تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

http://alephmim.blogspot.com

(با سپاس از تایدی هری به جرمِ معاونت در اسباب کشی)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط الف.میم 

«روی این لیست‌ها چشمم هزار بار بالاپایین رفته. عینِ روزنامه‌ی کنکور که می‌خواستم باور کنم چشمم جاانداخته اسمِ خودم را. سربالاییِ اوین و پیاده‌روی خیابانِ معلم را به این دلِ خوش می‌روم که هردومان زیرِ یک آفتاب سرخ داریم می‌شویم. خیال می‌بافم  روزی که آمدی بیرون به شوخی بگویم رژیم گرفتیا. می‌خندی و می‌گویی: تو هم خوب برنزه کردی. این‌شب ها تلویزیون سریالی نشان می‌دهد که محمد اصفهانی توی تیتراژش می‌خواند: گریه نکن دلِ بی‌تاب از بی‌خبری. خیلی سوزناک می‌خواند.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«بلوتوثتو روشن کن فیلمِ صحنه‌ای رو که اتو رو زدم به برق برات بفرستم. فردا از شرکت‌تون بذارش توی یوتیوپ»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«کاش می‌نداختن چهارشنبه. سه‌شنبه جومونگ داره ها»

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

-فرشید..پیسس...فرشید

-ها

-چهار چی می‌شه؟

-چی؟

(رضا با ته خودکار چهاربار روی میز می‌کوبد)

-بسشسش تیر هشتاهشت

-چی؟

-بیست و شیشِ تیرِ هشتاد و هشت بابا

مراقب‌شان تشر می‌زند:  سرها روی ورقه.

بالای سرِ رضا می‌آید که پای سوالی می‌نویسد «26 تیرماه هشتاد و هشت». نگاه به بارُمِ نمره می‌کند «فقط نیم نمره؟»
+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- پیامو یادت ئه؟

- خب؟

-اون‌بار که اومده‌بودی پاساژ یه لپ‌تاپ آورده بود بفروشه تو گفتی رنگش بادمجونی ئه خیلی بامزه س

- خب

- دیشب تو باشگاه دیدمش می‌گفت یکی از فامیلاشون تازگی فوت کرده، اینو تو همون قطعه‌ی ندا خاک کرده‌ن. می‌گفت مامورا دور تا دور قطعه رو محاصره کرده‌ن نمی‌ذارن کسی بره طرفِ قبرِ ندا هرکس بخواد بره می‌گیرن می‌برنش. . .

- اس.ام.اسا وصل نشده؟

-  تا عصری که وصل نشده بود. پیام می‌گفت ما رفتیم به ماموره گفتیم با خانواده‌مون اومدیم سرِ خاکِ یکی دیگه می‌خوایم بریم. ماموره گفته برین گم شین مادرق.ح. به‌ها باتوم زده تو سرِ داداشِ پیام سرش شکسته…

- کی وصل می‌شه؟

-  بعد از هجده تیر قرار بود وصل بشه معلوم نیست. حالا گوش کن. پسرخالهِ‌شون می‌گفت رزمی‌کار ئه. خودِ پیامم هیکلش خوب ئه ها. اما فن بلد نیست. زورش زیاد ئه فقط. می گفت پسرخاله‌ش یکی گذاشته زیرِ شکمِ ماموره افتاده زمین. ماموره انگار از این بسیجیا بوده پلیس نبوده. . .

- وای اون سه چهار روزی که اس.ام.اسا وصل بود چه‌قدر خوب بود.

- چند تا پلیس ریخته‌ن پیام و پسرخاله شو گرفته‌ن برده‌ن توی کانکس. اون برنامه‌ی وی.او.ای رو دیده‌بودی که می‌گفت هرکدوم از اینا لباساشون چه‌شکلی ئه؟

- نه ما وی.او.اِی مون قطع ئه.

- اون‌جوری که پیام از لباسِ‌شون تعریف کرد من فهمیدم مامورای کلانتری بوده‌ن. اینا کمتر با مردم کار دارن. خلاصه اینا رو می‌برن تو کانکس فرمانده‌شون می‌گه با این بسیجیا درگیر نشین. اینا رو گفتن اگه یه چیزی‌تون بشه کارت جان‌بازی می‌گیرین. بعدم یه تعهد ازشون گرفته گفته برین این دوروبرا آفتابی نشین.

- کاش اقلن اس.ام.اسا وصل شه زودتر. آدم افسرده می‌شه.

- آره. ببین خیلی از این مامورا خودشون مخالفِ نظامن. اگه ببینن مردم با هم متحد شده‌ن  نمی‌زنن. فقط مشکل این ئه که این مردم لیدر ندارن دیگه. اگه لیدر داشتن تا حالا رژیمو عوض کرده‌بودن.

- من برم. شارژم داره تموم می‌شه. وای اون‌موقعا یه شارژ پنج تومنی می‌گرفتم یک‌هفته دستم بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

Milade molaye motaghyan hazarte aly (alayhesalam) va rooze pedar bar shoma mobarak bad

-

Sms nazan sohrab. tahrim kon.

-

  -

Bebakhshid chashm

-

Khahesh mikonam. Daee khoobe?

-

Alhamdolla behtar e

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«گفتی ساعتِ ده برمی‌گردی که. گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که. پوسید بس‌که این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوب‌رختی. نکند ساعتِ دهِ یکی از اینِ شب‌ها آمده‌ای درزدنت گم شده میان الله‌اکبرِ مردم.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

باید ببینی‌شان که بی‌پروا جلودارِ صفِ فریادند. ببینی‌شان سه چهارتایی دستِ هم را گرفته وسطِ خیابان، چشم توی چشمِ زره‌پوش‌ها دوخته‌اند و به توی پناه گرفته در گوشه‌ی دیواری سرکوفت می‌زنند که بیا جلو. باید ببینی خشم را پیروز بر ترس در این چشم‌ها. باید توی میدان باشی و ببینی این‌ها را که عمری به زور سیاه پوشیدند و این روزها به امید. ببینی شاید بفهمی چی گذشته توی این سی سال بر زن‌های مملکتِ ایران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کِی آمدی تابستان؟ با مایی بگو یا آن سویِ خیابانی؟ این‌روزها گلوله می‌زنند جای کنایه. تو هم معلوم کن تکلیفت را همین روز اول. به خون‌خواهیِ بهار آمدی یا که داغیِ آفتابت رنگ می‌پرانَد از خون‌های کفِ آزادی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

بغض کردم میانِ فریادهای الله‌اکبر، که امشب بلندتر از هرشب بود و شجاع‌تر. بشت‌بام‌های سوت و کورِ شب‌های پیش و محله‌های دیگر امشب به فریاد آمده. ستاره‌ها هم‌نوا شده‌اند. گلستان شده سینه‌ی آسمان از فریادِ این‌ها که بزرگ‌تر از خدا نمی‌بینند. دستِ خدا سپرِ این جماعت شود در برابر دستانِ به ناپاکی خو کرده.

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                           

خوش‌به‌حالت  ولی‌عصر. بلندِ قدکشیده از دشت تا کوه. چه خیری قسمتت شد از شرِ سیلِ دروغ و نفرت. امروز چه کیفی کردی از این‌همه مهربانی. دلت از سی سال پیش تنگ چنین هم‌صدایی بود. دامنِ چنارهایت هم‌رنگِ زلف، سبز جاری. توی گوشَت خوشیِ هم‌دستیِ هزاران پیچیده. غبارِ خستگی‌ات زدوده  از زلالیِ دل‌ها. پنجره‌ات باز به آغوشِ شادی. این‌ها که هرکدام چندین نامند در جغرافیای ریای روزمرگی، بر لب‌شان یک نام. یک فریاد در دلِ تو یِ دل‌خون.

 هفته‌ی دیگرت خدا رحم کند. دوباره ابروهای درهم کشیده‌ای و خشمی و فریادهایی که با هم نیست، بر هم است. در هم است. فردای انتخابات این یک‌دستی گم‌وگور می‌شود لای هزاررنگی «من»خواسته‌ها. دوباره همه می‌پرند به هم و کسی به حرمت هم‌رنگی دیگر سرِ پیچَت، راه نمی‌دهد به یک از بی‌راهه آمده. دستی توی دستِ ناآشنا قفل نمی‌شود. کسی لب‌خندی به اشتراک فریاد نمی‌زند.

احساساتی شده‌ام. زیادتر از آن‌چه در این سرزمین می‌توان بود، شاد و امیدوارم. رها کن پسر. بگذار شبی از عمر به این شعف بگذرد. تا فردای انتخابات مانده هنوز. تا فردایی که «البته» تکه‌کلامِ این سید هم بشود. کاش نشود. کاش خدا به امیدواریِ ما ناامیدزادگان رحم کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

ناظم مدرسه‌مان که از «نیکومرام» بودن تنها یک نام‌خانوادگی قسمت‌ش شده‌بود فرمان داد: «روپوش اجباری ئه...رنگش اختیاری ئه» قربانِ آن اختیاراتت که خاکستری بود و قهوه‌ای و سرمه‌ای. رنگ‌های ملیِ شهری که غبار صبح‌گاهی و چُرتِ عصرگاهی حکمش می‌راند. کلی از روزهای سال روابط‌عمومیِ اداره‌ها همه‌ی شهر را یک‌شبه سیاه می‌پوشانند، چشم می‌گردانی همه جا تسلیت. توده‌ی بزرگِ هم‌رنگ که می‌لولد در خودش. رنگ‌های اختیاری  تن مردم و قامتِ ساختمان‌ها را پوشانده. صاحب‌خانه شده این ناخوانده مهمان.  لنگر انداخته روی چشم‌ها.

سالی چند روز است جشن رنگ‌ها به این شهر. چندی قروقمیشِ سرخ ماهی‌های شب عید و سنبل‌های جلوی گل‌فروشی. چندی هم یکی دو شب مانده به ولنتاین. ویترین مغازه‌ها قرمز می‌شود. از کادویی‌فروشی بگیر تا مغازه‌ی تعمیرات تخصصیِ موبایل رنگی به رخسار می‌گیرد. قلب و گاو و خوک و ستاره‌ی سرخ. کلی مردم شاخه گلی از یکی گرفته‌اند یا برای یکی می‌برند و چپانده‌اند ساقه‌اش را توی کیف‌شان. دست خیلی‌ها به رنگِ قرمز می‌خورد. چشمِ چاردیوار خانه‌ها روشن می‌شود به گرمای رنگی تازه.

خوشم آمد از ولنتاینِ امسال و گفتم گوربابای جشنِ به سرقت رفته‌ی ملی و مبارزه با یک‌سان‌سازیِ فرهنگ جهانی. تصویرهای شهرِ امروز را از بر کردم. واستادم به تماشای بقالی‌هایی که یک‌هو سرخ شدند. به خیابان‌ها و پیاده‌روهایی که بیگانه‌ی قشنگِ قرمز نشسته بود توی دستِ قرتی و چادری اش. کیف کردم آن شب که توی ماشینِ جوان مسافرکشی نشسته بودم، قلب و روبانِ سرخ آراسته بود اتاقکش را. پشت پنجره‌ی آشپزخانه‌ی هم‌سایه احترام آوردم به چشمکِ ریسه‌ی سرخ.

ولنتاین مبارکت باشد شهرِ خسته.رنگ و رو رفته ازت. زرد و نزار از سر ضمیر خبر می‌دهی. خوشا سعادتِ کوتاهِ شب ولنتاین بر این چهره.

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هفت تا مسیر است. سی سال است که این هفت تا مسیر است. همه‌ش هم به میدان آزادی. زنگی و کافور.

30

29

28

27

26

25

...
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«همه‌ی ما وقتی از جا بلند می‌شیم یاعلی می‌گیم. اما چه‌خوب ئه قبل از اون بگیم یاالله. چراکه مبدا و مقصد همه‌ی ما اوست»

( خانومِ نمی‌دونم چی‌چی...مجریِ پدرسگِ* برنامه‌ی امروز جوان ایرانی سلام. کسی که  اسکندرکوتی جلوش فردوسی‌پور ئه)

* گیر ندی حالا که تو به پدرش چی‌کار داری. پدرسگ ممکن ئه رکیک‌ترین فحشی که من می‌دم نباشه. ولی بیش از هر خواهر و مادری خالی‌م می‌کنه. قبلنم گفته‌م.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بیست‌و‌خورده‌ای سال است دارد کار می‌کند. توی کارگزینیِ اداره‌ی خودمان و اداره‌ی مرکزی به هر دری زد که آئین‌نامه‌ی  قانون بازنشستگیِ پیش از موعد را بگیرد ببیند چه باید بکند. ندادنش. « محرمانه است... گفته‌اند به هرکسی ندهید...بگو مدیرتان تقاضای کتبی کند از طریق دبیرخانه بیاید... قرار است بزنند توی تابلوی اعلانات صبر کن...»امروز و فردا و پس فردا شد سه ماه.

هفته‌ی پیش، یک روز مرخصیِ اول وقت گرفت. رفت خیابان آزادی. چهارصفحه‌ی آیین نامه را از وزارت‌خانه  کپی گرفت و آمد.

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کینه و خشم، زود و تند بچه می‌کنند. بچه‌هاشان زود بزرگ می‌شوند و همه‌جا می‌شود پر از آدم‌هایی که چشم به خون دارند و تیغ به دست. می‌خواهند یکی را پیدا کنند که قیافه‌اش به گناه‌کارِ جرمی که بر آن‌ها رفته بخورد. یقه‌اش را بگیرند بگذارندش سینه‌ی دیوار و با فریادی که شبیه فریاد شادی ست، گلوله ببندند به‌ش. اما این که فریاد شادی نیست. غصه‌ای‌ست آوار که هی می‌ریزد روی سر و باز می‌ریزد و باز می‌ریزد. تمام نشود هرگز و صدا، صدای همین است. صدای انتقام است که هیچ‌وقت خاموش نمی شود.

شعار تبلیغاتیِ فیلم مورد علاقه‌ام این بود «به دنیا شیرین‌تر از انتقام نیست». راست می‌گوید. انتقام تلخیِ زهر غصه را قرار است بگیرد از کام انتقام‌جوی مصیبت کشیده. که نمی‌گیرد. مزه‌ی دهن‌ش را ولی عوض می‌کند کمکی. و این مذاق تلخ هی دلش از این شیرینی‌ها می‌خواهد تا ابد. هرقدر هم بکُشد و خون بریزد، سرخیِ چرکین خونِ خشک‌شده‌ی آنی که توی آغوشش جان داده پاک نمی‌شود. درد آمده‌اش و هرقدر هم درد بدهد، دست مسیحی کشیده نمی‌شود روی زخم‌ش جوری پاکش کند که انگار نبوده.

کینه و خشم نمی‌میرند. چهرشان دگرگون می‌شود و دست به دست می‌چرخند. به ارث می‌رسند و آنان که سر باز زنند از تملک میراث، نا به کار می‌خوانندشان و ناخلف.  افسانه و قصه می‌شوند گاهی و پدرمادرها، بچه‌هاشان را باهاش می‌خسبانند که توی کابوس‌شان رویا ببینند قهرمان کین خواهی شدن را.

کارِ کاستن از کینه، دارد از کار می‌گذرد کم کم. سَم را سوار هواپیماش کرده‌اند و پاشیده‌اند روی شهر. توی نامه می‌نویسند «از این جا بروید که می خواهیم به توبره بکشیم خاکش را» و این کاغذها را می‌ریزند روی دنیا. گیرندگان، موشک حواله‌ی فرستندگانِ نامه می‌کنند و فرستندگان بیش‌تر کاغذ می‌ریزند. بچه‌ها این را می‌بینند و بزرگ می‌شوند. مثل من که دیدم شیشه‌ی خانه‌ام لرزید آن شب و ریخت پایین. که دیدم توی هرکوچه‌ام یکی کشته شد و شنیدم آن چه می بینم را عربی سبب ساز است. من (بگذار روراست بگویمت) خیالی‌م نیست زیاد از این که عرب‌ها را دارند می‌کشند. نمی‌گویم چه بهتر. آخ‌جون نمی‌گویم و کیف نمی‌کنم. ولی عکس آن بچه‌ای که ترکش خورده توی شکمش، کم‌تر از آن شبی که عکس آنتراکتِ سوخته را دیدم آزرد مرا. میراث‌دار خوبی هستم آخر. ناخلف نیستم و من هم کینه دارم. از عرب‌ها، از اسرائیلی‌ها، از انگلیسی‌ها، روس‌ها، پرتقالی‌ها، هلندی‌ها، فرانسوی‌ها، آمریکایی‌ها. از گشت ارشاد از روزنامه‌ی کیهان...

 توی خاورمیانه به دنیا آمده‌ام و این‌جا، کینه‌اش بیش از گندم می‌روید.

***

بگوشید این وصف‌حال را

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

شب یلدا قرار است از این که به سر می‌رسد خوش حال‌مان کند شب یلدا قرار است صبح شود و آدم قرار است از این، پندِ پایان شب سیه بگیرد. شب یلدا قرار است کسی تنها نباشد و کز نکند یک گوشه‌ای. قراراست همه دور هم باشند و بگویند و بلمبانند و شعر بخوانند و بخندند. قرار است حال و اوضاع سال آینده‌شان را از حافظ استعلام بگیرند و حافظ هم قرار است خیال‌شان را تخت کند از ابهام پیش رو. قرار است عاشقان به وصال یار برسند، بی‌کاران به کار و بی‌خانه‌ها به سند منگوله‌دار. قرار است  بیماران شفا بگیرند و جیب بدهکاران چاق و چله شود. قرار است همه‌چیز همان جوری شود که  هامون می‌خواست. همه‌جا عشق و آشتی. همه‌جا صلح و صفا. روزهای پس از شب یلدا قرار نیست به این سیاهی باشند.

قرار است بگوید خوش باش. که از فردا، روزش از شب هی طولانی‌تر می‌شود. غصه‌ی ندیدنِ آفتاب را نخور که صبح‌ها، ندمیده می‌چپی توی اداره و عصرها، فقط سرخیِ داغ رفتن‌ش را می‌بینی توی آسمان.

***

دنیا یک وقت‌هایی به قرارهایی که شب یلدا یا پای سفره‌ی هفت‌سین با آدم می‌گذارد وفا نمی‌کند. شاید برای همین است که، نمی‌دانم. همیشه شب‌های یلدا غصه‌م است. همیشه یک جوری ام. همیشه آخرهاش یک گوشه نشسته‌ام برای خودم، و توی تنهایی دستی به دامان حافظ گیرانده‌ام. و همیشه با خودم فکر می‌کردم این فالی که توی تنهایی‌م می‌گیرم سوای آنی ست که پای سفره و کنار خانواده. هیچ‌وقت هم مثل فال‌های توی تلویزیون، یوسف گم گشته ام نامَد. ولی من یکی که هنوز پررو و امیدوارم.

عاشق، که شد که یار به حال‌ش نظر نکرد

ای خواجه، درد نیست وگرنه طبیب هست

***

اگر شد، شب یلدا را تنها سحر نکنید. یعنی اگر قرارتان به این است که چله بگیرید و اناری و هندوانه‌ای و حافظی، سعی کنید آدم زیاد دوروبرتان باشد. اگر هم که حساب‌تان را از این چیزها جدا کرده اید که چه بهتر. اتفاق های این جوریِ توی تقویم، آینه‌ی دق آدمند. که بگویندش ببین، یک سال دیگر هم گذشت.

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

چرا هوا این قدر سرد ئه؟ ناسلامتی این مملکت رو نفت خوابیده­ها.

+ نوشته شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

زنگ را درست نمی­کنیم و روی در با ماژیک می نویسیم «زنگ خراب است در بزنید».

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

وقتی دنیا به کام یکی نیست، وقتی روزگار آن روی بدِ کثافتِ گه‌اش را دارد به یکی نشان می‌دهد، چی دارم بگویم‌ش ازبرای دل‌داری؟ بگویم غصه نخور؟ روبه‌راه می‌شود؟ بهار می‌شود؟  به‌ش بگویم سیب دنیا هزار چرخ می‌خورد. خوب دارد، بد دارد، باز خوب دارد، بد دارد.

 نمی‌گویم و جلوی خودم را می‌گیرم. یادم می‌افتد راستی، چرا روی بدش این‌قدر بزرگ‌تر است و زیاد‌تر است؟ چرا خوشی کم است. چرا زخم‌ش این‌قدر درد دارد، این‌قدر عمیق است.جلوی خودم را می‌گیرم و چیزی نمی‌گویم از سیب و چرخ‌هایش. چرا بگویم؟ دارد یک «سه» می‌نشیند توی دهگان سال‌های عمرم و این سه، خوب یادم داده که حرف از فردای روشن زدن برای کسی که سرمای شبش است، فایده‌ای ندارد. برمی‌گردد و می‌گوید«نسیه‌ی فردا که می‌گویی خوب است، به چه دردم می خورد. درد این سیلیِ نقد را چه کنم؟ بگو امروزم را چه‌طور شب کنم؟» این‌ها زمانی مسکن بودند ولی حالا دیگر همان هم نیستند. حالا همه مصون شده‌اند جلوی امیدواری‌های این‌جوری. ساکت می‌شوم و نگاه می‌کنم درد کشیدن را. مثل همان وقت‌هایی که مال خودم را هم. چیزی نمی‌گویم و یک سیگار  دیگر روشن می‌کنم. آهم را با دودش می‌فرستم بیرون که کسی نبیند.

***

 دیشب، دوستی ناغافل «ای‌کاش» نام‌جو را یادم انداخت. بعضی از این آهنگ ها انگار عطسه است، روبوسی است. ویروس را بین همه‌ی کسانی که می‌شنوندش پخش می‌کند. خب آن‌ها هم جسم و جانی ندارند دیگر. ماده‌ی ویروس هست توی جان‌شان و آهنگه، تنها نری ست که بارورش می‌کند. زود سرما می‌خورند.

 ساز خودمان را می‌زنیم توی سروصدای دنیای تند و تیز. و دنبال کوک شدنیم. خدایا... همه‌ی مطربانی را که اگر سازشان کوک باشد، دستِ کوک کردنِ ساز دیگران را هم دارند، انگبین ده. که از قضا این ها کام‌شان تلخ‌تر است از مطربان تک‌نواز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی مجلس عروسی، برادر عروس ورمی­دارد با ویولون «ای ایران» را می­زند و حضار هم بلند می­شوند با هم می­خوانند.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

برای هم­کارمون تعریف می­کنم که اون روز که من سرماخورده بودم و تو خونه بودم این کردان ورداشته گفته واسه یه دسمال که قیطریه رو به آتیش نمی­کشن. بعد همین­جوری زل زل منو نگا می­کنه. براش توضیح می­دم که ضرب­المثله این جوری ئه، یه سکوت می­کنه و می­گه «آهاااااان...هه هه هه...عجب بی­سوادی ئه»

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«یادش به خیر تو مدرسه به­مون تغذیه رایگان شیرپاکتی می­دادن با موز، مام موزا رو می­خوردیم شیرپاکتیا رو می­ذاشتیم زیرپامون می­ترکوندیم کیف می­کردیم»

خب کثافت همین کارارو کردین الان اوضامون این ئه. غلط می­کردی تو اصلن.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

همیشه یا یه کارگر ساختمانی دراثر سقوط از داربست جان خود را از دست می­ده یا تو پاک­دشت یه زمینی چیزی یهو می­شینه و خونه زندگیِ مردمو تخریب می­کنه. هیچ­وقت نمی­گن یکی به علت خوش­بختیِ مفرط دچار سانحه شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                             

( + )

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

طرح: روز مانور نیروی انتظامی که همه­ی ماشین­های پلیس توی اتوبان همت هستند، یک دسته­ای می­روند صرافی­های چهارراه استانبول را خالی می­کنند. یک جای فیلم باید سکانس­هایی موازی از لخت شدن صرافی­ها و قطار آژیرکشانِ ماشین­های پلیس باشد. دزدی که دارد تمام می­شود و دزدان کاسه کوزه­شان را جمع می­کنند، می­بینیم که قطار به هم می­ریزد و  ماشین­های پلیس به هم می­پیچند و می­خواهند دور بزنند  که نمیتوانند. مامورهای بی­سیم به دست لابه­لای ماشین­ها این­ور و آن­ور می­روند. مردمِ تماشاچی هم که خبر دار شده­اند داستان از چه قرار است، هرهر می­خندند و متفرق نمی­شوند.

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

گزارش­گر ویژه­برنامه تولد امام رضا: «تا حالا حاجت تلفنی هم از امام رضا گرفتین؟»

پیرزنه: «بله...بله...خیلی شده»

***

مداح، از امام رضا می­خواهد وی را در درگاه­ش بپذیرد: «مگه غلام سیا نداری؟»

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

ژانر جدید ترانه: خلیج فارس

(تعریف ژانر: فعالیتی که سگ و گربه هم انجام می­دهند. حتا رضا یزدانیِ عزیزِ ما)

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

انسان در بسیاری اوقات ناکامی­ها و نامرادی­های خویش را بر گردن دیگران می­نهد. خانه­اش، شهرش، پدر و مادرش، مدرسه­اش، آن معلم کلاس چهارم که توی ذوف­ش زده بود، یا پدرش که در چهارده سالگی برایش گیتار نخریده بود یا فرهنگ حاکم بر جامعه که اجازه­ی بلندپروازی به او نمی­داد.

اما دردناک­ترین لحظات برای یک بشر شکست­خورده، باری آن هنگام است که در می­یابد همه­ی همه­ی تلخ­کامی­ها، ناشی از خودش بوده و نیروی کمی که برای خواستن­های­ش به مصرف رسانده. در این هنگام وی نمی­داند به چه کسی باید ناسزا بگوید و لعنت بفرستد. و همین موضوع که باعث جلوگیری از تخلیه ی احساسی اش می شود، بار اندوه و شوریدگی را افزون می­سازد. افسوس و حسرت. آدم یزید هم که باشد باز یک جاهایی واقعیت این­قدر پررنگ است که نمی­شود ندیدش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

امروز شنبه بود. روز بعد از بازی­های هفته­ای که توش پرسپولیس باخت و استقلال برد. استقلالی­ها امروز خودشان را خفه کردند. از راننده­های تاکسیِ سرخط بگیر تا دانش­جوها و مدرسه­ای­ها و البته کارمندها طبعن.

استقلالی­ها همیشه تحقیر می­شوند، همیشه توی سرشان می­خورد. همیشه شیش تای پنجاه و دو و دوران دسته سوم را چماق می­کنند و می­کوبند بر ملاج­شان. هواداران پرسپولیس در اکثریت هستند و این بار نمی­شود هواداریِ استقلال را با عنوان خاص بودنِ اقلیت ارزش گذاشت. همه­ی این­ها باعث می­شود پرسپولیسی­ها همیشه استقلالی­ها را از بالا نگاه ­کنند. تا حالا بارها شنیده­ایم که خطاب به استقلالی­ها می­گویند: « تو خجالت نمی­کشی استقلالی هستی؟» اما هم­چین چیزی را هرگز به پرسپولیسی­ها نمی­گویند.

حالا استقلال برده و پرسپولیس باخته. استقلالی­ها شادمانند، شیرینی می­دهند و به تلافیِ یک عمر تحقیر، کُری می­خوانند.  این­روزها روزهای انتقام است. روزهایی که هواداران استقلال امیدوارند آغازگر دوران سلطه­شان باشد. دوران تحقیر پرسپولیسی­ها.

 یونان چند ماه بعد از آن قهرمانی در یورو2004، در مقدماتی جام جهانی به مالت هم می­باخت.

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

مادری هست که پسرش تو جنگ گم شده. بنیاد شهید، اعلام کرده شهید است و هرماه یک  پولی به­ش می­دهد. ولی او از همان اول تا همین الان پو­ل­ها را گذاشته توی بانک که یک روز پسرش بیاید و بردارد. مادر مریض و رو به مرگ است و پسرهای دیگرش دعوا دارند که پول را که بعد از این همه سال حسابی قلمبه شده، کی بردارد. خواهرشان می­گوید بعد از مادر با پول­ها مدرسه بسازیم. ولی برادرها قبول نمی­کنند.

                                                         ***

فیلمفارسی­ها را از روی  زندگی نمی­سازند. ما داریم از روی فیلمفارسی­ها زندگی می­کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

تو دبستان به­مون می­گفتن لیوان و دسمال بیارین.هرروز سر صف می­گفتن نماز بخونین و به پدر و مادرتون نیکی کنین و لیوان و دسمال بیارین.اون موقعا فکر می­کردم لیوانودسمال یه ماهیت جدایی­ناپذیرن و یکی بدون اون یکی معنایی نداره. مث پلوخورشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- اگه اینایی که می­گی تو خیابون به­ت گیر می­دن نرفته بودن جنگ، الان اسم شوهرخواهرت جاسم بود.

- چه فرقی می­کنه...الانم قاسم ئه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هرگز نفهمیدم چرا چرا موقعی که اذان و فوتبال هم­زمان می­شه گزارش­گر بعد از اعلامِ این که به لحظات ملکوتی­یِ اذان نزدیک می­شیم، چند ثانیه سکوت می­کنه.مگه کسی مرده؟ بعدشم می­گه ضمن قبولی­­یِ طاعات و عبادات برمی­گردیم به بازی. قشنگ یادم ئه اون موقعا که هنوز فوتبال­ها رو سر اذان قطع می کردن، سر بازی ایران و ژاپن تو مقدماتی جام جهانی نود و هشت، تو لحظات ملکوتی خداداد عزیزی گل دوم ایران به ژاپن رو زد و ایران دو یک جلو افتاد. (البته اون بازی رو سه دو باختیم در کل)

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کسی امروز عصر Wall-E رو از شبکه دو دید؟ امیدوارم کسی ندیده باشه. Eva تبدیل شده بود به Evan و جاش یه مرد حرف می­زد. جای اون رقص روی نوار ویدئویی هم یه فیلم از دوتا دختربچه گذاشته بودن که از سروکول هم بالا می­رفتن. و در نهایت فاجعگی، به جای آوازهای اصلیِ فیلم، یه آهنگ سنتی گذاشته بودن.نه... الان برخلاف اون که گفتم امیدوارم کسی ندیده باشه دل­م می­خواد دست کم یه نفر دیده باشه که مردم خیال نکنن من دیوونه شده­م یا دروغ می­گم.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«سینه­ی اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد

پشت بخت­النصر را ساییده و بر خاک کرد»

چند بیت بعد می­فرماید:

«چیزی که در صلح است از جنگ می­خواهد

قدرت اصالت نیست، فرهنگ می­خواهد»

...

 شاه­کار می­باشد.

( + ) و ( + )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خب این هم از عجایب ایران ئه که بخاری از دانش­جوهای محافظه­کار و تحصیل­کرده­های عافیت­اندیش­مون بلند نمی­شه در عوض بازاریامون اعتصاب و تظاهرات می­کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«جیمز هدفیلد می­فهمه پدربزرگ­ش بچه­ی خیابون مولوی بوده، پا می­شه می­آد ایران. با  ستاره ایرانی،نوه­ی برادر پدربزرگ­ش که یه دختر نقاش ئه،  آشنا می­شه و در خیابون لاله­زار به مفهوم جدیدی از زندگی می­رسه و اسم­ خودش رو به علی مشرقی تغییر می­ده. آخر فیلم هم روی ترانه­ای با صدای رضا یزدانی لب می­زنه.»

(کارگردان فیلم را نام ببرید و شکل آن را بکشید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هرکس Snapshot  وبلاگ خود را خاموش کند، مرا بنده­ی خود کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« چک، برگشت خورد»

[پیش­بینی­یِ تیتر روزنامه­های ورزشی صبح شنبه]

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بنابر گزارشات واصله، برخی افراد در سطح شهر اقدام به دادن امیدواری­های بی­خود نسبت به آینده می­کنن که بدین­وسیله از شهروندان تقاضا می­شه در صورت مشاهده­ی این­گونه افراد، مراتب رو به مراجع ذی­صلاح گزارش بدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

پای بساط فیلمیه سرچهارراه یه پسربچه­ی ده یازده ساله یه فیلمی رو که نمی­دونم چی بود به منصور (ساقی­یِ اعظم فیلم تو محله­ی ما) نشون داد گفت: «یه فیلم تو مایه­های این نداری؟ عاطفی باشه...صحنه نداشته باشه.» منصور پرسید واسه کی می­خوای؟

- «واسه خواهرم.»

                                                       ***

آریا که حدود هشت نه سال­ش ئه تو کوچه داشت دوچرخه سواری می­کرد، خواهرش از روی تراس داد زد: «آریا...آریا...»

- «چی ئه؟»

- «بیا...»

- «نمی­آم»

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی یک جمعی ساعت هفت می­شود و به شوخی و جدی، می­گویم: «بریم سریال عطارانو ببینیم.»

یکی، اخم می­کند و براق می­شود که «این خالتورا رو می­شینی می­بینی واقعن؟»

می­گویم: «آدم تو زندگی­ش روزی یه ساعت خالتور هم ببینه به جایی برنمی­خوره»

می­گوید: « این دیگه خیلی چیپ ئه آخه»

یکی دو ساعت بعد، جمع آهنگ لازم می­شود. همان یکی، آهنگ­دونِ گوشی اش را به کار می­اندازد: «بامن برقص و...خودتو بهم بچسبون...»

***

آدم یک وقت­هایی توی زندگی­ش، نیاز دارد پا به پای بقیه­ی هم­کارها توی اداره چرت و پرت بگوید و مثلن وقتی یکی می­گوید «اونو درآر» مثل بقیه قاه قاه بزند زیر خنده و مسخره­بازی. یا توی تاکسی به جوک­های بی­مزه­ی رادیو بخندد. و سر تکان دهد. یا به خالی­بندی­های دیگران با ایمان گوش کند...

آدم توی زندگی­ش روزی به یکی دو ساعت خالتور نیاز دارد. شاید هم بیش­تر. شاید یک وقت­هایی که آدم می­بیند دنیا جدی­ترین باورهای­ش را به فلان­ش هم حساب نمی­کند، نیاز داشته باشد یه خورده بزند توی خالتور و کمی سبک­ کند خودش را...تا بعد چه شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

رییس آموزش و پرورش در آستانه­ی سال تحصیلی جدید به دانش­آموزان توصیه کرد اکیدن از مالیدن اَن­دماغ و چسباندن آدامسی که شیرینی­اش تمام شده به زیر نیم­کت و جامیزی خودداری کنند. وی افزود با متخلفان به شدت برخورد خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- امرسانِ ما

- زر نزن بابا...امرسانِ ما

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

به بچه نگویید هم­سایه دارم...به هم­سایه بگویید بچه دارم

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

عکس 360 خود را به ما بسپارید و از تعداد زیاد دوستان لذت ببرید.

آتلیه عکس کبیری. با فیلم­بردار آقا و خانم. پرسنلی، خانوادگی، مجالس، فتوکپی نداریم.

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

تنها حسن ماشین داشتن این ئه که آدم می­فهمه یک روز رو می­شه بدون گوش دادن به یک صبح یک سلام هم شروع کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

چند خوردی چرب و شیرین از طعام؟

امتحان کن چند روزی با صیام

بچه که بودیم همیشه این آواز رو قبل از افطار پخش می­کرد در حالی که روی آواز تصاویری از یک خانواده­ی خوش­بخت در حال قرآن خوندن پای سفره­ی افطار مملو از آش رشته و زولبیا بامیه نشون داده می­شد. خب قبول کنین برای یه بچه این تناقض قابل هضم نیست دیگه.

همین چیزا بود کافر شدیم رفت پی کارش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |