«روی این لیستها چشمم هزار بار بالاپایین رفته. عینِ روزنامهی کنکور که میخواستم باور کنم چشمم جاانداخته اسمِ خودم را. سربالاییِ اوین و پیادهروی خیابانِ معلم را به این دلِ خوش میروم که هردومان زیرِ یک آفتاب سرخ داریم میشویم. خیال میبافم روزی که آمدی بیرون به شوخی بگویم رژیم گرفتیا. میخندی و میگویی: تو هم خوب برنزه کردی. اینشب ها تلویزیون سریالی نشان میدهد که محمد اصفهانی توی تیتراژش میخواند: گریه نکن دلِ بیتاب از بیخبری. خیلی سوزناک میخواند.»
-فرشید..پیسس...فرشید
-ها
-چهار چی میشه؟
-چی؟
(رضا با ته خودکار چهاربار روی میز میکوبد)
-بسشسش تیر هشتاهشت
-چی؟
-بیست و شیشِ تیرِ هشتاد و هشت بابا
مراقبشان تشر میزند: سرها روی ورقه.
Salam khoobi. Internet dari?
-
Salam azizam. Are baraye chi mikhay
-
mishe lotfan beri site sanjesh bebini natayej ro elam kardan?
-
-
Elam nakardan eshghe man. Dooset daram azize delam delam barat tang shode. Hanooz elam nakardan. Movazebe khodet bash :* :*
-
Bashe mamnoon. Khosh bashi
«ساعت دونیم شب نه اس.ام.اسی زده نه هیچی زنگ زده میگه یه ترانه نوشتم میخوام برات اجراش کنم. اولش نفهمیدم چی میگه. یهو دیدم یه چیزایی میخونه هی مهتاب مهتاب میکنه. وای خدا... بلند شدم چراغو روشن کردم ببینم چه خبر ئه. یه آهنگ دربارهی آسمون و ستارهها و مهتاب. آهنگش بد نبود. یهکم میدونی خام بود، باید بیشتر روش کار میکرد. یه جاهاییشو گفت ضبط کرده اینا رو از روی همون کیبورد گذاشت خودشم گیتار زد و میخوند. صداش خوب ئه. یه کم شبیه صدای این فرزاد ئه. تولد سالی یکی بهش همینو گفت ناراحت شد. چیزی نگفتا ولی معلوم بود ناراحت شده. بهش گفتم صدای شما از فرزاد قویتر ئه. واقعنم قویتر ئه. بعد که آهنگشو خوند گفت خب تو برو بخواب. من گفتم دیگه خوابم نمیبره. گفت ترانهم اینقدر خوب بوده که خواب از سرت پرونده؟ گفتم تو از اونایی هستی که زود پسرخاله می شنا. من اینجوریام که اگه بعد از دو روز نخوابیدن بخوابم چند دقیقه بعدش یکی بیدارم کنه دیگه خواب نمیرم. صداش یه ناراحتیای داره که مثل فرزاد ئه. اما قویتر ئه. تا ساعت سهونیم حرف میزدیم. اولش اون حرف میزد. میگفت باید یه ساز شروع کنم به زدن. گفتم برادرم سهتار میزنه. گفت سهتار سازِ آسونی ئه. هرجور بزنی یه صدایی ازش درمیآد. پیشنهاد کرد ویولون بزنم. گفتم از گیتار بیشتر خوشم میآد. برگشت گفت: « گیتار که من میزنم. تو ویولون بزن با هم یه گروه موسیقی هم تشکیل میدیم.»
پریشب به سعید زنگ زدم. برنداشت. صبح تو شرکت بودم بهم زنگ زد. یهجوری به بهانهی خرید اومدم بیرون. این شریفی حس شیشم داره. امکان نداره نفهمه تو داری با دختر حرف میزنی یا پسر یا با خونهت. اولا فکر میکردم من خودمو تابلو میکنم. ولی یه بار مچ الهامو که داشت با دوستپسرش حرف می زد گرفت. بهش یهدستی زد اونم لو داد. الهام خیلی تودار ئه ها. شریفی شوهر نکرده خیلی عقدهای ئه. همهی آمار ماهارم میره میذاره کف دست پورنیک. به سعید زنگ زده بودم بگم با یکی دوست شدم. میخواستم همینجور حرف تو حرف که میآد یهو مثلن از دهنم بپره. ولی میدونی... بعدش فکر کردم این از اونایی ئه که کم نمیآره. برمیگرده میگه خب یهبار دوستتو بیار ببینیمش. یهبار عصر بیاین شرکت ما تا شب گپ میزنیم بعدم شام میریم رستوران چینی. به خدا بر میگرده عین همینا رو میگه ها. فقط حالشو پرسیدم. ازش پرسیدم دیشب برنداشتی کجا بودی؟ پارتی بودی؟ میخواستم دوباره عصبانی بشه. عین اون موقعا بگه چرا بهش گیر میدم. ولی نشد. فقط گفت بیرون بودم. منم دیگه پیشو نگرفتم. ولی راست میگه که با کسی دوست نشده. خبرشو از یه دوستش گرفتهم با هیچکس فابریک نیست. با یه اکیپ دختر و پسر شمال و کویر میرن مهمونی میدن اما تنهاست. نمیدونم شاید اگه یهمدت اینجوری باشه بهتر ئه. میدونم تهِ دلش راضی نیست منو ول کرده. وقتی حرف میزنه انگار همهش میخواد یهچیزی بگه نمیگه. خیلی سکوت میکنه. منم سکوت میکنم یا هی حال مامانش و خواهرشو میپرسم. قرار بود با خواهرش زبانِ کنکور کار کنم.
امیر چهارشنبه تو علوم تحقیقات کنسرت گیتار داره. گفت چند تا از شاگراداشن با خودش که سرپرست گروه ئه. منو دعوت کرده برم. فکر کنم میخواد پز بده ببین چهقدر دختر دور و برِ من هست ولی من دنبال تو اَم. شاید برم. اگه برم دسته گل نمیبرم. اگرم بعدش دعوتم کرد برای شام میپیچونمش. دلم خیلی برای رستوران چینی تنگ شده.»
احمد میگه «قوز نکن امیر ملکی. دخترت بزرگ شه خجالت میکشه.» میخوای قوزتو صاف کنی، کمرت تیر میکشه. دستتو میخوای بزنی به کمرت شونهت میگیره. پاهات راست وانمیستن. صورتتو نگا کردی تو آینه؟ موهات دیدی چهقدر ریخته؟ تو چشمات انگار چشم نیست. استخونای صورتت زده بیرون. اولش گفتی وا میستم درستش میکنم. باز عیدا مسافرت. کنار جاده زنت رو پیکنیکی لوبیاپلو درست میکنه. عاشورا خرج میدین کل فامیل قابلمه به دست صف بکشن جلو در. شبا جنازهتو نمیندازی رو تخت کابوس ببینی تا سرِ صبح. کِی میخواد درست شه پس؟ امیر ملکی داری پیر میشی. پشت چراغ، برگای دفترچه قسطو میشمری. کلی مونده. هرچی میری، هرچی میدی تموم نمیشه. سبکتر نمیشه. خسته شدی. نمیتونی دووم بیاری. دیگه زوری نمونده واسهت که واستی. دلت میخواد بری تهِ امیرآباد بکوبی به دیوار همهچی تموم شه. از خودت و این ماشین و این زندگی هیچچی نمونه. دلت به حال خودت میسوزه. نمیتونی تمومش کنی.مجبوری بمونی پول دربیاری قسطا رو بدی. مصطفای جاکش دو سال رفت زندان، چکارو مفت ازشون خرید. گفتن مصطفا ملکی اون دوسالی که رفت دوبی کار کرد بارشو بست. تو فروختی. هرچی بابات و خودت جمع کردهبودین فروختی. آبرو چی ئه؟ عرضهی زندان رفتن نداشتی. آبرو به چه دردت خورد؟ پولِ قسطِ وام و کرایهخونه و خرج خونه و قسطِ ماشینت شد؟ کلاچ بگیر دنده عوض کن با این جماعت کلکل کن حرف زور بشنو فحش بشنو...یه روز تموم میکنی امیر ملکی پشت همین فرمون. احمد میگه« بزن به بیخیالی. هرچی گفتن دو تا بذار روش برگردون به خودشون. داد زدن تو بلندتر داد بزن ولی اعصاب خودتو خورد نکن. ادای عصبانیشدن دربیار بترسن ولی عصبانی نشو.» نمیتونی. داد میزنی خالی شی، بدتر میشه. سینهت میسوزه. میگی نکنه سکته کنم. تهِ دلت بدتم نمیآد. مردن ئه. دست آدم نیست. آخرای شب گهگیجه میگیری. نه مسافر هست نه دلت میآد برگردی خونه. زندگیتو میآری جلو چشمت. خیالت یهچیز دیگه بود. کو اون زندگی. امیرملکی ای که میخواست کارگاه بزنه با کلی پرسنل زیردستش یه ماشین زیرپای زن و بچهش، دیگه به خوابم نمیبینی. همهش حسرت شده. همهچی هرروز رو سرت دوباره خراب میشه. قیافهی دخترت داره یادت میره. چندوقتی یه بار می بینی چهقدر بزرگ شده. فکرشو میکنی که بزرگتر میشه دانشگاه میره عروس میشه...همهش پول میخواد. باز وام و قسط و بدهی و گرویی. اینو نمیخواستی. دربهدری و سگدو زدنو نمیخواستی.
نباید آخر شبا تو خط علاف بمونی. خطو ول کن برو تو خیابون عقب دربستی. اینجا که کار نمیکنی. بمونی فکر و خیال میزنه به سرت. با مسافره چار کلمه حرف میزنی، موبایل حرف میزنه گوش میدی اینا از سرت میپره. مسیریَم شد، باشه. نمیخواد تهش چیزی بمونه. پول بنزینش دربیاد کافی ئه... اینقدر با خودت حرف نزن. دیوونه میشی. دیوونهتر میشی. تقصیر از تو نبوده امیر ملکی.
چشمهایش را بسته. اسبابکشیِ عروسکِ مو فرفریاش (خاله نسرین) تمام شده. خاله نسرین کنار سماورِ نارنجیِ پلاستیکی نشسته چایی بخورد. صبح، خاکِ گلدان را مشت مشت خالی کرده روی فرش. فکر میکرده زیر خاکها باید یک چیزِ عجیب باشد. مامان دعواش کرده و از صبح باهاش حرف نمیزند. خواب نیست و نمیخواهد هم بخوابد. چشمهایش را بسته و کنار خاله نسرین دراز کشیده تا مامان بیاید سراغش. بغلش کند ماچش کند و ببرد توی تخت. مامان دارد ظرفها را میشورد. ظرفها که تمام شود میآید. شاید هم یک وقت بیهوا که میآید نگاهی بهش بیندازد ببیندش که چشم بسته منتظر است. پشت چشمهای بستهاش همهچیز سفید است و یک نقطه توی آن سبز. بعد آن نقطه قرمز میشود و پهن میشود. بزرگتر و تیرهتر . از آن وسط یک دایرهی نارنجی بیرون میآید و کمکم دورِ آن دایره دندانهدندانه میشود. خطهای نورانیِ سبزِ روشن شکل صورتِ یک سگ اند که میخندد. چندتا ستارهی بنفش از دور میآیند جلو. یکیشان آنقدر نزدیک که همهچی بنفش میشود. یک پنجرهی سفید از توی بنفشی میآید بیرون که از پشتش سه چهارتا ماشین دارند رد میشوند. او و مامان پرواز میکنند و مینشینند توی یکی از ماشینها. روی صندلیِ جلو کنار راننده که دارد میگوید « اگه خیابونا موکت بشه خیلی خوب ئه. چرخ ماشین توی چاله نمیافته خراب بشه» یک پیرهنِ زنانهی زرشکی برگشته و دارد نگاهشان میکند. پیرهن میگوید «دیرتر اومدین» مامان انگشتهایش را نرم فرو میکند توی موهای مبینا و میگوید «هفتهی دیگه میریم موهاتو کوتاه میکنیم. بزرگ میشی زیاد تر بشه خوشگلتر بشی.» به پیرهنه میگوید « این بچه خاک گلدونو خالی کرده رو فرش...شب عیدی باید بدیم بشورنش...میبینی چه کارایی میکنه این بچه؟» مبینا رویش را بر میگرداند. از شیشهی ماشین دریا را تماشا میکند که در انتهایش موبایلِ بابا دارد زنگ میزند و زنگش توی دریا موج میاندازد. با خودش فکر میکند اگر دوچرخه داشتند حتمن نمیتوانستند از موج فرار کنند. غرق میشدند. توی بازارچه آقای پیر که میزهای چوبیِ بیرنگ میفروشد یک ساندویچ گرفته دستش. ساندویچ را میگیرد طرف او « من دندون ندارم اینو بخورم. مالِ تو» میخواهد ساندویچ را بگیرد. مامان ساندویچ را از دستش میقاپد «آقاجون توروخدا ندین این چیزا رو به این بچه.» یک غرفه هست که تمام ویترینش را تخممرغ شانسی چیده. میرود جلو. قدش به پیشخوانِ بلند نمیرسد. چیزی بلندش میکند میگذارد روی پیشخوان. خاله نسرین است. خاله نسرینِ واقعیِ خودش. خوشگل است و میخندد. از خودش میپرسد «خاله کی برگشته؟ چرا به من نگفتهن؟». یک شالِ قرمز هم روی مانتوی سفید پوشیده. خاله بوسَش میکند. میپرد توی بغلِ خاله و سفت میگیردش. کاش با خاله بروند فرش را زودتر پاک کنند. «برو زود لباساتو بپوش میخوام با خودم ببرمت پیشِ فیل پشمالوئه» و آن نقاشی را نشانش میدهد که وقتی داشت میرفت مبینا به ش داده بود. خودش و خاله را روی فیل پشمالوئه کشیده بود که توی برفها داشتند میرفتند و ببره و راسوئه هم پشت سرشان میآمدند. «مامان نمیذاره بیام. میگه بچه داری» خاله توی پارک تابش میدهد. یک سگِ کوچک زبانش را جلوی تاب در آورده و پارس میکند. خاله هر بار که تابش میدهد میگوید «الان میدم هاپو یه لقمهی چپت کنه.» میترسد و خوشش میآید. سگه میرود سوار سرسره میشود. مامان از روی تاب برش میدارد « تو این سن هم من باید بغلت کنم ببرمت تو جات؟ خودت بلند شو دیگه.» شالِ خاله شکلِ یک خرگوش میشود. خاله سوارش میشود و میرود. مبینا هی توی خودش سنگینتر میشود. چشمهایش را باز میکند. شب شده و نورِ خانه زرد و چرک است.
«شببهخیر لورازپام». اینجوری راحتتر حفظ میکنم. اسمهای زیادی است که با «پام» تمام میشود. وحید گفته اینیکی بهتر است. من یادِ آن جوک افتادم و همینجوری حفظ کردم. از این می ترسم که اسمش یادم برود جلوی داروخانه دستپاچه بشوم. وحید گفته بدون نسخه سخت میدهند.
این چند شب بهتر است راحت بخوابم و زیاد. اگر بتوانم روز بخوابم و شب هم بخوابم خیلی خوب است. خواب و خوب فقط یک الف با هم فرق میکنند وقتی مینویسی. ببین الان چهارشنبه است و خوب است تا صبح شنبه همینجور بخوابم. امروز عصر یکی بخورم تا نیمههای شب. بعد یکی دیگر تا ظهرِ فردا. همین جوری بخوابم تا صبح شنبه. باید بگویم یکی صبحِ شنبه زنگ بزند بیدارم کند. آقای یزدانی خوب است. باید بگویم صبح شنبه که میروی نان بخری حتمن من را بیدار کن. بهش میگویم آقای یزدانی...یک یادداشت اگر میشود روی جاکفشیتان بگذارید که صبح شنبه حتمن بیدارم کنید. آنقدر در بزنید زنگ بزنید تا من بیایم در را باز کنم. چند کلمه هم باهام حرف بزنید که خواب از سرم بپرد. . باید به یزدانی بگویم حتمن زود من را بیدار کند. میخواهم سه روز بخوابم و حتمن کثیف و تهریشو میشوم. باید اول صبح حمام بروم صورتم را اصلاح کنم. اگر فرصت شد باید شیو هم بکنم. شیو کردنِ صبح روز شنبه یک حرکت نمادین است. برای دلِ خودم. که خیال برم ندارد از این به بعد تنهایی است.
کاش همین امروز راه میافتادم شمال. میرفتم تا جمعه شب مشروب میخوردیم و جوجهکباب درست میکردیم. خوشحالی و خنکی و صدای شمال. این رویا تعبیر نمیشود. زنِ فری این هفتههای آخر میترسد از خانه بیرون بیاید. همه ش هم من را نگاه میکند و چشمهاش فریاد میزند «طفلکی...حیوونکی...آخی». دوست ندارم. دلم نمیخواهد کسی دلش به حالم بسوزد. این را نمیفهمند. چرت و پرت میگویم و قهقهه میزنم. میدانم گول نمیخورند. ولی توقع دارم وقتی میخندم بفهمند نمیخواهم کسی ناراحتیام را بداند. معلوم است که ناراحتم. ناراحتِ این بلاتکلیفیِ تا شنبه. بعدش درست میشود. پای همهی آن ورقههای از پیش نوشته را یک امضا میکنم و همهچی درست میشود. بهشرطی که داروخانه شببهخیر لورازپام بهم بدهد. فکر میکنند میخواهم خودم را بکشم. یا معتادم. نباید منومن کنم. باید فکر کنند سالهاست شببهخیر لورازپام میخورم. باید همان اول محکم بروم جلو. صدام نباید یواش باشد. میگویم« سلام. میشه یه بسته لورازپام بدین؟» این خوب نیست. خیلی خلاصه باشد و دستور بدهم. سلام هم نمیکنم. «یه بسته لورازپام» یا اینجوری: «لورازپام...یه بسته». بهتر است. فکر میکند این عجب لورازپام خورِ قهاری ست. دقیقن میداند چی میخواهد. فکر میکند این قدر حرفهای هستم که وقتی میگویم لورازپام نشئه میشوم. بعدش حتمن میگوید «بدون نسخه نمیشه...میتونم یه ورق بهتون بدم» من باید بگویم «خیله خب...اشکال نداره» باید وقتی میگوید بدون نسخه بیشتر از یک ورق نمیدهند، اخم کنم. طلبکارش باشم و وقتی میگویم اشکال نداره منت میگذارم سرِ کوتاهیاش. بدون نسخه حتمن ضعیفترین دوز لورازپام را بهم میدهد. لابد صد میلی. شاید هم ازم بپرسد. یادم رفت از وحید بپرسم دوزهای این چهجوری است. باید جوری توی چشمهایش نگاه کنم که خودش بفهمد قویترین دوز به کارم میآید. پانصد میلی. باید دست هایم را توی جیب نگه دارم وگرنه موقع حرفزدن تکانشان میدهم و میفهمد ناشیام. نباید قوز کنم. تا شنبه جز خوابیدن نباید کاری بکنم.
سعیدیِ اداره رفاه گفت«جلوی هرچی وام بوده رو گرفتهن. به خدا من میخواستم برات جورش کنم بخشنامه اومده همهی درخواستای وامو فعلن روش اقدام نکنین. ببخشید تورو خدا. شرمندهم» چیزی به سعیدی نگفت.وقتهایی که چیزی به کسی نمیگفت فکر میکرد صورتش آن حرف را دارد میزند. ابروهاش گره خوردهاند چشمهاش کمی تنگ شده و این یعنی «عصبانی هستم ازت خانوم سعیدی. خانومِ لعنتیِ سعیدی که سه ماه درخواست من را نگه داشتی و حالا میگویی اقدام نباید کرد. میخواهم گردنت را بشکنم. » صورتش فکر میکرد همین چیزها را میگوید و آمد بیرون. توی آسانسور میخواست از سرش پاک کند فکرِ خریدنِ ماشین را. مادر را عصرها ببرد بیرون بگرداند بلکه غصههاش کم شود. صبحها دیگر توی صف تاکسی نماند. روزهای بارانی، زنهای منتظرِ تاکسی را سوار کند تا یک جایی برساند... سگ شده بود. سمیرا شوخیای کرد باهاش و بدجور بهش پرید. بعد به خودش که چرا سرِ این دختر بیچاره خالی کردی دلت از جایی دیگر پر است. صبر کرد. نشست پای کامپیوتر همهی فایلهای اکسلِ این چند وقت را مرتب کرد تا ساعت دو بشود. مرخصی گرفت آمد بیرون. رادیوی تاکسی از آن آهنگهای غمگینِ بعدازظهر پخش میکرد. خیابانهای ساعت دو و نیم با دو ساعت بعدش کلی فرق میکند. خیابانهای ساعت دو و نیم آفتاب دارند. خلوتترند. آرامتر. بچهمدرسهایهای پلاس، قشنگترش میکند از عصر که پرِ آدمهایی با رخت و لباس اداره میشود. بچهمدرسهایها وقتی بلند بلند میخندند یاد خودش میافتد. از چاک کنار مانتو دست میکرد توی جیب شلوارش و سنگینیِ کوله قوز میانداخت پشتش را. توی شیشهی ساختمانها نگاهش به خودش میافتاد خوشش می آمد از این ژستِ لاتی. این راه رفتنِ بی خیالِ آزاد. موهایش آن موقعها برق میزد. سیاهِ سیاه. حالا خالص نیست رنگش. با این تارهای سفید که پای آینه توی چشم میآیند و این کدری، این که معلوم نیست از کجا آمده و چرا هرچی میشورَد نمیرود. دنیا عوض نشده. خودش است که ترسوتر است از روزهای دبیرستان. ضعیفتر است. فقط یاد گرفته اشک را نگذارد جلوی غریبهها بیاید پایین، سوزش بغض را نتوانسته از گلویش بفرستد بیرون. آن آدم و این، یکی نیستند در طول سالها. دو تا هستند از بس دورند از هم.
مسافر کناری پوزخندی زد. گفت «راست راست دروغ میگن به مردم. دویستا ماشین...هِه» رادیو تبلیغ جایزهی بانک میکرد. راننده گفت «یه خاله داشتم تو شهرستان. سالای هفتاد و هفت هشت. این خیلی آدم خوبی بود. همهی زندگیشو گذاشتهبود از مادرش مراقبت میکرد. شوهرم نکرده بود. یه روز میآن در خونهشو میزنن میگن تو قرعهکشیِ بانک ماشین بردی. میگه کدوم بانک؟ چی؟ بعد یادش میافته سالها پیش یه پونصد تومن گذاشتهبوده بانک، همون ماشین برده. مستاجر بودن. ماشینه رو فروخت یه خونه خرید. اون موقع میشد با پول ماشین یه خونهی قسطی خرید تو شهرستان. خدا میبینه داره به مادرش محبت میکنه اجرشو میده دیگه.»
بعضی چیزهای کوچک برای همه یک اتفاق معمولی هستند. یک گفتوگوی معمولیِ توی تاکسی، برای همهی مسافرها، یک گفتوگوی معمولیِ توی تاکسی است. ولی برای یکی نه. آنقدر بهوقت و بهجاست که نفس توی سینهاش نگه میدارد. این اتفاق فقط دارد برای او میافتد. یکی دارد این اتفاق را به دست دیگران برای او میآفریند. مثل این است که مردِ میانسال آمده تو را که داری زیر برف میلرزی در آغوش میگیرد و پالتوش را می اندازد روی دوشت. بعدش هم میرود. ردپایی بر برف نمیگذارد. انگار نیامده کسی. ولی تو میدانی آمده. تو گرمی و باز امیدواری. که برگردد و این بار ماندنی باشد.
رادیو آهنگ اریک کلاپتن گذاشت. همان آهنگ معروفه. ذهنش یکهو پُرِ این تصویر شد که گلولهها میخورند به قلبِ اِما و پیرهنِ زردش پر از خونِ سرخ میشود. گوشهی اتوبان نگه داشت. زنگ زد به الناز. هی بوق خورد و جواب نداد. برایش فرستاد : «بهم زنگ بزن. کارت دارم». میخواست راه بیفتد. ترافیکِ ناگهان نگهش داشتهبود. ذرهذره جلو میرفتند. رانندهی کناری از لای در آمد بیرون و کله کشید تهِ ترافیک را ببیند. پرسید «تصادف شده؟» رانندهی کناری گفت «فکر کنم. جلو ترا باز ئه»
پدر فریاد میزند: «اِما...اِما...». آنقدر دور است که دستش به گرفتنِ گلولهها، به نگه داشتنِ اما، به زنده نگهداشتنش نمیرسد. اما روی زمین میافتد. پدر داد میزند: «اِما» و «آ»ی آخر را میکشد.
صدای زنگ گوشی آمد.
«چیکارم داشتی بابا؟»
صدا را شناخت. صدای همان بچهای بود که حالا بزرگ شده. که هنوز گرمیاش و ضربِ تندتندش انگار درشتیِ براقِ چشمهای سیاهش باشد، یادِ آدم میاندازد که این همان بچه است.
«هیچی..ببین الناز...حالت خوب ئه؟»
«آره خوبم...همین؟»
«آره»
«چهطور؟»
«هیچی...همین»
«سر کلاس بودما. فکر کردم کارم داری اومدم بیرون»
«باشه...برو دیگه ببخشید»
چراغ عقبِ ماشینهای جلویی یکییکی خاموش میشد و راه میافتادند.
«در این مرحله با حریفی از گرجستان به رقابت خواهد پرداخت...»
حواسش نبود رادیو از کی دارد اخبار ورزشی میگوید.
« سلام
خیلی عصبانی هستم. امشب رفته بودیم سینما. با مهران و دوست دخترش و بعدش هم رفتیم شام خوردیم. من حدود یه ربع به دوازده رسیدم خانه. از یک ساعت پیش مامان بارها و بارها زنگ میزد. هی میپرسید کجایی؟ چرا زودتر نمیای؟ آبرویم جلوی مهران و دختره رفت. گفت مادرها همینند دیگر. همیشه حال میکنند نگران باشن. یکی از بچههای دانشگاه است. توی این دو سال تنها کسی بوده توی دانشگاه که توانستهام باهاش بمانم. روی اعصاب آدم راه نمیرود. اگر یکی دیگر جای اون بود حسابی برام دست میگرفت و مسخرهم میکرد. ولی این مهران خیلی آدمتر از این حرفهاست. به مامان گفتم تو این خونه نمیمونم. به خدا دیگه تو این خونه نمیمونم. توی راه اینقدر گوشهی لبم را گزیدم که باد کرده بود و میسوخت. تازگیهاست که زیاد عصبی میشوم و این را وقتی میفهمم که میبینم گوشهی لبم باد کرده یا انگشتهایم درد میکند از بس ترق ترق حباب توی مفصلهایشان را میترکانم. مامان بغض کرد. گفت مگه من چی گفتم؟ بغض کرد و واقعن داشت فکر میکرد که من هم میروم. مثل بابا و مثل تو. من رفتم توی اتاق در را بستم و صدای آهنگ را زیاد کردم. به آهنگ گوش نمیدادم. روی تخت نشسته بودم. توی سرم کلمه ها بالا و پایین می پریدند. کلمه های بی ربط و بد. و آزارم می دادند. از مامان ناراحت بودم که چرا اینهمه زنگ زده. به خودم فحش میدادم بهخاطر ناراحت کردن مامان. من فکر میکنم مامان خیلی توی زندگیش بغض کرده و گریه کرده. دلم میخواست سیگار داشتم میکشیدم. اگر تو بودی ازت می گرفتم. میآمدم توی اتاق که تو هم پای لپتاپ داشتی کار میکردی. ازت میپرسیدم یه سیگار داری؟ تو سرت را میآوردی بیرون و نور لپ تاپ افتاده بود توی عینکت توی صورتت. اشاره میکردی به زیر ملافه روی تخت و میگفتی بردار. من بر میداشتم و کبریتت را هم و میگفتم کبریتتو برات میآرم. میرفتم توی اتاقم زیرپیرنیِ خیس میچپاندم درزِ زیر در. پنجره را باز میکردم. دلم میخواست از اتاق بروم بیرون به مامان بگویم من نمیخوام برم. من جایی نمیرم. ولی اینقدر عصبانی بودم که نرفتم بگم. ترسیدم ببیند چهقدر دربرابر اشکهایش و بغضش بچه ام و بعد هی سرِ هر بهانه ای اشک بریزد که من آن جوری شوم که اون میخواهد. مثل تو بشوم. زیاد درس بخوانم و دنبال یک رشتهی مهندسی باشم. یک روز اخبار داشت میگفت ثبتنام کنکور شروع شده. نمیدانم چی شد این بامزهگیِ احمقانه به سرم زد و گفتم مامان میخوای ثبتنام کنم دوباره کنکور بدم؟ یه الکترونیکی برقی چیزی بخونم؟ یادت هست که. مامان وقتی یکچیزی خوشحالش میکند یکی از پشتِ کله عضلات و پوست صورتش را میکشد. چروکهای صورتش کمرنگ میشوند. کلی جوانتر میشود. چشماش درشت میشوند و میدرخشند. آدم حال میکنه. گفت آره... این خیلی خوب ئه. میری دفترچهی ثبتنامو بگیری؟ یخ کردم و گرمای شوخی از سرم افتاد. گفتم نه مامان من نمیتونم. من دیگه نمیتونم عربی و دینی بخونم. برای رشتهی مهندسی باید کلی کلاس برم. وقتشو دارم؟ دانشگاه خودم چی؟
مامان گفت خب آره ولی اگه میخوندی بهتر بود. راست میگوید. اگر یک رشتهی درستحسابی میخواندم خیلی بهتر از این بود. یکی از فارغالتحصیلهای دانشگاه که نامزدش یک سال بالاتر از ماست میگفت بعد از فارغالتحصیلی اصل علافی ئه. برین خداروشکر کنین که دوسال سربازی دارین. اقلن یه مدت علافی عقب میافته. من هیچوقت نمیفهمم دوتا برادر چرا باید اینقدر با هم فرق کنند. چرا باید تو هوش و حوصلهی درس خواندن داشته باشی و من نه؟ یا اصلن چرا من هیچوقت نتوانستم بفهمم از چی خوشم میآد که همانجوری که تو میگفتی هوشم را که مخفی شده توی آن کشف کنم. من هیچوقت حوصلهی فونت کتابهای درسی را نداشتم. اینها را یکجوری طراحی کردهاند یکجوری درشت و زمخت که وقتی آدم میبیندشان یاد اجبار میافتد. یاد اینکه باید اینها برود توی کلهت و گرنه بیچارهای. چشمِ من از اینها فرار میکند همیشه. حتا از جزوههای دستنویس دانشکده. پاهایم میتوانند هزارتا جاده را بدوند ولی وای به وقتی که شستشان خبر دار شود دارند طرف دانشگاه میروند. سست میشوند خسته میشوند و چپ و راست میزنند. سرِ کلاس انگار توی کلهام هزارتا کانال تلویزیونی روشن میکنند. اخبار جهان و مستند و فیلم سینمایی و فیلمهای صحنهدار. میبینم و میسازم. من هیچوقت مثل تو نمیشوم. تو همه چیت سر جاست. آدم درست حسابی و کاملی هستی. برای درست زیاد زحمت کشیدهای و لابد همهی کانالهای تلویزیونی را به سختی خاموش کردهای و چشمت را راحت عادت ندادهای به خواندنِ کتابها. دوستهای خوبِ زیادی داری که هنوز گاهی به اینجا زنگ میزنند ازت خبر بگیرند یا بگویند ما داریم براش یه چیزی میفرستیم اگه شمام چیزی دارین بدین ما بفرستیم. حالِ من را هم که میپرسند و اگه میگویند بیا بریم بیرون، بهخاطر تو است. مامان را هیچوقت نرنجاندهای. حتا رفتنت هم آنقدر درست بود که قبول کرد و گفت باشه برو. سولماز بهم گفت اگر جای من بود کلی از تو بدش میآمد و اصلن تو به چه حقی از معافیتِ سربازیای که من هم میتوانستم داشتهباشم استفاده کردی؟ من بهش گفتم هیچوقت از تو بدم نیامد و هیچوقت فکر نکردم که چرا معافیته نماند برای من. اون گفت نمیتواند این را بفهمد. میبینی. کسی که تو را نشناسد نمیتواند بفهمد. کسی که تو را دوست نداشته باشد نمی تواند بفهمد.
خیلی وقتها آنلاین هستی اما پیام نمیدهم. با خودم میگویم من که حرفی بیشتر از حرفهای مکالمههای تلفنیمان ندارم. حرف دارم بزنم واسهت. کلی حرف که نه میشود پای تلفن گفت و نه میشود توی ای.میل برایت نوشت. هروقت ازم میپرسی از خودت چه خبر و من همیشه میگویم همهچی خوب است و حالم خوب است و خوشحالم...خیلی از این وقتها واقعن این طور نیستم. نمیخواهم نگرانت کنم. چیز خاصی نیست. معمولن از یک اتفاق ساده شروع میشود مثل فکر کردن دربارهی آدمهای اتوبوس که نمیدانم چهجوری توی دنیا اینجور راحت چرت میزنند و در آن خفگی میخندند و زندگی میکنند. و بعد این فکرها گره میخورند به ترافیک و هی همهچی بدتر میشود. از اتوبوس که پیاده میشوم باد سرد میخورد به عرقِ تنم و میلرزم. مچاله میشوم و یکی دو تا خیابان پیاده میروم توی فکرهایم. وقتی میرسم خانه مامان را میبینم خانه را میبینم که برای ما خالی است وقتی تو نیستی. همهی آنها یادم میرود. یک خورده کنار مامان مینشینم و بعدش میروم توی تاریکیِ اتاق دراز میکشم و سیگاری دود می کنم.
این حرفها را و حرفهای دیگری را که دلم میخواد بزنم فقط میتوانم روی کاغذ بنویسم. اینها خودِ خودِ منند. میتوانم کاغذ را بگیرم دستم و پوستِ خودم را لمس کنم. بوی خودم را جای انگشتِ خودم را. می توانم این را ریز ریز کنم و بریزم دور. یا نگهش دارم جایی که کسی نبیند جز خودم.
بگذار بعدن تصمیم میگیرم این را برایت پست کنم یا نه»
«این مرتضام که بابا آدم اسگلی ئه که. اونروزی دیدهمش تو پارکینگ. یه دسته کلید داشت اندازهی رینگِ مینیبوس.گفتم این چی ئه مگه زندانبانی تو؟ گفت بیا برسونمت.از بچگیش تا الان هرچی کلید داشته تو این دسته کلیده س.گرفت دستش دونهدونهشو نشون داد بهم.این کلید چمدون بابابزرگش بوده که وقتی مرده خالیش رسیده بهش.کلید یه کمدِ ارجِ سبز بود که آلبوم تمرشو، مجلههای دنیایجوانانشو میذاشته توش.نمیدونم کلید قفل دوچرخهم ئه که اولین روز باهاش جلوی مدرسهی دخترونه خوردم زمین.کلید اتاق خرپشته س پنهون از بابام سازدهنی میزدم.این کلید اتاق دانشجوییم ئه.این کلید کمد سربازیم ئه. آهان یه کلید کوچیکم بود که میگفت تو خیابون پیدا کرده. حالا هرکدومش کلی ماجرا داشتا...مرده بودم از خنده.ماجراهاش یادم رفته.هزارتا کلید دیگهم بود. رسیدیم ونک من پیاده شدم...دیوانه س.»
آقای رحمتی می گوید: «خانم فرحبخش، پروندههایی رو که دیروز بهت گفتم گزارش کردی؟» آقای رحمتی میگوید: «خانم فرحبخش، نامهی معاونت برنامهریزی هنوز نیومده ها.» آقای رحمتی میگوید «خانم فرحبخش، زنگ بزنین دفتر مدیرکل ببینین وقت داره برای مذاکره؟» آقای رحمتی توی اتاق دارد ناهارش را میخورد. داخلیام را میگیرد: «اون دوستتون ترجمههای محسن رو ای.میل نکرد؟». دارم اس.ام.اس میزنم که نمیتوانم بیایم. باید اینجا تا ساعت هشتِ شبِ لعنتی بمانم. «خانم فرحبخش، اس.ام.اس بازی میکنی؟ زنگ بزن معاونتا جلسه رو یادآوری کن.»
آقای رحمتی فردا توی سالن شهدا برای استانها سخنرانی میکند. دلم میخواهد کفشم را پرت کنم توی صورتش. هردوتا کفشم را. شاید هم یک گونی پر از کفش با خودم ببرم.
مادر گفت: «مگه نمیبینی چه قدر خستهس. صدا نکن بذار بخوابه.»
من رفتم از لای در اتاق نگاه کردم. دیدم که با همان لباس افتاده روی تخت و بوی جورابش تا دم در میآید. مادر پاورچین رفت پوتینهایش را که خسته بودند و ولو شده بودند کنار تخت برداشت، بغل کرد و آورد واستاند کنار جاکفشی. گفتم: « پوتیناشو در نیاورد؟» کنار مادر روی کونهی پا واستاده بودم و انگشتهای پام را مچاله میکردم. مادر گفت: «بیا بریم پرتقال و ماکارونی بگیریم.» دو تا بستنی عروسکی هم گرفتیم و وقتی دیدم مادر، بستنیِ اون را گذاشت توی جایخی، دلم خواست آن قدر زود توی کوچه پوست بستنی را نکنده بودم و الان هم میگذاشتم توی جایخی که وقتی بیدار شد با هم بخوریم. دیر شده بود و داشتم تکههای آخر چسبیده به چوب بستنی را لیس میزدم.
مادر کوه لباسها را از ساکش بیرون آورد و خالی کرد توی ماشین لباسشویی. توی جیب ساک، نقاشیِ یک ماشین سبز بود که جلوی قطاری از خانههای هم اندازه و رنگارنگ پارک کرده بود. ماشین خودمان بود. خودم را هم کشیده بودم که کنار ماشین لب خند میزدم و دست تکان میدادم. از وقتی رفته بود، دیگر فقط این نبود که سطل پلاستیکی قرمزِ آب را براش نگه دارم ،ماشین را بشورد. ابر و کف و شلنگ، دست خودم بود. دوبار هم رفتم روی کشوی جاکفشی و سوییچ ماشین را از روی رفِ آویز لباسها برداشتم. در ماشین را باز کردم و حتا سوییچ را توی جاش انداختم. اما فقط ادای روشن کردن ماشین را در آوردم و فرمان را گرداندم. بعد از آن باری که سوییچ را جوری چرخانده بودم که باتری ماشین تمام شد و یک روز صبح همه را دستبست کرد، دیگر دلم نمیخواست روزگاری به آن سیاهی ببینم.
مادر صدا و بوی پیازداغ بلند کرده بود. من توپ ابریِ قهوهای ام را میکوبیدم به دیوار و وقتی برمیگشت، خیال میکردم فابیان بارتزم و شیرجه میزدم که بگیرمش. یک شیرجه زدم که خوردم زمین و صداش مادر را کشاند توی هال. چشمغرهی بدی بهم رفت که اولش خیال کردم از آن چشمغرههای نگران است که پسر این چه کاری ست می کنی یک بلایی سر خودت میآوری آخرش. اما از کنارم تند رفت طرف در اتاق و زیرلب گفت: «ببنیم تونستی بیدارش کنی یا نه؟» کَمکی لای در را باز کرد و نگاهی انداخت و در را بست و همان جور با چشم غره برگشت آشپزخانه. من هم رفتم دنبالش در یخچال را باز کردم و بطریِ خودم را گذاشتم سرلبم. مادر که از لای شیشه ی بطری رد میشد کج و کوله میشد و خنده دار. یک خورده آبِ الکی هم خوردم که بیش تر مادر را از پشت بطری ببینم. برگشت طرفم: «برو درجهی آبگرمکنو زیاد کن.» صفحهی گرد آبگرمکن را چرخاندم و صدای گرگر کورهاش که بلند شد گفتم: « هروقت رفت رو شصت بیدارش کنم بره حموم؟» « نه. من خودم بهت می گم کی بیدارش کن» وقتی از آشپزخانه رفتم بیرون تازه یادم افتاد باید به یاد مادر میآوردم که ماکارونیها را خودم میشکنم. میترسیدم این بار یادش برود و وقت شکستن ماکارونیها صدام نکند. لحظهای پیش از آن که این را داد بزنم حواسم آمد سرجاش و جلوی خودم را گرفتم. تلفن زنگ زد. پای راستم را محکم حائل کردم روی زمین و چپ را بلند کردم یک خیز بلند برداشتم طرف تلفن. زنگ دوم داشت میخورد که گوشی را برداشتم و گفتم: «الو». بلند گفته بودم و یک بار دیگر آهسته همان را گفتم. آن طرف خط جواب نداد و فقط صدای نفسش می آمد. دوباره گفتم.
«سلام...خوبی؟» گفتم: «سلام...بله» «ببین...علی رضا اومده؟»، «آره...خوابیده»، «خب ببین...وقتی بیدار شد میگی به من زنگ بزنه؟» «آره...ولی زیاد میخوابه.» «باشه...بگو بهم زنگ بزنه. مامانت هست؟» «آره. تو آشپزخونه س» «خیله خب خدافظ دیگه».
گوش مادر را صدای پیازداغ و آبگرمکن پر کرده بود و اصلن زنگ را نشنید. اگر هم شنیده بود، یادم میماند بگویم مهدی است که تلفن کرده. نیشم باز بود. همیشه وقتی من تلفن را برمی داشتم و اون بود، و نقشم را خوب بازی میکردم خوشحال بودم. حتا یک بار به من سپرده بود وقتی زنگ زد، بهش بگویم که راه افتاده و نیم ساعت دیگر جلوی بانکِ سرِ خیابانشان منتظرش باشد. به من اعتماد داشت.
ماکارونیها را من شکسته بودم. حالا کمک میکردم یک لایه گوشت و پیازداغ و یک لایه ماکارونی بریزد توی قابلمه. مادر قابلمه را گذاشت روی گاز و سرش را با دمکنی، پوشاند. «میخوام برم بیدارش کنم، میآی؟» و رفت. مثل همیشه یک قاشق گوشت و پیازداغ زیادی آمدهبود که من داشتم خالی خالی میخوردمش. تشنهم شد. رفتم آب هم خوردم. سر بطریم نارنجیِ روغن شد و با آستین پاکش کردم. اول مادر و بعدش اون از اتاق آمدند بیرون. رفت توی حمام و در را بست. مادر رفت توی اتاق و ملافهی روی تخت را مرتب کرد. دست لختش از لای در حمام آمد بیرون، عینکش را گذاشت روی میز عسلیِ کنار در.
یک نقاشی دیگر هم کشیده بودم. چند روز پیش. مادر گفت همین روزهاست که بیاید. اگر الان پست کنی وقتی بهش میرسد که اینجاست. بگذار وقتی دوباره رفت برایش بفرست. توی نقاشی کنار تلویزیون که دوتا ماشینِ تصادف کرده را نشان می داد ایستاده بودم، لبخند میزدم و دست تکان میدادم. کنترل تلویزیون هم توی آن یکی دستم بود.
تقریبن دیوانه شده بودم.سر از حرف اینها درنمیآوردم. تند تند حرف می زدند و چندتایی. و هرکی حتا یک جمله هم می گفت دیگران تاییدش میکردند و میگفتند این دقیقن همان چیزی بود که آن ها می خواستند بگویند.هرازچندی با هم میخندیدند و یا با هم بغض میکردند و یا یک هو با هم آوازی را میخواندند. من هم باهاشان میخندیدم و گریه میکردم و میخواندم. اما همهش از این میترسیدم که ناگهان همه جا ساکت شود و یکی ازم بپرسد« خب...تو واسه چی داری میخندی؟»
زاهد بزرگ دستها را روبهرویش گرفته بود. کف دستها را تکان میداد و فریاد میزد: «نه...دور شو...از من دور شو ای دنیا...بدین سو میا که تو را نمیخواهم»
دنیا شانههایش را بالا اندخات و گفت: «باشه...باشه...اگه نخواستی به هم شماره نمیدیم. فقط بذار چند کلمه حرف بزنیم»
زاهد بزرگ فرمود: «وای اگر همچو منی نداند در پس هر کلام تو اعجاز نیرنگی نهفته است. آتش سخنانت را از خرمن جان من دور نگاه دار»
دنیا گفت: «ببین من واقعن با این تشبیهای تو حال میکنما. بذار این یکی رو بنویسم. چی بود؟ جونِ خرمنها از آتیش دور شو؟ آره؟ نه...این نبود. یه بار دیگه شمرده میگی؟»
- «نه فریب چاپلوسی و خودبزرگ بینی و نه هیچ فریب دیگری. گوش من به هوشِ سخنان توست دنیا»
- «به درک. ول میکنم میرما. برو گم شو اصلن»
-« هان...چه شد دنیا؟ شمشیر خود را بر زره ایمان من نابُرا دیدی؟»
- «نه خره...کارکردن رو تو به درد من نمیخوره....تو توی این دنیا مهرهی سوختهای»
لولهکشی زار میگریست
به آچار شلاقییِ نه چندان کوچکی دل بسته بود.
شیرین پخش موزیک جیبی اش را وصل کرد به کامپیوتر، تویش گشت، ترانهای را پیدا کرد و صدایش را برد بالا. الان اگر سعیدی برمیگشت بهمان میتوپید که باز چرا بیکار نشستهایم.
گفت« از این بدت میآد؟»
با دستم ادای این را درآوردم که صدایش را کم کند.
کم نکرد:«سعیدی الان باید تو هواپیما باشه»
بلند شد رفت جلوی پنجره
«هوا...چه باد و طوفانی ئه» یک جایی را انگار وسط آسمان ها پیدا کرده بود و خیره شده بود بهش « اگه بارون اومد من میرم بیرون...خب؟»
جوابش را که ندادم رو برگرداند سوی من « ببین اگه بارون اومد من میرم بیرون...خب؟...»
دوباره خیره شد به همانجا «مامان دیشب لباس شستهبود...خداکنه خونه باشه برشون داره... الان رو اون پیرن سفیدهم خاک نشسته...یادت ئه کدوم ئه؟... تو مهمونییِ خونهی سمیرا...یادت ئه؟...کهنه شده تو خونه میپوشماش»
صدای باد توی فضای باز و خالییِ میان دو تنهی برج میگشت و فریاد میشد و قاطی می شد با ترانه
? what I've felt
what I've known?
never shined through in what I've shown
جعبهی کافی کرم را از توی کیفش درآورد.از اولترا لایتهایی که صبح آقا حمید برایش خریده بود نخی درآورد و به لب گذاشت، جعبه را گرفت طرف من که یعنی من هم میخواهم؟ دستم را دراز کردم که آره. نخی بیرون آورد و انداخت طرفم. با دو دست روی هوا قاپیدمش. از زیر کیبورد، فندکم را درآوردم. سیگار خودم را روشن کردم و فندک را انداختم طرفش...دوباره برگشت پای پنجره.
«یا همهش آفتاب ئه یا ابرئه...بارون نمیآد. انگار شاش بند شده.» نخودی پوزخند زد. توی وبلاگ 360 ام همین جمله را نوشتم و دکمهی پابلیش را زدم.
«اگه بارون اومد من یه کوچولو میرم بیرون. زود برمیگردم. تو اگه میشه بمون که سعیدی زنگ زد برداری.»
آمد لیوان قهوهاش را که گذاشته بود روی میز من بردارد.
«دقت کردی هیچ وقت 5 به بعد بارون نمیآد؟ همهش وقتی بارون میآد که ما اینجاییم» و باز برگشت سرجایش. این بار اول به پایین نگاه کرد. به خیابان. سرش زود آمد بالا و چشمهایش دوباره برگشتند به آسمان. آهنگ تا حالا چندبار تکرار شده بود.
« آدم یا شمال نره یا وقتی بره که خیالش از همه چی راحت باشه». آهی کشید و لیوان قهوه را از میان دود سیگارش به لب برد. گوشیاش صدای اس.ام.اس کرد. از روی میزش برش داشت.
«سعیدی ئه...برای ساعت سه بلیط گیر آوردم. پی.دی.اف ها رو یادم رفت بیارم. برام میل کن.»
لبخند پت و پهنی زد.
«هورررا. دو روز راحتیم از شرش»
به سوی پنجره که برگشت لبخند ماسید روی صورتش. رفت جلو و از پنجره همهی آسمان را برانداز کرد.
«چی شد یهو...»
آسمان آفتابی بود.
سیگارش را از زیرسیگارییِ لب پنجره برداشت و پکی زد. سرمیزش، آهنگ را برگرداند به همان تکهای که چند ثانیه پیش میخواند.
«من عاشق این جاشم»
what I've felt?
what I've known?
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub the unforgiven
او را تنها گذاشتند
و گفتند:
«از تاریکترین راهپلهی مارپیچییِ چهان
تا ابد
آقای رضایی نیم ساعت بعد از اینکه توی اتاق انتظار رییس نشسته بود و دیگر داشت اعصابش از صدای دینگ دینگِ یاهو مسنجر منشی خسته میشد، رفت توی اتاق. رییس بعد از یک جلسهی طولانی روی صندلی ولو شدهبود .قلمبهی شکمش اولین چیزی بود که آقای رضایی دید.
- چهطوری آقای رضایی؟ پسرتو ثبتنام کردی؟
- هنوز نه.
- میخوای مرخصی ساعتی بدم بری دنبالش؟
- نه مساله این نیست...راستش...
- فقط اسم وام رو نیار جون بچهت که الان اصلن حسشو ندارم.
- نه...ببینید آقای مهندس...راجع به این طرح ادارهی بهداشت یه خواهشی داشتم.
- نمیدونم؟ طرح بهداشت؟ خبرشو ندارم...چی هست؟
- خودتون بخشنامه زدین تو بورد که همهی کارمندا الزامی ئه که آمپول هپاتیت بزنن...دیروز زدین.
- آها...آها...خب؟
آقای رضایی صدایش را آورد پایینِ پایین.
- میخواستم اگه بشه من نزنم. میشه؟
حواسش به دخترهایی که سر هر میز مینشینند هست. سعی میکند رنگِ رژِ روی لبهایشان را به خاطر بسپارد...هرشب، نیهای پلاستیکیی تاشو را کنار رختخوابش پهن میکند.چهرهی هرکدام از دخترهایی را که به نیها لب زدهاند به یاد میآورد...نیها را در آغوش میگیرد و به خواب میرود.
دینگ دینگ....دینگ دینگ....هرروز صبح کارمندای شرکتهای پایین تا بالای مجتمع منتظر چارلی هستن. با یه یغل نون تازه ، خامه ، مربا ، روزنامه، سیگار و هرروز یه آواز تازه زیر لبخند لبش. اون اولا اسمش «اَمرو» بود....امرالله. بعد خودش گفت که بهش بگیم چارلی. دینگ دینگ...دینگ دینگ...خیلی خوب ئه که شرکتما طبقهی اولِ مجتمع ئه و هرصبح، اولین زنگ شرکت ما رو چارلی میزنه....دینگ دینگ...دینگ دینگ...چارلی اومد...عکس چارلی رو بهمون نشون دادن.... چشمای چارلی توی عکس برگشته بود. «دیروز عصر تو خیابون ماشین زده بهش».
دیوانه میشوم و راه میافتم توی خیابانهای شب. خیابانها سردند. دلم یک اسلحه میخواهد. با یک فشنگ. سر چهاراره، مردک توی چراغ عابر پیاده دست به کمر ایستاده و انگار ازم طلبکار باشد، تکان نمیخورد. ماشینی نیست و فقط روکمکنیی من است با مردک. من هم ژستش را میگیرم و زل میزنم توی چشمهای نداشتهاش. وامیستم همینور خیابان. هنوز میخواهد قرمز باشد. بگذار باشد. یک ماشین سفید وییییییییییژ میکند و ازمیان ما رد میشود. هم من میتوانم بهش پوزخند بزنم هم او به من. اصلن این مردک خودِ خودِ نیروی شر است. که بالای نیروی سبز رنگ خیر ایستاده و درجاماندن را ترویج میکند. سبزه میگوید بروید...آزادید...راه مال تو. آسایش مالِ تو. قدمزنان و با غرور از روی خط عابر پیاده رد شو و بدان حق داری. ولی آنیکی چه میگوید. آهای همانجا واستا ببینم.تو اصلن کی هستی که میخواهی رد شوی؟ تو فقط حق داری بمانی. بهایستی. تکان نخوری. تا من هستم، تو هیچ حقی برای حرکت کردن نداری. اما خیال کرده. بالاخره روز میشود. بالاخره نیروی خوبی بدی را از بین میبرد حتا اگر پایینش باشد. آقای توی چراغ سبز دعوتم میکند. لبخندی میزنم و راه میافتم. ویییییییییییژ. فقط همینقدر نا دارم که سرم را از روی زمین بلند کنم. چراغهای سبز و قرمز یکی یکی روشن و خاموش میشوند.
سرظهر بود و کوچهباغهای دوروبر ویلای عمو خلوت. شانس آوردم یک محلی به تورم خورد و آدرس خانهی آقای تالشی را ازش گرفتم. باید کوچهای سربالایی را میرفتم. زیر سایهی درختهای باغهای کناری که از روی دیوار سرک کشیدهبودند توی کوچه راه افتادم تا رسیدم به در بزرگ ضدزنگ خوردهای که آن محلی گفتهبود باغ تالشی ست. با کف دست چندباری کوبیدم به در. کسی جواب نمیداد. در هم آنقدر شل و ول بود که میترسیدم اگر همینجوری بهش بکوبم از جا کندهشود. یک تکه چوب از روی زمین برداشتم و زنگ باغ را که دستم بهش نمیرسید زدم. یکی دو بار زدم تا پیرمردی که طبق اوصاف عمو حدس زدم خود تالشی ست، از توی باغ جواب داد.
- «کی ئه؟...اومدم»
صدای لخلخِ دمپاییاش که روی سنگریزههای کف باغ میکشید میآمد.در را باز کرد و قد خمیدهاش همان اول من را که آن پایین بودم و ریزه میزه، دید.
- «چی کار داری؟»
- «سلام...اِاِاِ من مال باغ عمو بهزادمم. آقای اردکانی...همین پایین.»
لبش به خنده باز شد و چیز کمی از دندانهایش از لای سبیلهای طولانیاش معلوم شد.
- « ها. مهندس اردکانی...این دفعه با کدوم خانومش اومده؟»
و قاه قاه زد زیر خنده. معنای این«کدوم خانومش» را بعدن فهمیدم. آنموقع حالیم نبود و گفتم: « من پسرش نیستم. عموم ئه...سلام رسوندن گفتن اگه زحمتی نیست اون بیلتونو یه خورده بدین به ما بعد که کارمون تموم شد پس میدیم بهتون.»
- « بیل میخواد چیکار؟»
- « ما میخوایم که دو تا درخت زیتون بکاریم. بعد بیل نداریم زمینو بکنیم.»
تالشی زلزل توی چشمهای من نگاه میکرد. من هم نگاه از نگاهش برنداشتم.
- «واستا همینجا»
رفت طرف دیوار برِ باغ و زودی برگشت.نیشم باز شد وقتی بیل بزرگ و درست حسابیای را که توی دستش بود دیدم.
- «بیا. زودتر بیارش که باهاش کار دارم.»
- « چشم. دستتون دردنکنه»
-«مواظبش باشیا.شیطونی نکنین بزنین دستهشو بشکنین.سالم تحویلت دام سالم هم ازت میخوام»
اینها را که گفت بیل را داد دستم.
- «خیالتون راحت باشه. منم میخوام کشاورز بشم. بلدم با بیل کار کنم. ایشالا اولین زیتون درختا رو میآرم خدمتتون ببینین خوب ئه یا نه.»
لبخند اینبارِ روی لبش مهربانتر بود.«حالا خیلی باید زحمت بکشی تا محصول بده.آب می خواد...کود...مراقبش باشی...تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود.»
یک خورده به حرفهای تالشی گوش دادم. راجع به کشاورزی و فروش محصول و واسطهها و آفت و اینها میگفت. با خودم گفتم وقتی نهالها را کاشتم به بهانهی تحویل بیل میآیم سراغش و هرچه میداند ازش یاد میگیرم.
این را که توی باغ منتظر من و بیل هستند بهانه کردم و با تالشی خداحافظی کردم و راه افتادم.
***
توی همان کوچه، با بیل افتادم به جان شاخههایی که از درختهای توی باغها، توی کوچه بودند. دستهی بیل سنگین را به زحمت گرفتهبودم و با نوک بیل میزدم به شاخهها تا زیتونهایشان بریزد روی زمین.چندتا زیتون که میافتاد، دانه دانه از روی زمین برشان میداشتم عین سنجابهایی که توی کارتونِ بَنِر بودند با دوتا دندان جلویی گازشان میزدم و توی خیالاتم به روز فکر میکردم که یک باغ بزرگ زیتون داشتهباشم و همین آقای تالشی را که تجربهی خوبی در کشاورزی دارد بگذارم به باغ و درختها نظارت کند و به قول خودش سم خارجیی گران قیمت بگیرم تا آفت، زیتونها را نزند.
در همین گیرودارها بودم که صدای جیغ و فریادی را از پشت سرم شنیدم. رو که برگرداندم سرِکوچه جماعتی را دیدم که دستبه یخه، از اینطرف به آنطرف میرفتند و به سر و مغز همدیگر میکوبیدند. بیل را برداشتم و بدو خودم را رساندم سر کوچه. مرد هیکلدار موفرفریای که آستین لباسش پاره شده بود و ازش خون میآمد ، یک جوان لاغرتر و قدبلندتر از خودش را انداخت روی زمین و شروع کرد با مشت زدن توی صورت و شکمش.چند نفر موفرفری را گرفته بودند و میخواستند از لاغره جدایش کنند اما انگار زروشان بهش نمیرسید.یک زن هم آن وسط بود که صورتش از بس جیغ زدهبود سرخ شدهبود و روسریاش افتادهبود روی شانهاش.اسم موفرفری عباس بود چون زن هی جیغ میکشید:«عباس...توروخدا ولش کن...عباس...عباس دستت دردنکنه...ولش کن عباس»
«آ»ی عباس را چنان با جیغ میکشید که دیگر غیر از آن، صدایی شنیدهنمیشد. بالاخره زور عباس تمام شد و چند مردی که گرفته بودنش توانستند آن را از روی لاغره بلند کنند و ببرندش یک گوشهای.اینبار نوبت لاغره بود که حمله کند و انتقام مشتهایی را که خورده بود بگیرد. توی مدرسهی ما که هروقت دعوا میشد همین جریان بود.ول یکی، آن یکی را حسابی میزد و بعد وقتی زورش تمام میشد و خستهمیشد، کتکخورده ازش انتقام میگرفت. اما انگار زور عباس زیاد بود. چون تا دید لاغره با فحش و فریاد دارد به طرفش میآید خودش را از آنهایی که گرفته بودنش کند و رفت گردن لاغره را پیچاند و دوباره جیغ و هوار زن به هوا رفت. دوباره عباس و لاغره را از هم جدا کردند و این بار دونفر مامور مراقبت از لاغره شدند و آوردنش اینطرفتر نزدیک من تا باز جلو نیاید.
لاغره که دید دست و پایش بستهاست شروع کرد به دادزدن: «مرتیکهی [...]کش...حمالِ حیوون...ولم کنین بزنم زانوشو خورد کنم...پدرسگ»
عباس هم که دربند بود کم نیاورد: «خفهشو بیشرف...بیناموس...ناموس نداری تو...چشماتو درمیآرم دیگه نتونی نگاه چپ به ناموس مردم بکنی...»
-« تو اگه مردی...غیرت داری برو جلوی زنتو بگیر بیغیرت...»
عباس عین مرغی که توی قفس افتادهباشد لای دست کسانی که گرفتهبودنش شروع کرد به بال بال زدن: « ولم کن خارِ اینو ب[...] ، خار[...]ی حرومزاده...مادر[...]»
لاغره با یک حرکت خودش را از مامورانش جداکرد. زودی دور و برش را نگاهی انداخت. چشمش که به من افتاد با یک قدم بلند آمد طرفم. سرخ شدهبود و یک رگی توی گردنش تند و تند داشت میزد. صدایش از بس داد زده بود گرفتهبود. سرِمن فریاد زد«بیلو بده» چشمهایم داشت سیاهی میرفت. یک قدم به عقب برداشتم و بیل را با دست دراز کردم طرفش و گفتم «بیا.»
تا آنهایی که لاغره روی زمین انداختهبودشان بخواهند بلند شوند و جلویش را بگیرند، خودش را رسانده بود به جایی که عباس را نگهداشتهبودند. دور و برش شلوغ شد و من فقط برق کفیی بیل را دیدم که چند باری بالا آمد و هربار پایین میرفت چندین صدای عربده، زیر صدای جیغِ زن عباس شنیدهمیشد. بازار فحش و داد و بیداد آن وسط داغ بود و من نه جرات داشتم جلو بروم و نه میتوانستم همهچیز و بیل را ول کنم به امان خدا و برگردم. قدری که گذشت بالاخره دعواییها را از هم جدا کردند و همانجور که فحش میدادند و خون از سروصورتشان میبارید، هرکدامشان را بردند یک سر کوچه. بیل عین جنازهی بعد از جنگ افتاده بود روی زمین.رفتم طرفش که برش دارم و زود بزنم به چاک که یکدفعه دستی آمد و بیل را از روی زمین برداشت
-« آقا اون بیل ما ئه. بدینش به من.»
یارو که یقهاش پاره شدهبود نگاه تندی به من انداخت: «بیل توئه؟ تو با اون پسرهای؟»
- « نه به خدا...خودش بیلو ازم گرفت.»
آمد جلو و گوشم را گرفت حسابی پیچاند:«مگه نمیدونی تو دعوای بزرگترا نباید دخالت کنی بچه؟ ها؟»
گوشم درد میکرد و اشکم درآمدهبود: « آقا به خدا خودش بیلو ازمون گرفت...به ما چه.»
گوشم را که ول کرد ازم پرسید:«بچهی همین ورایی؟» همانجور که هقهق میکردم گفتم: «نه...اومدیم مسافرت»
دستم را محکم گرفت و کشید: «راه بیفت بینم... ویلاتون کجاست؟»
-« کجا آقا؟ واسه چی؟»
-« باید بیام به بابات بگم با بیلتون زدین سر دوماد مارو شیکوندین. باید بریم پاسگاه.»
-« آقا بیلِ ما نیست که...»
-«مگه دست تو نبود؟ مگه نگفتی ...»
از آن سرکوچه که عباسِ زخمی را داشتند میبردند یکی داد زد « مهرداد بیا دیگه...»
مهرداد برگشت طرف صدا: «میخوام برم ببینم این بیل یهو از کجا اومد وسط دعوا.»
- «بیا بابا باز شر میشه. بیا خواهرتو آروم کن.»
خم شد و صورتش را درست روبهروی صورت من گرفت: «من الان میرم. ولی میآم پیدات میکنم میکشونمتون دادگاه. من که میدونم تو با اون یارو بودی که...برو گمشو...»
یک تیپا بهم زد.بیل را پرت کرد یک گوشهای و رفت طرف رفقایش.حسابی که دورشد رفتم بیل را برداشتم و بدو، راهی را که آمدهبودم برگشتم. توی راه به این فکر میکردم که اگر مهرداد و عباس با مامور بریزند توی ویلا و بیل را پیدا کنند چه میشود؟ لابد همهی تقصیرهای دعوا و شکستن سر عباس را میاندازند گردن ما و میاندازنمان زندان. جلوی در باغ تالشی بودم. ایستادم و با نوک بیل زنگ زدم. تالشی، اینبار زودتر آمد دم در.
- «ها؟ چی شد؟»
- «دستتون دردنکنه. اومدهم بیلتونو بدم.»
- «کارت تموم شد به همین زودی؟»
- «آره دیگه بفرمایین.»
بیل را دادم به تالشی و دویدم طرف ویلا.اینجوری اگر آنها مارا پیدا میکردند و توی باغ اثری از بیل و اینجور چیزها نمیدیدند، مشکلی پیش نمیآمد.
***
مادر و یکی از خواهرهایم داشتند از ویلا میآمدند بیرون.تا مادر من را دید دادش به هوا رفت:«کدوم گوری بودی؟ یه ساعت ئه دنبالتم.»
آن یکی گوشم را گرفتم طرفش که اگر خواست بپیچاند همان گوش دردناکم نباشد. ولی وقتی اولش دوتا پسگردنی بهم زد و حساب از دستم دررفت، همان گوش دوباره افتاد دست مادرم.
- «نمیگی تو این بر و بیابون یکی ورداره بدزدتت دستمون به جایی بند نیست؟»
- «ول کن بابا...آخ...همینجا بودم ...»
- « رفتهبودی دنبال بیل؟»
-« نه بابا بیل واسهچی؟...آی»
یک اردنگی بهم زد و با توپ و تشر فرستادم توی ویلا. آنروز عصر که عمو از خواب بیدار شد و ازم پرسید بالاخره بیل را گرفتم یا نه، بهش گقتم که اصلن خانهی تالشی را پیدا نکردم که بخواهم ازش بیل بگیرم. شب هم راه افتادیم و نهالها لابد همانجور ماندند توی باغ، منتظر.
سرم تا ظهر گرم جمعوجور کردن خرت وپرتهای تهِ باغ بود. کلی آهن قراضهی پاره پاره، چندتا بشکهی یغور زهوار دررفته که باهزار زور و زحمت غلتاندمشان یک طرف دیگر، یک قوطیی سنگینِ روغن نباتی پر از پیچ و میخهای زنگزدهی ریز و درشت و خلاصه از همینجور چیزها. آفتاب که رسید وسط آسمان، چند قدمی از محوطهی کنج باغ دور شدم و براندازش کردم. آن آشغالدانیی زشت و بدترکیبِ چند ساعت پیش، حالا شده بود یک جای تروتمیز و مرتب که جان میداد برای کاشتن نهالهای زیتون. نهالها را که گذاشتهبودمشان کنار دیوار نگاه کردم. انگار دوتا بچهی معصوم بودند که یک گوشه کز کردهبودند تا مادر رختخوابشان را راست و ریس کند. رفتم یکیشان را برداشتم. یک جایی، مناسب، وسط محدودهی کاشت را با پاهایم ضربدر کشیدم و نهال ر ا گذاشتم روی ضربدر. با دقت و وسواس پنج قدم به سمت دیوار برداشتم و آنجا را هم علامت زدم. آنیکی نهال را برداشتم و گذاشتم روی علامت دومی. توی خیال خودم تصور کردم که روزی که این نهالها برای خودشان درخت بزرگی بشوند ، این فاصله برایشان مناسب هست یا یک وقت ممکن است شاخ توی شاخ بشوند؟ نهال دومی را برداشتم. علامت را پاک کردم و دوقدم آنطرفتر دومی را گذاشتم روی زمین. حالا هرقدر هم که بزرگ میشدند و قدمیکشیدند هیچکدامشان نمیتوانست توی کار دیگری فضولی بکند و همهی آفتاب و باران را خودش تنهایی بردارد و نگذارد آنیکی زندگیاش را بکند .
***
وقتی دوان دوان به ساختمان ویلا رسیدم، دیدم توی ایوان سفرهی ناهار پهن است. پسرها و مردها به دیوار لمداده بودند و زنها و دخترها سر و صدا میکردند و ظرف و ظروف غذا و سبزی و ترشی و ماست را میآوردند سر سفره. عمو که لباسهای خاک و خلی و دستهای زنگزدهام را دید، لبخندی زد: «به به...خستهنباشی جوون. حسابی کاری شدیا.»
پدر که داشت تربچهی روی سبد کوچک سبزی را میخورد گفت: «دیگه از الان داره تمرین میکنه دیگه...» مادر توی درگاه ایوان با بشقاب خورشت سبزی ماتش بردهبود: «این چه سر و وضعی ئه واسه خودت درست کردی. بیا برو دستاتو بشور یه لباسم بردار بپوش میخوایم ناهار بخوریم.»
گفتم: «نمیتونم. هنوز کار دارم.»
-«از صبح تا حالا رفتی اون ته باغ هنوز کارت تموم نشده؟ چیکار میکنی مگه؟»
عمو گفت: «من گفتم تا حالا درختا رو کاشتی و محصولم چیدی و الان آوردی سر ناهار یه زیتون پروردهای بخوریم.»
- «نه. بیل نداشتم. اومدم ازتون بیل بگیرم برم درختارو بکارم.»
مادر گفت: « نمیخواد سرظهری. بیا ناهارو بخور بعدش عصر بیل و درخت بازی کن. هنوز وقت هست.»
- «درختا زیر آفتابن. اگه نکارمشون خشک میشن.»
مادر غرغر میکرد و بشقاب خورشت را گذاشت توی سفره و برگشت توی ساختمان. عمو گفت: « ما بیل نداریم عموجون. بذار عصر میرم از یکی از همسایههای میگیرم.»
- « تا عصر نمیتونم صبر کنم. یه وقت نهالا خشک میشن. نهال باید تو زمین باشه تا غذا بخوره.» روی لبهی ایوان بدون این که کفشهایم را دربیاورم، یکوری نشستهبودم و با ریشههای فرش کهنهی توی ایوان بازی بازی میکردم.
پدر گفت: « آفرین. نهال باید توی زمین باشه تا غذا بخوره رشد کنه...آدمم باید موقع ناهار کنار سفره باشه تا رشد کنه.» مثال پدر لب همه را به خنده باز کرد. خودش هم خندید و گفت درست نمیگم؟
به عمو گفتم: «از کدوم همسایهتون باید بیل بگیرین؟»
- « یه پیرمردی ئه پشتِ باغ ما یه کم بالاتر باغ داره. اون حتمن بیل داره.»
پدر به عمو گفت: «آقای تالشی؟ اِ اون هنوز زندهست؟»
- «آره بابا سرپا هم هست. هر یکی دو سالی بچههاش از آلمان میآن یه دو ماهی میمونن پیشش برمیگردن»
دیدم که بحث دارد از بیل دور میشود گفتم: « خب من خودم میرم میگیرم. اسممو میگم که بفهمه مال باغ شمام بیلو بهم بده.»
- « نه عمو.تو نمیشناسیش. این اطرافم خوب بلد نیستی گم و گور میشی.»
- « بهخدا گم نمیشم. زود میرم بیلو میگیرم برمیگردم.»
این دفعه پدر پرید وسط حرف: «ببین حمیدرضا داری با عموت بحث میکنیا. زود دستاتو بشور بیا بشین سر سفره.»
سرم را انداختم پایین. لب و لوجهام حسابی رفت توی هم. « عموت میگه بعدازظهر میرین میگیرین دیگه. این قدرم دستای کثیفتو نمال به فرش.»
گفتم میروم تهِ باغ نهالها را بگذارم توی سایه و دستهایم را بشورم. پشت سرم پدر به عمو میگفت که بیکار بودی این نهالا رو دادی به این بچه؟
تهِ باغ نهالها را گذاشتم توی سایه. پاورچین پاورچین رفتم طرف در باغ. تا جایی که میدیدم اهالیی توی ایوان حواسشان به من نبود. یواشکی در را باز کردم و رفتم بیرون. یک تکه آجر هم گذاشتم لای در که باد نبنددش.
***
اصلن تمام آن روزهای سخت مدرسه را با آن دیکتهها و مشق شبها و کلمه و ترکیبهای تازهاش به عشق این میرفتم که یک تعطیلیای چیزی پیش بیاید یا مثلن عید شود و برویم ویلای عمو بهزاد. یکی دو روز مانده به یک همچین تعطیلیای، پدر با یک جمله سر شام حسابی کیفورمان میکرد. «بچهها کم کم جمع کنین تعطیلات میریم ویلای عموتون.» من هم ذوقزده و جیغ و داد کنان، انواع و اقسام توپ و تفنگ اسباببازی و از این خرت و پرتها میگذاشتم گوشهی اتاقم که مادر بردارد بگذارد توی ساک. و همیشهی خدا هم بین من و خواهرهایم جنگ و دعوا بود سر این که وسایل سفر من جای عروسکها و رخت و لباس آنها را توی ساک تنگ میکند.
باروبنه و پیکنیکی و مواد غذایی را بار فیات آبیمان میکردیم و پشت سر پژو 504 عمو میانداختیم جاده چالوس.
آن سفرها دنیایی داشت برای خودش. شلوغی و دست و پا گیریی شهر و غرغرهای گرانی و صف اتوبوس و نعرههای آقای موسوی(ناظممان) کجا، و آن خلوتی و سبزی و راحتی و بیخیالی و بیدیکتهی شبیی شمال کجا. بهشت بود و مثل اینروزهاجادهاش اینقدر شلوغ نبودکه آدم از ماشین پیاده شود، غذا را وسط جاده بین ماشینها بخورد. نمیدانم روی حساب رگ و ریشه و آباء و اجدادی بود یا چه چیز دیگر که من برخلاف همه که عاشق دریا و ساحل و شنا بودند، بیشتر دلم میخواست توی باغ و جنگل و این جور جاها بچرخم. بهخصوص سرظهرها که همه بعد از ناهار میخوابیدند و از فوتبال کنار ساحل خبری نبود. برای خودم راه میافتادم توی باغ بزرگ ویلای عمو و خورشید را از لای درختها نگا میکردم. با جانورهای توی باغ ورمیرفتم. خیلی وقتها هم مثل باغبانهای کهنهکاری که دیدهبودم، با دقت به درختی یا بوتهای خیره میشدم و بعد یک برگ یا ساقهاش را میکندم. همینجور الکی. چندباری هم دیگران من را توی آن وضعیت عاشقانه دیدهبودند و خلاصه حسابی معروف بودم به اینکه در آینده احتمالن کارهای میشوم که با کشاورزی و باغداری بیربط نیست. زنعمو میگفت حتمن مهنس کشاورزی میشوم و میروم کویر لوت را گندم و برنج میکارم. هروقت هم این حرف را میزد مادرم میگفت: «ایشالا همهی بچهها عاقبت به خیر بشن.» خواهرها و بچههای عمو هم که تا میخواستند اذیت کنند میگفتند که وقتی بزرگ شدم میشوم کارگر مزرعه و با بدبختی و بیچارگی زندگی را میگذرانم.
***
توی یکی از همین سفرهای دوستداشتنی بود که یک روز صبح، یکی از دوستان عمو، با 2تا نهال بلند شد آمد ویلا. میگفت این نهالها یکجور نهال اصلاح شده است و زیتون خوبی میدهد. نهالها را آوردهبود، عمو توی باغ بکارد. عمو گفت:« این برادرزادهی ما هم خیلی کشاورزی رو دوست داره. خیلی هم استعداد داره...نه حمیدرضا؟» جوابش را با لبخند و گونههایم که سرخ شدهبود دادم. عمو بهزاد نهال ها را از دوستش که داشت یک نخ سیگار آتش میکرد گرفت و داد به من «اینارو میخوای تو بکاریشون؟» گفتم:«آره. تو باغ؟» گفت:« آره. برو ته باغ اونجایی که آهن قراضه و بشکه خالیا رو ریختهم...بلدی که؟...برو اونجا تمیزش کن...مرتبش کن اینا رو بکار همونجا...هروقت هم محصول داد مال خودت. خوب ئه؟» بهتر از این نمیشد. تمام عشق و علاقهام به باغ و کشاورزی یک طرف، این که عاشق مزهی تلخ زیتون بودم یک طرف. توی خانه هروقت زیتون میآمد همه میدانستند باید از دست من قایمش کنند وگرنه به ساعت نمیکشید که همهش را خوردهبودم. همیشه یکی از رویاهایم این بود که یک بار من باشم و یک عالمه زیتون (از انواع و اقسام مختلف) و ساعتها توی آن زیتونها غلت بزنم و این قدر بخورم تا دیگر برای تمام عمر از زیتون سیر شوم. حالا من بودم و 2تا نهال زیتون که اگر محصول میداد محصولش مال خودم بود. نهالها را از عمو گرفتم. از او و دوستش تشکر کردم و راهافتادم طرف ته باغ.
***
ادامه ی داستان تا چند روز دیگه....
صبح زود، پاورچین پاورچین از رختخواب آمد بیرون. لباس پوشید و رفت چندتا خیابان آن طرفتر. بناگوش خرید و سه تا زبان. سر راه هم نان سنگک تازه. داغیی نان از دستش منتشر میشد به همهی بدنش و نمیگذاشت سرمای آن صبح برفی، قدم هایش را یواش کند. نان داغ و کلهپاچهی چرب و چیل، مرتب چیدهشده روی میز. قوریی چایی، جوش. آرام میرفت بالای سر زن و بیدارش میکرد و ... لبخندِ روی لبش از این بود که با خودش برنامهی آشتی کنان را تصویر میکرد و خوشش میآمد. چند قدمیی خانه که رسید، لبخند روی لبش...ماند. زن را دید که از آنطرف کوچه دارد میآید. با یک ظرف یکبار مصرفِ پر از حلیم توی دستش.
***
پیوست:داستانای زن و شوهری، اگه به قلم یکی مث من نوشته شن، باید آخرشون بد تموم شه. وگرنه یه چیز میشه تو مایههای همین. اه اه اه...آدم یاد زن روز میافته. یه نویسندهی اساسی و کاردرست ولی میتونه آخر داستانای زن و شوهری رو جوری تموم کنه که اینجوری نشه. حالا منم گفتم یه باز بزار یه چیزی بنویسم که تهش بد نباشه. و ببینین که اگه تهش خوب تموم شه چی از آب در میآد. وگرنه آخرش اینجوری بود که میره خونه میبینه زنش چمدونو جمع کرده رفته.
کامنت ها:
بانوی اردی بهشت ۹:۱۹
قصه های عامه پسند ۱:۲۰و ۱:۲۱
فکرم درد می کند ۱۷:۱۸
کیشرا ۱۷:۲۱
کندو۲۲:۲۶
زورتاک ۲۳:۱۳
iranian-idiot ۱۲:۰۰
حرف ۲۳:۳۲
تنها چیزی که کسلیی روزهای طولانیاش را تسلا میدهد این است که بنشیند یک قوطی پر از خودکار را روی تختش پهن کند. خودکارهای رنگ وارنگ. ریز و درشت. بلند و کوتاه. از یک «بیک» آبیی بدنه زرد، مال سالهای جنگ گرفته، تا «رینولدز»ی قلمی و باریک مال یکی دو سال پیش.
خودکارهایی که روی برچسبهای کاغذیی چسباندهشدهی دورشان، اسم یکی از کارمندهای اداره نوشته شده.
یک بار کشف بزرگی کرد. اینکه حتا اگر برچسب دور خودکار هم نباشد، میتواند حدس بزند هر خودکار مال کیست.
«وزارت کشور اعلام کرد، تمامیی افاغنهی مهاجر تا پایان سال آینده بازگرداندهخواهند شد.»
راننده صدای رادیو را که به هوای خبرهای ورزشی زیادکردهبود دوباره کم کرد.
-«آره بابا برن گمشن. یه مشت تاپاله اومدن تو مملکت دیگه نه کار هست نه امنیت هست...»
زن نگاهش را گرداند طرف خیابان که آهسته آهسته از کنار شیشه رد میشد. حواسش را هم. میخواست دیگر نشنود. میخواست آن لحظه به پسرش هم فکر نکند. نمیشد. جوانهای وسط بلوار میخندیدند و اورا یاد پسرش میانداختند. یاد شادیهایی که پسر سعی میکرد توی صدایش بریزد که او چیزی نفهمد. و او میفهمید. گوشش
تیزشدهبود. حتا صدای متصدیان تلفن مرکز نگهداریی پناهندگان شمال استرالیا را هم خوب میشناخت. گوشش حسابی تیزشدهبود.
فرشاد میگه یهبار یه لپلپِ گنده خریده...بعد از توش فیل دراومده. هرچی بهش میگیم فیله رو بیار ببینیم میگه مامانش گفته اگه خانوم ناظم فیله رو ببینه ازش میگیره میبره باغوحش.

-اول باید شماره رو بگیری.بعد که اون خانومه حرفاشو زد شمارهی رمزو وارد کنی. برات رمزو درشت نوشتهم.بعدش کد رو میگیر و بقیهی شماره رو.متوجه شدی؟ ببین برات رو کاغد نوشتهم.
-خیلی سختئه.کاش نمیرفتن.
اولین بار که خواب مادرش را دید، آسمانی تاریک و پر از ستارههای ریز و رشت بود که مادر مثل ماه تویش بزرگ بود و میدرخشید.احساس میکرد بچه است و احساس میکرد که انگار میخواهد با یک ستاره جایی برود.از بچه بودن خوشش آمدهبود. صدای آمدن ستاره عین زنگوله، تیز و عمیق توی گوشش میپیچید و هی بلندتر و بلندتر میشد. مادر نگران نگاهش میکرد و گفت: «با همین ستاره برو با همین ستاره هم برگرد.دیر نکنیا».گوشش پر شد از صدای زنگولهی ستاره.بیدار شد و زنگ ساعت را خاموش کرد.
بستند ش به سپرِ جیپ.چند متری کشیدندش.بعد با پوتینهایشان میکوبیدند توی سرش.نفهمیدم کی مرد.شاید در اثر ضربات پوتین یا گلولههایی که از اسلحههای کمریشان بهش شلیک میکردند و اینقدر صدایش بلند بود که نتوانستم درست بشمارم چندتا.جیپ جنازهاش را سوار کرد و دورشد.از جوب آمدم بیرون.رفتم جلوی خانهشان.گفتم:«درست نمیدونم ولی شنیدم کشتنش.»
دست به سینه، تکیه دادهبود به پیشخوان.زن از لای در اتاق پرو لباس را بیرون داد و صدایش به جوان فروشنده گفت: «اگه میشه اون یکی که بزرگتر بود رو بیارین.»
یاد سالهای نه چندان دور افتاد که زن زیبا بود و به قول خودش تودلبرو و خوش اندام و وقتی میخندید، دنیایی شاد میشد.روزهای دانشکده و اولین بار که اورا با شلوار جین و بلوز تنگ پوست پیازی دیدهبود و موهایش سوار برشانههای باریک و دوستداشتنیش بالا و پایین میرفت.
لباس را از فروشنده گرفت و داد به دست زن که هنوز از لای در بیرون بود و تا آرنج برهنه.
ساعت یازده رو رد کرده بود و هی این جمله که یادشم نبود کجا شنیده توی سرش تکرار میشد:«مرد اگه جَلدِ خونه نباشه ایراد از زن ئه».روی مبل عسلی پای صدای تیک تاک ساعت دیواری نشسته بود و دلش میخواست حتا اگه یادش نمیاومد جملههه رو کجا شنیده، میفهمید کجای کارش ایراد داشته.
خب لابد داشته دیگه.همهش که نمیشه گفت این جور جملههای عهد بوق به دردالان نمیخوره.لابد یه حکمتی توش هست.دلش میخواست همونجور تو بیخبری میموند و برادرش یه روز برنمیگشت بگه:«ناراحت نشیا ولی این شوهرتم یه جورایی هواییئه».
همین هم بهترین روش بود که فعلن یه مدت خودشو بزنه به بیخبری و خیلی عادی سعی کنه محبتشو بیشتر جلب کنه.از مچگیریای خاله زنکی و آی بوی عطر میدی که یه دستی بزنه بهش بهتر بود.
بلند شد رفت تو آشپزخونه.کتری رو گذاشت روی اجاق که هروقت از شب که اومد چاییی تازه داشتهباشه.زنای قدیمی همینجوری شوهراشونو میگرفتن تو مشتشون.
در قوطیی کبریتو باز کرد و چشمش خورد به کلی کبریت سوخته که تو قوطی بود.هزاربار بهش گفتهبود از اینکه کبریت سوخته رو دوباره بذارن تو قوطی کبریت بدش میآد.ولی هیچ وقت به حرفش گوش نمیکرد.اصلن به کدوم حرفش گوشکردهبود؟
***
توی آژانس یادش اومد که تو اون یکی دو روز مونده به عقد که همهش با هم بودهن و میرفتن چیز میز میخریدن، یه بار توی یه کافی شاپ نشستهبودن استراحت کنن، بحث کشیدهبود به یکی از فامیلای مشترک که رفته زن دوم گرفته.و بالاخره یادش اومد اون جملههه رو کجا شنیده.
این روزها
دانههای درشت تسبیح مادربزرگند
افتاده برزمین از لای سجادهی روی تاقچه.
که انگشتهای کوچک سه سالگیم
نمیتوانند تندتر از این ردشان کنند.
کاش زودتر بزرگ میشدم.
کاش این روزها تندتر میگذشتند.
شیرین آرام لای در اتاق را باز کرد.وقتی دید پدرش به پشتیی تخت تکیه داده و زل زده به جایی در روبهرو، خیالش راحت شد که پدر را بیدار نکرده وکاری نکرده که مزاجش تند شود.
شیرین یکهو تمام در اتاق را باز کرد و پرید تو.
«بابا...بابا...یه خرس تو آشپزخونهس»
پدر کند و آرام نگاهش را از روی جایی که خودش هم نمیدانست کجاست و خیره شده بود بهش گرداند طرف شیرین. یک صدایی شنیدهبود آشنا، و فقط وقتی شیرین را نگاه کرد یادش افتاد صاحب صدا کیست.
«تو آشپزخونه یه خرس ئه»
شیرین انگار عادت کرده بود یا شرطی شده بود یا میشناخت جور نگاه کردن پدرش را.وقتی پدر اینجوری نگاهش میکرد، معنایش این بود که اگر تا صبح هم اینجا حرف بزنی و بگویی حیوانات مختلف باغوحش توی آشپزخانه اند، فرقی نمیکند.توی ذهن من اوضاع شلوغتر از این حرفهاست که حرفت را گوش کنم یا حتا معنای چیزهایی را که میگویی بفهمم.
شیرین از اتاق رفت بیرون.پدر همانجور به در نیمهباز خیره بود.و تا تلفن زنگ بزند و صدایش اورا از خودش بکشد بیرون چند دقیقهای انگار گذشت.
«یوسفی...الو یوسفی...گوشیت که خاموشئه انسرینگم که بر نمیداری...الو یوسفی بردار...الو...یوسفی...من نمیدونم دیگه. مهندس جم گفته تا یه ساعت دیگه باید برنامهریزیارو ببری براش...این چینیا دیشب رسیدهن تهران امروز ساعت یازده جلسه دارنا...الو»
تلفن که قطع شد گوشی را برداشت و زد روی تکرار آخرین شماره.دستگاه مشترک مورد نظر خاموش بود.دو بار دیگر هم گرفت اما پیغام همان بود که بود.از بس شماره گرفتهبود انگارگوشیی تلفن جزئی از بدنش شدهبود.همانجور گوشی به دست، دوباره زل زد به روبهرو.روی میز آرایش پای آینه.عکس آتلیهایی خودش و الهام توی قاب نقرهای، خیلی تروتمیز تر و روبهراهتر از اوضاع الانشان بود.هشت ماه پیش در لباس عروس ودامادی همدیگر را عاشقانه بغل کردهبودند و با لبخند، دوربین را نگاه میکردند.
شمارهی دیگری را گرفت.چند بوق که خورد آن طرف خط بالاخره گوشی را برداشت
«الو...الناز خانوم شمایین؟....سلام»
...
«الهام اون جاست؟چرا از دیشب هرچی زنگ میزنم گوشیو برنمیدارین؟»
...
«الهام اون جاست»
...
«کجا رفته؟»
...
«مگه من...نه گوش کنین... مگه من زندانیش کرده بودم تو خونه؟ من از صبح تا..نه...نه... گوش کنین...نه گوش کنین...»
...
شیرین آمد توی اتاق.کاغذ توی دستش نقاشیای بود که معلوم بود سرسری و تند کشیده.
«نیگا کن بابا.خرسه این جوریئه»
ونقاشی را گرفت جلوی صورت پدر.پدر نقاشی را گرفت.نگاهش به نقاشی بود اما داشت حرفهای آنطرف خط را گوش میکرد.نقاشی را انداخت کنار پایش روی تخت.
«مگه...از اول قبول نکردهبود؟...از اول خودش قبول کردهبود»
«خوب نیگاش کردی؟...اینجوریئه.نمیای خودت ببینیش؟»
«ببین الناز خانوم اون از اول یه عالمه حرف زد یه عالمه قول داد حالا یهو زده زیر همهچی...»
...
صدایش را تا جایی که میتوانست بلند کرد
«بره بگیره.بره هر گهی دلش خواست بخوره»
گوشی را قطع کرد و انداخت کف اتاق.
شیرین گوشی را نگاه میکرد و پدرش را که دستهایش میلرزید و بالای ابروهایش را ماساژ میداد.
«بابا...الهام خانومم دیگه رفت؟»
تلفن زنگ زد.پدر تنهاش را به طرف نمایشگر شماره که روی میز کوچک کنار تخت بود گرداند و شماره را نگاه کرد.
«اَااااه»
بعد از بوق پیغامگیر صدا این بار آهستهتر حرف میزد.
«یوسفی...الو...بابا بردار دیگه...من تو اتاق مهندس جمم.کاردش بزنی خونش در نمیآد...بابا اقلن سیدیی برنامهریزیارو با یه پیکی چیزی بفرست بیاد تا این چینیا نیومدهن...الو»
چشمش خورد به نقاشیی شیرین.برش داشت و آن تکهی با مدادرنگی قهوهای شده، وسط صفحهی سفید را نگاهکرد.
«این خرسه از صبح تو آشپزخونهس»
با تعجب شیرین را نگاه میکرد.شیرین با دستهای کوچکش دست پدر را گرفت.
«بیا بریم نشونت بدم.به خدا دروغ نمیگم.»
پدر را بلند کرد و دوتایی از اتاق رفتند بیرون.
شهر،بییار.
دل،بیقرار.
انتظار
انتظار.
.
سیگار
.
سیگار
.
سیگار
.
.
.
لعنت به این ایستگاه قطار.
تنش درد میکرد و پای چشمش هنوز از مشتی که آن پسره ی سیاهسوخته ی ترکه ای به ش زده بود میسوخت.دلش بیشتر از چشمش میسوخت.زیر مشت و لگد که بود،یکهو نگاهش افتاد به دختر کولیه که داشت به کتک خوردنش قاه قاه میخندید.
تیپای آخر کار پسر سیاه سوخته،که دیگر حسابی سرافکندهاش کرد و همانجور که سرش پایین بود صدای خندهی دختر کولیه،تیزتر و بلند تر از خندهی بقیهی دستفروش ها توی گوشش میپیچید.
نرگسها روی دستش باد کردهبود و پیادهروی باریک کنار اتوبان را با غصهی نرگسها و خندهی دختر کولیه و درد تن و بدنش سلانه سلانه گز میکرد.از یک جایی وسط صدای ماشینهایی که مثل برق و باد از کنارش میگذشتند صدایی خورد به گوشش:«این گلاتو دسته ای چند میدی؟»دور تا دورش را نگاه کرد.کسی،آدمی یا ماشینی ایستاده نبود که بتواند صاحب صدا را از روی ردش پیدا کند.همه قیژ و قیژ از کنارش میگذشتند.
«اینجا.این بالا رو نیگا کن»
سرش رابرد بالا.عرض پیاده رو ختم میشد به یک دیوار بلند که بالایش را سیم خاردار پوشانده بودند.بالاتر از سیم خاردارها،توی یک برجک نگهبانی سربازی که تفنگش را به دریچهی برجک تکیه دادهبود،نگاهش میکرد و لبخند میزد.
«دسته ای چند میدی؟»
«سیصد»
«یه دستهشو میتونی بندازی این بالا؟»
یک دسته از گلهایش را جدا کرد.دسته را از انتهای ساقهشان گرفت.دستش را برد عقب.یکی دو دور چرخاند و دسته گل را پرت کرد بالا.دستهگل لای سیم خاردارها آمد پایین.
«ای بابا.نتونستی که.»
از نهالهای خشک همان دور و بر شاخهای جدا کرد و هرجور که بود دسته گلش را از لای سیم خاردارها کشید بیرون.
«این جوری نمیتونم.بیا پایین بگیر»
«اینجا نه بالا اومدنمون دست خودمونئه نه پایین اومدنمون.ولش کن.»
دستهگل را لای بقیهی دستهها دوباره جاداد و خواست راه بیفتد.
«ببین...»
سرش را برگرداند طرف برجک.
«اون دویست و شیشیئه رو میبینی؟...اون ور اتوبان...»
چشم هایش مثل موقعی که توی کلاس تخته را خوب نمیدید و خانم معلم شان آوردش ردیف اول،فاصلههای زیاد را تار و گنگ نشانش میدادند.
«دویست و شیش قرمز.یه دختره توش نشسته داره با موبایل حرف میزنه...»
تنها چیزی که میتوانست ببیند یک حجم قرمز بود.یک حجم بزرگ قرمز.
«برو سراغ اون.حتمن ازت میخره»
دوباره نگاهش را برگرداند طرف سرباز و لبخندی بهش زد.سرباز هم که مثل همیشه لبخند روی لبش بود.
«برو تا نرفته»
فرمان سرباز را گوش کرد و رفت طرف آن حجم قرمز.چند قدمی که برداشت صدای بلند بوقی چند متری برش گرداند عقب. رنگش صورتش سفید شده بود و چشمهایش سیاهی میرفت.
سرباز گفت«مگه جوب کوچهس که اینجوری میپری وسطش؟»
«نمیشه از این رد شد»
«نه.برو من هواتو دارم.اول طرف چپتو خوب نگاه کن اگه ماشین نیومد برو.»
طرف چپ خلوت نمیشد که نمیشد.
«دختره میره ها»
هنو حجم قرم را آن طرف میدید.
«الان داره میخنده»
.ماشینها تند و تند میآمدند و میرفتند
«الان یه سیگار میخواد روشن کنه.»
احساس کرد حجم قرمز دارد جا به جا میشود.
«اِ.داره میره»
یکی دو قدم تا وسط اتوبان رفت.چشمش به آن طرف بود.ماشینها اما چشم شان فقط به جلو بود.باز ترسید و برگشت.
«نه.باز واستاد.اگه خواست بره از همین جا یه گوله حرومش می کنم»
نگاهش به سرباز افتاد که تفنگ را نشانه گرفته و میگوید بنگ،باز لبهایش خندید.
رفت لب اتوبان.قرمزِ آن طرف هنوز سرجایش بود.سرباز از دریچهی آن طرف برجک پرید دم این دریچه و گفت:
«انگار اون جا ماشینا پیچیدهن به هم زود برو»
نگاه نکرد.سعی کرد لقیی کفشهایش سرعتش را نگیرند و بدو بدو عرض اتوبان را دوید.دستش را گذاشت روی گارد و پرید توی درختکاریی وسط اتوبان.سرش رابرگرداند.سرباز برایش کف میزد و مشتهایش را در هوا تکان میداد.
ماشین قرمز را حالا واضحتر میدید.از روی گارد رد شد.حالا باید به طرف راست نگاه میکرد.سرباز هم خودش را رسانده بود به دریچهای که مشرف به راست اتوبان بود و داشت با دقت اتوبان را برانداز میکرد.
ماشینهای این طرف هم مثل ماشینهای آن طرف بودند.تند تند و قیژ قیژو و ترسناک.اما حالا که ماشین قرمز را نزدیک میدید دل و جراتش بیشتر شدهبود. گردنش که از بس به چپ نگاه کردهبود درد میکرد،حالا که اینوری شده بود داشت استراحت میکرد.دختر بلند بلند به آن طرف موبایلش خندید.آنقدر بلند که صدایش را توانست بشنود.برجک را نگاه کرد.سرباز دست تکان داد که هنوز نه.دختر با آن دستش که آزاد بود با آینه بغل ماشین ور میرفت.به نظرش آمد ماشینها کمتر و امنتر شده اند.اشارهی دست سرباز هم بهش میگفت برو.
وسط لاین سوم که رسید یک ذویست و شش سیاه از پشت وانتی که توی لاین وسط آرام آرام می رفت لایی کشید و انداخت توی لاین سوم.قلبش ریخت پایین.میخواست برگردد و برجک را نگاه کند.اما دوید.باد دویست و شش سیاه که با سرعت از پشت سرش رد شد بهش خورد و هولش را بیشتر کرد.وانتی که حسابی بهش نزدیک شده بود خودش را به زور کشید به لاین اول و نگه داشت.از اتوبان رد شده بود.رانندهی وانتی از ماشین پرید بیرون«گوساله مگه تو شعور نداری عین گاو میپری وسط اتوبان»یقه اش را گرفته بود و بلندش کردهبود.صورت گچیاش را که دید ولش کرد روی زمین و رفت طرف ماشینش.«خارکسته ها یه خط به کونشون بیفته صدتا صاحاب پیدا میکنن»وانتی با سرعت برگشت به اتوبانش.از روی زمین بلند شد.دسته گلهایش را برداشت.یک قدم طرف دویست و شش قرمز رفت.دست دختر سیگار باریکی را از پنجره پرت کرد بیرون.لاستیکهای دویست و شش قرمز جیغی کشیدند و رفتند طرف اتوبان.همان جور که دور میشد تبدیل میشد به همان حجم قرمز گنگ.وگنگ تر.وگنگ تر.برجک را نگاه کرد.توی دریچهی برجک چیزی ندید.حتا یک حجم سبز شکل آدم.از دریچهی برجک فقط نور خاکستریی خورشید را میدید که لای ابرها قایم شده بود.
دوست داشتم همین حالا،آخرِ آخرِ شب،که هیچ کس کاری نمیکند جز آمادهشدن برای خواب،توی یک سالن بزرگ پر از تماشاچی،یک نقش جدی و عامیانه بازی میکردم.مثلن یکی از نقشهای«بازرس وارد میشود»را.آره.نمایش پلیسی باشد خیلی محشر است.معمایی طولانی و پیچ در پیچ.و حتمن یکی دوتا پرسوناژِ پیشخدمت هم داشتهباشد که با کلاه و پیش بند سفید،مهمانها و متهمهای تازه را معرفی کنند.و برای ما (ما کارکترهای اصلی) قهوههایی بیاورند که تماشاگرهایی که عقلشان خوب کار میکند و یک دفترچه توی جیب دارند پر از کارهایی که باید در چند دقیقهی آینده انجام دهند،حدس بزنند که قاتل توی این قهوه سم ریخته.و قهوه را که بخوریم و نمیریم حدسشان غلط از آب دربیاید و به شعور پایین نویسنده فحش بدهند.
چه لذتی دارد.روی صحنهای که با آکسسوار یک هال یا لابیی هتل چیده شده،با رنگهای سبز لجن و قهوهای و زرشکی.آقای ریش پروفسوری که پیپ میکشد.و من.در نقش یک جوان.قاتل باشم یا مقتول؟هیچکدام.قاتل که تا آخر کار دیده نمیشود،مقتول هم که از اول فاتحهاش خواندهشده.یک چیزی باشم بین این دوتا.مثلن یک قاتل دوشخصیتی که شخصیت روییام کارآگاه باشد و تمام نمایش را دیالوگ بگوید.و شخصیت اصلیام همان قاتله باشد که آخر نمایش میآید جلوی سن و در حالی که به گوشه های سالن و به درهای ورودیاش نگاه میکند،مونولوگی در باب این که قاتل خودش قربانیی شرایط جامعه است بگوید و خودش را با یک هفتتیر بکشد.
نمایش ساعت 9 شب شروع می شود و حدود ساعت دوازده تمام.من نمیخواهم برگردم خانه.نمیخواهم بروم توی رختکن و لباسهایم را عوض کنم و بروم خانه.همه میروند و من میمانم.از خانه فرار کردهام.از آنجایی که صحنهی بازیی نقش خودم است.چه قدر از این نقش متنفرم.چه کسی این نقش را به من داد؟چه کسی برایش قصه و دیالوگ نوشت؟چه کسی؟چه کسی؟
روی بام بلند سالن تاتر دراز میکشم و ستارهها را نگاه میکنم.باد خنک.صدای غرغر ماشینهایی که فقط شبها اجازهی رفت و آمد دارند.وصدای پلک زدن ستارهها.
خیلی دلم میخواهد باستارهها توی آسمان غلت بزنم و آواز بخوانم.خیلی...
* * *
پیوست:این را بیست و ششم خرداد هشتاد و دو نوشته بودم و امشب بعد از مدتها پیدایش کردم.
«ابو» این قدر فکر کرد تا بالاخره توی مغزش جرقه ای خورد.موقعی که بلیط را از جیب شلوارش بیرون کشیده بود و می خواست دست به دست برساند به راننده،یک چیزی خورد کف اتوبوس و جرینگی صدا کرد.به پایین نگاه انداخت ولی لا به لای کفش های جورواجور مسافرها نتوانست چیزی پیدا کند.
دستش را گذاشت روی دکمه ی زنگ و دیگر برنداشت.
-«هوووووی.سوزوندیش.دیگه چی می خوای؟»
-«ببین من یادم اومد. . . الو. . . ببین الو . . .»
-«ها. . . بنال»
-«کلیدامو تو اتوبوس انداختم یادم اومد.»
-«چه غلطی می کردی تو اتوبوس با کلیدات؟»
-«از جیبم افتاد.»
-«خبر مرگت ورشون می داشتی خب.»
-«اون موقع نفهمیدم کلیدامه که.الان فهمیدم.»
-«برو سر خط،پرس و جو کن از راننده ها،لابد یکی پیداش کرده دیگه.»
-«الان دیگه اتوبوسی نیست.تعطیل کرده ن.»
-«من دیگه نمی دونم.»
گوشی ی آیفون را گذاشت.ابو باز دستش را گذاشت روی زنگ و آن قدر نگه داشت که زنش دوباره مجبور شد گوشی را بردارد.
-«تا صبح هم واستی رات نمی دم.باید کلید بندازی بیای بالا.»
-«به خدا همین یه دفعه فقط.قول می دم.»
-«قول اول دومت نیست که ...بدون کلید پاتو تو خونه نمی ذاری.»
-«این قدر زنگ می زنم تا صبح که خوابت نبره...وا کن درو.»
-«گم شو هر گهی که می خوای بخور.پدرسگ بی شرف.»
ابو شصتش را چند دقیقه روی زگ نگه داشت و تا زنش پنجره ی آشپزخانه را باز کرد و بنا کرد به فحش دادن گذاشت و رفت.
* * *
سر خیابان از بلیط فروشی که به در باجه اش قفل بزرگ و زرد رنگی می زد پرسید:«این چیزایی رو که تو اتوبوس گم می کنن و یکی پیدا می کنه کجا باید بگیرن؟»
بلیط فروش جمله ی طولانی اش را نفهمید.ابو دوباره تکرارش کرد.بلیط فروش گفت:«اگه پول مول و طلا بوده قیدشو باید بزنی.شناس نامه و پاسپورت و پایان خدمت و اینارم می برن می دن ساختمون مرکزی.»
-«دسته کلیدم می برن همون جا؟»
-«دسته کلید بوده؟»
-«آره.»
-«اونم می برن همون ساختمون مرکزی.»
ابو آدرس جایی را که بلیط فروش می گفت پشت چند تا بلیط نوشت.
* * *
-«کی ئه؟»
-«منم.ببین کلیدامو پیدا کردم.»
-«خب بنداز بیا بالا دیگه.واسه چی زنگ می زنی باز.»
-«نه. . . ببین. . . یعنی فهمید ه م الان کجاست.توی. . .واستا. . آهان،اداره ی مرکزی ی شرکت واحد،واحد اشیای مفقوده.»
-«خب.»
-«اون جا الان بسته س.درووا کن امشب زود بخوابم فردا اول وقت می رم می گیرمش.»
-«خیال کردی من خرم؟بی دسته کلید نمی تونی بیای.فهمیدی؟. . . فهمیدی یا نه. . . فهمیدی؟»
* * *
ابو،ساعت هشت و پنج دقیقه ی صبح فرمی را که به ش داده بودند پر کرد و تحویل داد.نه و نیم صدایش زدند.متصدی ی باجه ی اشیای مفقوده موقع حرف زدن یک لیوان بزرگ چای هم می خورد.
-«خب...یه عدد دسته کلید سه تایی،جا کلیدی ی عکس دار،خط ولی عصر ایستگاه مترو.. . .عکس یه دختره س رو جاکلیدیش نه؟»
-«آره.همون ئه همون ئه.»
-«بیا بگیر این جارم امضا کن.»
* * *
ابو در خانه را باز کرد.رفت روی پشتی ی توی هال دراز کشید.زنش از میان صدای سرخ شدن بادمجان ها فریاد می زد«ها؟چی شد؟خوش گذشت به ت دیشب؟تو سرما؟تو خیابون؟حالت جا اومد؟حالا بازم کلیداتو گم کن. . . باز گم کن. . آدم نمی شی که.خبر مرگت سر کار چرا نرفتی؟همه ش دنبال بهونه باش.خوب ئه اخراجت کنن بندازنت بیرون؟ . . . اومدی به گه خوری مثلن؟به من هیچ ربطی نداره.از این به بعد هر بار کلیداتو گم کنی همین برنامه س.»
ابو حرف های زنش را نمی شنید.تمام حواسش مشغول کندن برچسب واحد اشیای گم شده از روی عکس جاکلیدی اش بود.
[اول داستان را در پست قبلی بخوانید]
عصر چهار شنبه حسن ساقی را گوشه ی خلوتی از محل گیر انداخت و ماجرا را برایش گفت.اولش حسن که معلوم بود تازه جنس خوبی زده حسابی خندید و کم مانده بود بیفتد وسط کوچه. جا خورده بود و مانده بود بین این که ریسه رفتن حسن را به حساب حال خوشش بگذارد یا غیر معمولی بودن عشق خودش.همان چیزی که ممّد هم گفته بود.بالاخره حسن خودش را جمع و جور کرد و مشخصات را دقیق پرسید.عباس موقعی که مشخصات را می داد حواسش به حسن ساقی هم بود که اگر حرکت ناجوری کرد یا حرف نا مربوطی زد حسابش را بگذارد کف دستش و شیر فهمش کند که پارا از گلیمش آن طرف تر نبرد.دو هزار تومان علی الحساب داد و وعده گرفت برای روز شنبه که بیاید آدرس را بگیرد و سه هزار تومان دیگر هم بدهد.
ادامه مطلب
توی این یک سال سابقه نداشت این قدر دیر کند.همیشه یکی دو روز اول ماه می آمد.فقط یک بار تیرماه بود که حدود دهم یازدهم ِ ماه آمد.و دریکی از دو سه تاگفت و گویی که بین شان برقرار شد ازش پرسیده بود: "چرا این ماه دیر اومدین؟" و او هم گفته بود: "کنکور داشتم."همان جا می خواست سر صحبت را باز کند و از بحث کنکور شروع کند و کم کم باهاش آشناتر شود.اما یک چیزی از درون به ش نهیب زد که نه.شاید از این فضولی خوش اش نیاید و برود توی در و همسایه و کاسب های محل پر کند که فلانی آدم هیز و چشم چرانی ست. آن وقت آبرویی که سال ها پدرش خریده بود و با این دکه برایش ارث گذاشته بود به باد می رفت.جلوی زبان اش را گرفت و دیگر هیچ چیز نگفت.
ادامه مطلب
انگشت های باریک
دور فنجان قهوه.
لاک سفید
لبه ی قرمز فنجان.
--------------------------------------------
دو
رودخانه ی سیاه
جاری بر بالش سفید.
--------------------------------------------
وقتی برای یکی از دوستانم این دوتا را خواندم نالید و گفت خود ژاپنی ها هم بی خیال هایکو شده اند. تو هم دست از سرش بردار.خودم که خیلی خوشم آمده.شاید هم مصداق ((خود گویی و خود خندی....))باشم.عادتی بدی هم دارم که هر وقت چیز خوبی بگویم(مثلن دیالوگ قشنگی یا یک جمله ی به قول معروف حکیمانه) تا چند روز می افتد توی دهانم و هر کار می کنم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و آن چیز را هی تکرار نکنم.گفتم بیایم این دوتا را بگذارم این جا شاید از شرشان خلاص شوم و ویروسش از تنم بیرون برود.بهانه ای هم باشد برای این که بگویم این روزها فرصت نمی کنم سوژه ای را که گمان کنم چیز نسبتن خوبی ازش دربیاید بنویسم و بگذارم این جا.
اگر بد و توی ذوق زن بود به بزرگی ی خودتان ببخشید.
از صبح تاغروب کلاس دارم.با کلی به قول خودشان پنجره .مادرم حسابی توصیه و سفارش می کند ،حالا که سه سال از خطر جسته ام کاری نکنم این سال آخری مچ ام باز شود و گیر بیفتم و از دانشگاه پرتم کنند بیرون.توصیه اش را جدی می گیرم.چند وقت قبل بسیج دانشگاه یک اعلامیه ی بلند بالا توی بوفه زده که از وضع زننده ی دانشجویان دختر و پسر در بوفه ناراضی است و بوفه ی دانشگاه اسلامی آن ها را به یاد یک چیزغیر اسلامی انداخته است.پس بعید نیست برادران محترم بسیج ،ماه رمضان امسال را به گشت زنی در سوراخ سنبه های دانشکده مشغول شوند تا مچ روزه خوارانی هم چون من را بگیرند.بعد از ظهر که می شود سه ساعتی وقت خالی دارم.کوله ام را بر می دارم و سعی می کنم بدون جلب توجه، آرام از وسط حیاط اصلی بگذرم و خوذم را به حیاط کوچک پشت دانشکده برسانم.چیزی که می ترساندم این است که نکند سنگینی ی کوله جلب توجه کند.سنگینی ی کوله به خاطریک فلاسک کوچک پر از آب است که صبح جوش آورده ام و حالا گرم است.وگرنه یک بسته چای کیسه ای،نایلونی پر ازقند،وکمی نان و پنیر که وزنی ندارند.حیاط پشتی خلوت است.در نمازخانه ی کوچک مان هم بسته.روی سکویی رو به روی درنماخانه می نشینم و به خودم لب خند می زنم.عکس خودم را توی شیشه های رفلکسی ی در نمازخانه می بینم.چاق شده ام .بد نیست اگر از فردا بتوانم روزه بگیرم و به این بهانه کمی هم وزن کم کنم. دست ام را توی جیب ام می برم و فندکم را در می آورم.بهتر است قبل از خوردن چای و نان و پنیر سیگاری بکشم که از صبح توی کف اش هستم.سیگار را در نیاورده ام که در نمازخانه باز می شود.یکی از هم ورودی های مومن و متعهد از نمازخانه بیرون می آید.به چشم هایم که از تعجب گرد شده اند نگاه می کند. دانش جوی متعهد در نمازخانه را نمی بندد،کفش هایش را پاشنه خوابانده می پوشد و صاف می آید طرف من.از لای در می بینم که همه ی برادران بسیج توی نمازخانه جمع اند و سر همه شان توی کتاب های کوچک و بزرگی ست.برادر متعهد لخ لخ کنان به من می رسد.لب و لوچه ی آویزان ام را زود جمع و جور می کنم.
"سلام علیکم آقای الف.میم."
"سلام آقای موسوی.چه خبرئه تو نمازخونه؟مگه نماز تموم نشده؟"
"چرا ولی بچه ها هرروز بعداز نماز اگه ساعت خالی داشته باشن میان نمازخونه برا ختم قرآن."
"ایول.التماس دعا."
"از پشت شیشه دیدم تون اومدین این جا.چرا تو نمیاین؟"
"والا کلاس دارم من الان. وگرنه می اومدم خدمت تون"
چشم اش می خورد به فندکی که هنوز توی دستم است.مشغول بالا زدن آستین هایش می شود.
"سیگار می کشیدین؟"
"نه بابا.داشتم امتحان می کردم ببینم اگه گاز نداره تا افطار برم گازش کنم."
"ان شاءالله توی این ماه رمضون دیگه سیگارم ترک می کنین."
"ان شاءالله.اگه خدا بخواد.من مزاحم تون نمی شم.انگار می خواستین تشریف ببرین."
"نه.اومدم وضو بگیرم دو رکعت نماز بخونم.شما با کی کلاس دارین؟"
"هان؟با چیز دیگه. . .این استاده کی ئه؟. . . منصوری."
" اِ ؟ اتفاقن استاد منصوری هم الان تو نمازخونه هستن.حتمن کلاس تون لغو شده."
"عجب.من نمی دونستم."
"خب پس شمام تشریف بیارین دیگه."
"چشم تا شما وضوتونو می گیرین من برم یه تلفن به بچه ها بکنم بگم کلاس لغو شده.برمی گردم در خدمت تونم"
"پس ما منتظریم.زود بیاین."
"چشم میام خدمت تون."
* * *
بقیه ی مکان های دنج دانشکده هم که جان می داد برای روزه خواری،یا تحت اشغال سایر روزه خواران بود و اگر شلوغ تر می شد تابلو می شد،یا تحت نظر خواهران و برادران.تا افطار آن روز فقط فرصت کردم توی یک کوچه ی خلوت نزدیک دانشکده ،نصف نخ از سیگارم را دود کنم.سر افطار توی حیاط مشغول هورت هورت چایی خوردن و فرت فرت سیگار کشیدن بودم .آقای موسوی را گوشه ی دیگر حیاط دیدم که کاسه ای آش دست اش بود.او هم من را دید.از دور سری تکان داد و لب خندی زد که یعنی قبول باشد.من هم سری به سمت بالا تکان دادم که یعنی قبول حق باشد.

"تمام این مشکلات ناشی از استرس زیاد ئه.باید سعی کنی استرس رو از خودت دور کنی. . . .ببین . . . تو به چیا علاقه داری؟"
"خب . . .به خیلی چیزا. . . "
"ساز می زنی نه؟"
"نه"
"پس چرا ناخونات بلند ئه؟"
"اینارو وقت نکردم بگیرم."
"کلن کار هنری نمی کنی؟به قیافه ت می خوره بکنیا"
"یه وقتایی داستان می نویسم"
"داستان.آفرین.داستان.خب این خودش خیلی خوب ئه.تا حالا کتاب هم چاپ کردی؟"
"نه بابا."
"داستان خیلی خوب ئه.داستان ذهن آدمو از مسائل روزمره ای که استرس ایجاد می کنه دور می کنه.بشین داستان بنویس"
"من اگه بخوام داستان بنویسم مجبورم داستان خودمو بنویسم.جور دیگه ای بلد نیستم"
"چه اشکالی داره داستان خودتو بنویس."
"خب اشکالش این ئه که اگه بخوام داستان خودمو بنویسم باید در باره ی همون مسائل استرس زا بنویسم."
"نه دیگه درباره ی اونا ننویس داستان خودتو بنویس ولی نکات منفی ی زندگی تو قلم بگیر"
"پس باید کل زندگی مو قلم بگیرم"
"آفرین ببین چه قدر توی حرف هات از طنز و شوخی استفاده می کنی.پس معلوم می شه همه ی زندگیت تلخ نیست."
سرم هنوز می خارد.از بس خارانده ام وقتی به پوست سرم دست می کشم داغی اش تن ام را می لرزاند که نکندپوست سرم کنده و استخوان جمجمه ام ساییده شده و حالا دارم مغزم را می تراشم.از این فکر خنده ام نمی گیرد.
********
به دوست ام می گویم:"سرم می خارد." می گوید:"چند روزئه حموم نرفتی؟"
به م بر می خورد:"صبح حموم بودم. این خارش عصبی ئه. "
"خارش عصبی چی ئه دیگه بابا تو هم تا هرچی ت می شه می گی عصبی ئه.برو پیش دکتر مو"
"امروز رفتم پیش یه دکتر عمومی ئه که سر کوچه مون ئه.گفت عصبی ئه.گفت بشین داستان بنویس سرت نخاره"
"مگه دکتر اعصاب هم بود"
"نه.گفت برو پیش دکتر روان پزشک گفتم از بس رفتم و فایده نداشته دیگه زده شده م.گفت آره این هم کارای روان پزشک ما یه چیزای مهمی رو بعضی وقتا نمی بینن.ازش پرسیدم چه چیزایی رو نمی بینن؟نشست یه ساعت بازجویی کرد ازم آخرشم فقط گفت داستان بنویس.گفتم قرص بده.گفت این داروخونه چی ها مدیون شما مریضایی هستن که تا یه چیزتون می شه می رین پیش یکی از این دکترای سهمیه ای یا دانشگاه آزادی قرص و داروی بی جهت سفارش می دین براتون بنویسه.ولی الان علم روز پزشکی می گه باید دارو خوردن رو کنار گذاشت و با مثبت نگری بیماری هارو علاج کرد.وقتی می گفت علم روز پزشکی با دست به یه کتاب کهنه ی خارجی که رو میزش بود اشاره کرد.خنده م گرفت."
"سوتی شد پس"
"نه.رو منبر بود نفهمید"
"هنوز سرت می خاره؟"
خارش سر یادم رفته بود.این را که گفت دوباره شروع شد.
********
کاغذها و خودکار سیاه ام را می آورم .روی میز را خالی ی خالی می کنم و در سکوت نصفه شب زل می زنم به کاغذ سفید تا بفهمم چه جوری باید سیاه اش کنم.سیاهی ای که روی کاغذ می بینیم یک تار مویم است که افتاده آن رو .مو را با دو انگشت بر می دارم و نگاه اش می کنم.نکند واقعن موهایم دارد می ریزد و این قضیه ی عصبی شدن و داستان نوشتن همه اش کشک باشد.یاد فیلمی می افتم که توی بچگی از تلویزیون بارها دیده بودم.پسر نوجوانی که بعد از دیدن اسرار یک خانه ی متروکه تمام موهایش ریخت و یک شب زن و مرد پیری به خواب اش آمدند و فرمولی برای رشد مو برایش خواندند و بعد که پسره در بیداری فرمول را درست کرد یک چیزی را زیادی ریخت و موهایش دو سه متری بلند شد.
مو را پرت می کنم یک گوشه.بی هدف.زل می زنم به کاغذ.توی مغزم سکوت ایجاد می کنم تا شاید اولین کلمه ای که به ذهن ام برسد جرقه ای باشد برای داستان.سرم می خارد.آهان.گرفتم.خارش سر.درباره ی خارش سر می نویسم.داستان هیولای خارش سر را می نویسم که یک روز به یک شهر کوچک حمله می کند و همه ی مردم شهر سرشان به خارش می افتد.مثل سر خودم که هنوزمی خارد.سم هیولای خارش سر روی بچه ها اثر ندارد.بنابراین آن ها مجبورند به جای بزرگ تر ها که کار و زندگی شان را ول کرده اند و مشغول خاراندن سرشان هستند،با هیولا مبارزه کنند.دیگر نمی توانم تحمل کنم ناخن هایم را می اندازم توی سرم و خرت خرت سرم را می خارانم.صدای خاراندن توی سرم می پیچد.مثل این که سرم را فرو کنند توی یک مدادتراش بزرگ و دسته ی مدادتراش را تند وتند بچرخانند صدا می دهد.
چد وقت پیش با دوستم و دوست دخترش رفته بودیم کوه. دیدم خیلی به دختره محل نمی گذارد.شب که تلفنی باهاش حرف می زدم ازش پرسیدم:"چرا زیاد تحویلش نمی گرفتی؟"
"این دخترا همین جورین.اگه زیاد به شون رو بدی شاخ می شن واسه ت."
این را از چند نفر دیگر هم شنیده ام.خودم هم که یک دوست دختر بیش تر نداشتم و زود هم رابطه راقیچی کردم.پس بعید نیست این هایی که تجربه ی بیش تری از من دارند راست بگویند.و شاید هم همه چیز مثل دخترها باشد وهر قدر بیش تر بخارانم بیش تر بخارد.
با خودم عهد می کنم دیگر سرم را نخارانم.حتی اگر از شدت خارش اشک چشم هایم هم سرازیر شد.خارش سر از غذا نخوردن بدتر نیست.گنجی هفتاد هشتاد روز در اعتصاب غذا بود.پس من هم باید بتوانم سرم را نخارانم.
چند خط اول طرح داستان را می نویسم.حالا رسیده ام به این جا که بچه ها چه جوری باید هیولای خارش را نابود کنند.تازه به این فکر می افتم که خب، این هیولا چه شکلی ست؟نه.باید مقاومت کنم.دست هایم را مشت می کنم و پشت سرم قایم شان می کنم.شاید هیولا شبیه یک گلوله مو باشد.پس آشنایی زدایی چه می شود؟هیولا یک کله ی تاس است و قصه اش هم این است که یک شبی سر یک نفر می خاریده و او سرش را کنده و گذاشته توی یک ظرف اسید ولی به جای این که خارش برطرف شود،سر،نافرمان شده و راه افتاده به پاشیدن گرد خارش روی سر وکله ی بقیه.از شدت خارش چشم هایم را می بندم و به هم فشارشان می دهم.دندان ها را هم.ولی باید مقاومت کنم.دخترها را هرچی محل بگذاری پر روتر می شوند.آخر کجای این داستان اسید و کله ی کنده شده می تواندبرای بچه ها جذاب باشد؟پیش هر ناشری که ببری می گوید مازوخیستی ست.باید داستان هیولا نرم تر باشد.مثلن این بچه ها چه جوری می توانند کله را نابود کنند.نمی توانند که توی چرخ گوشت بیندازندش که.مجبورند تنه ی اصلی را پیدا کند و سر را به تنه بچسبانند تا هیولا دست از این کارها بردارد.تنه هم که لابد تا الان گندیده.شاید همه ی دختر ها همان جوری که دوستم می گفت نباشند.شاید بعضی وقت ها که پررو بازی در می آورند واقعن نیاز به محبت بیش تر دارند.من که نمی دانم.پس بهتر است تا بچه های مردم را با این روانی بازی ها دیوانه نکرده ام کمی سرم را بخارانم.کلی با خودم کلنجارمی روم تا به این نتیجه برسم که این یک وسوسه نیست و من الان واقعن نیاز دارم سرم را بخارانم.دوباره مدادتراش به کار می افتد.این دفعه هرچه می خارانم ،خارش آرام نمی شود.توی تله افتاده ام.یک عالمه مو ریخته روی کاغذ.برشان می دارم و گلوله شان می کنم.آن تار موی اولی هم خودش را روی سفیدی ی سرامیک کف اتاق نشان ام می دهد.باهاشان چه کار باید یکنم؟حیف که از بوی سوختن مو بدم می آید.وگرنه می انداختم شان توی زیرسیگاری و کبریت روشنی می انداختم به جان شان.مادر بزرگ ام می گفت هروقت موی کسی آتش بگیرد می میرد.پس بجه ها می توانند موهای ریخته شده ی هیولا را آتش بزنند وبعدش هم هیولا نابود شود و خارش مردم هم از بین برود.این به نسبتِ توی چرخ گوشت انداختن هیولا ملایم تر است.
ازخیر آتش زدن موها می گذرم.معلوم نیست سطل آشغال اتاق ام کجاست.در اتاق را باز می کنم و می روم توی آشپزخانه.پای سینک خم می شوم.در کابینت را باز می کنم و موها را می اندازم توی سطل آشغال .بالا که می آیم مادرم با چشم های خواب آلود پای در آشپزخانه نظاره ام می کند.
"چی کار می کنی این وقت شب؟"
"موهامو انداختم این تو."
"موهاتو؟"
"سرمو که می خارونم کلی مو می ریزه ازش."
"زیاد نخارون."
"خیلی می خاره.نتونستم بخوابم."
"یه برس بکش به موهات بگیر بخواب."
پ.ن:از لطفی که نسبت به این حقیر داشتید ممنون و شرمنده ام .اما با عرض معذرت بعد از خواندن نظرهای چند تا از دوستان، لازم دیدم توضیح بدهم که متن فوق فقط یک داستان است و هیچ ربطی به واقعیت ندارد.قطعن هرجور سوءبرداشتی ناشی از نارسایی و ناشیوایی ی قلم من بوده وسعی می کنم در آینده مرز داستان و اتفاقات واقعی را واضح تر مشخص کنم.(۱۴مهر)
در زدند.یک هو از روی مبل پرید.:((کی ئه فکر می کنین؟ها؟)) .خواستیم برویم طرف در ،که خودش رفت.یک چشم اش را بست و با آن یکی فرو رفت توی چشمی:((اه.باز چراغ این صاب مرده سوخته که.))
برگشت.آرام حرف می زد:((شما. . . شما می دونین کی ئه نه؟)).
ماندیم و فقط نگاه اش کردیم.:((می دونین. . . شما می دونین اون پشت کی ئه.شما می دونین)).من گفتم:نمی دونیم باور کن نمی دونیم.
داغ کرد.جیغ کشید:((می دونین.می دونین.همه تون می دونین.همه ی شما کثافتا می دونین)).زنگ دوباره زده شد.یکی رفت طرف در .:((نه. . . خودم می خوام باز کنم. . . حالا که نمی خواین راستشو بگین))نگاه عصبانی اش را روی ما گرداند.در را باز کرد .خودش پشت در بود.نفسی مثل آه بیرون فرستاد.تکیه داد به لنگه ی باز نشده ی در:((امان از این بی حواسی .یادم نبود فقط من می دونستم کی پشت در ئه .نه شما)).لب خند زد.
خودش را رساند به لاين اول.دنده عقب را جا زد برگشت و دست اش را گذاشت روي پشتی یِ صندليِ كناري و ماشين را به سوي خروجي راند.به سر خروجي که رسید چشم اش افتاد به رد رژ لبي كه روي گونه پسر افتاده بود .پيچيد توي خروجي و بالاخره انداخت توي اتوباني كه از اول بايد مي رفت.
))اِ اِ اِ . نگاه كن توروخدا . تو روز روشن وسط خيابون . خوبهِ آينه به اين گندگي رو مي بينن .بابا شرم و حيا ديگه ندارن بچه هاي اين دوره زمونه.((گره ابروهايش باز شده بود و چشم هاي گرد شده اش هر چند ثانيه يك بار ناخودآگاه مي پريد روي آينه و برشان مي گرداند به اتوبان .در يك از اين پريدن هاي چشم ، پسر را ديد سرش را برده دمِ گوش دختر و از اين فاصله به نظر مي آمد دارد چيزي در گوشش مي گويد.
(( از بزرگترت خجالت بكش جوجه .دهنت بوي شير مي ده هنوز .اي بابا((اينها را مي خواست بلند بگويد اما جلوي خودش را گرفت و فقط توي دلش گفت .چشمش افتاد به راديو .از فكري كه به ذهنش رسيد خوشش آمد.راديو را روشن كرد و صدايش را كمي بالاتر از حد معمول برد .صدايي از راديو نيامد. ولوم را تا سي بالا برد .يك دفعه آهنگ شروع اخبار راديو پيام ماشين را لرزاند .در آينه مسافر ديگر رديف عقب را ديد كه از جا پريده بود و گيج و ويج از صدايي كه بيدارش كرده ، دور و بر را نگاه مي كرد.ولوم را آورد پائين:((خوابيده بودي داداش ؟ شرمنده .حواسم نبود ديدم اين جا هر كي سرش به كار خودش گرمهِ .گفتم راديو رو روشن كنم يه وز وزي دم گوشم باشه.))
موقعي كه اين ها را مي گفت دختر و پسر را هم مي ديد كه به از خواب پريدن مرد ميان سالِ عينكي ، ريز ريز مي خنديدند و صورت شان سرخ شده بود.
((نه خواهش مي كنم .من يه خورده خسته بودم خوابم برد.))
((آره ديگه .معلومهِ كه ماها خسته ايم .از بچگي تا الان كاركرديم ، جون كنديم زحمت كشيديم .... بچه كه بوديم كمك خرج بابا ننه بوديم حالام كه خرج زن و بچه گردن مونه .عوضش بچه هاي الان .راست راست مي گردن و مفت مي خورن .... پول باباهه رو خرج مي كنن.))
((بله ... ))
از دور ماشين پليس را ديد كه گوشه ي اتوبان پارك كرده و كنارش افسري دفترچه به دست ايستاده .نوار برزنتي اي را كه به ستون كنارش گره زده بود انداخت روي تنه اش و جوري تكيه داد كه نوار شل و ول نايستد و نيفتد .گفت:((حالا كاش اقلاً قدر مي دونستن. حرمت بزرگتري كوچكتري حالي شون بود.))
((البته من خوشبختانه يه دختر و پسر دارم كه بهشون افتخار مي كنم .مشغول به تحصيل هستن و ...))
خدا نيگرشون داره واسه ت .خب اين از تربيت صحيح شماست . از اول با بچه جوري تا كردي كه الان سر به راه و اهل بار اومده .آقا ما كارمون جوريه كه هرروز با هزار تيپ آدم سروكار داريم .ولي يه وقتايي خود من يه تيپ و قيافه هايي مي بينم كه اين جوونا واسه خودشون رديف كردن،كه آدم مي مونه خدايا اين آدمهِ ؟از مريخ اومده؟ به قول گفتني رنگ ظاهر گواهي دهد از باطن فرد.خب معلومهِ كه اين بچه با اين وضع قيافه ش نه اهلِ كاره نه اهل ِ درسِ نه اهل...))
((ببخشيد من قبل از پل پياده مي شم. ))
لب ولوچه اش رفت توي هم . تازه مي خواست متلك هاي اساسي تري بار دختر و پسر كنه.چندباري كه ضمن حرف هاش به اشاره و كنايه نگاهي بهشان انداخته بود ،ديده بود كه مشغول خودشان اند و هنوز هم انگار حرف هايش را نمي شنوند. گوشه اي نگه داشت .مرد ميان سالِ عينكي اسكناسي به او داد،پياده شد و رفت پاي پنجره ی جلو تا بقيه ی پولش را بگيرد .صد تومان بقيه ي پول را كه به مسافرش مي داد مرد ميانسالِ عينكي با خنده گفت:((البته اين جوونا هم بايد جووني بكننا ))
((بله خب))
مرد ميان سال خداحافظي كرد و رفت.زد توي دنده و راه افتاد . پكرتر شده بود.
((جووني شونو بكنن.چرا زمان ما كسي از اين حرفها نمي زد؟مگه ما جووني كرديم؟همه ش سگ دو.همه ش گرفتاري و بدبختي.))
ولوم راديو را باز بالا برد.توي آينه نگاه كرد.هنوز دست از پچ پچ و خنده برنداشته بودند.ولوم را بالاتر برد.صداي گوينده تبليغات كه جوايز استثنائي ی بانك را جار مي زد اعصابش را به هم مي ريخت.راديو را خاموش كرد.چيزي به ته خط نمانده بود .دلش مي خواست زودتر برسد و پياده شان كند .از جيبش يك نخ سيگار در آورد و گرفت دستش كه وقتي ماشين خالي شد روشن كند.
((كرايه ت اگه پول خورد نيست ازالان بده خوردش كنم.معطلمون نكني يه ساعت.))
اين دفعه حرفش را شنيدند و از پچ پچ آمدند بيرون.
- مسير بعدي تون كجاست ؟
دور مي زنم.
- دربست مي رين؟
كجا؟
- شهرك.
با خودش گفت رقمي را بگويد كه نه بياورند و بروند پي كارشان.
هشت تومن.
- باشه
اتوبان تمام شده بود.پيچيد توي خيابان .زياد نرفته بود كه خورد به چراغ قرمز .نود ثانيه تا سبز شدنش مانده بود .درِ جعبه داشبورد را باز كرد تا كبريت بيرون بياورد.چشمش افتاد به نوار «آرش » .نوار مال خواهرزاده اش بود.از جمعه ی هفته ي قبل كه خانوادگي رفته بودند چيتگر توي ماشين دايي جا مانده بود.نوار و كبريت را از جعبه داشبورد برداشت.«هايده » ي خودش را از ضبط صوت كشيد بيرون .آرش را گذاشت و ضبط را روشن كرد.سيگارش را هم.
دختر را توي آينه ديد كه پيشاني ی خيس از عرقش را با دست پاك مي كند.دستگيره را برداشت .تنه اش را برگرداند عقب .دستگيره را جا انداخت و شيشه را تا نيمه پايين آورد .دستگيره را دوباره برداشت.پسر گفت ((ممنون))
خواست جواب بدهد اما چراغي كه زمان قرمزي اش هنوز تمام نشده بود يهو سبز شد.راه افتاد .ولوم آرش را تا 25 بالا برد.
((خب جووني شونو بكنن ... اصلاً به من چه؟))
تمام شد.

((هوي ... مرتيکه ي [. . . ].))لبخند زد.اگر چه مخاطب فحش ناجوري كه شنيده بود خودش بود . اما هميشه بازنده است كه فحش مي دهد و او برنده شده بود .پيچيده بود جلوي ماشين جلويي اش و با يك نيش ترمز 5 مسافر به سرعت درهاي ماشين را باز كرده بودند و خودشان را انداخته بودند توي ماشين .آنها هم از ديگر مسافرهايي كه رديف پرو پيمان شان تا وسط خيابان پيش آمده بود برده بودند.دليل نداشت به خاطر بد و بيراه راننده ي بازنده عصباني شود و دست ببرد به قفل فرمان .همان طور كه مسافران برنده هم توجهي به اخم و تخم و چشم غره ي همتايان بازنده شان نداشتند.
رسيدند به چهارراهي كه چراغش قرمز بود.
((آقا مي شه دستگيره ي اين پنجره رو بدين؟))
پسر هيجده نوزده ساله اي بود كه وسط رديف عقب نشسته بود و كنارش ، كنار پنجره ي پشت راننده ، دختري هم سن و سال خودش .از اين كه خيلي نزديك هم نشسته بودند فهميد با هم اند.
دستگيره را از زير داشبورد برداشت .دستش را دراز كرد عقب.دست پسر دستگيره را از او گرفت .در آينه ي پهن محدبش ديد پسر دستگيره را به دختر داد .دختر هر كار كرد دستگيره جا نيفتاد و شيشه پائين نيامد.پسر دست به كار شد .يك كمي هم او تلق تلوق دستگيره را در آورد .موفق شد .شيشه را تا آخر آورد پائين .دستگيره را درآورد و گرفت طرفش.
((ممنون.))
دستگيره را از پسر گرفت .ناخن بلند پسر كمي دستش را خراشيد.
دستگيره را گذاشت سر جايش .توي آينه موهاي پسر را ديد كه عين ناخن هايش تيز و براق بود.
((بابا اصل فنچِ اين پسره .چند سالشه؟))
عادت داشت پشت چراغ هاي قرمز مسافرهايش را وارسي كند .اگر چراغ خيلي طولاني مي شد مي رفت سراغ آدم هاي ماشين هاي دور و بر .و اگر آنها هم تمام مي شدند و چراغ باز قرمز بود يك نخ مگنا آتش مي زد.براي اين كه كمتر سيگار بكشد اين قاعده را براي خودش گذاشته بود كه وقتي مسافر توي ماشين هست دود و دم را نياندازد .ولي راننده ي كلافه ی پشت يك چراغ خيلي طولاني چندان قاعده بردار نيست.
(( دختره هم كه انگار از فضا اومده .مريخی ئه.))
چراغ سبز شد .راه افتاد . سر اتوبان كه رسيدند دو نفر جلو پياده شدند.ناراحت شد.خيال مي كرد همه ي مسافرهايي كه زده تا آخر خط خواهند ماند و بعد يادش افتاد تقصير خودش بوده كه همان اول حواسش پرتِ در رفتن از دست راننده ي عصباني شده و با مسافرها طي نكرده . دنده را با عصبانيت چاق كرد و در اتوبان به راه افتاد .
اتوبان ترافيك بدي نداشت .زود خودش را رساند به لاين سرعت .
((ببخشيد .مي شه باز دستگيره ي پنجره رو بدين؟))
توي آينه به چشم هاي پسر كه دست اش را دراز كرده بود نگاه انداخت.
((تا ته كشيدي پائين كه .))
(( نه . حالا مي خوام شيشه رو بيارم بالا.))
دختر را توي آينه ديده بود كه باد روسري اش را عقب زده و موهايش را به هم ريخته .
(( مگه اسباب بازيهِ كه هي بكشي بالا بكشي پائين.))
اين را موقعي گفت كه دستگيره را دوباره برداشته بود و گرفته بود طرف پسر.
پسر دستگيره را گرفت ،شيشه را بالا برد و دستگيره را به او برگرداند:
((ممنون.))
دستگيره را گرفت.دختر گفت : «ببخشيد.»از زير ابروهاي گره خورده اش نگاهي به دختر انداخت:
((روزي صدتا مسافر مي شينه پاي اين شيشه .هي هر كي بخواد تو خيابون پائين تو اتوبان بالا كنه هفته اي بايد ده تومن خرج شيشه كنم .بعد مي گن چرا اين مسافر كشا دستگيره رو در مي آرن .))
جوابي نشنيد .نگاهشان كرد .انگار اصلاً حرفهايش را نشنيده بودند.سرشان را آورده بودند نزديك هم و خندان پچ پچ مي كردن .پوزخندي زدو بعد بي اختيار چشم اش افتاد روي عكس مهدي پسر 4 ساله اش كه روي در زير سيگاري چسبانده بود. مهدي طرف ديگري را نگاه مي كرد و مي خنديد .رفت توي فكر:
((اين همه واسه اين بچه ها جون مي كني .پشت اين لگن عمرتو تلف مي كني .آخرش مي شه يكي مثلِ اينا .پس فردا كه بزرگ شد انگشت كوچيكشم حسابت نمي كنه .راه مي افته با زيدش تو خيابون و هي خرج مي كنه.))
ماكسيمايي از عقب چراغ زد.گذاشت يكي دو بوق و چند چراغ ديگر بزند .بعد كشيد كنار و راهش داد .ماكسيما كه رد شد دوباره برگشت به لاين سرعت.
(( نه.... همه ي اينا از تربيت بدهِ .من بچه مو اين جور بار نمي آرم .اينا خوردن و خوابيدن و با پول باباههِ گشتن.عين خيالشونم نيست زندگي چند منهِ.من يه جوري بچه رو تربيت مي كنم كه بفهمه آقاجون زندگي تو بايد خودت بچرخوني .حالا يا از اول مي ري دنبال كار كه فوقش مي شي عين من، يا درس مي خوني دكتر مهندسي چيزي مي شي بعد ميري واسه خودت يه مطبي، شركتي مي زني خرجتو در مي آري .تازه اون موقع فقط خودت نيستي .من و مامانت و زن و بچت رو هم بايد نون بدي......اه...لامصب... ))بايد از خروجي اي كه رد كرده بود به اتوبان ديگري مي رفت .يك لاين را به راست كشيده بود كه تازه يادش آمد راهنما بزند .
خودش را رساند به لاين اول.دنده عقب را جا زد برگشت و دست اش را گذاشت روي پشتی یِ صندليِ كناري و ماشين را به سوي خروجي راند.به سر خروجي که رسید چشم اش افتاد به رد رژ لبي كه روي گونه پسر افتاده بود .پيچيد توي خروجي و بالاخره انداخت توي اتوباني كه از اول بايد مي رفت. .
ادامه اش را همین روزها پست خواهم کرد.
پ.ن: این داستان در شماره ی مرداد ماه نامه ی ((خودروی من))هم چاپ شده است.
عکس هارا از روزنامه بريده ام
وچسبانده ام روی ديوار اتاق.
با آدم های توی عکس ها حرف مي زنم...
اين شاعرانه نيست؟
از زن چادرپوشي که شش ماه است،پشت به من ميوه سوا مي کند
درباره ی سختی یِ انتخاب می پرسم.
به پوست درختي استوايی دست مي کشم.دست ام چسب ناک مي شود.
پای اش آب مي دهم
ديوار اتاق ام نم برمي دارد...شاعرانه نيست؟
به چخوف سيگار تعارف مي کنم.
اين هم؟
عاشق زن بازی گری می شوم
وهرشب
دور از چشم همه
با او نجوا مي کنم.
. . . نيست؟اين هم شاعرانه نيست؟
هوس شعرگفتن به سرم مي زند
وجز ديوار عکس آلودِ اتاق ام باهيچ چيزرابطه ی شاعرانه ای ندارم.
مجبورم
بايد از آن شعر بگويم.
. . . اين چي؟شاعرانه نيست؟
يک شعر کمدی حتا؟
يک کمدی یِ ابزورد درباره ی اجبار
. . . ومن.
نه؟. . . نيست؟






