتاب کجا می روی؟ تو به سوی بالاترين بلنديها می روی؛ که بالاترين بلنديها پهنه ی گردونه رانان آسمان است. و جز ايشان، و جز ايشان، به آن نرسيده.

و او -آرش- که در مردی يگانه بود، هيچ نمی گفت و راه می سپرد به سوی بالاترين بلنديها، پهنه ی گردونه رانان آسمان، او -آرش مردمی- می رفت؛ و کمانش گوژ، تيرش راست، با او. زير پای او آسمان؛ آسمان دارنده ی ابرهای پربار، ابرهای پرباران؛ باران سرور زمين، و زمين بستر اندوه؛ و او -آرش- فرزند زمين پراندوه، به بالاترين بلنديها رسيد ...

(آرش/بهرام بیضایی)

                             طرح از حمیدرضا یزدان خواه.

افراسیاب تورانی که به ایران تاخته بود، در تبرستان به منوچهر شاه را به تنگ محاصره درآورد. پس از چندی، شاه ایران، که سپاه را در تنگ­نای گرسنگی می­دید به افراسیاب تورانی پیش­نهاد داد برای تعیین مرز به اندازه­ی مسافت پرتاب تیری از سوی یکی از سپاهیان­ش موافقت کند. سرکرده­ی تورانیان پذیرفت.

چنین گویند که امشاس­پند به منوچهر دستور ساخت کمانی ویژه داد و هم­او بود که نام تیرانداز را به وی گفت. شاه، آرش را فراخواند. آرشی که به نیک­کرداری و دین­داری شهره بود. آرش که برکوه رویان قرار گرفت و آماده­ی پرتاب تیر شد، جامه از تن درید و رو به ایرانیان چنین گفت: «بنگرید پیکرم را که اکنون از هر زخمی به­دور است. و بدانید، چون تیر بیندازم، پیکرم پاره پاره خواهد شد.»

آرش کمان را بگرفت و آن را چنان کشید که زه را دیگر تاب کشیده­شدن نماند. آن­گاه که زه را رها کرد، چنانا که گفته­بود تن­ش پاره پاره شد و جان باخت. تیر از کوه رویان به نقطه­ای دور از خراسان رفت و برتن درختی آرام گرفت.

آرش مرد، منوچهر و افراسیاب به­این مرز با هم صلح کردند و از آن سال مردم ایران به یاد آن­روز، در روز تیر از ماه تیر (برابر با دهم تیر در گاه­شمارهای امروزین) جشن تیرگان برپا می­کنند.

(نقل از سال­نمای راستی)

                                                     ***

                        جشن تیرگان فرخنده...خاک ایران پاینده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

بدترین چیز بعد از این­که با یکی شوخی می­کنی، این ئه که بگی:« شوخی کردما». این یعنی تو شعور نداری بفهمی شوخی کرده­م.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                             

برترین و به­یادماندنی­ترین ترانه­ی تاریخ New Port Jazz  .و یکی از به­یادماندنی­ترین ترانه­های تاریخ موسیقی. ترانه­ی «چه جهان شگفتی» را باید بشنوید تا درک کنید چرا می­گویم یکی از بهترین ترانه­هایی­ست که در همه­ی زندگی شنیده­ام. صدای زمخت اما گرم و پدرانه­ی لوییز آرمسترانگ، جوری گوش آدم را می­نوازد که انگار آرمسترانگ خودِ خودِ خداست. خودِ آن کسی که این جهان شگفت را آفریده­است. مدت­ها بود می­خواستم متن ترانه را با ترجمه­ی (طبق معمول) دست و پا شکسته­ی خودم این­جا بگذارم. حالا این فرصت دست داده. از بد بودن ترجمه پیشاپیش پوزش می­خواهم.

آهنگ را بشنوید

                                    

I see trees of green, red roses too
I see them bloom for me and you
And I think to myself what a wonderful world.

I see skies of blue and clouds of white
The bright blessed day, the dark sacred night
And I think to myself what a wonderful world.

The colors of the rainbow so pretty in the sky
Are also on the faces of people going by
I see friends shaking hands saying how do you do
They're really saying I love you.

I hear babies crying, I watch them grow
They'll learn much more than I'll never know
And I think to myself what a wonderful world

Yes I think to myself what a wonderful world

                                                 

من درختانی سبز می­بینم

رزهایی سرخ­ را هم، که می­بینم برای من و تو می­شکفند.

و با خود می­اندیشم، چه جهان  شگفتی.

آسمان­هایی آبی می­بینم و ابرهایی سپید

خجسته روزی درخشان و فرخنده شبی تاریک

و با خود می­اندیشم، چه جهان شگفتی.

 رنگ­های رنگین­کمان، چه زیبا در آسمان و چه زیبا برچهره­ی مردمان.

یارانی را می­بینم که با هم دست می­دهند و خوش و بش می­کنند

و از ته قلب به هم می­گویند «دوست­ت دارم».

گریه­ی کودکان را می­شنوم و بزرگ­شدن­شان را می­بینم

که بسیار بیش از آن­چه هرگز نخواهم دانست، خواهند آموخت.

و با خود می­اندیشم، چه چهان شگفتی

و با خود می­اندیشم، چه جهان شگفتی.

مرتبط:

درباره­ی لوییز آرمسترانگ (انگلیسی).

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

والا از امروز صبح که دعوت آقا بهزاد عبدی، برای شرکت توی بازی­ی تاثیرگذارترین­ها رو دیدم، هرچی به خودم پیچیدم دیدم عین بز از هر اتفاق کوچیک و بزرگی توی زندگی­م بالاخره یه تاثیری گرفته­م. چنان موجود قر و قاطی­ای شده­م که خودم­م نمی­دونم تاثیرگذارترین آدم یا اتفاق یا هرچی توی زندگی­م چی بوده. به هر حال این بازی رو پاس می­دم به افراد ذیل که احتمالن بهتر از من می­تونن تاثیرگذارترین­ها رو تشخیص بدن.

علی­رضا از مارمولی

سارا از یه پاکت فکر

مانی از پادراز

آذین از لحظه

مردی که آن­جا نبود از زنده­به­گور

صاحاب  حرف زیادی

لیلی از بربادرفته

و همه­ی بچه­های چراگاه (جعفر،مجتبا و مسعود).

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                     از راست: رضا.آ/بابک.گ/ایمان.پ

شیرین­کاری­ی تنی چند از بچه­های نیک روزگار.

(توضیح: در اصطلاح سینما، به این شیوه عکس، «حقه­ی بصری» می­گویند. یک­جور استفاده از خطای دید.)

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

اگه بمیری این روزا
همون که خیلی عزیزه
خیلی دوسِت داشته باشه
یکی دو روز اشک می­ریزه

اون که دیگه عاشقت ئه
یه هفته مشکی می­پوشه
بعدم تو رو یادش می­ره
با یکی دیگه می­جوشه

اگه بمیری این روزا
کک کسی نمی­گزه
کسی واسه مراسمت
حلوای مفت نمی­پزه

کسی به پات نمی­شینه
کسی به پات نمی­مونه
بعد دو سال هیشکی واسه­ت
فاتحه هم نمی خونه

اون وقتا تا یکی می­مرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا می­میرن
عین خیال هیشکی نیست

اون وقتا تا یکی می­مرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا می­میرن
عین خیال هیشکی نیست

اگه بمیری این روزا این روزا
کک کسی نمی­گزه نمی­گزه
کسی واسه مراسمت
حلوای مفت نمی­پزه

کسی به پات نمی­شینه
کسی به پات نمی­مونه
بعد دو سال هیشکی واسه­ت
فاتحه هم نمی­خونه

تا زنده­ای و محتاجی
محبت همه کم ئه
هم­چین که یکی می­میره
عزیز می­شه واسه همه

تا زنده­ای و محتاجی
محبت همه کم ئه
هم­چین که یکی می­میره
عزیز می­شه واسه همه

***

شعر و آواز: شاه­کار بینش پژوه

متن برگرفته از سایت ایران ترانه.

به این آهنگ در ایران ترانه گوش دهید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

این پست مثل صفحه­ی آخر روزنامه هاست. همه­چی توش هست (شاید فال حافظ هم پیدا شد خدا رو چه دیدی)

1: یه بار خواب دیدم جف و بامبل پلنگ بدون این­که خبر بدن رفته­ن وبلاگ زد­ه­ن (البته جدا جداها) و من ردشونو گرفته­م. کلی تو خواب خوش­حال شدم.

2: توی دل­شدگان یه دیالوگ بود که من تا حالا دقت نکرده بودم. استاد دل­نواز(فرامرز صدیقی) به فرج می­گه، من یه نفرم...برای یه نفر هم می­آی آش­پزی کنی؟ فرج (اکبر عبدی) می­گه:«می­آم آقا. تو دنیا یه نفرایی هستن که اندازه­ی هزار نفر می­ارزن.»

3: امروز از صلات ظهر تا دم غروب رو بوم بودم. داشتیم کولر راه­اندازی می­کردیم. احساس می­کنم مغزم پخته. دل­م می­خواد جمجمه­مو بشکافم یه قالب گنده یخ رنده کنم رو مغزم. البته وقتی به یکی از دوستام گفتم ایشون فرمودن:«مغز؟ کدوم مغز؟»

4: این هم فال حافظ که این پست، حسابی زرد بشه...نیت کن...............................................................

یوسف گم­گشته بازآید به کنعان، غم مخور

کلبه­ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور.

برو حال کن دیگه. حاجت­تو گرفتی.

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آن­کس که به تَرَکِ دیوار هم می­خندید، بعد از زلزله­ی بم از خنده روده­بر شد و مُرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

من هیچ­وقت یک دخترخاله نداشتم. یک پسرخاله دارم که هم­نام خودم است و الان فرسنگ­ها دورتر از من. و توی فامیل­مان هم اصلن دختر نبود...نه مادری نه پدری. خلاصه حسرت این ماند به دل­م که یک دخترخاله­ای چیزی داشتم و عاشق­ش شوم.یکیکه از بچگی با هم زن و شوهربازی کنیم و همین­طور که بزرگ­تر می­شویم، کم کم قضیه برای­مان جدی­تر شود...و یک روز برسد که دیگر بفهمیم کار از کار گذشته و عاشق هم شده­ایم.(مصائب شیرینِ داوودنزاد و نون و گلدون مخمل­باف یادتان هست که)

 یکی را می­شناسم که عاشق دخترخاله­اش است. خانواده­های­شان به­شدت با هم اختلاف دارند و از رابطه­ی این دوتا بی­خبرند (آخر فیلم فارسی). اما این دوست­م نیمه­شب­ها با دخترخاله­اش می­نشینند پای تلفن و ساعت­ها پچ­پچ می­کنند. خدا آخر و عاقبت­شان را به­خیر کند. یادگاری­ای که برای دوستان چراگاه نوشتم، یک­جورهایی بیان این حسرت بود. یکی توی کامنت­های آن یادگاری نوشته­بود که الف.میم ما را سرکار گذاشته. این را نوشتم که بگویم کسی را سرکار نگذاشته­ام. فقط یک رویای ناکام را نوشتم. همین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

یکی از اون روزایی که باد و بارون می­اومد، ورودی­ی بلوار شهید گم­نام با یکی از دوستام منتطر تاکسی واستاده بودیم. یه آقایی کیف بزرگ سامسونت­ش رو گرفته بود رو سرش که از بارون در امون باشه. من زیاد خوش­م نیومد و یه­جوری که اون یارو هم بشنوه گفتم:«ماها خیال می­کنیم ماسه ایم که اگه بارون به­مون بخوره آب می­شیم؟» بعد از چند دقیقه دقت کردم دیدم کله­ی طرف به طور کامل کچل بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |