تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

لوله­کشی زار می­گریست

به آچار شلاقی­یِ نه چندان کوچکی دل بسته بود.

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

شیرین پخش موزیک جیبی اش را وصل کرد به کامپیوتر، توی­ش گشت، ترانه­ای را پیدا کرد و صدای­ش را برد بالا. الان اگر سعیدی برمی­گشت به­مان می­توپید که باز چرا بی­کار نشسته­ایم.

گفت« از این بدت می­آد؟»

با دست­م ادای این را درآوردم که صدای­ش را کم کند.

کم نکرد:«سعیدی الان باید تو هواپیما باشه»

بلند شد رفت جلوی پنجره

«هوا...چه باد و طوفانی ئه» یک جایی را انگار وسط آسمان ها پیدا کرده بود و خیره شده بود به­ش « اگه بارون اومد من می­رم بیرون...خب؟»

جواب­ش را که ندادم رو برگرداند سوی من « ببین اگه بارون اومد من می­رم بیرون...خب؟...»

دوباره خیره شد به همان­جا «مامان دی­شب لباس شسته­بود...خداکنه خونه باشه برشون داره... الان رو اون پیرن سفیده­م خاک نشسته...یادت ئه کدوم ئه؟... تو مهمونی­یِ خونه­ی سمیرا...یادت ئه؟...کهنه شده تو خونه می­پوشم­اش»

صدای باد توی فضای باز و خالی­یِ میان دو تنه­ی برج می­گشت و فریاد می­شد و قاطی می شد با ترانه

? what I've felt
what I've known?
never shined through in what I've shown

جعبه­ی کافی کرم را از توی کیف­ش درآورد.از اولترا لایت­هایی که صبح آقا حمید برای­ش خریده بود نخی درآورد و به لب گذاشت، جعبه را گرفت طرف من که یعنی من هم می­خواهم؟ دست­م را دراز کردم که آره. نخی بیرون آورد و انداخت طرفم. با دو دست روی هوا قاپیدمش. از زیر کی­بورد، فندک­م را درآوردم. سیگار خودم را روشن کردم و فندک را انداختم طرفش...دوباره برگشت پای پنجره.

«یا همه­ش آفتاب ئه یا ابرئه...بارون نمی­آد. انگار شاش بند شده.» نخودی پوزخند زد. توی وبلاگ 360 ام همین جمله را نوشتم و  دکمه­ی پابلیش را زدم.

«اگه بارون اومد من یه کوچولو می­رم بیرون. زود برمی­گردم. تو اگه می­شه بمون که سعیدی زنگ زد برداری.»

آمد لیوان قهوه­اش را که گذاشته بود روی میز من بردارد.

«دقت کردی هیچ وقت 5 به بعد بارون نمی­آد؟ همه­ش وقتی بارون می­آد که ما این­جاییم» و باز برگشت سرجایش. این بار اول به پایین نگاه کرد. به خیابان. سرش زود آمد بالا و چشم­های­ش دوباره برگشتند به آسمان. آهنگ تا حالا چندبار تکرار شده بود.

« آدم یا شمال نره یا وقتی بره که خیال­ش از همه چی راحت باشه». آهی کشید و لیوان قهوه را از میان دود سیگارش به لب برد. گوشی­اش صدای اس.ام.اس کرد. از روی میزش برش داشت.

«سعیدی ئه...برای ساعت سه بلیط گیر آوردم. پی.دی.اف ها رو یادم رفت بیارم. برام میل کن.»

لب­خند پت و پهنی زد.

«هورررا. دو روز راحتیم از شرش»

به سوی پنجره که برگشت لب­خند ماسید روی صورت­ش. رفت جلو و از پنجره همه­ی آسمان را برانداز کرد.

«چی شد یهو...»

آسمان آفتابی بود.

سیگارش را از زیرسیگاری­یِ لب پنجره برداشت و پکی زد. سرمیزش، آهنگ را برگرداند به همان تکه­ای که چند ثانیه پیش می­خواند.

«من عاشق این جاشم»

what I've felt?
what I've known?
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub the unforgiven

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

او را تنها گذاشتند

و گفتند:

«از تاریک­ترین راه­پله­ی مارپیچی­یِ چهان

تا ابد

پایین برو...»
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقای رضایی نیم ساعت بعد از این­که توی اتاق انتظار رییس نشسته بود و دیگر داشت اعصا­ب­ش از صدای دینگ دینگِ یاهو مسنجر منشی خسته می­شد، رفت توی اتاق. رییس بعد از یک جلسه­ی طولانی روی صندلی ولو شده­بود .قلمبه­ی شکم­ش اولین چیزی بود که آقای رضایی دید.

- چه­طوری آقای رضایی؟ پسرتو ثبت­نام کردی؟

- هنوز نه.

- می­خوای مرخصی ساعتی بدم بری دنبال­ش؟

- نه مساله این نیست...راستش...

- فقط اسم وام رو نیار جون بچه­ت که الان اصلن حس­شو ندارم.

- نه...ببینید آقای مهندس...راجع به این طرح اداره­ی بهداشت یه خواهشی داشتم.

- نمی­دونم؟ طرح بهداشت؟ خبرشو ندارم...چی هست؟

- خودتون بخش­نامه زدین تو بورد که همه­ی کارمندا الزامی ئه که آمپول هپاتیت بزنن...دیروز زدین.

- آها...آها...خب؟

آقای رضایی صدایش را آورد پایینِ پایین.

- می­خواستم اگه بشه من نزنم. می­شه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

حواس­ش به دخترهایی که سر هر میز می­نشینند هست. سعی می­کند رنگِ رژِ روی لب­های­شان را به خاطر بسپارد...هرشب، نی­های پلاستیکی­ی تاشو را کنار رخت­خواب­ش پهن می­کند.چهره­ی هرکدام  از دخترهایی را که به نی­ها لب زده­اند به یاد می­آورد...نی­ها را در آغوش می­گیرد و به خواب می­رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

دینگ دینگ....دینگ دینگ....هرروز صبح کارمندای شرکت­های پایین تا بالای مجتمع منتظر چارلی هستن. با یه یغل نون تازه ، خامه ، مربا ، روزنامه،  سیگار و هرروز یه آواز تازه زیر لب­خند لبش. اون اولا اسمش «اَمرو» بود....امرالله. بعد خودش گفت که به­ش بگیم چارلی. دینگ دینگ...دینگ دینگ...خیلی خوب ئه که شرکت­ما طبقه­ی اولِ مجتمع ئه و هرصبح، اولین زنگ شرکت ما رو چارلی می­زنه....دینگ دینگ...دینگ دینگ...چارلی اومد...عکس چارلی رو به­مون نشون دادن.... چشمای چارلی توی عکس برگشته بود. «دیروز عصر تو خیابون ماشین زده به­ش».

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                                         

دیوانه می­شوم و راه می­افتم توی خیابان­های شب. خیابان­ها سردند. دل­م یک اسلحه می­خواهد. با یک فشنگ.  سر چهاراره، مردک توی چراغ عابر پیاده دست به کمر ایستاده و انگار ازم طلب­کار باشد، تکان نمی­خورد. ماشینی نیست و فقط روکم­کنی­ی من است با مردک. من هم ژستش را می­گیرم و زل می­زنم توی چشم­های نداشته­اش. وامی­ستم همین­ور خیابان. هنوز می­خواهد قرمز باشد. بگذار باشد. یک ماشین سفید وییییییییییژ می­کند و ازمیان ما رد می­شود. هم من می­توانم به­ش پوزخند بزنم هم او به من. اصلن این مردک خودِ خودِ نیروی شر است. که بالای نیروی سبز رنگ خیر ایستاده و درجاماندن را ترویج می­کند. سبزه می­گوید بروید...آزادید...راه مال تو. آسایش مالِ تو. قدم­زنان و با غرور از روی خط عابر پیاده رد شو و بدان حق داری. ولی آن­یکی چه می­گوید. آهای همان­جا واستا ببینم.تو اصلن کی هستی که می­خواهی رد شوی؟ تو فقط حق داری بمانی. به­ایستی. تکان نخوری. تا من هستم، تو هیچ حقی برای حرکت کردن نداری. اما خیال کرده. بالاخره روز می­شود. بالاخره نیروی خوبی بدی را از بین می­برد حتا اگر پایینش باشد. آقای توی چراغ سبز دعوت­م می­کند. لب­خندی می­زنم و راه می­افتم. ویییییییییییژ. فقط همین­قدر نا دارم که سرم را از روی زمین بلند کنم. چراغ­های سبز و قرمز یکی یکی روشن و خاموش می­شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

سرظهر بود و کوچه­باغ­های دوروبر ویلای عمو خلوت. شانس آوردم یک محلی به تورم خورد و آدرس خانه­ی آقای تالشی را ازش گرفتم. باید کوچه­ای سربالایی را می­رفتم. زیر سایه­ی درخت­های باغ­های کناری که از روی دیوار سرک کشیده­بودند توی کوچه راه افتادم تا رسیدم به در بزرگ ضدزنگ خورده­ای که آن محلی گفته­بود باغ تالشی ست. با کف دست چندباری کوبیدم به در. کسی جواب نمی­داد. در هم آن­قدر شل و ول بود که می­ترسیدم اگر همین­جوری به­ش بکوبم از جا کنده­شود. یک تکه چوب از روی زمین برداشتم و زنگ باغ را که دستم به­ش نمی­رسید زدم. یکی دو بار زدم تا پیرمردی که طبق  اوصاف عمو حدس زدم خود تالشی ست، از توی باغ جواب داد.

- «کی ئه؟...اومدم»

صدای لخ­لخِ دم­پایی­اش که روی سنگ­ریزه­های کف باغ می­کشید می­آمد.در را باز کرد و قد خمیده­اش همان اول من را که آن پایین بودم و ریزه میزه، دید.

- «چی کار داری؟»

- «سلام...اِاِاِ من مال باغ عمو بهزادمم. آقای اردکانی...همین پایین.»

لبش به خنده باز شد و چیز کمی از دندان­هایش از لای سبیل­های طولانی­اش معلوم شد.

- « ها. مهندس اردکانی...این دفعه  با کدوم خانومش اومده؟»

و قاه قاه زد زیر خنده. معنای این«کدوم خانومش» را بعدن فهمیدم. آن­موقع حالی­م نبود و گفتم: « من پسرش نیستم. عموم ئه...سلام رسوندن گفتن اگه زحمتی نیست اون بیل­تونو یه خورده بدین به ما بعد که کارمون تموم شد پس می­دیم به­تون.»

- « بیل می­خواد چی­کار؟»

- « ما می­خوایم که دو تا درخت زیتون بکاریم. بعد بیل نداریم زمینو بکنیم.»

تالشی زل­زل توی چشم­های من نگاه می­کرد. من هم نگاه از نگاه­ش برنداشتم.

- «واستا همین­جا»

رفت طرف دیوار برِ باغ و زودی برگشت.نیشم باز شد وقتی بیل بزرگ و درست حسابی­ای را که توی دستش بود دیدم.

- «بیا. زودتر بیارش که باهاش کار دارم.»

- « چشم. دست­تون دردنکنه»

-«مواظبش باشیا.شیطونی نکنین بزنین دسته­شو بشکنین.سالم تحویل­ت دام سالم هم ازت می­خوام»

این­ها را که گفت بیل را داد دستم.

- «خیال­تون راحت باشه. منم می­خوام کشاورز بشم. بلدم با بیل کار کنم. ایشالا اولین زیتون درختا رو می­آرم خدمت­تون ببینین خوب ئه یا نه.»

لب­خند این­بارِ روی لبش مهربان­تر بود.«حالا خیلی باید زحمت بکشی تا محصول بده.آب می خواد...کود...مراقبش باشی...تا گوساله گاو شود، دل صاحب­ش آب شود.»

یک خورده به حرف­های تالشی گوش دادم. راجع به کشاورزی و فروش محصول و واسطه­ها و آفت و این­ها می­گفت. با خودم گفتم وقتی نهال­ها را کاشتم به بهانه­ی تحویل بیل می­آیم سراغش و هرچه می­داند ازش یاد می­گیرم.

این را که توی باغ منتظر من و بیل هستند بهانه کردم و با تالشی خداحافظی کردم و راه افتادم.

                                                           ***

توی همان کوچه­، با بیل افتادم به جان شاخه­هایی که از درخت­های توی باغ­ها، توی کوچه بودند. دسته­ی بیل سنگین را به زحمت گرفته­بودم و با نوک بیل می­زدم به شاخه­ها تا زیتون­های­شان بریزد روی زمین.چندتا زیتون که می­افتاد، دانه دانه از روی زمین برشان می­داشتم عین سنجاب­هایی که توی کارتونِ بَنِر بودند با دوتا دندان جلویی گازشان می­زدم و توی خیالات­م به روز فکر می­کردم که یک باغ بزرگ زیتون داشته­باشم و همین آقای تالشی را که تجربه­ی خوبی در کشاورزی دارد بگذارم به باغ و درخت­ها نظارت کند و  به قول خودش سم خارجی­ی گران قیمت بگیرم تا آفت، زیتون­ها را نزند.

در همین گیرودارها بودم که صدای جیغ و فریادی را از پشت سرم شنیدم. رو که برگرداندم سرِکوچه جماعتی را دیدم که دست­به یخه، از این­طرف به آن­طرف می­رفتند و به سر و مغز هم­دیگر می­کوبیدند. بیل را برداشتم و بدو خودم را رساندم سر کوچه. مرد هیکل­دار موفرفری­ای که آستین لباسش پاره شده بود و ازش خون می­آمد ، یک جوان لاغرتر و قدبلندتر از خودش را انداخت روی زمین و شروع کرد با مشت زدن توی صورت و شکمش.چند نفر موفرفری را گرفته بودند و می­خواستند از لاغره جدایش کنند اما انگار زروشان به­ش نمی­رسید.یک زن هم آن وسط بود که صورتش از بس جیغ زده­بود سرخ شده­بود و روسری­اش افتاده­بود روی شانه­اش.اسم موفرفری عباس بود چون زن هی جیغ می­کشید:«عباس...توروخدا ولش کن...عباس...عباس دستت دردنکنه...ولش کن عباس»

«آ»ی عباس را چنان با جیغ می­کشید که دیگر غیر از آن، صدایی شنیده­نمی­شد. بالاخره زور عباس تمام شد و چند مردی که گرفته بودنش توانستند آن را از روی لاغره بلند کنند و ببرندش یک گوشه­ای.این­بار نوبت لاغره بود که حمله کند و انتقام مشت­هایی را که خورده بود بگیرد. توی مدرسه­ی ما که هروقت دعوا می­شد همین جریان بود.ول یکی، آن یکی را حسابی می­زد و بعد وقتی زورش تمام می­شد و خسته­می­شد، کتک­خورده ازش انتقام می­گرفت. اما انگار زور عباس زیاد بود. چون تا دید لاغره با فحش و فریاد دارد به طرفش می­آید خودش را از آ­ن­هایی که گرفته بودنش کند و رفت گردن لاغره را پیچاند و دوباره جیغ و هوار زن به هوا رفت. دوباره عباس و لاغره را از هم جدا کردند و این بار دونفر مامور مراقبت از لاغره شدند و آوردنش این­طرف­تر نزدیک من تا باز جلو نیاید.

لاغره که دید دست و پایش بسته­است شروع کرد به دادزدن: «مرتیکه­ی [...]کش...حمالِ حیوون...ولم کنین بزنم زانوشو خورد کنم...پدرسگ»

عباس هم که دربند بود کم نیاورد: «خفه­شو بی­شرف...بی­ناموس...ناموس نداری تو...چشماتو درمی­آرم دیگه نتونی نگاه چپ به ناموس مردم بکنی...»

-« تو اگه مردی...غیرت داری برو جلوی زنتو بگیر بی­غیرت...»

عباس عین مرغی که توی قفس افتاده­باشد لای دست کسانی که گرفته­بودنش شروع کرد به بال بال زدن: « ولم کن خارِ اینو ب[...] ، خار[...]ی حروم­زاده...مادر[...]»

لاغره با یک حرکت خودش را از مامورانش جداکرد. زودی دور و برش را نگاهی انداخت. چشمش که به من افتاد با یک قدم بلند آمد طرفم. سرخ شده­بود و یک رگی توی گردنش تند و تند داشت می­زد. صدایش از بس داد زده بود گرفته­بود. سرِمن فریاد زد«بیلو بده» چشم­هایم داشت سیاهی می­رفت. یک قدم به عقب برداشتم و بیل را با دست دراز کردم طرفش و گفتم «بیا.»

تا آن­هایی که لاغره روی زمین انداخته­بودشان بخواهند بلند شوند و جلویش را بگیرند، خودش را رسانده بود به جایی که عباس را نگه­داشته­بودند. دور و برش شلوغ شد و من فقط برق کفی­ی بیل را دیدم که چند باری بالا آمد و هربار پایین می­رفت چندین صدای عربده، زیر صدای جیغِ زن عباس شنیده­می­شد. بازار فحش و داد و بی­داد آن وسط داغ بود و من نه جرات داشتم جلو بروم و نه می­توانستم همه­چیز و بیل را ول کنم به امان خدا و برگردم. قدری که گذشت بالاخره دعوایی­ها را از هم جدا کردند و همان­جور که فحش می­دادند و خون از سروصورت­شان می­بارید، هرکدام­شان را بردند یک سر کوچه. بیل عین جنازه­ی بعد از جنگ افتاده بود روی زمین.رفتم طرفش که برش دارم و زود بزنم به چاک که یک­دفعه دستی آمد و بیل را از روی زمین برداشت

-« آقا اون بیل ما ئه. بدینش به من.»

یارو که یقه­اش پاره شده­بود نگاه تندی به من انداخت: «بیل توئه؟ تو با اون پسره­ای؟»

- « نه به خدا...خودش بیلو ازم گرفت.»

آمد جلو و گوشم را گرفت حسابی پیچاند:«مگه نمی­دونی تو دعوای بزرگ­ترا نباید دخالت کنی بچه؟ ها؟»

گوشم درد می­کرد و اشکم درآمده­بود: « آقا به خدا خودش بیلو ازمون گرفت...به ما چه.»

گوشم را که ول کرد ازم پرسید:«بچه­ی همین ورایی؟» همان­جور که هق­هق می­کردم گفتم: «نه...اومدیم مسافرت»

دستم را محکم گرفت و  کشید: «راه بیفت بینم... ویلاتون کجاست؟»

-« کجا آقا؟ واسه چی؟»

-« باید بیام به بابات بگم با بیل­تون زدین سر دوماد مارو شیکوندین. باید بریم پاسگاه.»

-« آقا بیلِ ما نیست که...»

-«مگه دست تو نبود؟  مگه نگفتی ...»

از آن سرکوچه که عباسِ زخمی را داشتند می­بردند یکی داد زد « مهرداد بیا دیگه...»

مهرداد برگشت طرف صدا: «می­خوام برم ببینم این بیل یهو از کجا اومد وسط دعوا.»

- «بیا بابا باز شر می­شه. بیا خواهرتو آروم کن.»

خم شد و صورت­ش را درست روبه­روی صورت من گرفت: «من الان می­رم. ولی می­آم پیدات می­کنم می­کشونم­تون دادگاه. من که می­دونم تو با اون یارو بودی که...برو گم­شو...»

یک تیپا به­م زد.بیل را پرت کرد یک گوشه­ای و رفت طرف رفقایش.حسابی که دورشد رفتم بیل را برداشتم و بدو، راهی را که آمده­بودم برگشتم. توی راه به این فکر می­کردم که اگر مهرداد و عباس با مامور بریزند توی ویلا و بیل را پیدا کنند چه می­شود؟ لابد همه­ی تقصیرهای دعوا و شکستن سر عباس را می­اندازند گردن ما و می­اندازن­مان زندان. جلوی در باغ تالشی بودم. ایستادم و با نوک بیل زنگ زدم. تالشی، این­بار زودتر آمد دم در.

- «ها؟ چی شد؟»

- «دست­تون دردنکنه. اومده­م بیل­تونو بدم.»

- «کارت تموم شد به همین زودی؟»

- «آره دیگه بفرمایین.»

بیل را دادم به تالشی و دویدم طرف ویلا.این­جوری اگر آن­ها مارا پیدا می­کردند و توی باغ اثری از بیل و این­جور چیزها نمی­دیدند، مشکلی پیش نمی­آمد.

                                                                  ***

مادر و یکی از خواهرهایم داشتند از ویلا می­آمدند بیرون.تا مادر من را دید دادش به هوا رفت:«کدوم گوری بودی؟ یه ساعت ئه دنبالت­م.»

آن یکی گوشم را گرفتم طرف­ش­ که اگر خواست بپیچاند همان گوش دردناک­م نباشد. ولی وقتی اول­ش دوتا پس­گردنی به­م زد و حساب از دست­م دررفت، همان گوش دوباره افتاد دست مادرم.

- «نمی­گی تو این بر و بیابون یکی ورداره بدزدتت دست­مون به جایی بند نیست؟»

- «ول کن بابا...آخ...همین­جا بودم ...»

- « رفته­بودی دنبال بیل؟»

-« نه بابا بیل واسه­چی؟...آی»

یک اردنگی به­م زد و با توپ و تشر فرستادم توی ویلا. آن­روز عصر که عمو از خواب بیدار شد و ازم پرسید بالاخره بیل را گرفتم یا نه، به­ش گقتم که اصلن خانه­ی تالشی را پیدا نکردم که بخواهم ازش بیل بگیرم. شب هم راه افتادیم و نهال­ها لابد همان­جور ماندند توی باغ،  منتظر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سرم تا ظهر گرم جمع­وجور کردن خرت وپرت­های تهِ باغ بود. کلی آهن قراضه­ی پاره پاره، چندتا بشکه­ی یغور زهوار دررفته که باهزار زور و زحمت غلتاندم­شان یک طرف دیگر، یک قوطی­ی سنگینِ روغن نباتی پر از پیچ و میخ­های زنگ­زده­ی ریز و درشت و خلاصه از همین­جور چیزها. آفتاب که رسید وسط آسمان، چند قدمی از محوطه­ی کنج باغ دور شدم و براندازش کردم. آن آشغال­دانی­ی زشت و بدترکیبِ چند ساعت پیش، حالا شده بود یک جای تروتمیز و مرتب که جان می­داد برای کاشتن نهال­های زیتون. نهال­ها را که گذاشته­بودم­شان کنار دیوار نگاه کردم. انگار دوتا بچه­ی معصوم بودند که یک گوشه کز کرده­بودند تا مادر رخت­خواب­شان را راست و ریس کند. رفتم  یکی­شان را برداشتم. یک جایی، مناسب، وسط محدوده­ی کاشت را با پاهایم ضربدر کشیدم و نهال ر ا گذاشتم روی ضربدر. با دقت و وسواس پنج قدم به سمت دیوار برداشتم و آن­جا را هم علامت زدم. آن­یکی نهال را برداشتم و گذاشتم روی علامت دومی. توی خیال خودم تصور کردم که روزی که این نهال­ها برای خودشان درخت بزرگی بشوند ،  این فاصله برای­شان مناسب هست یا یک وقت ممکن است شاخ توی شاخ بشوند؟ نهال دومی را برداشتم. علامت را پاک کردم و دوقدم آن­طرف­تر دومی را گذاشتم روی زمین. حالا هرقدر هم که بزرگ می­شدند و قدمی­کشیدند هیچ­کدام­شان نمی­توانست توی کار دیگری فضولی بکند و همه­ی آفتاب و باران را خودش تنهایی بردارد و  نگذارد آن­یکی زندگی­اش را بکند .

                                                         ***

وقتی دوان دوان به ساختمان ویلا رسیدم، دیدم توی ایوان سفره­ی ناهار پهن است. پسرها و مردها به دیوار لم­داده بودند و زن­ها و دخترها سر و صدا می­کردند و ظرف و ظروف غذا و سبزی و ترشی و ماست را می­آوردند سر سفره. عمو که لباس­های خاک و خلی و دست­های زنگ­زده­ام را دید، لب­خندی زد: «به به...خسته­نباشی جوون. حسابی کاری شدیا.»

پدر که داشت ترب­چه­ی روی سبد کوچک سبزی را می­خورد گفت: «دیگه از الان داره تمرین می­کنه دیگه...» مادر توی درگاه ایوان با بشقاب خورشت سبزی ماتش برده­بود: «این چه سر و وضعی ئه واسه خودت درست کردی. بیا برو دستاتو بشور یه لباسم بردار بپوش می­خوایم ناهار بخوریم.»

گفتم: «نمی­تونم. هنوز کار دارم.»

-«از صبح تا حالا رفتی اون ته باغ هنوز کارت تموم نشده؟ چی­کار می­کنی مگه؟»

عمو گفت: «من گفتم تا حالا درختا رو کاشتی و محصولم چیدی و الان آوردی سر ناهار یه زیتون پرورده­ای بخوریم.»

- «نه. بیل نداشتم. اومدم ازتون بیل بگیرم برم درختارو بکارم.»

مادر گفت: « نمی­خواد سرظهری. بیا ناهارو بخور بعدش عصر بیل و درخت بازی کن. هنوز وقت هست.»

-         «درختا زیر آفتابن. اگه نکارم­شون خشک می­شن.»

مادر غرغر می­کرد و بشقاب خورشت را گذاشت توی سفره و برگشت توی ساختمان. عمو گفت: « ما بیل نداریم عموجون. بذار عصر می­رم از یکی از هم­سایه­های می­گیرم.»

- « تا عصر نمی­تونم صبر کنم. یه وقت نهالا خشک می­شن. نهال باید تو زمین باشه تا غذا بخوره.» روی لبه­ی ایوان بدون این که کفش­هایم را دربیاورم، یک­وری نشسته­بودم و با ریشه­های فرش کهنه­ی توی ایوان بازی بازی می­کردم.

پدر گفت: « آفرین. نهال باید توی زمین باشه تا غذا بخوره رشد کنه...آدمم باید موقع ناهار کنار سفره باشه تا رشد کنه.» مثال پدر لب همه را به خنده باز کرد. خودش هم خندید و گفت درست نمی­گم؟

به عمو گفتم: «از کدوم هم­سایه­تون باید بیل بگیرین؟»

- « یه پیرمردی ئه پشتِ باغ ما یه کم بالاتر باغ داره. اون حتمن بیل داره.»

پدر به عمو گفت: «آقای تالشی؟ اِ اون هنوز زنده­ست؟»

- «آره بابا سرپا هم هست. هر یکی دو سالی بچه­هاش از آلمان می­آن یه دو ماهی می­مونن پیشش بر­می­گردن»

دیدم که بحث دارد از بیل دور می­شود گفتم: « خب من خودم می­رم می­گیرم. اسممو می­گم که بفهمه مال باغ شمام بیلو به­م بده.»

- « نه عمو.تو نمی­شناسیش. این اطرافم خوب بلد نیستی گم و گور می­شی.»

- « به­خدا گم نمی­شم. زود می­رم بیلو می­گیرم برمی­گردم.»

این دفعه پدر پرید وسط حرف: «ببین حمیدرضا داری با عموت بحث می­کنیا. زود دستاتو بشور بیا بشین سر سفره.»

سرم را انداختم پایین. لب و لوجه­ام حسابی رفت توی هم. « عموت می­گه بعدازظهر می­رین می­گیرین دیگه. این قدرم دستای کثیفتو نمال به فرش.»

گفتم می­روم ته­ِ باغ نهال­ها را بگذارم توی سایه و دست­های­م را بشورم. پشت سرم پدر به عمو می­گفت که بی­کار بودی این نهالا رو دادی به این بچه؟

تهِ باغ نهال­ها را گذاشتم توی سایه. پاورچین پاورچین رفتم طرف در باغ. تا جایی که می­دیدم اهالی­ی توی ایوان حواس­شان به من نبود. یواشکی در را باز کردم و رفتم بیرون. یک تکه آجر هم گذاشتم لای در که باد نبنددش.

                                                         ***

 پیوست۱: این یه داستان ئه بر مبنای ماجرایی واقعی که برای یکی از رفقا اتفاق افتاده. نه برای من.

پیوست ۲: ببخشید هرکار کردم این دفعه هم تموم نشد. یعنی خیلی زیاد می شد. ولی دفعه ی دیگه حتمن تموم می شه.

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

اصلن تمام آن روزهای سخت مدرسه را با آن دیکته­­ها و مشق شب­ها و کلمه و ترکیب­های تازه­اش به عشق این می­رفتم که یک تعطیلی­ای چیزی پیش بیاید یا مثلن عید شود و برویم ویلای عمو بهزاد. یکی دو روز مانده به یک هم­چین تعطیلی­ای، پدر با یک جمله سر شام حسابی کیفورمان می­کرد. «بچه­ها کم کم جمع کنین تعطیلات می­ریم ویلای عموتون.» من هم ذوق­زده و جیغ و داد کنان، انواع و اقسام توپ و تفنگ اسباب­بازی و از این خرت و پرت­ها می­گذاشتم گوشه­ی اتاقم که مادر بردارد بگذارد توی ساک. و همیشه­ی خدا هم بین من و خواهرهایم جنگ و دعوا بود سر این که وسایل سفر من جای عروسک­ها و رخت و لباس آن­ها را توی ساک تنگ می­کند.

باروبنه و پیک­نیکی و مواد غذایی را بار فیات آبی­مان می­کردیم و پشت سر پژو 504 عمو می­انداختیم جاده چالوس.

آن سفرها دنیایی داشت برای خودش. شلوغی و دست و پا گیری­ی شهر و غرغرهای گرانی و صف اتوبوس و نعره­های آقای موسوی(ناظم­مان) کجا، و آن خلوتی و سبزی و راحتی و بی­خیالی و بی­دیکته­ی شبی­ی شمال کجا. بهشت بود و مثل این­روزهاجاده­اش این­قدر شلوغ نبودکه آدم از ماشین پیاده شود، غذا را وسط جاده بین ماشین­ها بخورد. نمی­دانم روی حساب رگ و ریشه و آباء و اجدادی بود یا چه چیز دیگر که من برخلاف همه که عاشق دریا و ساحل و شنا بودند، بیش­تر دل­م می­خواست توی باغ و جنگل و این جور جاها بچرخم. به­خصوص سرظهرها که همه بعد از ناهار می­خوابیدند و از فوتبال کنار ساحل خبری نبود. برای خودم راه می­افتادم توی باغ بزرگ ویلای عمو و خورشید را از لای درخت­ها نگا می­کردم. با جانورهای توی باغ ورمی­رفتم. خیلی وقت­ها هم مثل باغبان­های کهنه­کاری که دیده­بودم، با دقت به درختی یا بوته­ای خیره می­شدم و بعد یک برگ یا ساقه­اش را می­کندم. همین­جور الکی. چندباری هم دیگران من را توی آن وضعیت عاشقانه دیده­بودند و خلاصه حسابی معروف بودم به این­که در آینده احتمالن کاره­ای می­شوم که با کشاورزی و باغ­داری بی­ربط نیست. زن­عمو می­گفت حتمن مهنس کشاورزی می­شوم و می­روم کویر لوت را گندم و برنج می­کارم. هروقت هم این حرف را می­زد مادرم می­گفت: «ایشالا همه­ی بچه­ها عاقبت به خیر بشن.» خواهرها و بچه­های عمو هم که تا می­خواستند اذیت کنند می­گفتند که وقتی بزرگ شدم می­شوم کارگر مزرعه و با بدبختی و بی­چارگی زندگی را می­گذرانم.

                                                 ***

توی یکی از همین سفرهای دوست­داشتنی بود که  یک روز صبح، یکی از دوستان عمو، با 2تا نهال بلند شد آمد ویلا. می­گفت این نهال­ها یک­جور نهال اصلاح شده است و زیتون خوبی می­دهد. نهال­ها را آورده­بود، عمو توی باغ بکارد. عمو گفت:« این برادرزاده­ی ما هم خیلی کشاورزی رو دوست داره. خیلی هم استعداد داره...نه حمیدرضا؟» جوابش را با لب­خند و گونه­هایم که سرخ شده­بود دادم. عمو بهزاد نهال ها را از دوستش که داشت یک نخ سیگار آتش می­کرد گرفت و داد به من «اینارو می­خوای تو بکاری­شون؟» گفتم:«آره. تو باغ؟» گفت:« آره. برو ته باغ اون­جایی که آهن قراضه و بشکه خالیا رو ریخته­م...بلدی که؟...برو اون­جا تمیزش کن...مرتبش کن اینا رو بکار همون­جا...هروقت هم محصول داد مال خودت. خوب ئه؟» بهتر از این نمی­شد. تمام عشق و علاقه­ام به باغ و کشاورزی یک طرف، این که عاشق مزه­ی تلخ زیتون بودم یک طرف. توی خانه هروقت زیتون می­آمد همه می­دانستند باید از دست من قایم­ش کنند وگرنه به ساعت نمی­کشید که همه­ش را خورده­بودم. همیشه یکی از رویاهایم این بود که یک بار من باشم و یک عالمه زیتون (از انواع و اقسام مختلف) و ساعت­ها توی آن زیتون­ها غلت بزنم و این قدر بخورم تا دیگر برای تمام عمر از زیتون سیر شوم. حالا  من بودم و 2تا نهال زیتون که اگر محصول می­داد محصولش مال خودم بود. نهال­ها را از عمو گرفتم. از او و دوستش تشکر کردم و راه­افتادم طرف ته باغ.

                                                      ***

ادامه ی داستان تا چند روز دیگه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

صبح زود، پاورچین پاورچین از رخت­خواب آمد بیرون. لباس پوشید و رفت چندتا خیابان آن طرف­تر. بناگوش خرید و سه تا زبان. سر راه هم نان سنگک تازه. داغی­ی نان از دستش منتشر می­شد به همه­ی بدنش و نمی­گذاشت سرمای آن صبح برفی، قدم هایش را یواش کند. نان داغ و کله­پاچه­ی چرب و چیل، مرتب چیده­شده روی میز. قوری­ی چایی، جوش. آرام می­رفت بالای سر زن و بیدارش می­کرد و ... لب­خندِ روی لبش از این بود که با خودش برنامه­ی آشتی کنان را تصویر می­کرد و خوشش می­آمد. چند قدمی­ی خانه که رسید، لب­خند روی لبش...ماند. زن را دید که از آن­طرف کوچه دارد می­آید. با یک ظرف یک­بار مصرفِ پر از حلیم توی دستش.

                                                       ***

پیوست:داستانای زن و شوهری، اگه به قلم یکی مث من نوشته شن، باید آخرشون بد تموم شه. وگرنه یه چیز می­شه تو مایه­های همین. اه اه اه...آدم یاد زن روز می­افته. یه نویسنده­ی اساسی و کاردرست ولی می­تونه آخر داستانای زن و شوهری رو جوری تموم کنه که این­جوری نشه. حالا منم گفتم یه باز بزار یه چیزی بنویسم که تهش بد نباشه. و ببینین که اگه تهش خوب تموم شه چی از آب در می­آد. وگرنه آخرش این­جوری بود که می­ره خونه می­بینه زنش چمدونو جمع کرده رفته.

کامنت ها:

بانوی اردی بهشت ۹:۱۹

قصه های عامه پسند ۱:۲۰و ۱:۲۱

فکرم درد می کند ۱۷:۱۸

کیشرا ۱۷:۲۱

کندو۲۲:۲۶

زورتاک ۲۳:۱۳

iranian-idiot ۱۲:۰۰

حرف ۲۳:۳۲

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

تنها چیزی که کسلی­ی روزهای طولانی­اش را تسلا می­دهد این است که بنشیند یک قوطی پر از خودکار را روی تختش پهن کند. خودکارهای رنگ وارنگ. ریز و درشت. بلند و کوتاه. از یک «بیک» آبی­ی بدنه زرد، مال سال­های جنگ گرفته، تا «رینولدز»ی قلمی و باریک مال یکی دو سال پیش.

خودکارهایی که روی برچسب­های کاغذی­ی چسبانده­شده­ی دورشان، اسم یکی از کارمندهای اداره نوشته شده.

یک بار کشف بزرگی کرد. این­که حتا اگر برچسب دور خودکار هم نباشد، می­تواند حدس بزند هر خودکار مال کیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 7:16 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«وزارت کشور اعلام کرد، تمامی­ی افاغنه­ی مهاجر تا پایان سال آینده بازگردانده­خواهند شد.»

راننده صدای رادیو را که به هوای خبرهای ورزشی زیادکرده­بود دوباره کم کرد.

-«آره بابا برن گمشن. یه مشت تاپاله اومدن تو مملکت دیگه نه کار هست نه امنیت هست...»

زن نگاهش را گرداند طرف خیابان که آهسته آهسته از کنار شیشه رد می­شد. حواسش را هم. می­خواست دیگر نشنود. می­خواست آن لحظه به پسرش هم فکر نکند. نمی­شد. جوان­های وسط بلوار می­خندیدند و اورا یاد پسرش می­انداختند. یاد شادی­هایی که پسر سعی می­کرد توی صدایش بریزد که او چیزی نفهمد. و او می­فهمید. گوشش

تیزشده­بود. حتا صدای متصدیان تلفن مرکز نگهداری­ی پناهندگان شمال استرالیا را هم خوب می­شناخت. گوشش حسابی تیزشده­بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                 

فرشاد می­گه یه­بار یه لپ­لپِ گنده خریده...بعد از توش فیل دراومده. هرچی بهش می­گیم فیله رو بیار ببینیم می­گه مامانش گفته اگه خانوم ناظم فیله رو ببینه ازش می­گیره می­بره باغ­وحش.

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 6:2 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                         

-اول باید شماره رو بگیری.بعد که اون خانومه حرفاشو زد شماره­ی رمزو وارد کنی. برات رمزو درشت نوشته­م.بعدش کد رو می­گیر و بقیه­ی شماره رو.متوجه شدی؟ ببین برات رو کاغد نوشته­م.

-خیلی سخت­ئه.کاش نمی­رفتن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

اولین بار که خواب مادرش را دید، آسمانی تاریک و پر از ستاره­های ریز و رشت بود که مادر مثل ماه تویش بزرگ بود و می­درخشید.احساس می­کرد بچه است و احساس می­کرد که انگار می­خواهد با یک ستاره جایی برود.از بچه بودن خوشش آمده­بود. صدای آمدن ستاره عین زنگوله، تیز و عمیق توی گوشش می­پیچید و هی بلندتر و بلندتر می­شد. مادر نگران نگاهش می­کرد  و گفت: «با همین ستاره برو با همین ستاره هم برگرد.دیر نکنیا».گوشش پر شد از صدای زنگوله­ی ستاره.بیدار شد و زنگ ساعت را خاموش کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                  

بستند ش به سپرِ جیپ.چند متری کشیدندش.بعد با پوتین­هایشان می­کوبیدند توی سرش.نفهمیدم کی مرد.شاید در اثر ضربات پوتین یا گلوله­هایی که از اسلحه­های کمری­شان به­ش شلیک می­کردند و این­قدر صدایش بلند بود که نتوانستم درست بشمارم چندتا.جیپ جنازه­اش را سوار کرد و دورشد.از جوب آمدم بیرون.رفتم جلوی خانه­شان.گفتم:«درست نمی­دونم ولی شنیدم کشتنش.»

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

دست به سینه، تکیه داده­بود به پیش­خوان.زن از لای در اتاق پرو لباس را بیرون داد و صدایش به جوان فروشنده گفت: «اگه می­شه اون یکی که بزرگ­تر بود رو بیارین.»

 یاد سال­های نه چندان دور افتاد که زن زیبا بود و به قول خودش تودل­برو و خوش اندام و وقتی  می­خندید، دنیایی شاد می­شد.روزهای دانش­کده و اولین بار که اورا با شلوار جین و بلوز تنگ پوست پیازی دیده­بود و موهایش سوار برشانه­های باریک و دوست­داشتنیش بالا و پایین می­رفت.

لباس را از فروشنده گرفت و داد به دست زن که هنوز از لای در بیرون بود و تا آرنج برهنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

ساعت یازده رو رد کرده بود و هی این جمله که یادشم نبود کجا شنیده توی سرش تکرار می­شد:«مرد اگه جَلدِ خونه نباشه ایراد از زن ئه».روی مبل عسلی پای صدای تیک تاک ساعت دیواری نشسته بود و دلش می­خواست حتا اگه یادش نمی­اومد جمله­هه رو کجا شنیده، می­فهمید کجای کارش ایراد داشته.

خب لابد داشته دیگه.همه­ش که نمی­شه گفت این جور جمله­های عهد بوق به دردالان نمی­خوره.لابد یه حکمتی توش هست.دلش می­خواست همون­جور تو بی­خبری می­موند و برادرش یه روز برنمی­گشت بگه:«ناراحت نشیا ولی این شوهرتم یه جورایی هوایی­ئه».

همین هم بهترین روش بود که فعلن یه مدت خودشو بزنه به بی­خبری و خیلی عادی سعی کنه محبتشو بیش­تر جلب کنه.از مچ­گیریای خاله زنکی و آی بوی عطر می­دی که یه دستی بزنه به­ش بهتر بود.

بلند شد رفت تو آش­پزخونه.کتری رو گذاشت روی اجاق که هروقت از شب که اومد چایی­ی تازه داشته­باشه.زنای قدیمی همین­جوری شوهراشونو می­گرفتن تو مشت­شون.

در قوطی­ی کبریتو باز کرد و چشمش خورد به کلی کبریت سوخته که تو قوطی بود.هزاربار به­ش گفته­بود از این­که کبریت سوخته رو دوباره بذارن تو قوطی کبریت بدش می­آد.ولی هیچ وقت به حرفش گوش نمی­کرد.اصلن به کدوم حرفش گوش­کرده­بود؟

                                                      ***

توی آژانس یادش اومد که تو اون یکی دو روز مونده به عقد که همه­ش با هم بوده­ن و می­رفتن چیز میز می­خریدن، یه بار توی یه کافی شاپ نشسته­بودن استراحت کنن، بحث کشیده­بود به یکی از فامیلای مشترک که رفته زن دوم گرفته.و بالاخره یادش اومد اون جمله­هه رو کجا شنیده.

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                    

این روزها

دانه­های درشت تسبیح مادربزرگند

افتاده برزمین از لای سجاده­ی روی تاق­چه.

که انگشت­های کوچک سه سالگیم

نمی­توانند تندتر از این ردشان کنند.

کاش زودتر بزرگ ­می­شدم.

کاش این روزها تندتر می­گذشتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

شیرین آرام لای در اتاق را باز کرد.وقتی دید پدرش به پشتی­ی تخت تکیه داده و زل زده به جایی در روبه­رو،  خیالش راحت شد که پدر را بیدار نکرده وکاری نکرده که مزاجش تند شود.

شیرین یک­هو تمام در اتاق را باز کرد و پرید تو.

«بابا...بابا...یه خرس تو آش­پزخونه­س»

پدر کند و آرام نگاهش را از روی جایی که خودش هم نمی­دانست کجاست و خیره شده بود به­ش گرداند طرف شیرین. یک صدایی شنیده­بود آشنا، و فقط وقتی شیرین را نگاه کرد یادش افتاد صاحب صدا کیست.

«تو آش­پزخونه یه خرس ئه»

شیرین  انگار عادت کرده بود یا شرطی شده بود یا می­شناخت جور نگاه کردن پدرش را.وقتی پدر این­جوری نگاهش می­کرد، معنایش این بود که اگر تا صبح هم این­جا حرف بزنی و بگویی حیوانات مختلف باغ­وحش توی آش­پزخانه اند، فرقی نمی­کند.توی ذهن من اوضاع شلوغ­تر از این حرف­هاست که حرفت را گوش کنم یا حتا معنای چیزهایی را که می­گویی بفهمم.

شیرین از اتاق رفت بیرون.پدر همان­جور به در نیمه­باز خیره بود.و تا تلفن زنگ بزند و صدایش اورا از خودش بکشد بیرون چند دقیقه­ای انگار گذشت.

«یوسفی...الو یوسفی...گوشیت که خاموش­ئه انسرینگم که بر نمی­داری...الو یوسفی بردار...الو...یوسفی...من نمی­دونم دیگه. مهندس جم گفته تا یه ساعت دیگه باید برنامه­ریزیارو ببری براش...این چینیا دیشب رسیده­ن تهران امروز ساعت یازده جلسه دارنا...الو»

تلفن که قطع شد گوشی را برداشت و زد روی تکرار آخرین شماره.دست­گاه مشترک مورد نظر خاموش بود.دو بار دیگر هم گرفت اما پیغام همان بود که بود.از بس شماره گرفته­بود انگارگوشی­ی تلفن جزئی از بدنش شده­بود.همان­جور گوشی به دست، دوباره زل زد به روبه­رو.روی میز آرایش پای آینه.عکس آتلیه­ای­ی خودش و الهام توی قاب نقره­ای، خیلی تروتمیز تر و روبه­راه­تر از اوضاع الان­شان بود.هشت ماه پیش در لباس عروس ودامادی هم­دیگر را عاشقانه بغل کرده­بودند و با لب­خند، دوربین را نگاه می­کردند.

شماره­ی دیگری را گرفت.چند بوق که خورد آن طرف خط بالاخره گوشی را برداشت

«الو...الناز خانوم شمایین؟....سلام»

...

«الهام اون جاست؟چرا از دیشب هرچی زنگ می­زنم گوشیو برنمی­دارین؟»

...

«الهام اون جاست»

...

«کجا رفته؟»

...

«مگه من...نه گوش کنین... مگه من زندانیش کرده بودم تو خونه؟ من از صبح تا..نه...نه... گوش کنین...نه گوش کنین...»

...

شیرین آمد توی اتاق.کاغذ توی دستش نقاشی­ای بود که معلوم بود سرسری و تند کشیده.

«نیگا کن بابا.خرسه این جور­ی­ئه»

ونقاشی را گرفت جلوی صورت پدر.پدر نقاشی را گرفت.نگاهش به نقاشی بود اما داشت حرف­های آن­طرف خط را گوش می­کرد.نقاشی را انداخت کنار پایش روی تخت.

«مگه...از اول قبول نکرده­بود؟...از اول خودش قبول کرده­بود»

«خوب نیگاش کردی؟...اینجوری­ئه.نمیای خودت ببینیش؟»

«ببین الناز خانوم اون از اول یه عالمه حرف زد یه عالمه قول داد حالا یهو زده زیر همه­چی...»

...

صدایش را تا جایی که می­توانست بلند کرد

«بره بگیره.بره هر گهی دلش خواست بخوره»

گوشی را قطع کرد و انداخت کف اتاق.

شیرین گوشی را نگاه می­کرد و پدرش را که دست­هایش می­لرزید و بالای ابروهایش را ماساژ می­داد.

«بابا...الهام خانومم دیگه رفت؟»

تلفن زنگ زد.پدر تنه­اش را به طرف نمایشگر شماره که روی میز کوچک کنار تخت بود گرداند و شماره را نگاه کرد.

«اَااااه»

بعد از بوق پیغام­گیر صدا این بار آهسته­تر حرف می­زد.

«یوسفی...الو...بابا بردار دیگه...من تو اتاق مهندس جمم.کاردش بزنی خونش در نمی­آد...بابا اقلن سی­دی­ی برنامه­ریزیارو با یه پیکی چیزی بفرست بیاد تا این چینیا نیومد­ه­ن...الو»

چشمش خورد به نقاشی­ی شیرین.برش داشت و آن تکه­ی با مدادرنگی قهوه­ای شده، وسط صفحه­ی سفید را نگاه­کرد.

«این خرسه از صبح تو آش­پزخونه­س»

با تعجب شیرین را نگاه می­کرد.شیرین با دست­های کوچکش دست پدر را گرفت.

«بیا بریم نشونت بدم.به خدا دروغ نمی­گم.»

پدر را بلند کرد و دوتایی از اتاق رفتند بیرون.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                             

شهر،بی­یار.