«روی این لیستها چشمم هزار بار بالاپایین رفته. عینِ روزنامهی کنکور که میخواستم باور کنم چشمم جاانداخته اسمِ خودم را. سربالاییِ اوین و پیادهروی خیابانِ معلم را به این دلِ خوش میروم که هردومان زیرِ یک آفتاب سرخ داریم میشویم. خیال میبافم روزی که آمدی بیرون به شوخی بگویم رژیم گرفتیا. میخندی و میگویی: تو هم خوب برنزه کردی. اینشب ها تلویزیون سریالی نشان میدهد که محمد اصفهانی توی تیتراژش میخواند: گریه نکن دلِ بیتاب از بیخبری. خیلی سوزناک میخواند.»
«بلوتوثتو روشن کن فیلمِ صحنهای رو که اتو رو زدم به برق برات بفرستم. فردا از شرکتتون بذارش توی یوتیوپ»
«کاش مینداختن چهارشنبه. سهشنبه جومونگ داره ها»
-فرشید..پیسس...فرشید
-ها
-چهار چی میشه؟
-چی؟
(رضا با ته خودکار چهاربار روی میز میکوبد)
-بسشسش تیر هشتاهشت
-چی؟
-بیست و شیشِ تیرِ هشتاد و هشت بابا
مراقبشان تشر میزند: سرها روی ورقه.
- پیامو یادت ئه؟
- خب؟
-اونبار که اومدهبودی پاساژ یه لپتاپ آورده بود بفروشه تو گفتی رنگش بادمجونی ئه خیلی بامزه س
- خب
- دیشب تو باشگاه دیدمش میگفت یکی از فامیلاشون تازگی فوت کرده، اینو تو همون قطعهی ندا خاک کردهن. میگفت مامورا دور تا دور قطعه رو محاصره کردهن نمیذارن کسی بره طرفِ قبرِ ندا هرکس بخواد بره میگیرن میبرنش. . .
- اس.ام.اسا وصل نشده؟
- تا عصری که وصل نشده بود. پیام میگفت ما رفتیم به ماموره گفتیم با خانوادهمون اومدیم سرِ خاکِ یکی دیگه میخوایم بریم. ماموره گفته برین گم شین مادرق.ح. بهها باتوم زده تو سرِ داداشِ پیام سرش شکسته…
- کی وصل میشه؟
- بعد از هجده تیر قرار بود وصل بشه معلوم نیست. حالا گوش کن. پسرخالهِشون میگفت رزمیکار ئه. خودِ پیامم هیکلش خوب ئه ها. اما فن بلد نیست. زورش زیاد ئه فقط. می گفت پسرخالهش یکی گذاشته زیرِ شکمِ ماموره افتاده زمین. ماموره انگار از این بسیجیا بوده پلیس نبوده. . .
- وای اون سه چهار روزی که اس.ام.اسا وصل بود چهقدر خوب بود.
- چند تا پلیس ریختهن پیام و پسرخاله شو گرفتهن بردهن توی کانکس. اون برنامهی وی.او.ای رو دیدهبودی که میگفت هرکدوم از اینا لباساشون چهشکلی ئه؟
- نه ما وی.او.اِی مون قطع ئه.
- اونجوری که پیام از لباسِشون تعریف کرد من فهمیدم مامورای کلانتری بودهن. اینا کمتر با مردم کار دارن. خلاصه اینا رو میبرن تو کانکس فرماندهشون میگه با این بسیجیا درگیر نشین. اینا رو گفتن اگه یه چیزیتون بشه کارت جانبازی میگیرین. بعدم یه تعهد ازشون گرفته گفته برین این دوروبرا آفتابی نشین.
- کاش اقلن اس.ام.اسا وصل شه زودتر. آدم افسرده میشه.
- آره. ببین خیلی از این مامورا خودشون مخالفِ نظامن. اگه ببینن مردم با هم متحد شدهن نمیزنن. فقط مشکل این ئه که این مردم لیدر ندارن دیگه. اگه لیدر داشتن تا حالا رژیمو عوض کردهبودن.
- من برم. شارژم داره تموم میشه. وای اونموقعا یه شارژ پنج تومنی میگرفتم یکهفته دستم بود.
Milade molaye motaghyan hazarte aly (alayhesalam) va rooze pedar bar shoma mobarak bad
-
Sms nazan sohrab. tahrim kon.
-
-
Bebakhshid chashm
-
Khahesh mikonam. Daee khoobe?
-
Alhamdolla behtar e
«گفتی ساعتِ ده برمیگردی که. گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که. پوسید بسکه این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوبرختی. نکند ساعتِ دهِ یکی از اینِ شبها آمدهای درزدنت گم شده میان اللهاکبرِ مردم.»
باید ببینیشان که بیپروا جلودارِ صفِ فریادند. ببینیشان سه چهارتایی دستِ هم را گرفته وسطِ خیابان، چشم توی چشمِ زرهپوشها دوختهاند و به توی پناه گرفته در گوشهی دیواری سرکوفت میزنند که بیا جلو. باید ببینی خشم را پیروز بر ترس در این چشمها. باید توی میدان باشی و ببینی اینها را که عمری به زور سیاه پوشیدند و این روزها به امید. ببینی شاید بفهمی چی گذشته توی این سی سال بر زنهای مملکتِ ایران.
کِی آمدی تابستان؟ با مایی بگو یا آن سویِ خیابانی؟ اینروزها گلوله میزنند جای کنایه. تو هم معلوم کن تکلیفت را همین روز اول. به خونخواهیِ بهار آمدی یا که داغیِ آفتابت رنگ میپرانَد از خونهای کفِ آزادی؟
بغض کردم میانِ فریادهای اللهاکبر، که امشب بلندتر از هرشب بود و شجاعتر. بشتبامهای سوت و کورِ شبهای پیش و محلههای دیگر امشب به فریاد آمده. ستارهها همنوا شدهاند. گلستان شده سینهی آسمان از فریادِ اینها که بزرگتر از خدا نمیبینند. دستِ خدا سپرِ این جماعت شود در برابر دستانِ به ناپاکی خو کرده.

خوشبهحالت ولیعصر. بلندِ قدکشیده از دشت تا کوه. چه خیری قسمتت شد از شرِ سیلِ دروغ و نفرت. امروز چه کیفی کردی از اینهمه مهربانی. دلت از سی سال پیش تنگ چنین همصدایی بود. دامنِ چنارهایت همرنگِ زلف، سبز جاری. توی گوشَت خوشیِ همدستیِ هزاران پیچیده. غبارِ خستگیات زدوده از زلالیِ دلها. پنجرهات باز به آغوشِ شادی. اینها که هرکدام چندین نامند در جغرافیای ریای روزمرگی، بر لبشان یک نام. یک فریاد در دلِ تو یِ دلخون.
هفتهی دیگرت خدا رحم کند. دوباره ابروهای درهم کشیدهای و خشمی و فریادهایی که با هم نیست، بر هم است. در هم است. فردای انتخابات این یکدستی گموگور میشود لای هزاررنگی «من»خواستهها. دوباره همه میپرند به هم و کسی به حرمت همرنگی دیگر سرِ پیچَت، راه نمیدهد به یک از بیراهه آمده. دستی توی دستِ ناآشنا قفل نمیشود. کسی لبخندی به اشتراک فریاد نمیزند.
احساساتی شدهام. زیادتر از آنچه در این سرزمین میتوان بود، شاد و امیدوارم. رها کن پسر. بگذار شبی از عمر به این شعف بگذرد. تا فردای انتخابات مانده هنوز. تا فردایی که «البته» تکهکلامِ این سید هم بشود. کاش نشود. کاش خدا به امیدواریِ ما ناامیدزادگان رحم کند.
ناظم مدرسهمان که از «نیکومرام» بودن تنها یک نامخانوادگی قسمتش شدهبود فرمان داد: «روپوش اجباری ئه...رنگش اختیاری ئه» قربانِ آن اختیاراتت که خاکستری بود و قهوهای و سرمهای. رنگهای ملیِ شهری که غبار صبحگاهی و چُرتِ عصرگاهی حکمش میراند. کلی از روزهای سال روابطعمومیِ ادارهها همهی شهر را یکشبه سیاه میپوشانند، چشم میگردانی همه جا تسلیت. تودهی بزرگِ همرنگ که میلولد در خودش. رنگهای اختیاری تن مردم و قامتِ ساختمانها را پوشانده. صاحبخانه شده این ناخوانده مهمان. لنگر انداخته روی چشمها.
سالی چند روز است جشن رنگها به این شهر. چندی قروقمیشِ سرخ ماهیهای شب عید و سنبلهای جلوی گلفروشی. چندی هم یکی دو شب مانده به ولنتاین. ویترین مغازهها قرمز میشود. از کادوییفروشی بگیر تا مغازهی تعمیرات تخصصیِ موبایل رنگی به رخسار میگیرد. قلب و گاو و خوک و ستارهی سرخ. کلی مردم شاخه گلی از یکی گرفتهاند یا برای یکی میبرند و چپاندهاند ساقهاش را توی کیفشان. دست خیلیها به رنگِ قرمز میخورد. چشمِ چاردیوار خانهها روشن میشود به گرمای رنگی تازه.
خوشم آمد از ولنتاینِ امسال و گفتم گوربابای جشنِ به سرقت رفتهی ملی و مبارزه با یکسانسازیِ فرهنگ جهانی. تصویرهای شهرِ امروز را از بر کردم. واستادم به تماشای بقالیهایی که یکهو سرخ شدند. به خیابانها و پیادهروهایی که بیگانهی قشنگِ قرمز نشسته بود توی دستِ قرتی و چادری اش. کیف کردم آن شب که توی ماشینِ جوان مسافرکشی نشسته بودم، قلب و روبانِ سرخ آراسته بود اتاقکش را. پشت پنجرهی آشپزخانهی همسایه احترام آوردم به چشمکِ ریسهی سرخ.
ولنتاین مبارکت باشد شهرِ خسته.رنگ و رو رفته ازت. زرد و نزار از سر ضمیر خبر میدهی. خوشا سعادتِ کوتاهِ شب ولنتاین بر این چهره.
هفت تا مسیر است. سی سال است که این هفت تا مسیر است. همهش هم به میدان آزادی. زنگی و کافور.
27
«همهی ما وقتی از جا بلند میشیم یاعلی میگیم. اما چهخوب ئه قبل از اون بگیم یاالله. چراکه مبدا و مقصد همهی ما اوست»
( خانومِ نمیدونم چیچی...مجریِ پدرسگِ* برنامهی امروز جوان ایرانی سلام. کسی که اسکندرکوتی جلوش فردوسیپور ئه)
* گیر ندی حالا که تو به پدرش چیکار داری. پدرسگ ممکن ئه رکیکترین فحشی که من میدم نباشه. ولی بیش از هر خواهر و مادری خالیم میکنه. قبلنم گفتهم.
بیستوخوردهای سال است دارد کار میکند. توی کارگزینیِ ادارهی خودمان و ادارهی مرکزی به هر دری زد که آئیننامهی قانون بازنشستگیِ پیش از موعد را بگیرد ببیند چه باید بکند. ندادنش. « محرمانه است... گفتهاند به هرکسی ندهید...بگو مدیرتان تقاضای کتبی کند از طریق دبیرخانه بیاید... قرار است بزنند توی تابلوی اعلانات صبر کن...»امروز و فردا و پس فردا شد سه ماه.
هفتهی پیش، یک روز مرخصیِ اول وقت گرفت. رفت خیابان آزادی. چهارصفحهی آیین نامه را از وزارتخانه کپی گرفت و آمد.
کینه و خشم، زود و تند بچه میکنند. بچههاشان زود بزرگ میشوند و همهجا میشود پر از آدمهایی که چشم به خون دارند و تیغ به دست. میخواهند یکی را پیدا کنند که قیافهاش به گناهکارِ جرمی که بر آنها رفته بخورد. یقهاش را بگیرند بگذارندش سینهی دیوار و با فریادی که شبیه فریاد شادی ست، گلوله ببندند بهش. اما این که فریاد شادی نیست. غصهایست آوار که هی میریزد روی سر و باز میریزد و باز میریزد. تمام نشود هرگز و صدا، صدای همین است. صدای انتقام است که هیچوقت خاموش نمی شود.
شعار تبلیغاتیِ فیلم مورد علاقهام این بود «به دنیا شیرینتر از انتقام نیست». راست میگوید. انتقام تلخیِ زهر غصه را قرار است بگیرد از کام انتقامجوی مصیبت کشیده. که نمیگیرد. مزهی دهنش را ولی عوض میکند کمکی. و این مذاق تلخ هی دلش از این شیرینیها میخواهد تا ابد. هرقدر هم بکُشد و خون بریزد، سرخیِ چرکین خونِ خشکشدهی آنی که توی آغوشش جان داده پاک نمیشود. درد آمدهاش و هرقدر هم درد بدهد، دست مسیحی کشیده نمیشود روی زخمش جوری پاکش کند که انگار نبوده.
کینه و خشم نمیمیرند. چهرشان دگرگون میشود و دست به دست میچرخند. به ارث میرسند و آنان که سر باز زنند از تملک میراث، نا به کار میخوانندشان و ناخلف. افسانه و قصه میشوند گاهی و پدرمادرها، بچههاشان را باهاش میخسبانند که توی کابوسشان رویا ببینند قهرمان کین خواهی شدن را.
کارِ کاستن از کینه، دارد از کار میگذرد کم کم. سَم را سوار هواپیماش کردهاند و پاشیدهاند روی شهر. توی نامه مینویسند «از این جا بروید که می خواهیم به توبره بکشیم خاکش را» و این کاغذها را میریزند روی دنیا. گیرندگان، موشک حوالهی فرستندگانِ نامه میکنند و فرستندگان بیشتر کاغذ میریزند. بچهها این را میبینند و بزرگ میشوند. مثل من که دیدم شیشهی خانهام لرزید آن شب و ریخت پایین. که دیدم توی هرکوچهام یکی کشته شد و شنیدم آن چه می بینم را عربی سبب ساز است. من (بگذار روراست بگویمت) خیالیم نیست زیاد از این که عربها را دارند میکشند. نمیگویم چه بهتر. آخجون نمیگویم و کیف نمیکنم. ولی عکس آن بچهای که ترکش خورده توی شکمش، کمتر از آن شبی که عکس آنتراکتِ سوخته را دیدم آزرد مرا. میراثدار خوبی هستم آخر. ناخلف نیستم و من هم کینه دارم. از عربها، از اسرائیلیها، از انگلیسیها، روسها، پرتقالیها، هلندیها، فرانسویها، آمریکاییها. از گشت ارشاد از روزنامهی کیهان...
توی خاورمیانه به دنیا آمدهام و اینجا، کینهاش بیش از گندم میروید.
***
بگوشید این وصفحال را
شب یلدا قرار است از این که به سر میرسد خوش حالمان کند شب یلدا قرار است صبح شود و آدم قرار است از این، پندِ پایان شب سیه بگیرد. شب یلدا قرار است کسی تنها نباشد و کز نکند یک گوشهای. قراراست همه دور هم باشند و بگویند و بلمبانند و شعر بخوانند و بخندند. قرار است حال و اوضاع سال آیندهشان را از حافظ استعلام بگیرند و حافظ هم قرار است خیالشان را تخت کند از ابهام پیش رو. قرار است عاشقان به وصال یار برسند، بیکاران به کار و بیخانهها به سند منگولهدار. قرار است بیماران شفا بگیرند و جیب بدهکاران چاق و چله شود. قرار است همهچیز همان جوری شود که هامون میخواست. همهجا عشق و آشتی. همهجا صلح و صفا. روزهای پس از شب یلدا قرار نیست به این سیاهی باشند.
قرار است بگوید خوش باش. که از فردا، روزش از شب هی طولانیتر میشود. غصهی ندیدنِ آفتاب را نخور که صبحها، ندمیده میچپی توی اداره و عصرها، فقط سرخیِ داغ رفتنش را میبینی توی آسمان.
***
دنیا یک وقتهایی به قرارهایی که شب یلدا یا پای سفرهی هفتسین با آدم میگذارد وفا نمیکند. شاید برای همین است که، نمیدانم. همیشه شبهای یلدا غصهم است. همیشه یک جوری ام. همیشه آخرهاش یک گوشه نشستهام برای خودم، و توی تنهایی دستی به دامان حافظ گیراندهام. و همیشه با خودم فکر میکردم این فالی که توی تنهاییم میگیرم سوای آنی ست که پای سفره و کنار خانواده. هیچوقت هم مثل فالهای توی تلویزیون، یوسف گم گشته ام نامَد. ولی من یکی که هنوز پررو و امیدوارم.
عاشق، که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه، درد نیست وگرنه طبیب هست
***
اگر شد، شب یلدا را تنها سحر نکنید. یعنی اگر قرارتان به این است که چله بگیرید و اناری و هندوانهای و حافظی، سعی کنید آدم زیاد دوروبرتان باشد. اگر هم که حسابتان را از این چیزها جدا کرده اید که چه بهتر. اتفاق های این جوریِ توی تقویم، آینهی دق آدمند. که بگویندش ببین، یک سال دیگر هم گذشت.
چرا هوا این قدر سرد ئه؟ ناسلامتی این مملکت رو نفت خوابیدهها.
زنگ را درست نمیکنیم و روی در با ماژیک می نویسیم «زنگ خراب است در بزنید».
وقتی دنیا به کام یکی نیست، وقتی روزگار آن روی بدِ کثافتِ گهاش را دارد به یکی نشان میدهد، چی دارم بگویمش ازبرای دلداری؟ بگویم غصه نخور؟ روبهراه میشود؟ بهار میشود؟ بهش بگویم سیب دنیا هزار چرخ میخورد. خوب دارد، بد دارد، باز خوب دارد، بد دارد.
نمیگویم و جلوی خودم را میگیرم. یادم میافتد راستی، چرا روی بدش اینقدر بزرگتر است و زیادتر است؟ چرا خوشی کم است. چرا زخمش اینقدر درد دارد، اینقدر عمیق است.جلوی خودم را میگیرم و چیزی نمیگویم از سیب و چرخهایش. چرا بگویم؟ دارد یک «سه» مینشیند توی دهگان سالهای عمرم و این سه، خوب یادم داده که حرف از فردای روشن زدن برای کسی که سرمای شبش است، فایدهای ندارد. برمیگردد و میگوید«نسیهی فردا که میگویی خوب است، به چه دردم می خورد. درد این سیلیِ نقد را چه کنم؟ بگو امروزم را چهطور شب کنم؟» اینها زمانی مسکن بودند ولی حالا دیگر همان هم نیستند. حالا همه مصون شدهاند جلوی امیدواریهای اینجوری. ساکت میشوم و نگاه میکنم درد کشیدن را. مثل همان وقتهایی که مال خودم را هم. چیزی نمیگویم و یک سیگار دیگر روشن میکنم. آهم را با دودش میفرستم بیرون که کسی نبیند.
***
دیشب، دوستی ناغافل «ایکاش» نامجو را یادم انداخت. بعضی از این آهنگ ها انگار عطسه است، روبوسی است. ویروس را بین همهی کسانی که میشنوندش پخش میکند. خب آنها هم جسم و جانی ندارند دیگر. مادهی ویروس هست توی جانشان و آهنگه، تنها نری ست که بارورش میکند. زود سرما میخورند.
ساز خودمان را میزنیم توی سروصدای دنیای تند و تیز. و دنبال کوک شدنیم. خدایا... همهی مطربانی را که اگر سازشان کوک باشد، دستِ کوک کردنِ ساز دیگران را هم دارند، انگبین ده. که از قضا این ها کامشان تلختر است از مطربان تکنواز.
توی مجلس عروسی، برادر عروس ورمیدارد با ویولون «ای ایران» را میزند و حضار هم بلند میشوند با هم میخوانند.
برای همکارمون تعریف میکنم که اون روز که من سرماخورده بودم و تو خونه بودم این کردان ورداشته گفته واسه یه دسمال که قیطریه رو به آتیش نمیکشن. بعد همینجوری زل زل منو نگا میکنه. براش توضیح میدم که ضربالمثله این جوری ئه، یه سکوت میکنه و میگه «آهاااااان...هه هه هه...عجب بیسوادی ئه»
«یادش به خیر تو مدرسه بهمون تغذیه رایگان شیرپاکتی میدادن با موز، مام موزا رو میخوردیم شیرپاکتیا رو میذاشتیم زیرپامون میترکوندیم کیف میکردیم»
خب کثافت همین کارارو کردین الان اوضامون این ئه. غلط میکردی تو اصلن.
همیشه یا یه کارگر ساختمانی دراثر سقوط از داربست جان خود را از دست میده یا تو پاکدشت یه زمینی چیزی یهو میشینه و خونه زندگیِ مردمو تخریب میکنه. هیچوقت نمیگن یکی به علت خوشبختیِ مفرط دچار سانحه شد.
طرح: روز مانور نیروی انتظامی که همهی ماشینهای پلیس توی اتوبان همت هستند، یک دستهای میروند صرافیهای چهارراه استانبول را خالی میکنند. یک جای فیلم باید سکانسهایی موازی از لخت شدن صرافیها و قطار آژیرکشانِ ماشینهای پلیس باشد. دزدی که دارد تمام میشود و دزدان کاسه کوزهشان را جمع میکنند، میبینیم که قطار به هم میریزد و ماشینهای پلیس به هم میپیچند و میخواهند دور بزنند که نمیتوانند. مامورهای بیسیم به دست لابهلای ماشینها اینور و آنور میروند. مردمِ تماشاچی هم که خبر دار شدهاند داستان از چه قرار است، هرهر میخندند و متفرق نمیشوند.
گزارشگر ویژهبرنامه تولد امام رضا: «تا حالا حاجت تلفنی هم از امام رضا گرفتین؟»
پیرزنه: «بله...بله...خیلی شده»
***
مداح، از امام رضا میخواهد وی را در درگاهش بپذیرد: «مگه غلام سیا نداری؟»
ژانر جدید ترانه: خلیج فارس
(تعریف ژانر: فعالیتی که سگ و گربه هم انجام میدهند. حتا رضا یزدانیِ عزیزِ ما)
انسان در بسیاری اوقات ناکامیها و نامرادیهای خویش را بر گردن دیگران مینهد. خانهاش، شهرش، پدر و مادرش، مدرسهاش، آن معلم کلاس چهارم که توی ذوفش زده بود، یا پدرش که در چهارده سالگی برایش گیتار نخریده بود یا فرهنگ حاکم بر جامعه که اجازهی بلندپروازی به او نمیداد.
اما دردناکترین لحظات برای یک بشر شکستخورده، باری آن هنگام است که در مییابد همهی همهی تلخکامیها، ناشی از خودش بوده و نیروی کمی که برای خواستنهایش به مصرف رسانده. در این هنگام وی نمیداند به چه کسی باید ناسزا بگوید و لعنت بفرستد. و همین موضوع که باعث جلوگیری از تخلیه ی احساسی اش می شود، بار اندوه و شوریدگی را افزون میسازد. افسوس و حسرت. آدم یزید هم که باشد باز یک جاهایی واقعیت اینقدر پررنگ است که نمیشود ندیدش.
امروز شنبه بود. روز بعد از بازیهای هفتهای که توش پرسپولیس باخت و استقلال برد. استقلالیها امروز خودشان را خفه کردند. از رانندههای تاکسیِ سرخط بگیر تا دانشجوها و مدرسهایها و البته کارمندها طبعن.
استقلالیها همیشه تحقیر میشوند، همیشه توی سرشان میخورد. همیشه شیش تای پنجاه و دو و دوران دسته سوم را چماق میکنند و میکوبند بر ملاجشان. هواداران پرسپولیس در اکثریت هستند و این بار نمیشود هواداریِ استقلال را با عنوان خاص بودنِ اقلیت ارزش گذاشت. همهی اینها باعث میشود پرسپولیسیها همیشه استقلالیها را از بالا نگاه کنند. تا حالا بارها شنیدهایم که خطاب به استقلالیها میگویند: « تو خجالت نمیکشی استقلالی هستی؟» اما همچین چیزی را هرگز به پرسپولیسیها نمیگویند.
حالا استقلال برده و پرسپولیس باخته. استقلالیها شادمانند، شیرینی میدهند و به تلافیِ یک عمر تحقیر، کُری میخوانند. اینروزها روزهای انتقام است. روزهایی که هواداران استقلال امیدوارند آغازگر دوران سلطهشان باشد. دوران تحقیر پرسپولیسیها.
یونان چند ماه بعد از آن قهرمانی در یورو2004، در مقدماتی جام جهانی به مالت هم میباخت.
مادری هست که پسرش تو جنگ گم شده. بنیاد شهید، اعلام کرده شهید است و هرماه یک پولی بهش میدهد. ولی او از همان اول تا همین الان پولها را گذاشته توی بانک که یک روز پسرش بیاید و بردارد. مادر مریض و رو به مرگ است و پسرهای دیگرش دعوا دارند که پول را که بعد از این همه سال حسابی قلمبه شده، کی بردارد. خواهرشان میگوید بعد از مادر با پولها مدرسه بسازیم. ولی برادرها قبول نمیکنند.
***
فیلمفارسیها را از روی زندگی نمیسازند. ما داریم از روی فیلمفارسیها زندگی میکنیم.
تو دبستان بهمون میگفتن لیوان و دسمال بیارین.هرروز سر صف میگفتن نماز بخونین و به پدر و مادرتون نیکی کنین و لیوان و دسمال بیارین.اون موقعا فکر میکردم لیوانودسمال یه ماهیت جداییناپذیرن و یکی بدون اون یکی معنایی نداره. مث پلوخورشت.
- اگه اینایی که میگی تو خیابون بهت گیر میدن نرفته بودن جنگ، الان اسم شوهرخواهرت جاسم بود.
- چه فرقی میکنه...الانم قاسم ئه.
هرگز نفهمیدم چرا چرا موقعی که اذان و فوتبال همزمان میشه گزارشگر بعد از اعلامِ این که به لحظات ملکوتییِ اذان نزدیک میشیم، چند ثانیه سکوت میکنه.مگه کسی مرده؟ بعدشم میگه ضمن قبولییِ طاعات و عبادات برمیگردیم به بازی. قشنگ یادم ئه اون موقعا که هنوز فوتبالها رو سر اذان قطع می کردن، سر بازی ایران و ژاپن تو مقدماتی جام جهانی نود و هشت، تو لحظات ملکوتی خداداد عزیزی گل دوم ایران به ژاپن رو زد و ایران دو یک جلو افتاد. (البته اون بازی رو سه دو باختیم در کل)
کسی امروز عصر Wall-E رو از شبکه دو دید؟ امیدوارم کسی ندیده باشه. Eva تبدیل شده بود به Evan و جاش یه مرد حرف میزد. جای اون رقص روی نوار ویدئویی هم یه فیلم از دوتا دختربچه گذاشته بودن که از سروکول هم بالا میرفتن. و در نهایت فاجعگی، به جای آوازهای اصلیِ فیلم، یه آهنگ سنتی گذاشته بودن.نه... الان برخلاف اون که گفتم امیدوارم کسی ندیده باشه دلم میخواد دست کم یه نفر دیده باشه که مردم خیال نکنن من دیوونه شدهم یا دروغ میگم.
«سینهی اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد
پشت بختالنصر را ساییده و بر خاک کرد»
چند بیت بعد میفرماید:
«چیزی که در صلح است از جنگ میخواهد
قدرت اصالت نیست، فرهنگ میخواهد»
...
شاهکار میباشد.
خب این هم از عجایب ایران ئه که بخاری از دانشجوهای محافظهکار و تحصیلکردههای عافیتاندیشمون بلند نمیشه در عوض بازاریامون اعتصاب و تظاهرات میکنن.
«جیمز هدفیلد میفهمه پدربزرگش بچهی خیابون مولوی بوده، پا میشه میآد ایران. با ستاره ایرانی،نوهی برادر پدربزرگش که یه دختر نقاش ئه، آشنا میشه و در خیابون لالهزار به مفهوم جدیدی از زندگی میرسه و اسم خودش رو به علی مشرقی تغییر میده. آخر فیلم هم روی ترانهای با صدای رضا یزدانی لب میزنه.»
(کارگردان فیلم را نام ببرید و شکل آن را بکشید)
هرکس Snapshot وبلاگ خود را خاموش کند، مرا بندهی خود کرده است.
« چک، برگشت خورد»
[پیشبینییِ تیتر روزنامههای ورزشی صبح شنبه]
بنابر گزارشات واصله، برخی افراد در سطح شهر اقدام به دادن امیدواریهای بیخود نسبت به آینده میکنن که بدینوسیله از شهروندان تقاضا میشه در صورت مشاهدهی اینگونه افراد، مراتب رو به مراجع ذیصلاح گزارش بدن.
پای بساط فیلمیه سرچهارراه یه پسربچهی ده یازده ساله یه فیلمی رو که نمیدونم چی بود به منصور (ساقییِ اعظم فیلم تو محلهی ما) نشون داد گفت: «یه فیلم تو مایههای این نداری؟ عاطفی باشه...صحنه نداشته باشه.» منصور پرسید واسه کی میخوای؟
- «واسه خواهرم.»
***
آریا که حدود هشت نه سالش ئه تو کوچه داشت دوچرخه سواری میکرد، خواهرش از روی تراس داد زد: «آریا...آریا...»
- «چی ئه؟»
- «بیا...»
- «نمیآم»
توی یک جمعی ساعت هفت میشود و به شوخی و جدی، میگویم: «بریم سریال عطارانو ببینیم.»
یکی، اخم میکند و براق میشود که «این خالتورا رو میشینی میبینی واقعن؟»
میگویم: «آدم تو زندگیش روزی یه ساعت خالتور هم ببینه به جایی برنمیخوره»
میگوید: « این دیگه خیلی چیپ ئه آخه»
یکی دو ساعت بعد، جمع آهنگ لازم میشود. همان یکی، آهنگدونِ گوشی اش را به کار میاندازد: «بامن برقص و...خودتو بهم بچسبون...»
***
آدم یک وقتهایی توی زندگیش، نیاز دارد پا به پای بقیهی همکارها توی اداره چرت و پرت بگوید و مثلن وقتی یکی میگوید «اونو درآر» مثل بقیه قاه قاه بزند زیر خنده و مسخرهبازی. یا توی تاکسی به جوکهای بیمزهی رادیو بخندد. و سر تکان دهد. یا به خالیبندیهای دیگران با ایمان گوش کند...
آدم توی زندگیش روزی به یکی دو ساعت خالتور نیاز دارد. شاید هم بیشتر. شاید یک وقتهایی که آدم میبیند دنیا جدیترین باورهایش را به فلانش هم حساب نمیکند، نیاز داشته باشد یه خورده بزند توی خالتور و کمی سبک کند خودش را...تا بعد چه شود.
رییس آموزش و پرورش در آستانهی سال تحصیلی جدید به دانشآموزان توصیه کرد اکیدن از مالیدن اَندماغ و چسباندن آدامسی که شیرینیاش تمام شده به زیر نیمکت و جامیزی خودداری کنند. وی افزود با متخلفان به شدت برخورد خواهد شد.
- امرسانِ ما
- زر نزن بابا...امرسانِ ما
به بچه نگویید همسایه دارم...به همسایه بگویید بچه دارم
عکس 360 خود را به ما بسپارید و از تعداد زیاد دوستان لذت ببرید.
آتلیه عکس کبیری. با فیلمبردار آقا و خانم. پرسنلی، خانوادگی، مجالس، فتوکپی نداریم.
تنها حسن ماشین داشتن این ئه که آدم میفهمه یک روز رو میشه بدون گوش دادن به یک صبح یک سلام هم شروع کرد.
چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟
امتحان کن چند روزی با صیام
بچه که بودیم همیشه این آواز رو قبل از افطار پخش میکرد در حالی که روی آواز تصاویری از یک خانوادهی خوشبخت در حال قرآن خوندن پای سفرهی افطار مملو از آش رشته و زولبیا بامیه نشون داده میشد. خب قبول کنین برای یه بچه این تناقض قابل هضم نیست دیگه.
همین چیزا بود کافر شدیم رفت پی کارش.






