از نکات زیبایی که فقط توی اینجا میشه دید، این ئه که بالا سرِ حاجآقای صاحاب چلوکبابی این جمله از زرتشت نوشته شده باشه: «راه در جهان یکیست و آن راه، راستیست»
(محل چلوکبابی: بالاتر از چهارراه ولیعصر. اون چلوکبابی بزرگه)
از نکات زیبایی که فقط توی اینجا میشه دید، این ئه که بالا سرِ حاجآقای صاحاب چلوکبابی این جمله از زرتشت نوشته شده باشه: «راه در جهان یکیست و آن راه، راستیست»
(محل چلوکبابی: بالاتر از چهارراه ولیعصر. اون چلوکبابی بزرگه)
این مناسبتهای مذهبییِ تازه تاسیس دیگه از اون شاهکاران. مث شب آرزوها، جشن ازدواج دختر پیامبر و امام اول، تاجگذارییِ امام آخر...
آدم یاد اون جوکه میافته که به یارو میگن شما تو شهرتون آثار باستانی ندارین؟ یارو میگه نه ولی ایشالا تو برنامهی پنجسالهی بعدی قراره برامون بسازن.
* * *
آقای مهدی گفته: دوست عزیز بهتره اطلاعاتت را افزایش بدی و بعدش در مورد موضوعها قضاوت کنی.
خیلی از این مناسبتهایی که می گی تازه تاسیس نیستند.میتونی به کتب تاریخی مذهبی مراجعه کنید.
عدم اطلاع شما دلیل بر وجود خارجی نداشتن یک مناسبت نمی تواند باشد.
موفق باشید
بیسو هم گفته: آقا ولی جدی این شب آرزوها از قبل بوده. یعنی همیشه بوده.
***
نکته این ئه که مذهبی که هزار و خورده ای سال ریشه داره، براش افت داره بعد از این همه مدت یهو مناسبت کشف شه از دلش. اون هم مذهبی که مدعی ئه کاملِ کامل ئه و به همین بهانه جلوی پویایییِ فقه ش رو میگیره. مخالفت با پویایییِ فقه با کشف این مناسبتها از دل مذهب بدجوری تناقض دارن. بحث یه بوم و دو هواس.
عبور جاده از تالاب بین المللی انزلی.
عبور سلطان شیشه از تالاب بین المللی انزلی.
عبور پالیزدار از تالاب بین المللی انزلی.
عبور تلویزیون الجزیره از تالاب بین المللی انزلی.
عبور آفتاب زال عصر تابستان از تالاب بین المللی انزلی.
عبور استاد مددی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور احمد باطبی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور طرح تحول اقتصادی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور گرانی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور قسط از تالاب بین المللی انزلی.
عبور برق از تالاب بین المللی انزلی.
عبور میدان آزادی از تالاب بین المللی انزلی.
عبور رییس ادارهی ما از تالاب بین المللی انزلی.
عبور رویاهایت از تالاب بین المللی انزلی.
عبور زندگی از تالاب بین المللی انزلی. از وسط تالاب بین المللی انزلی. در دل تالاب بین المللی انزلی. از روی جسد قورباغهها در تالاب بین المللی انزلی.
شما هم با این موج جدید همراه شوید. شما هم با این موج جدید همراه شوید.
جیرانی میآم خفهت میکنما. اسم آدم بدهی سریالتو گذاشتی داریوش آریان بعد ادعای متفاوتی میکنی؟ میآم میزنمت شبیه جنازهی بیتا فرهی بشی تو پارکوی. مرتیکه این چه فیلم مزخرفی ئه؟
نمیخوام بگم دارم حسرت بچههای الانو میخورم و وای اینا اگه جای ما بودن میفمیدن زندگی ینی چی. ولی خیلی جالب ئه که زمان ما مجریای برنامههای کودک تلویزیونی در مهربانانهترین حالت ما رو دعوت به فاصله گرفتن از تلویزیون و رعایت سکوت و حال بزرگترا میکردن، اما الان مجریای برنامههای کودک چپ میرن راست میآن هی میگن «یه جیغ و هوارای بلند...یه دست و هورا» بروبچ هم حال میکنن و اسب عربده رو در صحرای استودیو میتازونن.
(تشبیهو داشتی؟)
عالم و آدم دارن میگن برنگرد. حتمن قطبی با خودش فکر میکنه این هوادارای من چه قدر بدبینن قلب شیر ندارنا انگار. نمیدونه که ماها بدبین نیستیم. یه عمری رو تو ایران گذروندیم و بگن ف تا ته فرحزاد رفتیم و برگشتیم. گوش نکن آقاجون...گوش نکن برگرد بیا ببین یه سال دیگه نظرت دربارهی ایران چی ئه.
یک فروند هواپیمای تفریحی اف.18 با موشک و مجوز شلیک.
امروز: دولت آمریکا اعلام کرد تا زمانی که ایران برنامههای هستهای خود را متوقف نکند، احمدینژاد را بازنخواهدگرداند.
فردا:هفتاد میلیون ایرانی در راهپیمایی سراسری یکصدا بانگ برآورند: «انرژی هستهای حق مسلم ماست»
نه که اصولن موجودیت و انسانیت ما ایرانیا همه جای جهان زیر سوال رفته و نفی شده، از هر فرصتی استفاده میکنیم که اونو اثبات کنیم. قضیهی اتحاد ملی در جنبش جهانی برای داون لود فایرفاکس در روز سهشنبه هم یکی از اون فرصت هاست. لوگوی گوگل و داون لود فایرفاکس و اینجور دلخوش کنکا. در هر حال لابد از هیچ چی بهتر ئه دیگه.
بازیگره تو تلویزیون میگه « بیشین بابا گلابی»
مادرم میپرسه: «امید، گلابی یعنی احمق؟»
منم با سر تایید میکنم.
یکی از شاهکارهای برنامهی «به خانه بر میگردیم» این ئه که روزای عزاداری، آموزش پخت حلوا، شله زرد، رنگینک و این جور چیزا رو پخش میکنه.
توی واحد حراست یه ادارهای این شعرو پرینت گرفته بودن چسبونده بودن به دیوار:
در کشور عشق مقتدا خامنهای ست
فرماندهییِ کل قوا خامنهای ست
دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود
امروز عزیز دل ما خامنهای ست.
در ضمن این عکس رو هم ببینید و با خوندن شعر رو پلاکارد سبز، متحول بشید.

هیچچیز نفرتانگیز تر از این نیست که یه مسیر طولانی رو با یه راننده تاکسی بیای بعد اون هی زیر لب غر بزنه.
یک نوع دیگه از بامزهبازیهای رسانهای در زمانای مثلن ده دوازده سال پیش مربوط میشه به روزنامههایی مث ابرار ورزشی و خبر ورزشی. استفاده از مفهوم نام تیمهای فوتبال در تیتر اول روزهای بعد اط مسابقات لیگ. مثلن اگه پرسپولیس به برق میباخت یا استقلال به ذوبآهن تیترها این بود:
برق، پرسپولیس را گرفت.
استقلال ذوب شد
و اگه برق شیراز و ذوب آهن می باختن تیترها این بود:
برق رفت
ذوب آهن سرد شد.
از همین نمونه:
برخورد پرسپولیس با پیکان
استقلال زیر بهمن گیر کرد
ملوان غرق شد
این روزا دیگه تیترهای اول روزنامهها معطوف به فحش و فحشکارییِ بازیکنا و مربیا به هم، به مربیا، به داورا، به فردوسیپور و به در و دیوار ئه. و زیرآب زنی و افشای دستهای پنهانی که هیچ وقت اسمشون برده نمیشه. تیترهای بامزهبازی به تیترهای این روزها شرف داشت به مولا.
اوضاع مملکت خیلی خوب شده. همه تو خیابون راه میرن و میگن بهبه...بهبه
یکی از موارد باکلاسی و تیریپ در دوران اولای انقلاب این بود که فلونی با بچهی کوچیکش تو خونه انگلیسی حرف میزنه که از همین حالا زبانش قوی شه. من نمیدونم ما ملت شعور نداریم یعنی؟
مهمترین درسی که از 86 گرفتم این بود که با خیلی از آدما نمیشه با احترام برخورد کرد. احترام رو پای ضعف آدم میذارن.

خدایا دیدی ما چه قدر از لوگوی نوروزییِ گوگل خوشحال شدیم؟ خدایا دیدی ما رو میشه چه قدر ساده خوشحال کرد؟ دیدی؟ نه جونِ من دیدی؟ ندیدی دیگه...
نمیخواد پیامک رو تحریم کنین. خودش همینجوری تحریم ئه.
- آدم جیگرش کباب میشه میبینه جوون به این سن و سال توی این دام افتاده.
- چی شده؟ مُتاد شده؟
- نه رفته رای داده.
- آخی...بیچاره مادرش.

نه به اصلاح طلبها ایمان و عشق و علاقه و یا حتا اعتماد کامل دارم، نه منتظر یه معجزه از دل بنیاد بارانِ خاتمی هستم. اینو کاملن قبول دارم که محمدرضا خاتمی، هیچ وقت نمیآد برای کسی غیر از خودش یه روزنامهی آزاد راه بندازه یا ازش حمایت کنه. میدونم که اصلاحطلبا «حکومتی» هستن. اینو پذیرفتهم که سیاستمدارا (چه اصلاحطلب، چه اصولگرا چه تندرو و چه میانهرو) برای قدرت حاضرن روحشونو به شیطان هم بفروشن. من فقط و فقط می خوام این احتمال رو که یه صدای مخالفِ جریان تندرو، توی مجلس وجود داشته باشه آزمایش کنم. یه صدایی که جلوی این ادبیات لمپنییِ سیاست امروز ایران رو بگیره. این تنها دلیلی ئه که منو فردا وادار به رای دادن میکنه. و این که مطمئن ام با رای دادن من هیچ چیزِ بدی، بدتر نمیشه.
من میخواستم دمِ انتخابات یه چیزی بنویسم، گفتم این نوشتهی نبوی رو بذارم خیلی بهترئه:
به این جمله های قصار انتخاباتی که ایرانیان معمولا به کار می برند، دقت کنید.
فرصت: دولت و شورای نگهبان می خواستند فرصت را تلف کنند تا ما نتوانیم در انتخابات حضور فعال داشته باشیم، به همین دلیل ما هم در تمام این مدت فرصت را از دست دادیم.
دولت: مردمی که به خاتمی رای دادند، در حقیقت با نظام بیعت کردند، مردمی که علیه خاتمی هم رای دادند، با نظام بیعت کردند، در هر حال هر کسی به هر کسی رای داده باشد با نظام بیعت کرده است.
دقت در سیاست: ما فکر کردیم اینها می خوان رفسنجانی رای بیاره، رفتیم به احمدی نژاد رای دادیم، نگو اصلا بازی شون همین بود، ما هم اصلا حواس مون نبود.
رای: عجب غلطی کردیم دفعه قبل رای ندادیم، حالا اگر رای بدیم فایده نداره، این دفعه رای نمی دیم.
من: من دوست دارم خاتمی رای بیاره، ولی هرگز حاضر نیستم توی انتخابات اینها شرکت کنم، افتخار می کنم که شناسنامه من تا به حال یک مهر هم نخورده.
دوم خرداد: دوم خرداد مردم رای دادن، نتیجه اش این شد، حالا دیگه ما رای نمی دیم، البته من دوم خرداد هم رای ندادم.
صندوق: ما به هر کی رای بدیم، اینها همونی که دل شون می خواد از توی صندوق درمی آرن.
کار یک سره: ما رای نمی دیم که کار اینها یک سره بشه، دنیا بیاد بزنه پدر اینها رو دربیاره، ولی اگر تمام دنیا هم بخواد به ایران حمله کنه خودم می رم باهاشون می جنگم و نمی گذارم مملکتم دست اونها بیفته.
تحریم: ما اگر تحریم کنیم سی درصد هم توی انتخابات شرکت نمی کنن، البته اگر احمدی نژاد سرکار اومد بخاطر تحریم کردن ما نبود، مگه ما چند درصد هستیم؟
صلاحیت: ما می دونیم اونها صلاحیت های نامزدهای ما رو رد می کنن که ما در انتخابات شرکت نکنیم، تا خودشون پیروز بشن، ما هم در انتخابات شرکت نمی کنیم تا اونها پیروز بشن.
نامزدها: ما گفته بودیم در انتخاباتی که صلاحیت نامزدمان را رد کنند، شرکت نمی کنیم... اما اکنون با وجود اینکه صلاحیت نامزدهای مان را رد کردند لازم است در انتخابات شرکت کنیم.
مردم: مردم هرگز به خاتمی رای ندادند، آنها برای لج کردن با ناطق به خاتمی رای دادند، مردم از لج هاشمی به اصلاح طلبان مجلس ششم رای دادند، مردم از لج هاشمی به احمدی نژاد رای دادند، یک سال بعد هم مردم از لج احمدی نژاد برای انتخابات خبرگان به هاشمی رای دادند.
منبع: روز آنلاین
یکی از دوستان یه کاری داره که با مردم در ارتباط ئه (یه کاری مث کارمند بانک مثلن). یه بار یه بابایی اومد و مدارک ناقصش رو داد و میخواست کارش انجام بشه. رفیق ما هم بهش گفته این مدارک رو اینجوری کامل کن بیار بعد. یارو زیر بار نرفت و گفت الا و بلا باید انجام بشه. بعد از مدتی که دید رفیق ما زیر بار نرفت گفت: «ببین من سپاهیما» رفیق ما هم بهش گفت: «خب سپاهی هستی که هستی. مگه من آمریکای جهانخوارم که منو از سپاه میترسونی»
هر چرت و پرتی رو ربط میدن به انتخابات. یه بار راجع به انتخاب زن در عصر حجر یه فتوفیلم ساخته بودن که مثلن بامزه بود. یه بار راجع به این که آقای کمالی که به گلها دیر به دیر آب میده شایستگی رسیدگی بهشون رو نداره، و بعد این دیالوگ: «من در حیرتم حالا که برای رسیدگی به این همه گل این قدر برنامه ریزی لازم ئه، پس اونایی که برای یه باغ پرازگل تصمیم میگیرن چه کار سختی دارن؟؟؟؟[وای وای وای...ما فهمیدیم. ما فهمیدیم]»
یه بار دیگه هم انتخاب در خرید گند و لباس عید رو به انتخابات ربط میدن.
یکی دو روز پیش داشت دربارهی پرورش ماهیهای آکواریومی توی مازندران یه برنامه پخش میکرد، من نشسته بودم ببینم خب ربط این به انتخابات چی ئه. آخرشم سوسک شدم فهمیدم یه برنامهی مستند معمولی بود.
این محسن حاجیلو رو هم که هرسال در فاصلهی انتخاباتها میذارن تو فریزر سر انتخابات درش میآرن. بعد تو برنامهش هر دلقکبازی و چرندگرایی هم دلش بخواد در میآره. (این بار یه دفعه پرید تو برفا)
نوروز امسال یه عده از خوانندگان ایرانییِ مقیم خارج به دوبی میآن تا برای ایرانیهایی که از ایران به دوبی میرن کنسرت بذارن.
نزار القطری، مداح پرطرفدار عرب هم این روزها در ایران ئه تا برای ایرانیان مداحی کنه.
ما مردمی چندصدایی هستیم که زیر حکومت یه سیستم یک صدایی زندگی میکنیم. (بعضی وقتها هم بیصدا)
یه بار میشینم واسه خودم میگم که آره من باید فلان کارو بکنم و فلان و فلان و فلان و فلان...بعد یهو یه اتفاق فلان فلان شدهای میافته فلان میزنه به زندگیم مخم فلان میشه.
سعید جلیلی، دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی، در حالی از پیروزییِ ملت ایران براساس آخرین گزارش البرادعی صحبت میکنه و اونو به مردم تبریک میگه که فضا و طراحییِ تالاری که برای این نشست رسانهای انتخاب شده، حکایت از انزوا، ترس و تلاش برای قدرتنمایییِ ایران داره.
خیلی واضح ئه که این مساله کاملن سهوی بوده و دولت چنین هدفی رو از انتخاب این تالار برای برگزارییِ نشست خبری نداشته، اما بهترئه که مسوولان از این به بعد روی این جزئیات توجه بیشتری کنن تا برنامههای اصلاح دیدگاهها نسبت به ایران در افکار عمومی جهان (البته اگه همچین برنامهای اصلن وجود داشته باشه) با دقت و موفقیت بیشتری پیش بره. توی ادامهی مطلب یه چیزایی دربارهی فاجعههای طراحییِ صحنهی این نشست نوشتهم. اگه خواستین روی ادامهی مطلب کلیک کنین. (خیلی طولانی شد. شرمنده)
میگن هر آدمی در موقعیتهای اضطراب آور، واکنشهای خاص خودشو داره. مثلن یکی پیشونیشو میخارونه، یکی پاشو تکون میده یکی لباشو گاز میگیره، یکی هم مث من دندوناشو به هم میسابه.
بعد از چندین شب تماشای برنامهی دو قدم مانده به صبح، متوجه واکنش عصبییِ کارگردان تلویزیونییِ برنامه در دکوپاژ زنده و سوییچ کردن نماها شدهم. این بابا هر وقت یکی یه حرف بوداری بزنه که احتمال جمع شدن برنامه ازش بیاد، به تصویربردارش میگه یه نمای باز از استودیو نشون بده که توی عمقش صالح علا دیده بشه و دو نفر توی پلاتوی گفتوگو (که صالح علا بهش میگه مَرغزار گفتوگو) در جلوی تصویر باشن.
تا حالا چندین بار این حرکتو دیدهم. یه شب پانتهآ بهرام اومده بود و داشتن جلوی دوربین زندهی سیمای جمهوری اسلامی خیلی ریلکس با رحمانیان بگو بخند میکردن و دربارهی سانسور نمایشهای جشنوارهی تاتر فجر شوخی میکردن. یه بار هم همین دیشب بود که چنگیز جلیل وند، بدون استفاده از پسوند سابق، گفت ما تو مدرسهی پهلوی درس میخوندیم.
«یه پسره رو سر شهرک سوار کردم، از این بچه مایهدارا بود. میگفت حاجیمون، به باباش میگفت حاجی، دستمو گرفته برده پیش یه هروئینی، گفته آقا تورو خدا به این هروئین بده کراک نکشه»
اوائل انقلاب یکی از دوستان میره سیرک، افرادی رو میبینه که در لباس گوریل بندبازی میکردهن. بعدن آمار در میآد که این بندبازا، خانومایی بودهن که قبل از انقلاب آزادانه بندبازی میکردهن و بعد از انقلاب و برای تطابق با شرایط جدید، در لباس گوریل به کار ادامه میدادهن. حالا باز بگو انقلاب زنا رو محدود میکرده.
نتیجهگیری: گوریل مصونیت است نه محدودیت.
- من از شما میپرسم، شما دوست داشتید ما از حقوق هستهاییِ خود دست بکشیم؟
[ملت]- نهههههههههههه خیر
آیا رییس جمهور خیال میکنه مملکتداری بازییِ عموزنجیرباف ئه؟
پیوست: به دلیل برخورد با شبهههای سیاسی در کودکان احتمالن تا چند وقت دیگه اعلام میشه توی مهدکودکها، بچهها موقع بازی، به جای عمو زنجیر باف بگن عمو زنجیر نژاد.
ما میتونیم بگیم شاه آدم پدرسوخته و بیشرف و حمالی بوده، اما خوداییش بیانصافی ئه اگه بگیم خریدهای تسلیحاتییِ شاه الکی و بیهوده بوده و خدا لعنتش کنه که اف-14 و هلیکوپتر میخریده. ناسلامتی توی هشت سال جنگ، همون انبار تسلیحاتییِ شاه به دردمون خورد.
این بار دست استکبار جهانی از زیر سوتین زن کانادایی به در آمد و یکی دیگر از جوانان متعهد و دل سوز، قربانی خواسته های شوم و سلطه طلبانهی زورگویان شرق و غرب شد.
ضمن اعلام همدردی با این جوانِ همیشه در صحنه و خانوادهی شریف پرورش، از مردم جق شناس و دل سوز ایران می خواهیم با شرکت در راهپیمایی اعلام همبستگی با جوانِ دربند، مشت محکمی بر دهان آمریکا و یاوه گویان استکبار جهانی نثار بفرمایند.
ضمناً از این جوان آزاده نیز تقاضا میشود پس از رهایی از بند زندان به اصطلاح گوانتانامو، به کشور مراجعت نموده تا نسبت به استخدام ایشان در این نهاد مردمی اقدام شود.
«اتحادیهی صنف فروشندگان لباس زیر زنانه»
این بار خودم چیزی نشنیدم ولی یکی از قول یه روحانی تو تلویزیون میگفت که ازدواج نصف دین و در برخی روایات دو سوم دین رو کامل میکنه.
«این خانوم بوتو نشسته بود تو دوبی داشت زندگی شو میکرد، آمریکاییا نشستن زیر پاش هی گفتن دموکراسی دموکراسی اومد پاکستان به این وضع دچار شد.»...« الانم پسر خانوم بوتو به جای این که درس شو بخونه، یه شاگرد ممتاز دانشگاه آکسفورد بشه اومده وارد سیاست شده.»
جملات فوق، عینا از زبان خسرو معتضد، تاریخ نگار، در برنامهی امروز مردم ایران سلام بیان شد.
توی این سریالی که الان داره تلویزیون نشون میده، مرده از یه ماموریت برمیگرده خونه، بعد میبینه پسرش نشسته پای ماهواره. اول دوزاریش نمیافته میپرسه اینارو تلویزیون نشون میده؟ وقتی هم میفهمه ماهوارهس، شاکی میشه و داد و بی داد و آخرشم میگه توی این خونه یا جای من ئه یا جای این آت و آشغالا.
« تورو می شناسم ای شبگرد عاشق....تو با اسم شب من آشنایی...»
همینجور گوگوش، روی نوار قدیمی و پر از هالاپ هولوپِ توی ضبط ماشین داشت می خوند و من رفته بودم تو خیالاتِ این که اگر اوضاع عوض شه و گوگوش بیاد تو استادیوم آزادی کنسرت بده چی می شه و داشتم به عشق و ممنوعیتش توی این مملکت فکر میکردم که یهو صدای گویندهی اخبار رادیو از توی خیالات کشیدم بیرون. نیگا کردم دیدم راننده که یه جوون بیست و دو سه ساله با کلهی تراشیده بود، ضبطو خاموش کرده زده رو رادیو. پرسیدم: « چرا عوضش کردین؟» یه جوری که انگار این مسأله اونقدر بدیهی ئه که اصلن من چر پرسیدم، گفت: « نزدیک اذان ئه» من هم همچین گرخیده بودم که انگار این مسأله اونقدر بدیهی ئه که اصلن چرا پرسیدم گفتم: «آهان...»
ما یه وقتایی میخوایم رد گم کنیم، ولی اساسی تابلو میکنیم. در همین راستا دقت کنین به شعاری که مردم در استقبال از گروگانهای آزادشدهی ایرانی میدادن:
«دیپلماتِ قهرمان، خوشآمدی به ایران»
خداییش از این تابلو تر آخه؟
-بدجوری شاعر و آخوند داره میمیره...تو این دوماه چار پنج تا آخوند مرده...کلی شاعر مرده...
(راننده مسافرکش. صبح امروز)
مسافرکش شخصی: در گذشته بسیار ثروتمند بوده و عمومن چندین کشور مختلف دنیا را هم گشته است(حالا فوق فوقش یه چند صباحی واسه کار رفته ژاپن)، و به دلیل چک و چک بازی ورشیکست شده و مجبور به مسافرکشی شده است. معمولن دو بچه دارد که یکی تحصیلات مهندسیاش تمام شده و دیگری مشغول خواندن پزشکیست.
(به نقل از دائرةالمعارف تهران)
جشنوارهی پاییزییِ ایرانسل: سیمکارتِ مفتی با آبمیوه
همونطور که پس از فروپاشییِ نظام ستمشاهی، ملت ورداشتن یه عالمه ساواکی و وزیر و وکیل و نخستوزیر اعدام کردن، من یکی که اگر اتفاقی برای این نظام بیفته یه راست میرم سراغ برخی برنامهسازای تلویزیون.
اول از همه هم این سیروس مقدم (خالق شاهکارهایی مثل پلیس جوان و نرگس و اغما) رو با گرسنگی دادن میکشم. بعدش جواد خیابانی رو بعدشم حسن فتحی (مدار صفر درجه) رو.
پیوست: به این فهرست اضافه کنید....
یه وقتایی فکر میکنم نکنه این که جشنای باستانییِ ایرانی رو یاد میکنیم کار بیهودهای باشه...هیچ جای رسمی و دولتیای این جشنا رو به فلانشم حساب نمیکنه. حالا ما توی اینجایی که کار میکنیم و خصوصی ئه تونستیم یه حرکتی بزنیم و البته به دلیل این که وسط روزهای شهادت و این حرفاست، نتونستیم جشنی چیزی بگیریم. اما بقیهی جاها و بقیهی مردم چی؟
به هرحال یه کاری کردن بهتر از نکردنش ئه...دیروز هم توی بالاترین دیدم یه موضوع اختصاصی برای جشن مهرگان باز شده.
جشن مهرگانتون مبارک...
«هفتهی دفاع مقدس 4 مهرماه، دفاع مقدس و مردم مظلوم عراق»
چه خوب...
برای بازییِ وطن از طرف خانوم عاقلانه دعوت شدم. گفتم بهجای این که چیزی بنویسم که تکراری باشه متن دوتا ترانه از آلبوم عشق سرعتِ گروه کیوسک رو بذارم که همون حرفایی ئه که میخواستم دربارهی وطن بزنم. اولیش ترانهی «همهرقم موجود است» و بعدیش هم ترانهی «کلنگی، قابل سکونت» که من عاشقشم.
این دوتا ترانه مهمترین چیزایی رو که دربارهی وطن میشه گفت، گفتهن.
همهرقم موجود است:
آدمای تنها، آدمای غمگین، آدمای خسته
آدمای عاشق، چشا کاسهی خون، دلا شکسته
آدمای پولدار، آدمای بیپول، تو فکر تجارت
آدمای مهم، آدمای جدی، عقدهی حقارت
اینجا هیچکی سر جاش نیست
خلبانا جاشونو عوض کردن با رانندههای تاکسی و کامیون
حتما باید بیمزه و جلف باشی تا بری تو تلوزیون
دکترای برجساز، خونای آلوده، فروش اعضای بدن
سوگند بقراط؟ بیخیال برو دنبال پول به جیب زدن
اینجا هیچکی سر جاش نیست
مهندسا زدن تو کار واردات و صادرات
فاشیستای دیروز امروز شدن رهبر اصلاحات
مهم نیست که بلد نیستی حرف بزنی و تازه اومدی تو شهر و اینا
فقط کافیه، فقط باید چشات آبی باشه تا بشی هنرپیشهی سینما
اینجا همه جورهشو داریم ولی هیچکی سر جاش نیست
اینجا همه رقم موجود است ولی کسی سر جاش نیست
حالا
اونایی که یه کاری بلدن همشون بیکارن
مسولین ذیربط یا رفتن مرخصی یا نیستن و بیمارن
اگه هیچ کاری بلد نباشی میشی معاون یا مدیر
کارای بزرگ دست آدمای حقیر
دلاکای حموم زدن تو کار کلاس تیام و طب سنتی
درویشای آپارتمانی، خطبهی عرفانی، نمایش عهد
بوکسورا و کشتیگیرا اکثرا نمایندهی مجلسن
مشکلاتو فیتیلهپیچ میکنن و حساب دشمنا رو میرسن
دیپلمههای بیکار فراری از سربازی
دون ژوانای کرج قهرمانای دختربازی
باد فتخ
چاه نفت
پول کش
آب سرد
چک زرد ...
اینجا هیچکی سر جاش نیست
اینجا هیچوقت هیچکی سر جاش نیست
اینجا همه رقم موجود است ولی هیچکی سر جاش نیست
خوبه که بنده هم برم مدتی دکتری کنم
یا بروم تو سینما هر شبه آکتوری کنم
آخه چرا خجالت بکشم یا بکنم رودرواسی
کلنگی، قابل سکونت:
رو طاقچه خاک گرفته
پنجرهها بستهس
دیوارا یه کمی نم دادن
قابای در شکستهس.
قفلا همه زنگ زده
کلیدا رو هم که خب گم کردن
بدهی قبلی داشتن
برق و آبو قطع کردن.
صابخونه دچار فراموشیه
از بدبختی و کهولت
این ملک واسه فروشه
کلنگی قابل سکونت.
یه ور اصلاحی داشته
ثبتی سند دست اول
ملک بغلی تو دعواس
انحصار وراثت.
جواز نوسازی اصلا نمیدن
تخریب اشکالی نداره
نگران محضر نباش از خودمونه
این روزا فقط سند جعلی منگوله داره.
فرستادم دنبال پروندهتون
حکم تخلیه بدون فوت وقت
سند بزنم به نامتون؟
کلنگی قابل سکونت.
[چایی بریز واسه آقا]
همهشو میگم یه جا بخر
از ملک و لوازم و آدمای توش بگیر
تا این ماشین که اکازیونه
فنی سالم موتور تازهتعمیر.
صاحبش عمرشو داد به شما
تو تصادف بخاطر انحراف به چپ
میگن این محله ناامن شده
الان وقت معاملهس حالشو ببر.
من این ملکو خوب میشناسم
اوه.. از قدیما دورهی طفولت
جون میده واسه کاسبی
کلنگی قابل سکونت
***
از بچههای چراگاه، پادراز، راوی، سیاوش گودرزی، اریک، دایان، لیلی و مردی که آنجا نبود هم میخوام توی این بازی شرکت کنن.
یک بسته نمک خورده...حالشم به هم خورده
[چند دقیقه بعد]:
به طور جدی دیگه فکر میکنم که دارم کم کم تبدیل به یه دایی مردک میشم. هرجا دونفر مشغول حرف زدنن، ناخودآگاه گوشم تیز میشه...هی میرم اینور اون ور سرک میکشم و از این جور بساطا...
جدا از این نکته که با توجه به موارد بالا، من آب نمیدیدم وگرنه شناگر ماهری هستم، فکر میکنم فضای محیط هم داره روم تاثیر میذاره. باید جلوشو بگیرم و واسهی همین از امروز تصمیم گرفتهم سرم تو کار خود باشه.
البته نباید ظاهربینانه نیگا کردا، اما توی یه نمایشگاه مربوط به IT که امروز افتتاح شد، یه عالمه آخوند بودن. یکی از بچهها هم که یهبار رفتهبود قم توی یکی از این موسسات تولیدی، میگفت سختافزاراشون تو مایههای ناسا و اینا بوده. خلاصه...آخوندم نشدیم.
تهیه و اهدای خار و بار (خوار و بار؟ یا خوار و بوار؟) ارزون به کارمندان برای ماه رمضان، جدا از این که کارمندا رو خوشحال میکنه این حسن بسیار بزرگ رو هم داره که یه چندروزی سرشون به حرف زدن دربارهی این چیزا گرم ئه...تازه بعدشم که جنس اومد تا یه هفته بحث کیفیت و کمیت جنسا، اونها رو از پرداختن به مسائل داییمردکی و خالهزنکی باز میداره. (چون به هر حال کار که نمیکنیم ما)
تعداد وبلاگهای با موضوع یانگوم از تعداد وبلاگهای با موضوع مهدویت که براش جایزه هم تعیین شدهبود بیشتر ئه.