تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

http://alephmim.blogspot.com

(با سپاس از تایدی هری به جرمِ معاونت در اسباب کشی)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط الف.میم 

«روی این لیست‌ها چشمم هزار بار بالاپایین رفته. عینِ روزنامه‌ی کنکور که می‌خواستم باور کنم چشمم جاانداخته اسمِ خودم را. سربالاییِ اوین و پیاده‌روی خیابانِ معلم را به این دلِ خوش می‌روم که هردومان زیرِ یک آفتاب سرخ داریم می‌شویم. خیال می‌بافم  روزی که آمدی بیرون به شوخی بگویم رژیم گرفتیا. می‌خندی و می‌گویی: تو هم خوب برنزه کردی. این‌شب ها تلویزیون سریالی نشان می‌دهد که محمد اصفهانی توی تیتراژش می‌خواند: گریه نکن دلِ بی‌تاب از بی‌خبری. خیلی سوزناک می‌خواند.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

-فرشید..پیسس...فرشید

-ها

-چهار چی می‌شه؟

-چی؟

(رضا با ته خودکار چهاربار روی میز می‌کوبد)

-بسشسش تیر هشتاهشت

-چی؟

-بیست و شیشِ تیرِ هشتاد و هشت بابا

مراقب‌شان تشر می‌زند:  سرها روی ورقه.

بالای سرِ رضا می‌آید که پای سوالی می‌نویسد «26 تیرماه هشتاد و هشت». نگاه به بارُمِ نمره می‌کند «فقط نیم نمره؟»
+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

Salam khoobi. Internet dari?

-

Salam azizam. Are baraye chi mikhay

-

mishe lotfan beri site sanjesh bebini natayej ro elam kardan?

-

   -

Elam nakardan eshghe man. Dooset daram azize delam delam barat tang shode. Hanooz elam nakardan. Movazebe khodet bash :* :*

-

Bashe mamnoon. Khosh bashi

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«ساعت دونیم ‌شب نه اس.ام.اسی زده نه هیچی زنگ زده می‌گه یه ترانه نوشتم می‌خوام برات اجراش کنم. اولش نفهمیدم چی می‌گه. یهو دیدم یه چیزایی می‌خونه هی مهتاب مهتاب می‌کنه. وای خدا... بلند شدم چراغو روشن کردم ببینم چه خبر ئه. یه آهنگ درباره‌ی آسمون و ستاره‌ها و مهتاب. آهنگش بد نبود. یه‌کم می‌دونی خام بود، باید بیش‌تر روش کار می‌کرد. یه جاهایی‌شو گفت ضبط کرده اینا رو از روی همون کی‌بورد گذاشت خودشم گیتار زد و می‌خوند. صداش خوب ئه. یه کم شبیه صدای این فرزاد ئه. تولد سالی یکی بهش همینو گفت ناراحت شد. چیزی نگفتا ولی معلوم بود ناراحت شده. بهش گفتم صدای شما از فرزاد قوی‌تر ئه. واقعنم قوی‌تر ئه. بعد که آهنگشو خوند گفت خب تو برو بخواب. من گفتم دیگه خوابم نمی‌بره. گفت ترانه‌م این‌قدر خوب بوده که خواب از سرت پرونده؟ گفتم تو از اونایی هستی که زود پسرخاله می شنا. من این‌جوری‌ام که اگه بعد از دو روز نخوابیدن بخوابم چند دقیقه بعدش یکی بیدارم کنه دیگه خواب نمی‌رم.  صداش یه ناراحتی‌ای داره که مثل فرزاد  ئه. اما قوی‌تر ئه. تا ساعت سه‌ونیم حرف می‌زدیم. اولش اون حرف می‌زد. می‌گفت باید یه ساز شروع کنم به زدن. گفتم برادرم سه‌تار می‌زنه. گفت سه‌تار سازِ آسونی ئه. هرجور بزنی یه صدایی ازش درمی‌آد. پیش‌نهاد کرد ویولون بزنم. گفتم از گیتار بیش‌تر خوشم می‌آد. برگشت گفت: « گیتار که من می‌زنم. تو ویولون بزن با هم یه گروه موسیقی هم تشکیل می‌دیم.»

پری‌شب به سعید زنگ زدم. برنداشت. صبح تو شرکت بودم بهم زنگ زد. یه‌جوری به بهانه‌ی خرید اومدم بیرون. این شریفی حس شیشم داره. امکان نداره نفهمه تو داری با دختر حرف می‌زنی یا پسر یا با خونه‌ت. اولا فکر می‌کردم من خودمو تابلو می‌کنم. ولی یه بار مچ الهامو که داشت با دوست‌پسرش حرف می زد گرفت. بهش یه‌دستی زد اونم لو داد.  الهام خیلی تودار ئه ها. شریفی شوهر نکرده خیلی عقده‌ای ئه. همه‌ی آمار ماهارم می‌ره می‌ذاره کف دست پورنیک. به سعید زنگ زده بودم بگم با یکی دوست شدم. می‌خواستم همین‌جور حرف تو حرف که می‌آد یهو مثلن از دهنم بپره. ولی می‌دونی... بعدش فکر کردم این از اونایی ئه که کم نمی‌آره. برمی‌گرده می‌گه خب یه‌بار دوستتو بیار ببینیمش. یه‌بار عصر بیاین شرکت ما تا شب گپ می‌زنیم بعدم شام می‌ریم رستوران چینی. به خدا بر می‌گرده عین همینا رو می‌گه ها. فقط حالشو پرسیدم. ازش پرسیدم دیشب برنداشتی کجا بودی؟ پارتی بودی؟ می‌خواستم دوباره عصبانی بشه. عین اون موقعا بگه چرا بهش گیر می‌دم. ولی نشد. فقط گفت بیرون بودم. منم دیگه پی‌شو نگرفتم. ولی راست می‌گه که با کسی دوست نشده. خبرشو از یه دوستش گرفته‌م با هیچ‌کس فابریک نیست. با یه اکیپ دختر و پسر شمال و کویر می‌رن مهمونی می‌دن اما تنهاست. نمی‌دونم شاید اگه یه‌مدت این‌جوری باشه بهتر ئه. می‌دونم تهِ دلش راضی نیست منو ول کرده. وقتی حرف می‌زنه انگار همه‌ش می‌خواد یه‌چیزی بگه نمی‌گه. خیلی سکوت می‌کنه. منم سکوت می‌کنم یا هی حال مامانش و خواهرشو می‌پرسم. قرار بود با خواهرش زبانِ کنکور کار کنم.

امیر چهارشنبه تو علوم تحقیقات کنسرت گیتار داره. گفت چند تا از شاگراداشن با خودش که سرپرست گروه ئه. منو دعوت کرده برم. فکر کنم می‌خواد پز بده ببین چه‌قدر دختر دور و برِ من هست ولی من دنبال تو اَم. شاید برم. اگه برم دسته گل نمی‌برم. اگرم بعدش دعوتم کرد برای شام می‌پیچونمش. دلم خیلی برای رستوران چینی تنگ شده.»

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

احمد می‌گه «قوز نکن امیر ملکی. دخترت بزرگ شه خجالت می‌کشه.» می‌خوای قوزتو صاف کنی، کمرت تیر می‌کشه. دستتو می‌خوای بزنی به کمرت شونه‌ت می‌گیره. پاهات راست وانمی‌ستن. صورتتو نگا کردی تو آینه؟ موهات دیدی چه‌قدر ریخته؟ تو چشمات انگار چشم نیست. استخونای صورتت زده بیرون. اولش گفتی وا می‌ستم درستش می‌کنم. باز عیدا مسافرت. کنار جاده زنت رو پیک‌نیکی لوبیاپلو درست می‌کنه. عاشورا خرج می‌دین کل فامیل قابلمه به دست صف بکشن جلو در. شبا جنازه‌تو نمی‌ندازی رو تخت کابوس ببینی تا سرِ صبح. کِی می‌خواد درست شه پس؟ امیر ملکی داری پیر می‌شی. پشت چراغ، برگای دفترچه قسطو می‌شمری. کلی مونده. هرچی می‌ری، هرچی می‌دی تموم نمی‌شه. سبک‌تر نمی‌شه. خسته شدی. نمی‌تونی دووم بیاری. دیگه زوری نمونده واسه‌ت که واستی. دلت می‌خواد بری تهِ امیرآباد بکوبی به دیوار همه‌چی تموم شه. از خودت و این ماشین و این زندگی هیچ‌چی نمونه. دلت به حال خودت می‌سوزه. نمی‌تونی تمومش کنی.مجبوری بمونی پول دربیاری  قسطا رو بدی. مصطفای جاکش دو سال رفت زندان، چکارو مفت ازشون خرید. گفتن مصطفا ملکی اون دوسالی که رفت دوبی کار کرد بارشو بست. تو فروختی. هرچی بابات و خودت جمع کرده‌بودین فروختی. آبرو چی ئه؟ عرضه‌ی زندان رفتن نداشتی. آبرو به چه دردت خورد؟ پولِ قسطِ وام و کرایه‌خونه و خرج خونه  و قسطِ ماشینت شد؟ کلاچ بگیر دنده عوض کن با این جماعت کل‌کل کن حرف زور بشنو فحش بشنو...یه روز تموم می‌کنی امیر ملکی پشت همین فرمون. احمد می‌گه« بزن به بی‌خیالی. هرچی گفتن دو تا بذار روش برگردون به خودشون. داد زدن تو بلندتر داد بزن ولی اعصاب خودتو خورد نکن. ادای عصبانی‌شدن دربیار بترسن ولی عصبانی نشو.» نمی‌تونی. داد می‌زنی خالی شی، بدتر می‌شه. سینه‌ت می‌سوزه. می‌گی نکنه سکته کنم. تهِ دلت بدتم نمی‌آد. مردن ئه. دست آدم نیست. آخرای شب گه‌گیجه می‌گیری. نه مسافر هست نه دلت می‌آد برگردی خونه. زندگی‌تو می‌آری جلو چشمت. خیالت یه‌چیز دیگه بود. کو اون زندگی. امیرملکی ای که می‌خواست کارگاه بزنه با کلی پرسنل زیردستش یه ماشین زیرپای زن و بچه‌ش، دیگه به خوابم نمی‌بینی. همه‌ش حسرت شده. همه‌چی هرروز رو سرت دوباره خراب می‌شه. قیافه‌ی دخترت داره یادت می‌ره. چندوقتی یه بار می بینی چه‌قدر بزرگ شده. فکرشو می‌کنی که بزرگ‌تر می‌شه دانشگاه می‌ره عروس می‌شه...همه‌ش پول می‌خواد. باز وام و قسط و بدهی و گرویی. اینو نمی‌خواستی. دربه‌دری و سگ‌دو زدنو نمی‌خواستی. 

نباید آخر شبا تو خط علاف بمونی. خطو ول کن برو تو خیابون عقب دربستی. این‌جا که کار نمی‌کنی. بمونی فکر و خیال می‌زنه به سرت. با مسافره چار کلمه حرف می‌زنی، موبایل حرف می‌زنه گوش می‌دی اینا از سرت می‌پره. مسیریَم شد، باشه. نمی‌خواد تهش چیزی بمونه. پول بنزینش دربیاد کافی ئه... این‌قدر با خودت حرف نزن. دیوونه می‌شی. دیوونه‌تر می‌شی. تقصیر از تو نبوده امیر ملکی.

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

چشم‌هایش را بسته. اسباب‌کشیِ عروسکِ مو فرفری‌اش (خاله نسرین) تمام شده. خاله نسرین کنار سماورِ نارنجیِ پلاستیکی نشسته چایی بخورد. صبح، خاکِ گلدان را مشت ‌مشت خالی کرده روی فرش. فکر می‌کرده زیر خاک‌ها باید یک چیزِ عجیب باشد. مامان دعواش کرده و از صبح باهاش حرف نمی‌زند. خواب نیست و نمی‌خواهد هم بخوابد. چشم‌هایش را بسته و کنار خاله نسرین دراز کشیده تا مامان بیاید سراغش. بغلش کند ماچش کند و ببرد توی تخت. مامان دارد ظرف‌ها را می‌شورد. ظرف‌ها که تمام شود می‌آید. شاید هم یک وقت بی‌هوا که می‌آید نگاهی به‌ش بیندازد ببیندش که چشم بسته منتظر است. پشت چشم‌های بسته‌اش همه‌چیز سفید است و یک نقطه توی آن سبز. بعد آن نقطه قرمز می‌شود و پهن می‌شود. بزرگ‌تر و تیره‌تر . از آن وسط یک دایره‌ی نارنجی بیرون می‌آید و کم‌کم دورِ آن دایره دندانه‌دندانه می‌شود. خط‌های نورانیِ سبزِ روشن شکل صورتِ یک سگ اند که می‌خندد. چندتا ستاره‌ی بنفش از دور می‌آیند جلو. یکی‌شان آن‌قدر نزدیک که همه‌چی بنفش می‌شود. یک پنجره‌ی سفید از توی بنفشی می‌آید بیرون که از پشتش سه چهارتا ماشین دارند رد می‌شوند. او و مامان پرواز می‌کنند و می‌نشینند توی یکی از ماشین‌ها. روی صندلیِ جلو کنار راننده که دارد می‌گوید « اگه خیابونا موکت بشه خیلی خوب ئه. چرخ ماشین توی چاله نمی‌افته خراب بشه» یک پیرهنِ زنانه‌ی زرشکی برگشته و دارد نگاه‌شان می‌ک‌ند. پیرهن می‌گوید «دیرتر اومدین» مامان انگشت‌هایش را نرم فرو می‌کند توی موهای مبینا و می‌گوید «هفته‌ی دیگه می‌ریم موهاتو کوتاه می‌کنیم. بزرگ می‌شی زیاد تر بشه خوشگل‌تر بشی.» به پیرهنه می‌گوید « این بچه خاک گلدونو خالی کرده رو فرش...شب عیدی باید بدیم بشورنش...می‌بینی چه کارایی می‌کنه این بچه؟» مبینا رویش را بر می‌گرداند. از شیشه‌ی ماشین دریا را تماشا می‌کند که در انتهایش موبایلِ بابا دارد زنگ می‌زند و زنگش توی دریا موج می‌اندازد. با خودش فکر می‌کند اگر دوچرخه داشتند حتمن نمی‌توانستند از موج فرار کنند. غرق می‌شدند. توی بازارچه آقای پیر که میزهای چوبیِ بی‌رنگ می‌فروشد یک ساندویچ گرفته دستش. ساندویچ را می‌گیرد طرف او « من دندون ندارم اینو بخورم. مالِ تو» می‌خواهد ساندویچ را بگیرد. مامان ساندویچ را از دستش می‌قاپد «آقاجون توروخدا ندین این چیزا رو به این بچه.» یک غرفه هست که تمام ویترینش را تخم‌مرغ شانسی چیده. می‌رود جلو. قدش به پیش‌خوانِ بلند نمی‌رسد. چیزی بلندش می‌کند می‌گذارد روی پیش‌خوان. خاله نسرین است. خاله نسرینِ واقعیِ خودش. خوشگل است و می‌خندد. از خودش می‌پرسد «خاله کی برگشته؟ چرا به من نگفته‌ن؟». یک شالِ قرمز هم روی مانتوی سفید پوشیده. خاله بوسَش می‌کند. می‌پرد توی بغلِ خاله و سفت می‌گیردش. کاش با خاله بروند فرش را زودتر پاک کنند. «برو زود لباساتو بپوش می‌خوام با خودم ببرمت پیشِ فیل پشمالوئه» و آن نقاشی را نشانش می‌دهد که وقتی داشت می‌رفت مبینا به ش داده بود. خودش و خاله را روی فیل پشمالوئه کشیده بود که توی برف‌ها  داشتند می‌رفتند و ببره و راسوئه هم پشت سرشان می‌آمدند. «مامان نمی‌ذاره بیام. می‌گه بچه داری» خاله توی پارک تابش می‌دهد. یک سگِ کوچک زبانش را جلوی تاب در آورده و پارس می‌کند. خاله هر بار که تابش می‌دهد می‌گوید «الان می‌دم هاپو یه لقمه‌ی چپت کنه.» می‌ترسد و خوشش می‌آید. سگه می‌رود سوار سرسره می‌شود. مامان  از روی تاب برش می‌دارد « تو این سن هم من باید بغلت کنم ببرمت تو جات؟ خودت بلند شو دیگه.» شالِ خاله شکلِ یک خرگوش می‌شود. خاله سوارش می‌شود و می‌رود. مبینا هی توی خودش سنگین‌تر می‌شود. چشم‌هایش را باز می‌کند. شب شده و نورِ خانه زرد  و چرک  است.

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«شب‌به‌خیر لورازپام». این‌جوری راحت‌تر حفظ می‌کنم. اسم‌های زیادی است که با «پام» تمام می‌شود. وحید گفته این‌یکی بهتر است. من یادِ آن جوک افتادم و همین‌جوری حفظ کردم. از این می ترسم که اسمش یادم برود جلوی داروخانه دست‌پاچه بشوم. وحید گفته بدون نسخه سخت می‌دهند.

این چند شب بهتر است راحت بخوابم و زیاد. اگر  بتوانم روز  بخوابم و شب هم بخوابم خیلی خوب است. خواب و خوب فقط یک الف با هم فرق می‌کنند وقتی می‌نویسی. ببین الان چهارشنبه است و خوب است تا صبح شنبه همین‌جور بخوابم. امروز عصر یکی بخورم تا نیمه‌های شب. بعد یکی دیگر تا ظهرِ فردا. همین جوری بخوابم تا صبح شنبه. باید بگویم یکی صبحِ شنبه زنگ بزند بیدارم کند. آقای یزدانی خوب است. باید بگویم صبح شنبه که می‌روی نان بخری حتمن من را بیدار کن.  به‌ش می‌گویم آقای یزدانی...یک یادداشت اگر می‌شود روی جاکفشی‌تان بگذارید که صبح شنبه حتمن بیدارم کنید. آن‌قدر در بزنید زنگ بزنید تا من بیایم در را باز کنم. چند کلمه هم باهام حرف بزنید که خواب از سرم بپرد. . باید به یزدانی بگویم حتمن زود من را بیدار کند. می‌خواهم سه روز بخوابم و حتمن کثیف و ته‌ریشو می‌شوم. باید اول صبح حمام بروم صورتم را اصلاح کنم. اگر فرصت شد باید شیو هم بکنم. شیو کردنِ صبح روز شنبه یک حرکت نمادین است. برای دلِ خودم. که خیال برم ندارد از این به بعد تنهایی است.

کاش همین امروز راه می‌افتادم شمال. می‌رفتم تا جمعه شب مشروب می‌خوردیم و جوجه‌کباب درست می‌کردیم. خوش‌حالی و خنکی و صدای شمال. این رویا تعبیر نمی‌شود. زنِ فری این هفته‌های آخر می‌ترسد از خانه بیرون بیاید. همه ش هم من را  نگاه می‌کند و چشم‌هاش فریاد می‌زند «طفلکی...حیوونکی...آخی». دوست ندارم. دلم نمی‌خواهد کسی دلش به حالم بسوزد. این را نمی‌فهمند. چرت و پرت می‌گویم و قهقهه می‌زنم. می‌دانم گول نمی‌خورند. ولی توقع دارم وقتی می‌خندم بفهمند نمی‌خواهم کسی ناراحتی‌ام را بداند. معلوم است که ناراحتم. ناراحتِ این بلاتکلیفیِ تا شنبه. بعدش درست می‌شود. پای همه‌ی آن ورقه‌های از پیش نوشته را یک امضا می‌کنم و همه‌چی درست می‌شود. به‌شرطی که داروخانه شب‌به‌خیر لورازپام بهم بدهد. فکر می‌کنند می‌خواهم خودم را بکشم. یا معتادم. نباید من‌و‌من کنم. باید فکر کنند سال‌هاست شب‌به‌خیر لورازپام می‌خورم. باید همان اول محکم بروم جلو. صدام نباید یواش باشد. می‌گویم« سلام. می‌شه یه بسته لورازپام بدین؟» این خوب نیست. خیلی خلاصه باشد و دستور بدهم. سلام هم نمی‌کنم. «یه بسته لورازپام» یا این‌جوری: «لورازپام...یه بسته». بهتر است. فکر می‌کند این عجب لورازپام خورِ قهاری ست. دقیقن می‌داند چی می‌خواهد. فکر می‌کند این قدر حرفه‌ای هستم که وقتی می‌گویم لورازپام  نشئه می‌شوم. بعدش حتمن می‌گوید «بدون نسخه نمی‌شه...می‌تونم یه ورق بهتون بدم» من باید بگویم «خیله خب...اشکال نداره» باید وقتی می‌گوید بدون نسخه بیش‌تر از یک ورق نمی‌دهند، اخم کنم. طلب‌کارش باشم و وقتی می‌گویم اشکال نداره منت می‌گذارم سرِ کوتاهی‌اش. بدون نسخه حتمن ضعیف‌ترین دوز لورازپام را بهم می‌دهد. لابد صد میلی.  شاید هم ازم بپرسد. یادم رفت از وحید بپرسم دوزهای این چه‌جوری است. باید ‌جوری توی چشم‌هایش نگاه کنم که خودش بفهمد قوی‌ترین دوز به کارم می‌آید. پانصد میلی. باید دست هایم را توی جیب نگه دارم وگرنه موقع حرف‌زدن تکان‌شان می‌دهم و می‌فهمد ناشی‌ام. نباید قوز کنم. تا شنبه جز خوابیدن نباید کاری بکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سعیدیِ اداره رفاه گفت«جلوی هرچی وام بوده رو گرفته‌ن. به خدا من می‌خواستم برات جورش کنم بخش‌نامه اومده همه‌ی درخواستای وامو  فعلن روش اقدام نکنین.  ببخشید تورو خدا. شرمنده‌م» چیزی به سعیدی نگفت.وقت‌هایی که چیزی به کسی نمی‌گفت فکر می‌کرد صورتش آن حرف را دارد می‌زند. ابروهاش گره خورده‌اند چشم‌هاش کمی تنگ شده و این یعنی «عصبانی هستم ازت خانوم سعیدی. خانومِ لعنتیِ سعیدی که سه ماه درخواست من را  نگه داشتی و حالا می‌گویی اقدام نباید کرد. می‌خواهم گردنت را بشکنم. » صورتش فکر می‌کرد همین چیزها را می‌گوید و آمد بیرون. توی آسانسور می‌خواست از سرش پاک کند فکرِ خریدنِ ماشین را. مادر را عصرها ببرد بیرون بگرداند بلکه غصه‌هاش کم شود. صبح‌ها دیگر توی صف تاکسی نماند. روزهای بارانی، زن‌های منتظرِ تاکسی را سوار کند تا یک جایی برساند... سگ شده بود. سمیرا شوخی‌ای کرد باهاش و بدجور به‌ش پرید. بعد به خودش که چرا سرِ این دختر بی‌چاره خالی کردی دلت از جایی دیگر پر است. صبر کرد. نشست پای کامپیوتر همه‌ی فایل‌های اکسلِ این چند وقت را مرتب کرد تا ساعت دو بشود. مرخصی گرفت آمد بیرون. رادیوی تاکسی از آن آهنگ‌های غم‌گینِ بعدازظهر پخش می‌کرد. خیابان‌های ساعت دو و نیم با دو ساعت بعدش کلی فرق می‌کند. خیابان‌های ساعت دو و نیم آفتاب دارند. خلوت‌ترند. آرام‌تر. بچه‌مدرسه‌ای‌های پلاس، قشنگ‌ترش می‌کند از عصر که پرِ آدم‌هایی با رخت و لباس اداره می‌شود. بچه‌مدرسه‌ای‌ها وقتی بلند بلند می‌خندند یاد خودش می‌افتد. از چاک کنار مانتو دست می‌کرد توی جیب شلوارش و سنگینیِ کوله قوز می‌انداخت پشتش را. توی شیشه‌ی ساختمان‌ها نگاهش به خودش می‌افتاد خوشش می آمد از این ژستِ لاتی. این راه رفتنِ بی خیالِ آزاد. موهایش آن موقع‌ها برق می‌زد. سیاهِ سیاه. حالا خالص نیست رنگش. با این تارهای سفید که پای آینه توی چشم می‌آیند و این کدری، این که معلوم نیست از کجا آمده و چرا هرچی می‌شورَد نمی‌رود.  دنیا عوض نشده. خودش است که ترسوتر است از روزهای دبیرستان. ضعیف‌تر است. فقط یاد گرفته اشک را نگذارد جلوی غریبه‌ها بیاید پایین، سوزش بغض را نتوانسته از گلویش بفرستد بیرون. آن آدم و این، یکی نیستند در طول سال‌ها. دو تا هستند از بس دورند از هم.

 مسافر کناری پوزخندی زد. گفت «راست راست دروغ می‌گن به مردم. دویستا ماشین...هِه» رادیو تبلیغ جایزه‌ی بانک می‌کرد. راننده گفت «یه خاله داشتم تو شهرستان. سالای هفتاد و هفت هشت. این خیلی آدم خوبی بود. همه‌ی زندگی‌شو گذاشته‌بود از مادرش مراقبت می‌کرد. شوهرم نکرده بود. یه روز می‌آن در خونه‌شو می‌زنن می‌گن تو قرعه‌کشیِ بانک ماشین بردی. می‌گه کدوم بانک؟ چی؟ بعد یادش می‌افته سال‌ها پیش یه پونصد تومن گذاشته‌بوده بانک، همون ماشین برده. مستاجر بودن. ماشینه رو فروخت یه خونه خرید. اون موقع می‌شد با پول ماشین یه خونه‌ی قسطی خرید تو شهرستان. خدا می‌بینه  داره به مادرش محبت می‌کنه اجرشو می‌ده دیگه.»

بعضی چیزهای کوچک برای همه یک اتفاق معمولی هستند. یک گفت‌وگوی معمولیِ توی تاکسی، برای همه‌ی مسافرها، یک گفت‌وگوی معمولیِ توی تاکسی است. ولی برای یکی نه. آن‌قدر به‌وقت و  به‌جاست که نفس توی سینه‌اش نگه می‌دارد. این اتفاق فقط دارد برای او می‌افتد. یکی دارد این اتفاق را به دست دیگران برای او می‌آفریند. مثل این است که مردِ میان‌سال آمده  تو را که داری زیر برف می‌لرزی در آغوش می‌گیرد و پالتوش را می اندازد روی دوشت. بعدش هم می‌رود. ردپایی بر برف نمی‌گذارد. انگار نیامده کسی. ولی تو می‌دانی آمده. تو گرمی و باز امیدواری. که برگردد و این بار ماندنی باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

رادیو آهنگ اریک کلاپتن گذاشت. همان آهنگ معروفه. ذهنش یک‌هو پُرِ این تصویر شد که گلوله‌ها می‌خورند به قلبِ اِما و پیرهنِ زردش پر از خونِ سرخ می‌شود. گوشه‌ی اتوبان نگه داشت. زنگ زد به الناز. هی بوق خورد و جواب نداد. برایش فرستاد : «بهم زنگ بزن. کارت دارم». می‌خواست راه بیفتد. ترافیکِ ناگهان نگهش داشته‌بود. ذره‌ذره جلو می‌رفتند. راننده‌ی کناری از لای در آمد بیرون و کله کشید تهِ ترافیک را ببیند. پرسید «تصادف شده؟» راننده‌ی کناری گفت «فکر کنم.  جلو ترا باز ئه»

پدر فریاد می‌زند: «اِما...اِما...». آن‌قدر دور است که دست‌ش به گرفتنِ گلوله‌ها، به نگه داشتنِ اما، به زنده نگه‌داشتنش نمی‌رسد. اما روی زمین می‌افتد. پدر داد می‌زند: «اِما» و «آ»ی آخر را می‌کشد.

صدای زنگ گوشی آمد.

«چی‌کارم داشتی بابا؟»

صدا را شناخت. صدای همان بچه‌ای بود که حالا بزرگ شده. که هنوز گرمی‌اش و ضربِ تندتندش انگار درشتیِ براقِ چشم‌های سیاهش باشد، یادِ آدم می‌اندازد که این همان بچه است.

 «هیچی..ببین الناز...حالت خوب ئه؟»

 «آره خوبم...همین؟»

 «آره»

«چه‌طور؟»

«هیچی...همین»

 «سر کلاس بودما. فکر کردم کارم داری اومدم بیرون»

«باشه...برو دیگه ببخشید»

چراغ عقبِ ماشین‌های جلویی یکی‌یکی خاموش می‌شد و راه می‌افتادند.

 «در این مرحله با حریفی از گرجستان به رقابت خواهد پرداخت...»

 حواسش نبود رادیو از کی دارد اخبار ورزشی می‌گوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« سلام

خیلی عصبانی هستم. امشب  رفته بودیم سینما. با مهران و دوست دخترش و بعدش هم رفتیم شام خوردیم. من حدود یه ربع به دوازده رسیدم خانه. از یک ساعت پیش مامان بارها و بارها زنگ می‌زد. هی می‌پرسید کجایی؟ چرا زودتر نمیای؟ آبرویم جلوی مهران و دختره رفت. ‌گفت مادرها همینند دیگر. همیشه حال می‌کنند نگران باشن. یکی از بچه‌های دانشگاه است. توی این دو سال تنها کسی بوده توی دانشگاه که توانسته‌ام باهاش بمانم. روی اعصاب آدم راه نمی‌رود. اگر یکی دیگر جای اون بود حسابی برام دست می‌گرفت و مسخره‌م می‌کرد. ولی این مهران خیلی آدم‌تر از این حرف‌هاست. به مامان گفتم تو این خونه نمی‌مونم. به خدا دیگه تو این خونه نمی‌مونم. توی راه این‌قدر گوشه‌ی لبم را گزیدم که باد کرده بود و می‌سوخت. تازگی‌هاست که زیاد عصبی می‌شوم و این را وقتی می‌فهمم که می‌بینم گوشه‌ی لبم باد کرده یا انگشت‌هایم درد می‌کند از بس ترق ترق حباب توی مفصل‌های‌شان را می‌ترکانم. مامان بغض کرد. گفت مگه من چی گفتم؟ بغض کرد و واقعن داشت فکر می‌کرد که من هم می‌روم. مثل بابا و مثل تو. من رفتم توی اتاق در را بستم و صدای آهنگ را زیاد کردم. به آهنگ گوش نمی‌دادم. روی تخت نشسته بودم. توی سرم کلمه ها بالا و پایین می پریدند. کلمه های بی ربط و بد. و آزارم می دادند. از مامان ناراحت بودم که چرا این‌همه زنگ زده. به خودم فحش می‌دادم به‌خاطر ناراحت کردن مامان. من فکر می‌کنم مامان خیلی توی زندگی‌ش بغض کرده و گریه کرده. دلم می‌خواست سیگار داشتم می‌کشیدم. اگر تو بودی ازت می گرفتم. می‌آمدم توی اتاق که تو هم پای لپ‌تاپ داشتی کار می‌کردی. ازت می‌پرسیدم یه سیگار داری؟ تو سرت را می‌آوردی بیرون و نور لپ تاپ افتاده بود توی عینکت توی صورتت. اشاره می‌کردی به زیر ملافه روی تخت و می‌گفتی بردار. من بر می‌داشتم و کبریتت را هم و می‌گفتم کبریتتو برات می‌آرم. می‌رفتم توی اتاقم زیرپیرنیِ خیس می‌چپاندم درزِ زیر در. پنجره را باز می‌کردم. دلم می‌خواست از اتاق بروم بیرون به مامان بگویم من نمی‌خوام برم. من جایی نمی‌رم. ولی این‌قدر عصبانی بودم که نرفتم بگم. ترسیدم ببیند چه‌قدر دربرابر اشک‌هایش و بغضش بچه ام و بعد هی سرِ هر بهانه ای اشک بریزد که من آن جوری شوم که اون می‌خواهد. مثل تو بشوم. زیاد درس بخوانم و دنبال یک رشته‌ی مهندسی باشم. یک روز اخبار  داشت می‌گفت  ثبت‌‌نام کنکور شروع شده. نمی‌دانم چی شد این بامزه‌گیِ احمقانه به سرم زد و گفتم مامان می‌خوای ثبت‌نام کنم دوباره کنکور بدم؟ یه الکترونیکی   برقی چیزی بخونم؟ یادت هست که. مامان وقتی یک‌چیزی خوش‌حالش می‌کند یکی از پشتِ کله عضلات و پوست صورتش را می‌کشد. چروک‌های صورت‌ش کم‌رنگ می‌شوند. کلی جوان‌تر می‌شود. چشماش درشت می‌شوند و می‌درخشند. آدم حال می‌کنه. گفت آره... این خیلی خوب ئه. می‌ری دفترچه‌ی ثبت‌نامو بگیری؟ یخ کردم و گرمای شوخی از سرم افتاد. گفتم نه مامان من نمی‌تونم. من دیگه نمی‌تونم عربی و دینی بخونم. برای رشته‌ی مهندسی باید کلی کلاس برم. وقتشو دارم؟ دانشگاه خودم چی؟

مامان گفت خب آره ولی اگه می‌خوندی بهتر بود. راست می‌گوید. اگر یک رشته‌ی درست‌حسابی می‌خواندم خیلی بهتر از این بود. یکی از فارغ‌التحصیل‌های دانشگاه که نامزدش یک سال بالاتر از ماست می‌گفت بعد از فارغ‌التحصیلی اصل علافی ئه. برین خداروشکر کنین که دوسال سربازی دارین. اقلن یه مدت علافی عقب می‌افته. من هیچ‌وقت نمی‌فهمم دوتا برادر چرا باید این‌قدر با هم فرق کنند. چرا باید تو هوش و حوصله‌ی درس خواندن داشته باشی و من نه؟ یا اصلن چرا من هیچ‌وقت نتوانستم بفهمم از چی خوشم می‌آد که همان‌جوری که تو می‌گفتی هوشم را که مخفی شده توی آن کشف کنم. من هیچ‌وقت حوصله‌ی فونت کتاب‌های درسی را نداشتم. این‌ها را یک‌جوری طراحی کرده‌اند یک‌جوری درشت و زمخت که وقتی آدم می‌بیندشان یاد اجبار می‌افتد. یاد این‌که باید این‌ها برود توی کله‌ت و گرنه بی‌چاره‌ای. چشمِ من از این‌ها فرار می‌کند همیشه. حتا از جزوه‌های دست‌نویس دانشکده. پاهایم می‌توانند هزارتا جاده را بدوند ولی وای به وقتی که شست‌شان خبر دار شود دارند طرف دانشگاه می‌روند. سست می‌شوند خسته می‌شوند و چپ و راست می‌زنند. سرِ کلاس انگار توی کله‌ام هزارتا کانال تلویزیونی روشن می‌کنند. اخبار جهان و مستند و فیلم سینمایی و فیلم‌های صحنه‌دار.  می‌بینم و می‌سازم. من هیچ‌وقت مثل تو نمی‌شوم. تو همه چی‌ت سر جاست. آدم درست حسابی و کاملی هستی. برای درست زیاد زحمت کشیده‌ای و لابد همه‌ی کانال‌های تلویزیونی را به سختی خاموش کرده‌ای و چشمت را راحت عادت نداده‌ای به خواندنِ کتاب‌ها. دوست‌های خوبِ زیادی داری که هنوز گاهی به این‌جا زنگ می‌زنند ازت خبر بگیرند یا بگویند ما داریم براش یه چیزی می‌فرستیم اگه شمام چیزی دارین بدین ما بفرستیم. حالِ من را هم که می‌پرسند و اگه می‌گویند بیا بریم بیرون، به‌خاطر تو است. مامان را هیچ‌وقت نرنجانده‌ای. حتا رفتنت هم آن‌قدر درست بود که قبول کرد و گفت باشه برو. سولماز بهم گفت اگر جای من بود کلی از تو بدش می‌آمد و اصلن تو به چه حقی از معافیتِ سربازی‌ای که من هم می‌توانستم داشته‌باشم استفاده کردی؟ من بهش گفتم هیچ‌وقت از تو بدم نیامد و هیچ‌وقت فکر نکردم که چرا معافیته نماند برای من. اون گفت نمی‌تواند این را بفهمد. می‌بینی. کسی که تو را نشناسد نمی‌تواند بفهمد. کسی که تو را دوست نداشته باشد نمی تواند بفهمد.

خیلی وقت‌ها آنلاین هستی اما پی‌ام نمی‌دهم. با خودم می‌گویم من که حرفی بیش‌تر از حرف‌های مکالمه‌های تلفنی‌مان ندارم. حرف دارم بزنم واسه‌ت. کلی حرف که نه می‌شود پای تلفن گفت و نه می‌شود توی ای.میل برایت نوشت. هروقت ازم می‌پرسی از خودت چه خبر و من همیشه می‌گویم همه‌چی خوب است و حالم خوب است و خوش‌حالم...خیلی از این وقت‌ها واقعن این طور نیستم. نمی‌خواهم نگرانت کنم. چیز خاصی نیست. معمولن از یک اتفاق ساده شروع می‌شود مثل فکر کردن درباره‌ی  آدم‌های اتوبوس که نمی‌دانم چه‌جوری توی دنیا این‌جور راحت چرت می‌زنند و در آن خفگی می‌خندند و زندگی می‌کنند. و بعد این ‌فکرها گره می‌خورند به ترافیک و هی همه‌چی بدتر می‌شود. از اتوبوس که پیاده می‌شوم باد سرد می‌خورد به عرقِ تنم و می‌لرزم. مچاله می‌شوم و یکی دو تا خیابان پیاده می‌روم توی فکرهایم. وقتی می‌رسم خانه مامان را می‌بینم خانه را می‌بینم که برای ما خالی است وقتی تو نیستی. همه‌‌ی آن‌ها یادم می‌رود. یک خورده کنار مامان می‌نشینم و بعدش می‌روم توی تاریکیِ اتاق دراز می‌کشم و سیگاری دود می کنم.

این حرف‌ها را و حرف‌های دیگری را که دلم می‌خواد بزنم فقط می‌توانم روی کاغذ بنویسم. این‌ها خودِ خودِ منند. می‌توانم کاغذ را بگیرم دستم و پوستِ خودم را لمس کنم. بوی خودم را جای انگشتِ خودم را. می توانم این را ریز ریز کنم و بریزم دور. یا نگهش دارم جایی که کسی نبیند جز خودم.

 بگذار بعدن تصمیم می‌گیرم این را برایت پست کنم یا نه»

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«این مرتضام که بابا آدم اسگلی ئه که. اون‌روزی دیده‌م‌ش تو پارکینگ. یه دسته کلید داشت اندازه‌ی رینگِ مینی‌بوس.گفتم این چی ئه مگه زندان‌بانی تو؟ گفت بیا برسونمت.از بچگی‌ش تا الان هرچی کلید داشته تو این دسته کلیده س.گرفت دستش دونه‌دونه‌شو نشون داد به‌م.این کلید چمدون بابابزرگش بوده که وقتی مرده خالی‌ش رسیده به‌ش.کلید یه کمدِ ارجِ سبز بود که آلبوم تمرشو، مجله‌‌های دنیای‌جوانان‌شو می‌ذاشته توش.نمی‌دونم کلید قفل دوچرخه‌م ئه که اولین روز باهاش جلوی مدرسه‌ی دخترونه خوردم زمین.کلید اتاق خرپشته س پنهون از بابام سازدهنی می‌زدم.این کلید اتاق دانشجویی‌م ئه.این کلید کمد سربازی‌م ئه. آهان یه کلید کوچیکم بود که می‌گفت تو خیابون پیدا کرده. حالا هرکدومش کلی ماجرا داشتا...مرده بودم از خنده.ماجراهاش یادم رفته.هزارتا کلید دیگه‌م بود. رسیدیم ونک من پیاده شدم...دیوانه س.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقای رحمتی می گوید: «خانم فرح‌بخش، پرونده‌هایی رو که دیروز به‌ت گفتم گزارش کردی؟» آقای رحمتی می‌گوید: «خانم فرح‌بخش، نامه‌ی معاونت برنامه‌ریزی هنوز نیومده ها.» آقای رحمتی می‌گوید «خانم فرح‌بخش، زنگ بزنین دفتر مدیرکل ببینین وقت داره برای مذاکره؟» آقای رحمتی توی اتاق دارد ناهارش را می‌خورد. داخلی‌ام را می‌گیرد: «اون دوست‌تون ترجمه‌های محسن رو ای.میل نکرد؟». دارم اس.ام.اس می‌زنم که نمی‌توانم بیایم. باید این‌جا تا ساعت هشتِ شبِ لعنتی بمانم. «خانم فرح‌بخش، اس.ام.اس بازی می‌کنی؟ زنگ بزن معاونتا جلسه رو یادآوری کن.»

آقای رحمتی فردا توی سالن شهدا برای استان‌ها سخن‌رانی می‌کند. دلم می‌خواهد کفشم را پرت کنم توی صورتش. هردوتا کفشم را. شاید هم یک گونی پر از کفش با خودم ببرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

مادر گفت: «مگه نمی­بینی چه قدر خسته­س. صدا نکن بذار بخوابه.»

من رفتم از لای در اتاق نگاه کردم. دیدم که با همان لباس افتاده روی تخت و بوی جورابش تا دم در می‌آید. مادر پاورچین رفت پوتین‌هایش را که خسته بودند و ولو شده بودند کنار تخت برداشت، بغل کرد و آورد واستاند کنار جاکفشی. گفتم: « پوتیناشو در نیاورد؟»  کنار مادر روی کونه‌ی پا واستاده بودم و انگشت‌های پام را مچاله می‌کردم. مادر گفت: «بیا بریم پرتقال و ماکارونی بگیریم.» دو تا بستنی عروسکی هم گرفتیم و وقتی دیدم مادر، بستنیِ اون را گذاشت توی جایخی، دلم خواست آن قدر زود توی کوچه پوست بستنی را نکنده بودم و الان هم می‌گذاشتم توی جایخی که وقتی بیدار شد با هم بخوریم. دیر شده بود و داشتم تکه‌های آخر چسبیده به چوب بستنی را لیس می‌زدم.

مادر کوه لباس‌ها را از ساکش بیرون آورد و خالی کرد توی ماشین لباس‌شویی. توی جیب ساک، نقاشیِ یک ماشین سبز بود که جلوی قطاری از خانه‌های هم اندازه و رنگارنگ پارک کرده بود. ماشین خودمان بود. خودم را هم کشیده بودم که کنار ماشین لب خند می‌زدم و دست تکان می‌دادم. از وقتی رفته بود، دیگر فقط این نبود که  سطل پلاستیکی قرمزِ آب را براش نگه دارم ،ماشین را بشورد. ابر و کف و شلنگ، دست خودم بود. دوبار هم رفتم روی کشوی جاکفشی و سوییچ ماشین را از روی رفِ آویز لباس‌ها برداشتم. در ماشین را باز کردم و حتا سوییچ را توی جاش انداختم. اما فقط ادای روشن کردن ماشین را در آوردم  و فرمان را گرداندم. بعد از آن باری که سوییچ را جوری چرخانده بودم که باتری ماشین تمام شد و یک روز صبح همه را دست‌بست کرد، دیگر دلم نمی‌خواست روزگاری به آن سیاهی ببینم.

مادر صدا و  بوی پیازداغ بلند کرده بود. من توپ ابریِ قهوه‌ای ام را می‌کوبیدم به دیوار و وقتی برمی‌گشت، خیال می‌کردم فابیان بارتزم و شیرجه می‌زدم که بگیرمش. یک شیرجه زدم که خوردم زمین و صداش مادر را کشاند توی هال. چشم‌غره‌ی بدی به‌م رفت که اولش خیال کردم از آن چشم‌غره‌های نگران است که پسر این چه کاری ست می کنی یک بلایی سر خودت می‌آوری آخرش. اما از کنارم تند رفت طرف در اتاق و زیرلب گفت: «ببنیم تونستی بیدارش کنی یا نه؟» کَمکی لای در را باز کرد و نگاهی انداخت و در را بست و همان جور با چشم غره برگشت آشپزخانه. من هم رفتم دنبالش در یخچال را باز کردم و بطریِ خودم را گذاشتم سرلبم. مادر که از لای شیشه ی بطری رد می‌شد کج و کوله می‌شد و خنده دار. یک خورده آبِ الکی هم خوردم که بیش تر مادر را از پشت بطری ببینم. برگشت طرفم: «برو درجه‌ی آب‌گرم‌کنو زیاد کن.» صفحه‌ی گرد آب‌گرم‌کن را چرخاندم و صدای گرگر کوره‌اش که بلند شد گفتم: « هروقت رفت رو شصت بیدارش کنم بره حموم؟» « نه. من خودم به‌ت می گم کی بیدارش کن» وقتی از آشپزخانه رفتم بیرون تازه یادم افتاد باید به یاد مادر می‌آوردم که ماکارونی‌ها را خودم می‌شکنم. می‌ترسیدم این بار یادش برود و وقت شکستن ماکارونی‌ها صدام نکند. لحظه‌ای پیش از آن که این را داد بزنم حواسم آمد سرجاش و جلوی خودم را گرفتم. تلفن زنگ زد. پای راستم را محکم حائل کردم روی زمین و چپ را بلند کردم یک خیز بلند برداشتم طرف تلفن. زنگ دوم داشت می‌خورد که گوشی را برداشتم و گفتم: «الو».  بلند گفته بودم و یک بار دیگر آهسته همان را گفتم. آن طرف خط جواب نداد و فقط صدای نفسش می آمد. دوباره گفتم.

 «سلام...خوبی؟» گفتم: «سلام...بله» «ببین...علی رضا اومده؟»، «آره...خوابیده»، «خب ببین...وقتی بیدار شد می‌گی به من زنگ بزنه؟» «آره...ولی زیاد می‌خوابه.» «باشه...بگو بهم زنگ بزنه. مامانت هست؟» «آره. تو آشپزخونه س» «خیله خب خدافظ دیگه».

گوش مادر را صدای پیازداغ و آب‌گرم‌کن پر کرده بود و اصلن زنگ را نشنید. اگر هم شنیده بود، یادم می‌ماند بگویم مهدی است که تلفن کرده. نیشم باز بود. همیشه وقتی من تلفن را برمی داشتم و اون بود، و نقشم را خوب بازی می‌کردم خوشحال بودم. حتا یک بار  به من سپرده بود وقتی زنگ زد، به‌ش بگویم که راه افتاده و نیم ساعت دیگر جلوی بانکِ سرِ خیابان‌شان منتظرش باشد. به من اعتماد داشت.

ماکارونی‌ها را من شکسته بودم. حالا کمک می‌کردم  یک لایه گوشت و پیازداغ و یک لایه ماکارونی بریزد توی قابلمه. مادر قابلمه را گذاشت روی گاز و سرش را با دم‌کنی، پوشاند. «می‌خوام برم بیدارش کنم، می‌آی؟» و رفت. مثل همیشه یک قاشق گوشت و پیازداغ زیادی آمده‌بود که من داشتم خالی خالی می‌خوردم‌ش. تشنه‌م شد. رفتم آب هم خوردم. سر بطری‌م نارنجیِ روغن شد و با آستین پاک‌ش کردم. اول مادر و بعدش اون از اتاق آمدند بیرون.  رفت توی حمام و در را بست. مادر رفت توی اتاق و ملافه‌ی روی تخت را مرتب کرد. دست لخت‌ش از لای در حمام آمد بیرون، عینکش را گذاشت روی میز عسلیِ کنار در.

یک نقاشی دیگر هم کشیده بودم. چند روز پیش. مادر گفت همین روزهاست که بیاید. اگر الان پست کنی وقتی به‌ش می‌رسد که این‌جاست. بگذار وقتی دوباره رفت برایش بفرست. توی نقاشی کنار تلویزیون  که دوتا ماشینِ تصادف کرده را نشان می داد ایستاده بودم، لب‌خند می‌زدم و دست تکان می‌دادم. کنترل تلویزیون هم توی آن یکی دستم بود.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

تقریبن دیوانه شده بودم.سر از حرف این­ها درنمی­آوردم. تند تند حرف می زدند و چندتایی. و هرکی حتا یک جمله هم می گفت دیگران تاییدش می­کردند و می­گفتند این دقیقن همان چیزی بود که آن ها می خواستند بگویند.هرازچندی با هم می­خندیدند و یا با هم بغض می­کردند و یا یک هو با هم آوازی را می­خواندند.  من هم باهاشان می­خندیدم و گریه می­کردم و می­خواندم. اما همه­ش از این می­ترسیدم که ناگهان همه جا ساکت شود و یکی ازم بپرسد« خب...تو واسه چی داری می­خندی؟»

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

زاهد بزرگ دست­ها را روبه­روی­ش گرفته بود. کف دست­ها را تکان می­داد و فریاد می­زد: «نه...دور شو...از من دور شو ای دنیا...بدین سو میا که تو را نمی­خواهم»

دنیا شانه­های­ش را بالا اندخات و گفت: «باشه...باشه...اگه نخواستی به هم شماره نمی­دیم. فقط بذار چند کلمه حرف بزنیم»

زاهد بزرگ فرمود: «وای اگر هم­چو منی نداند در پس هر کلام تو اعجاز نیرنگی نهفته است. آتش سخنان­ت را از خرمن جان من دور نگاه دار»

دنیا گفت: «ببین من واقعن با این تشبیهای تو حال می­کنما. بذار این یکی رو بنویسم. چی بود؟ جونِ خرمن­ها از آتیش دور شو؟ آره؟ نه...این نبود. یه بار دیگه شمرده می­گی؟»

- «نه فریب چاپلوسی و خودبزرگ بینی و نه هیچ فریب دیگری. گوش من به هوشِ سخنان توست دنیا»

- «به درک. ول می­کنم می­رما. برو گم شو اصلن»

-« هان...چه شد دنیا؟ شمشیر خود را بر زره ایمان من نابُرا دیدی؟»

- «نه خره...کارکردن رو تو به درد من نمی­خوره....تو توی این دنیا مهره­ی سوخته­ای»

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

لوله­کشی زار می­گریست

به آچار شلاقی­یِ نه چندان کوچکی دل بسته بود.

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

شیرین پخش موزیک جیبی اش را وصل کرد به کامپیوتر، توی­ش گشت، ترانه­ای را پیدا کرد و صدای­ش را برد بالا. الان اگر سعیدی برمی­گشت به­مان می­توپید که باز چرا بی­کار نشسته­ایم.

گفت« از این بدت می­آد؟»

با دست­م ادای این را درآوردم که صدای­ش را کم کند.

کم نکرد:«سعیدی الان باید تو هواپیما باشه»

بلند شد رفت جلوی پنجره

«هوا...چه باد و طوفانی ئه» یک جایی را انگار وسط آسمان ها پیدا کرده بود و خیره شده بود به­ش « اگه بارون اومد من می­رم بیرون...خب؟»

جواب­ش را که ندادم رو برگرداند سوی من « ببین اگه بارون اومد من می­رم بیرون...خب؟...»

دوباره خیره شد به همان­جا «مامان دی­شب لباس شسته­بود...خداکنه خونه باشه برشون داره... الان رو اون پیرن سفیده­م خاک نشسته...یادت ئه کدوم ئه؟... تو مهمونی­یِ خونه­ی سمیرا...یادت ئه؟...کهنه شده تو خونه می­پوشم­اش»

صدای باد توی فضای باز و خالی­یِ میان دو تنه­ی برج می­گشت و فریاد می­شد و قاطی می شد با ترانه

? what I've felt
what I've known?
never shined through in what I've shown

جعبه­ی کافی کرم را از توی کیف­ش درآورد.از اولترا لایت­هایی که صبح آقا حمید برای­ش خریده بود نخی درآورد و به لب گذاشت، جعبه را گرفت طرف من که یعنی من هم می­خواهم؟ دست­م را دراز کردم که آره. نخی بیرون آورد و انداخت طرفم. با دو دست روی هوا قاپیدمش. از زیر کی­بورد، فندک­م را درآوردم. سیگار خودم را روشن کردم و فندک را انداختم طرفش...دوباره برگشت پای پنجره.

«یا همه­ش آفتاب ئه یا ابرئه...بارون نمی­آد. انگار شاش بند شده.» نخودی پوزخند زد. توی وبلاگ 360 ام همین جمله را نوشتم و  دکمه­ی پابلیش را زدم.

«اگه بارون اومد من یه کوچولو می­رم بیرون. زود برمی­گردم. تو اگه می­شه بمون که سعیدی زنگ زد برداری.»

آمد لیوان قهوه­اش را که گذاشته بود روی میز من بردارد.

«دقت کردی هیچ وقت 5 به بعد بارون نمی­آد؟ همه­ش وقتی بارون می­آد که ما این­جاییم» و باز برگشت سرجایش. این بار اول به پایین نگاه کرد. به خیابان. سرش زود آمد بالا و چشم­های­ش دوباره برگشتند به آسمان. آهنگ تا حالا چندبار تکرار شده بود.

« آدم یا شمال نره یا وقتی بره که خیال­ش از همه چی راحت باشه». آهی کشید و لیوان قهوه را از میان دود سیگارش به لب برد. گوشی­اش صدای اس.ام.اس کرد. از روی میزش برش داشت.

«سعیدی ئه...برای ساعت سه بلیط گیر آوردم. پی.دی.اف ها رو یادم رفت بیارم. برام میل کن.»

لب­خند پت و پهنی زد.

«هورررا. دو روز راحتیم از شرش»

به سوی پنجره که برگشت لب­خند ماسید روی صورت­ش. رفت جلو و از پنجره همه­ی آسمان را برانداز کرد.

«چی شد یهو...»

آسمان آفتابی بود.

سیگارش را از زیرسیگاری­یِ لب پنجره برداشت و پکی زد. سرمیزش، آهنگ را برگرداند به همان تکه­ای که چند ثانیه پیش می­خواند.

«من عاشق این جاشم»

what I've felt?
what I've known?
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub the unforgiven

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

او را تنها گذاشتند

و گفتند:

«از تاریک­ترین راه­پله­ی مارپیچی­یِ چهان

تا ابد

پایین برو...»
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقای رضایی نیم ساعت بعد از این­که توی اتاق انتظار رییس نشسته بود و دیگر داشت اعصا­ب­ش از صدای دینگ دینگِ یاهو مسنجر منشی خسته می­شد، رفت توی اتاق. رییس بعد از یک جلسه­ی طولانی روی صندلی ولو شده­بود .قلمبه­ی شکم­ش اولین چیزی بود که آقای رضایی دید.

- چه­طوری آقای رضایی؟ پسرتو ثبت­نام کردی؟

- هنوز نه.

- می­خوای مرخصی ساعتی بدم بری دنبال­ش؟

- نه مساله این نیست...راستش...

- فقط اسم وام رو نیار جون بچه­ت که الان اصلن حس­شو ندارم.

- نه...ببینید آقای مهندس...راجع به این طرح اداره­ی بهداشت یه خواهشی داشتم.

- نمی­دونم؟ طرح بهداشت؟ خبرشو ندارم...چی هست؟

- خودتون بخش­نامه زدین تو بورد که همه­ی کارمندا الزامی ئه که آمپول هپاتیت بزنن...دیروز زدین.

- آها...آها...خب؟

آقای رضایی صدایش را آورد پایینِ پایین.

- می­خواستم اگه بشه من نزنم. می­شه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

حواس­ش به دخترهایی که سر هر میز می­نشینند هست. سعی می­کند رنگِ رژِ روی لب­های­شان را به خاطر بسپارد...هرشب، نی­های پلاستیکی­ی تاشو را کنار رخت­خواب­ش پهن می­کند.چهره­ی هرکدام  از دخترهایی را که به نی­ها لب زده­اند به یاد می­آورد...نی­ها را در آغوش می­گیرد و به خواب می­رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

دینگ دینگ....دینگ دینگ....هرروز صبح کارمندای شرکت­های پایین تا بالای مجتمع منتظر چارلی هستن. با یه یغل نون تازه ، خامه ، مربا ، روزنامه،  سیگار و هرروز یه آواز تازه زیر لب­خند لبش. اون اولا اسمش «اَمرو» بود....امرالله. بعد خودش گفت که به­ش بگیم چارلی. دینگ دینگ...دینگ دینگ...خیلی خوب ئه که شرکت­ما طبقه­ی اولِ مجتمع ئه و هرصبح، اولین زنگ شرکت ما رو چارلی می­زنه....دینگ دینگ...دینگ دینگ...چارلی اومد...عکس چارلی رو به­مون نشون دادن.... چشمای چارلی توی عکس برگشته بود. «دیروز عصر تو خیابون ماشین زده به­ش».

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                                         

دیوانه می­شوم و راه می­افتم توی خیابان­های شب. خیابان­ها سردند. دل­م یک اسلحه می­خواهد. با یک فشنگ.  سر چهاراره، مردک توی چراغ عابر پیاده دست به کمر ایستاده و انگار ازم طلب­کار باشد، تکان نمی­خورد. ماشینی نیست و فقط روکم­کنی­ی من است با مردک. من هم ژستش را می­گیرم و زل می­زنم توی چشم­های نداشته­اش. وامی­ستم همین­ور خیابان. هنوز می­خواهد قرمز باشد. بگذار باشد. یک ماشین سفید وییییییییییژ می­کند و ازمیان ما رد می­شود. هم من می­توانم به­ش پوزخند بزنم هم او به من. اصلن این مردک خودِ خودِ نیروی شر است. که بالای نیروی سبز رنگ خیر ایستاده و درجاماندن را ترویج می­کند. سبزه می­گوید بروید...آزادید...راه مال تو. آسایش مالِ تو. قدم­زنان و با غرور از روی خط عابر پیاده رد شو و بدان حق داری. ولی آن­یکی چه می­گوید. آهای همان­جا واستا ببینم.تو اصلن کی هستی که می­خواهی رد شوی؟ تو فقط حق داری بمانی. به­ایستی. تکان نخوری. تا من هستم، تو هیچ حقی برای حرکت کردن نداری. اما خیال کرده. بالاخره روز می­شود. بالاخره نیروی خوبی بدی را از بین می­برد حتا اگر پایینش باشد. آقای توی چراغ سبز دعوت­م می­کند. لب­خندی می­زنم و راه می­افتم. ویییییییییییژ. فقط همین­قدر نا دارم که سرم را از روی زمین بلند کنم. چراغ­های سبز و قرمز یکی یکی روشن و خاموش می­شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

سرظهر بود و کوچه­باغ­های دوروبر ویلای عمو خلوت. شانس آوردم یک محلی به تورم خورد و آدرس خانه­ی آقای تالشی را ازش گرفتم. باید کوچه­ای سربالایی را می­رفتم. زیر سایه­ی درخت­های باغ­های کناری که از روی دیوار سرک کشیده­بودند توی کوچه راه افتادم تا رسیدم به در بزرگ ضدزنگ خورده­ای که آن محلی گفته­بود باغ تالشی ست. با کف دست چندباری کوبیدم به در. کسی جواب نمی­داد. در هم آن­قدر شل و ول بود که می­ترسیدم اگر همین­جوری به­ش بکوبم از جا کنده­شود. یک تکه چوب از روی زمین برداشتم و زنگ باغ را که دستم به­ش نمی­رسید زدم. یکی دو بار زدم تا پیرمردی که طبق  اوصاف عمو حدس زدم خود تالشی ست، از توی باغ جواب داد.

- «کی ئه؟...اومدم»

صدای لخ­لخِ دم­پایی­اش که روی سنگ­ریزه­های کف باغ می­کشید می­آمد.در را باز کرد و قد خمیده­اش همان اول من را که آن پایین بودم و ریزه میزه، دید.

- «چی کار داری؟»

- «سلام...اِاِاِ من مال باغ عمو بهزادمم. آقای اردکانی...همین پایین.»

لبش به خنده باز شد و چیز کمی از دندان­هایش از لای سبیل­های طولانی­اش معلوم شد.

- « ها. مهندس اردکانی...این دفعه  با کدوم خانومش اومده؟»

و قاه قاه زد زیر خنده. معنای این«کدوم خانومش» را بعدن فهمیدم. آن­موقع حالی­م نبود و گفتم: « من پسرش نیستم. عموم ئه...سلام رسوندن گفتن اگه زحمتی نیست اون بیل­تونو یه خورده بدین به ما بعد که کارمون تموم شد پس می­دیم به­تون.»

- « بیل می­خواد چی­کار؟»

- « ما می­خوایم که دو تا درخت زیتون بکاریم. بعد بیل نداریم زمینو بکنیم.»

تالشی زل­زل توی چشم­های من نگاه می­کرد. من هم نگاه از نگاه­ش برنداشتم.

- «واستا همین­جا»

رفت طرف دیوار برِ باغ و زودی برگشت.نیشم باز شد وقتی بیل بزرگ و درست حسابی­ای را که توی دستش بود دیدم.

- «بیا. زودتر بیارش که باهاش کار دارم.»

- « چشم. دست­تون دردنکنه»

-«مواظبش باشیا.شیطونی نکنین بزنین دسته­شو بشکنین.سالم تحویل­ت دام سالم هم ازت می­خوام»

این­ها را که گفت بیل را داد دستم.

- «خیال­تون راحت باشه. منم می­خوام کشاورز بشم. بلدم با بیل کار کنم. ایشالا اولین زیتون درختا رو می­آرم خدمت­تون ببینین خوب ئه یا نه.»

لب­خند این­بارِ روی لبش مهربان­تر بود.«حالا خیلی باید زحمت بکشی تا محصول بده.آب می خواد...کود...مراقبش باشی...تا گوساله گاو شود، دل صاحب­ش آب شود.»

یک خورده به حرف­های تالشی گوش دادم. راجع به کشاورزی و فروش محصول و واسطه­ها و آفت و این­ها می­گفت. با خودم گفتم وقتی نهال­ها را کاشتم به بهانه­ی تحویل بیل می­آیم سراغش و هرچه می­داند ازش یاد می­گیرم.

این را که توی باغ منتظر من و بیل هستند بهانه کردم و با تالشی خداحافظی کردم و راه افتادم.

                                                           ***

توی همان کوچه­، با بیل افتادم به جان شاخه­هایی که از درخت­های توی باغ­ها، توی کوچه بودند. دسته­ی بیل سنگین را به زحمت گرفته­بودم و با نوک بیل می­زدم به شاخه­ها تا زیتون­های­شان بریزد روی زمین.چندتا زیتون که می­افتاد، دانه دانه از روی زمین برشان می­داشتم عین سنجاب­هایی که توی کارتونِ بَنِر بودند با دوتا دندان جلویی گازشان می­زدم و توی خیالات­م به روز فکر می­کردم که یک باغ بزرگ زیتون داشته­باشم و همین آقای تالشی را که تجربه­ی خوبی در کشاورزی دارد بگذارم به باغ و درخت­ها نظارت کند و  به قول خودش سم خارجی­ی گران قیمت بگیرم تا آفت، زیتون­ها را نزند.

در همین گیرودارها بودم که صدای جیغ و فریادی را از پشت سرم شنیدم. رو که برگرداندم سرِکوچه جماعتی را دیدم که دست­به یخه، از این­طرف به آن­طرف می­رفتند و به سر و مغز هم­دیگر می­کوبیدند. بیل را برداشتم و بدو خودم را رساندم سر کوچه. مرد هیکل­دار موفرفری­ای که آستین لباسش پاره شده بود و ازش خون می­آمد ، یک جوان لاغرتر و قدبلندتر از خودش را انداخت روی زمین و شروع کرد با مشت زدن توی صورت و شکمش.چند نفر موفرفری را گرفته بودند و می­خواستند از لاغره جدایش کنند اما انگار زروشان به­ش نمی­رسید.یک زن هم آن وسط بود که صورتش از بس جیغ زده­بود سرخ شده­بود و روسری­اش افتاده­بود روی شانه­اش.اسم موفرفری عباس بود چون زن هی جیغ می­کشید:«عباس...توروخدا ولش کن...عباس...عباس دستت دردنکنه...ولش کن عباس»

«آ»ی عباس را چنان با جیغ می­کشید که دیگر غیر از آن، صدایی شنیده­نمی­شد. بالاخره زور عباس تمام شد و چند مردی که گرفته بودنش توانستند آن را از روی لاغره بلند کنند و ببرندش یک گوشه­ای.این­بار نوبت لاغره بود که حمله کند و انتقام مشت­هایی را که خورده بود بگیرد. توی مدرسه­ی ما که هروقت دعوا می­شد همین جریان بود.ول یکی، آن یکی را حسابی می­زد و بعد وقتی زورش تمام می­شد و خسته­می­شد، کتک­خورده ازش انتقام می­گرفت. اما انگار زور عباس زیاد بود. چون تا دید لاغره با فحش و فریاد دارد به طرفش می­آید خودش را از آ­ن­هایی که گرفته بودنش کند و رفت گردن لاغره را پیچاند و دوباره جیغ و هوار زن به هوا رفت. دوباره عباس و لاغره را از هم جدا کردند و این بار دونفر مامور مراقبت از لاغره شدند و آوردنش این­طرف­تر نزدیک من تا باز جلو نیاید.

لاغره که دید دست و پایش بسته­است شروع کرد به دادزدن: «مرتیکه­ی [...]کش...حمالِ حیوون...ولم کنین بزنم زانوشو خورد کنم...پدرسگ»

عباس هم که دربند بود کم نیاورد: «خفه­شو بی­شرف...بی­ناموس...ناموس نداری تو...چشماتو درمی­آرم دیگه نتونی نگاه چپ به ناموس مردم بکنی...»

-« تو اگه مردی...غیرت داری برو جلوی زنتو بگیر بی­غیرت...»

عباس عین مرغی که توی قفس افتاده­باشد لای دست کسانی که گرفته­بودنش شروع کرد به بال بال زدن: « ولم کن خارِ اینو ب[...] ، خار[...]ی حروم­زاده...مادر[...]»

لاغره با یک حرکت خودش را از مامورانش جداکرد. زودی دور و برش را نگاهی انداخت. چشمش که به من افتاد با یک قدم بلند آمد طرفم. سرخ شده­بود و یک رگی توی گردنش تند و تند داشت می­زد. صدایش از بس داد زده بود گرفته­بود. سرِمن فریاد زد«بیلو بده» چشم­هایم داشت سیاهی می­رفت. یک قدم به عقب برداشتم و بیل را با دست دراز کردم طرفش و گفتم «بیا.»

تا آن­هایی که لاغره روی زمین انداخته­بودشان بخواهند بلند شوند و جلویش را بگیرند، خودش را رسانده بود به جایی که عباس را نگه­داشته­بودند. دور و برش شلوغ شد و من فقط برق کفی­ی بیل را دیدم که چند باری بالا آمد و هربار پایین می­رفت چندین صدای عربده، زیر صدای جیغِ زن عباس شنیده­می­شد. بازار فحش و داد و بی­داد آن وسط داغ بود و من نه جرات داشتم جلو بروم و نه می­توانستم همه­چیز و بیل را ول کنم به امان خدا و برگردم. قدری که گذشت بالاخره دعوایی­ها را از هم جدا کردند و همان­جور که فحش می­دادند و خون از سروصورت­شان می­بارید، هرکدام­شان را بردند یک سر کوچه. بیل عین جنازه­ی بعد از جنگ افتاده بود روی زمین.رفتم طرفش که برش دارم و زود بزنم به چاک که یک­دفعه دستی آمد و بیل را از روی زمین برداشت

-« آقا اون بیل ما ئه. بدینش به من.»

یارو که یقه­اش پاره شده­بود نگاه تندی به من انداخت: «بیل توئه؟ تو با اون پسره­ای؟»

- « نه به خدا...خودش بیلو ازم گرفت.»

آمد جلو و گوشم را گرفت حسابی پیچاند:«مگه نمی­دونی تو دعوای بزرگ­ترا نباید دخالت کنی بچه؟ ها؟»

گوشم درد می­کرد و اشکم درآمده­بود: « آقا به خدا خودش بیلو ازمون گرفت...به ما چه.»

گوشم را که ول کرد ازم پرسید:«بچه­ی همین ورایی؟» همان­جور که هق­هق می­کردم گفتم: «نه...اومدیم مسافرت»

دستم را محکم گرفت و  کشید: «راه بیفت بینم... ویلاتون کجاست؟»

-« کجا آقا؟ واسه چی؟»

-« باید بیام به بابات بگم با بیل­تون زدین سر دوماد مارو شیکوندین. باید بریم پاسگاه.»

-« آقا بیلِ ما نیست که...»

-«مگه دست تو نبود؟  مگه نگفتی ...»

از آن سرکوچه که عباسِ زخمی را داشتند می­بردند یکی داد زد « مهرداد بیا دیگه...»

مهرداد برگشت طرف صدا: «می­خوام برم ببینم این بیل یهو از کجا اومد وسط دعوا.»

- «بیا بابا باز شر می­شه. بیا خواهرتو آروم کن.»

خم شد و صورت­ش را درست روبه­روی صورت من گرفت: «من الان می­رم. ولی می­آم پیدات می­کنم می­کشونم­تون دادگاه. من که می­دونم تو با اون یارو بودی که...برو گم­شو...»

یک تیپا به­م زد.بیل را پرت کرد یک گوشه­ای و رفت طرف رفقایش.حسابی که دورشد رفتم بیل را برداشتم و بدو، راهی را که آمده­بودم برگشتم. توی راه به این فکر می­کردم که اگر مهرداد و عباس با مامور بریزند توی ویلا و بیل را پیدا کنند چه می­شود؟ لابد همه­ی تقصیرهای دعوا و شکستن سر عباس را می­اندازند گردن ما و می­اندازن­مان زندان. جلوی در باغ تالشی بودم. ایستادم و با نوک بیل زنگ زدم. تالشی، این­بار زودتر آمد دم در.

- «ها؟ چی شد؟»

- «دست­تون دردنکنه. اومده­م بیل­تونو بدم.»

- «کارت تموم شد به همین زودی؟»

- «آره دیگه بفرمایین.»

بیل را دادم به تالشی و دویدم طرف ویلا.این­جوری اگر آن­ها مارا پیدا می­کردند و توی باغ اثری از بیل و این­جور چیزها نمی­دیدند، مشکلی پیش نمی­آمد.

                                                                  ***

مادر و یکی از خواهرهایم داشتند از ویلا می­آمدند بیرون.تا مادر من را دید دادش به هوا رفت:«کدوم گوری بودی؟ یه ساعت ئه دنبالت­م.»

آن یکی گوشم را گرفتم طرف­ش­ که اگر خواست بپیچاند همان گوش دردناک­م نباشد. ولی وقتی اول­ش دوتا پس­گردنی به­م زد و حساب از دست­م دررفت، همان گوش دوباره افتاد دست مادرم.

- «نمی­گی تو این بر و بیابون یکی ورداره بدزدتت دست­مون به جایی بند نیست؟»

- «ول کن بابا...آخ...همین­جا بودم ...»

- « رفته­بودی دنبال بیل؟»

-« نه بابا بیل واسه­چی؟...آی»

یک اردنگی به­م زد و با توپ و تشر فرستادم توی ویلا. آن­روز عصر که عمو از خواب بیدار شد و ازم پرسید بالاخره بیل را گرفتم یا نه، به­ش گقتم که اصلن خانه­ی تالشی را پیدا نکردم که بخواهم ازش بیل بگیرم. شب هم راه افتادیم و نهال­ها لابد همان­جور ماندند توی باغ،  منتظر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سرم تا ظهر گرم جمع­وجور کردن خرت وپرت­های تهِ باغ بود. کلی آهن قراضه­ی پاره پاره، چندتا بشکه­ی یغور زهوار دررفته که باهزار زور و زحمت غلتاندم­شان یک طرف دیگر، یک قوطی­ی سنگینِ روغن نباتی پر از پیچ و میخ­های زنگ­زده­ی ریز و درشت و خلاصه از همین­جور چیزها. آفتاب که رسید وسط آسمان، چند قدمی از محوطه­ی کنج باغ دور شدم و براندازش کردم. آن آشغال­دانی­ی زشت و بدترکیبِ چند ساعت پیش، حالا شده بود یک جای تروتمیز و مرتب که جان می­داد برای کاشتن نهال­های زیتون. نهال­ها را که گذاشته­بودم­شان کنار دیوار نگاه کردم. انگار دوتا بچه­ی معصوم بودند که یک گوشه کز کرده­بودند تا مادر رخت­خواب­شان را راست و ریس کند. رفتم  یکی­شان را برداشتم. یک جایی، مناسب، وسط محدوده­ی کاشت را با پاهایم ضربدر کشیدم و نهال ر ا گذاشتم روی ضربدر. با دقت و وسواس پنج قدم به سمت دیوار برداشتم و آن­جا را هم علامت زدم. آن­یکی نهال را برداشتم و گذاشتم روی علامت دومی. توی خیال خودم تصور کردم که روزی که این نهال­ها برای خودشان درخت بزرگی بشوند ،  این فاصله برای­شان مناسب هست یا یک وقت ممکن است شاخ توی شاخ بشوند؟ نهال دومی را برداشتم. علامت را پاک کردم و دوقدم آن­طرف­تر دومی را گذاشتم روی زمین. حالا هرقدر هم که بزرگ می­شدند و قدمی­کشیدند هیچ­کدام­شان نمی­توانست توی کار دیگری فضولی بکند و همه­ی آفتاب و باران را خودش تنهایی بردارد و  نگذارد آن­یکی زندگی­اش را بکند .

                                                         ***

وقتی دوان دوان به ساختمان ویلا رسیدم، دیدم توی ایوان سفره­ی ناهار پهن است. پسرها و مردها به دیوار لم­داده بودند و زن­ها و دخترها سر و صدا می­کردند و ظرف و ظروف غذا و سبزی و ترشی و ماست را می­آوردند سر سفره. عمو که لباس­های خاک و خلی و دست­های زنگ­زده­ام را دید، لب­خندی زد: «به به...خسته­نباشی جوون. حسابی کاری شدیا.»

پدر که داشت ترب­چه­ی روی سبد کوچک سبزی را می­خورد گفت: «دیگه از الان داره تمرین می­کنه دیگه...» مادر توی درگاه ایوان با بشقاب خورشت سبزی ماتش برده­بود: «این چه سر و وضعی ئه واسه خودت درست کردی. بیا برو دستاتو بشور یه لباسم بردار بپوش می­خوایم ناهار بخوریم.»

گفتم: «نمی­تونم. هنوز کار دارم.»

-«از صبح تا حالا رفتی اون ته باغ هنوز کارت تموم نشده؟ چی­کار می­کنی مگه؟»

عمو گفت: «من گفتم تا حالا درختا رو کاشتی و محصولم چیدی و الان آوردی سر ناهار یه زیتون پرورده­ای بخوریم.»

- «نه. بیل نداشتم. اومدم ازتون بیل بگیرم برم درختارو بکارم.»

مادر گفت: « نمی­خواد سرظهری. بیا ناهارو بخور بعدش عصر بیل و درخت بازی کن. هنوز وقت هست.»

-         «درختا زیر آفتابن. اگه نکارم­شون خشک می­شن.»

مادر غرغر می­کرد و بشقاب خورشت را گذاشت توی سفره و برگشت توی ساختمان. عمو گفت: « ما بیل نداریم عموجون. بذار عصر می­رم از یکی از هم­سایه­های می­گیرم.»

- « تا عصر نمی­تونم صبر کنم. یه وقت نهالا خشک می­شن. نهال باید تو زمین باشه تا غذا بخوره.» روی لبه­ی ایوان بدون این که کفش­هایم را دربیاورم، یک­وری نشسته­بودم و با ریشه­های فرش کهنه­ی توی ایوان بازی بازی می­کردم.

پدر گفت: « آفرین. نهال باید توی زمین باشه تا غذا بخوره رشد کنه...آدمم باید موقع ناهار کنار سفره باشه تا رشد کنه.» مثال پدر لب همه را به خنده باز کرد. خودش هم خندید و گفت درست نمی­گم؟

به عمو گفتم: «از کدوم هم­سایه­تون باید بیل بگیرین؟»

- « یه پیرمردی ئه پشتِ باغ ما یه کم بالاتر باغ داره. اون حتمن بیل داره.»

پدر به عمو گفت: «آقای تالشی؟ اِ اون هنوز زنده­ست؟»

- «آره بابا سرپا هم هست. هر یکی دو سالی بچه­هاش از آلمان می­آن یه دو ماهی می­مونن پیشش بر­می­گردن»

دیدم که بحث دارد از بیل دور می­شود گفتم: « خب من خودم می­رم می­گیرم. اسممو می­گم که بفهمه مال باغ شمام بیلو به­م بده.»

- « نه عمو.تو نمی­شناسیش. این اطرافم خوب بلد نیستی گم و گور می­شی.»

- « به­خدا گم نمی­شم. زود می­رم بیلو می­گیرم برمی­گردم.»

این دفعه پدر پرید وسط حرف: «ببین حمیدرضا داری با عموت بحث می­کنیا. زود دستاتو بشور بیا بشین سر سفره.»

سرم را انداختم پایین. لب و لوجه­ام حسابی رفت توی هم. « عموت می­گه بعدازظهر می­رین می­گیرین دیگه. این قدرم دستای کثیفتو نمال به فرش.»

گفتم می­روم ته­ِ باغ نهال­ها را بگذارم توی سایه و دست­های­م را بشورم. پشت سرم پدر به عمو می­گفت که بی­کار بودی این نهالا رو دادی به این بچه؟

تهِ باغ نهال­ها را گذاشتم توی سایه. پاورچین پاورچین رفتم طرف در باغ. تا جایی که می­دیدم اهالی­ی توی ایوان حواس­شان به من نبود. یواشکی در را باز کردم و رفتم بیرون. یک تکه آجر هم گذاشتم لای در که باد نبنددش.

                                                         ***

 پیوست۱: این یه داستان ئه بر مبنای ماجرایی واقعی که برای یکی از رفقا اتفاق افتاده. نه برای من.

پیوست ۲: ببخشید هرکار کردم این دفعه هم تموم نشد. یعنی خیلی زیاد می شد. ولی دفعه ی دیگه حتمن تموم می شه.

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

اصلن تمام آن روزهای سخت مدرسه را با آن دیکته­­ها و مشق شب­ها و کلمه و ترکیب­های تازه­اش به عشق این می­رفتم که یک تعطیلی­ای چیزی پیش بیاید یا مثلن عید شود و برویم ویلای عمو بهزاد. یکی دو روز مانده به یک هم­چین تعطیلی­ای، پدر با یک جمله سر شام حسابی کیفورمان می­کرد. «بچه­ها کم کم جمع کنین تعطیلات می­ریم ویلای عموتون.» من هم ذوق­زده و جیغ و داد کنان، انواع و اقسام توپ و تفنگ اسباب­بازی و از این خرت و پرت­ها می­گذاشتم گوشه­ی اتاقم که مادر بردارد بگذارد توی ساک. و همیشه­ی خدا هم بین من و خواهرهایم جنگ و دعوا بود سر این که وسایل سفر من جای عروسک­ها و رخت و لباس آن­ها را توی ساک تنگ می­کند.

باروبنه و پیک­نیکی و مواد غذایی را بار فیات آبی­مان می­کردیم و پشت سر پژو 504 عمو می­انداختیم جاده چالوس.

آن سفرها دنیایی داشت برای خودش. شلوغی و دست و پا گیری­ی شهر و غرغرهای گرانی و صف اتوبوس و نعره­های آقای موسوی(ناظم­مان) کجا، و آن خلوتی و سبزی و راحتی و بی­خیالی و بی­دیکته­ی شبی­ی شمال کجا. بهشت بود و مثل این­روزهاجاده­اش این­قدر شلوغ نبودکه آدم از ماشین پیاده شود، غذا را وسط جاده بین ماشین­ها بخورد. نمی­دانم روی حساب رگ و ریشه و آباء و اجدادی بود یا چه چیز دیگر که من برخلاف همه که عاشق دریا و ساحل و شنا بودند، بیش­تر دل­م می­خواست توی باغ و جنگل و این جور جاها بچرخم. به­خصوص سرظهرها که همه بعد از ناهار می­خوابیدند و از فوتبال کنار ساحل خبری نبود. برای خودم راه می­افتادم توی باغ بزرگ ویلای عمو و خورشید را از لای درخت­ها نگا می­کردم. با جانورهای توی باغ ورمی­رفتم. خیلی وقت­ها هم مثل باغبان­های کهنه­کاری که دیده­بودم، با دقت به درختی یا بوته­ای خیره می­شدم و بعد یک برگ یا ساقه­اش را می­کندم. همین­جور الکی. چندباری هم دیگران من را توی آن وضعیت عاشقانه دیده­بودند و خلاصه حسابی معروف بودم به این­که در آینده احتمالن کاره­ای می­شوم که با کشاورزی و باغ­داری بی­ربط نیست. زن­عمو می­گفت حتمن مهنس کشاورزی می­شوم و می­روم کویر لوت را گندم و برنج می­کارم. هروقت هم این حرف را می­زد مادرم می­گفت: «ایشالا همه­ی بچه­ها عاقبت به خیر بشن.» خواهرها و بچه­های عمو هم که تا می­خواستند اذیت کنند می­گفتند که وقتی بزرگ شدم می­شوم کارگر مزرعه و با بدبختی و بی­چارگی زندگی را می­گذرانم.

                                                 ***

توی یکی از همین سفرهای دوست­داشتنی بود که  یک روز صبح، یکی از دوستان عمو، با 2تا نهال بلند شد آمد ویلا. می­گفت این نهال­ها یک­جور نهال اصلاح شده است و زیتون خوبی می­دهد. نهال­ها را آورده­بود، عمو توی باغ بکارد. عمو گفت:« این برادرزاده­ی ما هم خیلی کشاورزی رو دوست داره. خیلی هم استعداد داره...نه حمیدرضا؟» جوابش را با لب­خند و گونه­هایم که سرخ شده­بود دادم. عمو بهزاد نهال ها را از دوستش که داشت یک نخ سیگار آتش می­کرد گرفت و داد به من «اینارو می­خوای تو بکاری­شون؟» گفتم:«آره. تو باغ؟» گفت:« آره. برو ته باغ اون­جایی که آهن قراضه و بشکه خالیا رو ریخته­م...بلدی که؟...برو اون­جا تمیزش کن...مرتبش کن اینا رو بکار همون­جا...هروقت هم محصول داد مال خودت. خوب ئه؟» بهتر از این نمی­شد. تمام عشق و علاقه­ام به باغ و کشاورزی یک طرف، این که عاشق مزه­ی تلخ زیتون بودم یک طرف. توی خانه هروقت زیتون می­آمد همه می­دانستند باید از دست من قایم­ش کنند وگرنه به ساعت نمی­کشید که همه­ش را خورده­بودم. همیشه یکی از رویاهایم این بود که یک بار من باشم و یک عالمه زیتون (از انواع و اقسام مختلف) و ساعت­ها توی آن زیتون­ها غلت بزنم و این قدر بخورم تا دیگر برای تمام عمر از زیتون سیر شوم. حالا  من بودم و 2تا نهال زیتون که اگر محصول می­داد محصولش مال خودم بود. نهال­ها را از عمو گرفتم. از او و دوستش تشکر کردم و راه­افتادم طرف ته باغ.

                                                      ***

ادامه ی داستان تا چند روز دیگه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

صبح زود، پاورچین پاورچین از رخت­خواب آمد بیرون. لباس پوشید و رفت چندتا خیابان آن طرف­تر. بناگوش خرید و سه تا زبان. سر راه هم نان سنگک تازه. داغی­ی نان از دستش منتشر می­شد به همه­ی بدنش و نمی­گذاشت سرمای آن صبح برفی، قدم هایش را یواش کند. نان داغ و کله­پاچه­ی چرب و چیل، مرتب چیده­شده روی میز. قوری­ی چایی، جوش. آرام می­رفت بالای سر زن و بیدارش می­کرد و ... لب­خندِ روی لبش از این بود که با خودش برنامه­ی آشتی کنان را تصویر می­کرد و خوشش می­آمد. چند قدمی­ی خانه که رسید، لب­خند روی لبش...ماند. زن را دید که از آن­طرف کوچه دارد می­آید. با یک ظرف یک­بار مصرفِ پر از حلیم توی دستش.

                                                       ***

پیوست:داستانای زن و شوهری، اگه به قلم یکی مث من نوشته شن، باید آخرشون بد تموم شه. وگرنه یه چیز می­شه تو مایه­های همین. اه اه اه...آدم یاد زن روز می­افته. یه نویسنده­ی اساسی و کاردرست ولی می­تونه آخر داستانای زن و شوهری رو جوری تموم کنه که این­جوری نشه. حالا منم گفتم یه باز بزار یه چیزی بنویسم که تهش بد نباشه. و ببینین که اگه تهش خوب تموم شه چی از آب در می­آد. وگرنه آخرش این­جوری بود که می­ره خونه می­بینه زنش چمدونو جمع کرده رفته.

کامنت ها:

بانوی اردی بهشت ۹:۱۹

قصه های عامه پسند ۱:۲۰و ۱:۲۱

فکرم درد می کند ۱۷:۱۸

کیشرا ۱۷:۲۱

کندو۲۲:۲۶

زورتاک ۲۳:۱۳

iranian-idiot ۱۲:۰۰

حرف ۲۳:۳۲

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

تنها چیزی که کسلی­ی روزهای طولانی­اش را تسلا می­دهد این است که بنشیند یک قوطی پر از خودکار را روی تختش پهن کند. خودکارهای رنگ وارنگ. ریز و درشت. بلند و کوتاه. از یک «بیک» آبی­ی بدنه زرد، مال سال­های جنگ گرفته، تا «رینولدز»ی قلمی و باریک مال یکی دو سال پیش.

خودکارهایی که روی برچسب­های کاغذی­ی چسبانده­شده­ی دورشان، اسم یکی از کارمندهای اداره نوشته شده.

یک بار کشف بزرگی کرد. این­که حتا اگر برچسب دور خودکار هم نباشد، می­تواند حدس بزند هر خودکار مال کیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 7:16 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«وزارت کشور اعلام کرد، تمامی­ی افاغنه­ی مهاجر تا پایان سال آینده بازگردانده­خواهند شد.»

راننده صدای رادیو را که به هوای خبرهای ورزشی زیادکرده­بود دوباره کم کرد.

-«آره بابا برن گمشن. یه مشت تاپاله اومدن تو مملکت دیگه نه کار هست نه امنیت هست...»

زن نگاهش را گرداند طرف خیابان که آهسته آهسته از کنار شیشه رد می­شد. حواسش را هم. می­خواست دیگر نشنود. می­خواست آن لحظه به پسرش هم فکر نکند. نمی­شد. جوان­های وسط بلوار می­خندیدند و اورا یاد پسرش می­انداختند. یاد شادی­هایی که پسر سعی می­کرد توی صدایش بریزد که او چیزی نفهمد. و او می­فهمید. گوشش

تیزشده­بود. حتا صدای متصدیان تلفن مرکز نگهداری­ی پناهندگان شمال استرالیا را هم خوب می­شناخت. گوشش حسابی تیزشده­بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                 

فرشاد می­گه یه­بار یه لپ­لپِ گنده خریده...بعد از توش فیل دراومده. هرچی بهش می­گیم فیله رو بیار ببینیم می­گه مامانش گفته اگه خانوم ناظم فیله رو ببینه ازش می­گیره می­بره باغ­وحش.

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 6:2 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                         

-اول باید شماره رو بگیری.بعد که اون خانومه حرفاشو زد شماره­ی رمزو وارد کنی. برات رمزو درشت نوشته­م.بعدش کد رو می­گیر و بقیه­ی شماره رو.متوجه شدی؟ ببین برات رو کاغد نوشته­م.

-خیلی سخت­ئه.کاش نمی­رفتن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

اولین بار که خواب مادرش را دید، آسمانی تاریک و پر از ستاره­های ریز و رشت بود که مادر مثل ماه تویش بزرگ بود و می­درخشید.احساس می­کرد بچه است و احساس می­کرد که انگار می­خواهد با یک ستاره جایی برود.از بچه بودن خوشش آمده­بود. صدای آمدن ستاره عین زنگوله، تیز و عمیق توی گوشش می­پیچید و هی بلندتر و بلندتر می­شد. مادر نگران نگاهش می­کرد  و گفت: «با همین ستاره برو با همین ستاره هم برگرد.دیر نکنیا».گوشش پر شد از صدای زنگوله­ی ستاره.بیدار شد و زنگ ساعت را خاموش کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                  

بستند ش به سپرِ جیپ.چند متری کشیدندش.بعد با پوتین­هایشان می­کوبیدند توی سرش.نفهمیدم کی مرد.شاید در اثر ضربات پوتین یا گلوله­هایی که از اسلحه­های کمری­شان به­ش شلیک می­کردند و این­قدر صدایش بلند بود که نتوانستم درست بشمارم چندتا.جیپ جنازه­اش را سوار کرد و دورشد.از جوب آمدم بیرون.رفتم جلوی خانه­شان.گفتم:«درست نمی­دونم ولی شنیدم کشتنش.»

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

دست به سینه، تکیه داده­بود به پیش­خوان.زن از لای در اتاق پرو لباس را بیرون داد و صدایش به جوان فروشنده گفت: «اگه می­شه اون یکی که بزرگ­تر بود رو بیارین.»

 یاد سال­های نه چندان دور افتاد که زن زیبا بود و به قول خودش تودل­برو و خوش اندام و وقتی  می­خندید، دنیایی شاد می­شد.روزهای دانش­کده و اولین بار که اورا با شلوار جین و بلوز تنگ پوست پیازی دیده­بود و موهایش سوار برشانه­های باریک و دوست­داشتنیش بالا و پایین می­رفت.

لباس را از فروشنده گرفت و داد به دست زن که هنوز از لای در بیرون بود و تا آرنج برهنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

ساعت یازده رو رد کرده بود و هی این جمله که یادشم نبود کجا شنیده توی سرش تکرار می­شد:«مرد اگه جَلدِ خونه نباشه ایراد از زن ئه».روی مبل عسلی پای صدای تیک تاک ساعت دیواری نشسته بود و دلش می­خواست حتا اگه یادش نمی­اومد جمله­هه رو کجا شنیده، می­فهمید کجای کارش ایراد داشته.

خب لابد داشته دیگه.همه­ش که نمی­شه گفت این جور جمله­های عهد بوق به دردالان نمی­خوره.لابد یه حکمتی توش هست.دلش می­خواست همون­جور تو بی­خبری می­موند و برادرش یه روز برنمی­گشت بگه:«ناراحت نشیا ولی این شوهرتم یه جورایی هوایی­ئه».

همین هم بهترین روش بود که فعلن یه مدت خودشو بزنه به بی­خبری و خیلی عادی سعی کنه محبتشو بیش­تر جلب کنه.از مچ­گیریای خاله زنکی و آی بوی عطر می­دی که یه دستی بزنه به­ش بهتر بود.

بلند شد رفت تو آش­پزخونه.کتری رو گذاشت روی اجاق که هروقت از شب که اومد چایی­ی تازه داشته­باشه.زنای قدیمی همین­جوری شوهراشونو می­گرفتن تو مشت­شون.

در قوطی­ی کبریتو باز کرد و چشمش خورد به کلی کبریت سوخته که تو قوطی بود.هزاربار به­ش گفته­بود از این­که کبریت سوخته رو دوباره بذارن تو قوطی کبریت بدش می­آد.ولی هیچ وقت به حرفش گوش نمی­کرد.اصلن به کدوم حرفش گوش­کرده­بود؟

                                                      ***

توی آژانس یادش اومد که تو اون یکی دو روز مونده به عقد که همه­ش با هم بوده­ن و می­رفتن چیز میز می­خریدن، یه بار توی یه کافی شاپ نشسته­بودن استراحت کنن، بحث کشیده­بود به یکی از فامیلای مشترک که رفته زن دوم گرفته.و بالاخره یادش اومد اون جمله­هه رو کجا شنیده.

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                    

این روزها

دانه­های درشت تسبیح مادربزرگند

افتاده برزمین از لای سجاده­ی روی تاق­چه.

که انگشت­های کوچک سه سالگیم

نمی­توانند تندتر از این ردشان کنند.

کاش زودتر بزرگ ­می­شدم.

کاش این روزها تندتر می­گذشتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

شیرین آرام لای در اتاق را باز کرد.وقتی دید پدرش به پشتی­ی تخت تکیه داده و زل زده به جایی در روبه­رو،  خیالش راحت شد که پدر را بیدار نکرده وکاری نکرده که مزاجش تند شود.

شیرین یک­هو تمام در اتاق را باز کرد و پرید تو.

«بابا...بابا...یه خرس تو آش­پزخونه­س»

پدر کند و آرام نگاهش را از روی جایی که خودش هم نمی­دانست کجاست و خیره شده بود به­ش گرداند طرف شیرین. یک صدایی شنیده­بود آشنا، و فقط وقتی شیرین را نگاه کرد یادش افتاد صاحب صدا کیست.

«تو آش­پزخونه یه خرس ئه»

شیرین  انگار عادت کرده بود یا شرطی شده بود یا می­شناخت جور نگاه کردن پدرش را.وقتی پدر این­جوری نگاهش می­کرد، معنایش این بود که اگر تا صبح هم این­جا حرف بزنی و بگویی حیوانات مختلف باغ­وحش توی آش­پزخانه اند، فرقی نمی­کند.توی ذهن من اوضاع شلوغ­تر از این حرف­هاست که حرفت را گوش کنم یا حتا معنای چیزهایی را که می­گویی بفهمم.

شیرین از اتاق رفت بیرون.پدر همان­جور به در نیمه­باز خیره بود.و تا تلفن زنگ بزند و صدایش اورا از خودش بکشد بیرون چند دقیقه­ای انگار گذشت.

«یوسفی...الو یوسفی...گوشیت که خاموش­ئه انسرینگم که بر نمی­داری...الو یوسفی بردار...الو...یوسفی...من نمی­دونم دیگه. مهندس جم گفته تا یه ساعت دیگه باید برنامه­ریزیارو ببری براش...این چینیا دیشب رسیده­ن تهران امروز ساعت یازده جلسه دارنا...الو»

تلفن که قطع شد گوشی را برداشت و زد روی تکرار آخرین شماره.دست­گاه مشترک مورد نظر خاموش بود.دو بار دیگر هم گرفت اما پیغام همان بود که بود.از بس شماره گرفته­بود انگارگوشی­ی تلفن جزئی از بدنش شده­بود.همان­جور گوشی به دست، دوباره زل زد به روبه­رو.روی میز آرایش پای آینه.عکس آتلیه­ای­ی خودش و الهام توی قاب نقره­ای، خیلی تروتمیز تر و روبه­راه­تر از اوضاع الان­شان بود.هشت ماه پیش در لباس عروس ودامادی هم­دیگر را عاشقانه بغل کرده­بودند و با لب­خند، دوربین را نگاه می­کردند.

شماره­ی دیگری را گرفت.چند بوق که خورد آن طرف خط بالاخره گوشی را برداشت

«الو...الناز خانوم شمایین؟....سلام»

...

«الهام اون جاست؟چرا از دیشب هرچی زنگ می­زنم گوشیو برنمی­دارین؟»

...

«الهام اون جاست»

...

«کجا رفته؟»

...

«مگه من...نه گوش کنین... مگه من زندانیش کرده بودم تو خونه؟ من از صبح تا..نه...نه... گوش کنین...نه گوش کنین...»

...

شیرین آمد توی اتاق.کاغذ توی دستش نقاشی­ای بود که معلوم بود سرسری و تند کشیده.

«نیگا کن بابا.خرسه این جور­ی­ئه»

ونقاشی را گرفت جلوی صورت پدر.پدر نقاشی را گرفت.نگاهش به نقاشی بود اما داشت حرف­های آن­طرف خط را گوش می­کرد.نقاشی را انداخت کنار پایش روی تخت.

«مگه...از اول قبول نکرده­بود؟...از اول خودش قبول کرده­بود»

«خوب نیگاش کردی؟...اینجوری­ئه.نمیای خودت ببینیش؟»

«ببین الناز خانوم اون از اول یه عالمه حرف زد یه عالمه قول داد حالا یهو زده زیر همه­چی...»

...

صدایش را تا جایی که می­توانست بلند کرد

«بره بگیره.بره هر گهی دلش خواست بخوره»

گوشی را قطع کرد و انداخت کف اتاق.

شیرین گوشی را نگاه می­کرد و پدرش را که دست­هایش می­لرزید و بالای ابروهایش را ماساژ می­داد.

«بابا...الهام خانومم دیگه رفت؟»

تلفن زنگ زد.پدر تنه­اش را به طرف نمایشگر شماره که روی میز کوچک کنار تخت بود گرداند و شماره را نگاه کرد.

«اَااااه»

بعد از بوق پیغام­گیر صدا این بار آهسته­تر حرف می­زد.

«یوسفی...الو...بابا بردار دیگه...من تو اتاق مهندس جمم.کاردش بزنی خونش در نمی­آد...بابا اقلن سی­دی­ی برنامه­ریزیارو با یه پیکی چیزی بفرست بیاد تا این چینیا نیومد­ه­ن...الو»

چشمش خورد به نقاشی­ی شیرین.برش داشت و آن تکه­ی با مدادرنگی قهوه­ای شده، وسط صفحه­ی سفید را نگاه­کرد.

«این خرسه از صبح تو آش­پزخونه­س»

با تعجب شیرین را نگاه می­کرد.شیرین با دست­های کوچکش دست پدر را گرفت.

«بیا بریم نشونت بدم.به خدا دروغ نمی­گم.»

پدر را بلند کرد و دوتایی از اتاق رفتند بیرون.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                             

شهر،بی­یار.

 

دل،بی­قرار.

 

انتظار

 

انتظار.

.

سیگار

.

سیگار

.

سیگار

.

.

.

لعنت به این ایست­گاه قطار.

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

تنش درد می­کرد و پای چشمش هنوز از مشتی که آن پسره ی سیاه­سوخته ی ترکه ای به ش زده بود می­سوخت.دلش بیش­تر از چشمش می­سوخت.زیر مشت و لگد که بود،یک­هو نگاهش افتاد به دختر کولیه که داشت به کتک خوردنش قاه قاه می­خندید.

تیپای آخر کار پسر سیاه سوخته،که دیگر حسابی سرافکنده­اش کرد و همان­جور که سرش پایین بود صدای خنده­ی دختر کولیه،تیز­تر و بلند تر از خنده­ی بقیه­ی دست­فروش ها توی گوشش می­پیچید.

نرگس­ها روی دستش باد کرده­بود و پیاده­روی باریک کنار اتوبان را با غصه­ی نرگس­ها و خنده­ی دختر کولیه و درد تن و بدنش سلانه سلانه گز می­کرد.از یک جایی وسط صدای ماشین­هایی که مثل برق و باد از کنارش می­گذشتند صدایی خورد به گوشش:«این گلاتو دسته ای چند می­دی؟»دور تا دورش را نگاه کرد.کسی،آدمی یا ماشینی ایستاده نبود که بتواند صاحب صدا را از روی ردش پیدا کند.همه قیژ و قیژ از کنارش می­گذشتند.

«این­جا.این بالا رو نیگا کن»

سرش رابرد بالا.عرض پیاده رو ختم می­شد به یک دیوار بلند که بالایش را سیم خاردار پوشانده بودند.بالاتر از سیم خاردارها،توی یک برجک نگهبانی سربازی که تفنگش را به دریچه­ی برجک تکیه داده­بود،نگاهش می­کرد و لب­خند می­زد.

«دسته ای چند می­دی؟»

«سیصد»

«یه دسته­شو می­تونی بندازی این بالا؟»

یک دسته از گل­هایش را جدا کرد.دسته را از انتهای ساقه­شان گرفت.دستش را برد عقب.یکی دو دور چرخاند و دسته گل را پرت کرد بالا.دسته­گل لای سیم خاردارها آمد پایین.

«ای بابا.نتونستی که.»

از نهال­های خشک همان دور و بر شاخه­ای جدا کرد و هرجور که بود دسته گلش را از لای سیم خاردارها کشید بیرون.

«این جوری نمی­تونم.بیا پایین بگیر»

«این­جا نه بالا اومدنمون دست خودمون­ئه نه پایین اومدنمون.ولش کن.»

دسته­گل را لای بقیه­ی دسته­ها دوباره جاداد و خواست راه بیفتد.

«ببین...»

سرش را برگرداند طرف برجک.

«اون دویست و شیشی­ئه رو می­بینی؟...اون ور اتوبان...»

چشم هایش مثل موقعی که توی کلاس تخته را خوب نمی­دید و خانم معلم شان آوردش ردیف اول،فاصله­های زیاد را تار و گنگ نشانش می­دادند.

«دویست و شیش قرمز.یه دختره توش نشسته داره با موبایل حرف می­زنه...»

تنها چیزی که می­توانست ببیند یک حجم قرمز بود.یک حجم بزرگ قرمز.

«برو سراغ اون.حتمن ازت می­خره»

دوباره نگاهش را برگرداند طرف سرباز و لبخندی به­ش زد.سرباز هم که مثل همیشه لب­­خند روی لبش بود.

«برو تا نرفته»

فرمان سرباز را گوش کرد و رفت طرف آن حجم قرمز.چند قدمی که برداشت صدای بلند بوقی چند متری برش گرداند عقب. رنگش صورتش سفید شده بود و چشم­هایش سیاهی می­رفت.

سرباز گفت«مگه جوب کوچه­س که این­جوری می­پری وسطش؟»

«نمی­شه از این رد شد»

«نه.برو من هواتو دارم.اول طرف چپتو خوب نگاه کن اگه ماشین نیومد برو.»

طرف چپ خلوت نمی­شد که نمی­شد.

«دختره می­ره ها»

هنو حجم قرم را آن طرف می­دید.

«الان داره می­خنده»

.ماشین­ها تند و تند می­آمدند و می­رفتند

«الان یه سیگار می­خواد روشن کنه.»

احساس کرد حجم قرمز دارد جا به جا می­شود.

«اِ.داره می­ره»

یکی دو قدم تا وسط اتوبان رفت.چشمش به آن طرف بود.ماشین­ها اما چشم شان فقط به جلو بود.باز ترسید و برگشت.

«نه.باز واستاد.اگه خواست بره از همین جا یه گوله حرومش می کنم»

نگاهش به سرباز افتاد که تفنگ را نشانه گرفته و می­گوید بنگ،باز لب­هایش خندید.

رفت لب اتوبان.قرمزِ آن طرف هنوز سرجایش بود.سرباز از دریچه­ی آن طرف برجک پرید دم این دریچه و گفت:

«انگار اون جا ماشینا پیچید­ه­ن به هم زود برو»

نگاه نکرد.سعی کرد لقی­ی کفش­هایش سرعتش را نگیرند و بدو بدو عرض اتوبان را دوید.دستش را گذاشت روی گارد و پرید توی درخت­کاری­ی وسط اتوبان.سرش رابرگرداند.سرباز برایش کف می­زد و مشت­هایش را در هوا تکان می­داد.

ماشین قرمز را حالا واضح­تر می­دید.از روی گارد رد شد.حالا باید به طرف راست نگاه می­کرد.سرباز هم خودش را رسانده بود به دریچه­ای که مشرف به راست اتوبان بود و داشت با دقت اتوبان را برانداز می­کرد.

ماشین­های این طرف هم مثل ماشین­های آن طرف بودند.تند تند و قیژ قیژو و ترس­ناک.اما حالا که ماشین قرمز را نزدیک می­دید دل و جراتش بیش­تر شده­بود. گردنش که از بس به چپ نگاه کرده­بود درد می­کرد،حالا که این­وری شده بود داشت استراحت می­کرد.دختر بلند بلند به آن طرف موبایلش خندید.آن­قدر بلند که صدایش را توانست بشنود.برجک را نگاه کرد.سرباز دست تکان داد که هنوز نه.دختر با آن دستش که آزاد بود با آینه بغل ماشین ور می­رفت.به نظرش آمد ماشین­ها کم­تر و امن­تر شده اند.اشاره­ی دست سرباز هم به­ش می­گفت برو.

وسط لاین سوم که رسید یک ذویست و شش سیاه از پشت وانتی که توی لاین وسط آرام آرام می رفت لایی کشید و انداخت توی لاین سوم.قلبش ریخت پایین.می­خواست برگردد و برجک را نگاه کند.اما دوید.باد دویست و شش سیاه که با سرعت از پشت سرش رد شد به­ش خورد و هولش را بیش­تر کرد.وانتی که حسابی به­ش نزدیک شده بود خودش را به زور کشید به لاین اول و نگه داشت.از اتوبان رد شده بود.راننده­ی وانتی از ماشین پرید بیرون«گوساله مگه تو شعور نداری عین گاو می­پری وسط اتوبان»یقه اش را گرفته بود و بلندش کرده­بود.صورت گچی­اش را که دید ولش کرد روی زمین و رفت طرف ماشینش.«خارکسته ها یه خط به کونشون بیفته صدتا صاحاب پیدا می­کنن»وانتی با سرعت برگشت به اتوبانش.از روی زمین بلند شد.دسته گل­هایش را برداشت.یک قدم طرف دویست و شش قرمز رفت.دست دختر سیگار باریکی را از پنجره پرت کرد بیرون.لاستیک­های دویست و شش قرمز جیغی کشیدند و رفتند طرف اتوبان.همان جور که دور می­شد تبدیل می­شد به همان حجم قرمز گنگ.وگنگ تر.وگنگ تر.برجک را نگاه کرد.توی دریچه­ی برجک چیزی ندید.حتا یک حجم سبز شکل آدم.از دریچه­ی برجک فقط نور خاکستری­ی  خورشید را می­دید که لای ابرها قایم شده بود.

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

دوست داشتم همین حالا،آخرِ آخرِ شب،که هیچ کس کاری نمی­کند جز آماده­شدن برای خواب،توی یک سالن بزرگ پر از تماشاچی،یک نقش جدی و عامیانه بازی می­کردم.مثلن یکی از نقش­های«بازرس وارد می­شود»را.آره.نمایش پلیسی باشد خیلی محشر است.معمایی طولانی و پیچ در پیچ.و حتمن یکی دوتا پرسوناژِ پیش­خدمت هم داشته­باشد که با کلاه و پیش ­بند سفید،مهمان­ها و متهم­های تازه را معرفی کنند.و برای ما (ما کارکترهای اصلی) قهوه­هایی بیاورند که تماشاگرهایی که عقل­شان خوب کار می­کند و یک دفترچه توی جیب دارند پر از کارهایی که باید در چند دقیقه­ی آینده انجام دهند،حدس بزنند که قاتل توی این قهوه سم ریخته.و قهوه را که بخوریم و نمیریم حدس­شان غلط از آب دربیاید و به شعور پایین نویسنده فحش بدهند.

چه لذتی دارد.روی صحنه­ای که با آکسسوار یک هال یا لابی­ی هتل چیده شده،با رنگ­های سبز لجن و قهوه­ای و زرشکی.آقای ریش پروفسوری که پیپ می­کشد.و من.در نقش یک جوان.قاتل باشم یا مقتول؟هیچ­کدام.قاتل که تا آخر کار دیده نمی­شود،مقتول هم که از اول فاتحه­اش خوانده­شده.یک چیزی باشم بین این دوتا.مثلن یک قاتل دوشخصیتی که شخصیت رویی­ام کارآگاه باشد و تمام نمایش را دیالوگ بگوید.و شخصیت اصلی­ام همان قاتله باشد که آخر نمایش می­آید جلوی سن و در حالی که به گوشه های سالن و به درهای ورودی­اش نگاه می­کند،مونولوگی در باب این که قاتل خودش قربانی­ی شرایط جامعه است بگوید و خودش را با یک هفت­تیر بکشد.

نمایش ساعت 9 شب شروع می شود و حدود ساعت دوازده تمام.من نمی­خواهم برگردم خانه.نمی­خواهم بروم توی رخت­کن و لباس­هایم را عوض کنم و بروم خانه.همه می­روند و من می­مانم.از خانه فرار کرده­ام.از آن­جایی که صحنه­ی بازی­ی نقش خودم است.چه قدر از این نقش متنفرم.چه کسی این نقش را به من داد؟چه کسی برایش قصه و دیالوگ نوشت؟چه کسی؟چه کسی؟

روی بام بلند سالن تاتر دراز می­کشم و ستاره­ها را نگاه می­کنم.باد خنک.صدای غرغر ماشین­هایی که فقط شب­ها اجازه­ی رفت و آمد دارند.وصدای پلک زدن ستاره­ها.

خیلی دلم می­خواهد باستاره­ها توی آسمان غلت بزنم و آواز بخوانم.خیلی...

                                             *  *  *

پیوست:این را بیست و ششم خرداد هشتاد و دو نوشته بودم و امشب بعد از مدت­ها پیدایش کردم.

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

«ابو» این قدر فکر کرد تا بالاخره توی مغزش جرقه ای خورد.موقعی که بلیط را از جیب شلوارش بیرون کشیده بود و می خواست دست به دست برساند به راننده،یک چیزی خورد کف اتوبوس و جرینگی صدا کرد.به پایین نگاه انداخت ولی لا به لای کفش های جورواجور مسافرها نتوانست چیزی پیدا کند.

دستش را گذاشت روی دکمه ی زنگ و دیگر برنداشت.

-«هوووووی.سوزوندیش.دیگه چی می خوای؟»

-«ببین من یادم اومد. . . الو. . . ببین الو . . .»

-«ها. . . بنال»

-«کلیدامو تو اتوبوس انداختم یادم اومد.»

-«چه غلطی می کردی تو اتوبوس با کلیدات؟»

-«از جیبم افتاد.»

-«خبر مرگت ورشون می داشتی خب.»

-«اون موقع نفهمیدم کلیدامه که.الان فهمیدم.»

-«برو سر خط،پرس و جو کن از راننده ها،لابد یکی پیداش کرده دیگه.»

-«الان دیگه اتوبوسی نیست.تعطیل کرده ن.»

-«من دیگه نمی دونم.»

گوشی ی آیفون را گذاشت.ابو باز دستش را گذاشت روی زنگ و آن قدر نگه داشت که زنش دوباره مجبور شد گوشی را بردارد.

-«تا صبح هم واستی رات نمی دم.باید کلید بندازی بیای بالا.»

-«به خدا همین یه دفعه فقط.قول می دم.»

-«قول اول دومت نیست که ...بدون کلید پاتو تو خونه نمی ذاری.»

-«این قدر زنگ می زنم تا صبح که خوابت نبره...وا کن درو.»

-«گم شو هر گهی که می خوای بخور.پدرسگ بی شرف.»

ابو شصتش را چند دقیقه روی زگ نگه داشت و تا زنش پنجره ی آشپزخانه را باز کرد و بنا کرد به فحش دادن گذاشت و رفت.

                                                         *  *  *

سر خیابان از بلیط فروشی که به در باجه اش قفل بزرگ و زرد رنگی می زد پرسید:«این چیزایی رو که تو اتوبوس گم می کنن و یکی پیدا می کنه کجا باید بگیرن؟»

بلیط فروش جمله ی طولانی اش را نفهمید.ابو دوباره تکرارش کرد.بلیط فروش گفت:«اگه پول مول و طلا بوده قیدشو باید بزنی.شناس نامه و پاسپورت و پایان خدمت و اینارم می برن می دن ساختمون مرکزی.»

-«دسته کلیدم می برن همون جا؟»

-«دسته کلید بوده؟»

-«آره.»

-«اونم می برن همون ساختمون مرکزی.»

ابو آدرس جایی را که بلیط فروش می گفت پشت چند تا بلیط نوشت.

                                                              *  *  *

-«کی ئه؟»

-«منم.ببین کلیدامو پیدا کردم.»

-«خب بنداز بیا بالا دیگه.واسه چی زنگ می زنی باز.»

-«نه. . . ببین. . . یعنی فهمید ه م الان کجاست.توی. . .واستا. . آهان،اداره ی مرکزی ی شرکت واحد،واحد اشیای مفقوده.»

-«خب.»

-«اون جا الان بسته س.درووا کن امشب زود بخوابم فردا اول وقت می رم می گیرمش.»

-«خیال کردی من خرم؟بی دسته کلید نمی تونی بیای.فهمیدی؟. . . فهمیدی یا نه. . . فهمیدی؟»

                                                             *  *  *

ابو،ساعت هشت و پنج دقیقه ی صبح فرمی را که  به ش داده بودند پر کرد و تحویل داد.نه و نیم صدایش زدند.متصدی ی باجه ی اشیای مفقوده موقع حرف زدن یک لیوان بزرگ چای هم می خورد.

-«خب...یه عدد دسته کلید سه تایی،جا کلیدی ی عکس دار،خط ولی عصر ایستگاه مترو.. . .عکس یه دختره س رو جاکلیدیش نه؟»

-«آره.همون ئه همون ئه.»

-«بیا بگیر این جارم امضا کن.»

                                                          *  *  *

ابو در خانه را باز کرد.رفت روی پشتی ی توی هال دراز کشید.زنش از میان صدای سرخ شدن بادمجان ها فریاد می زد«ها؟چی شد؟خوش گذشت به ت دیشب؟تو سرما؟تو خیابون؟حالت جا اومد؟حالا بازم کلیداتو گم کن. . . باز گم کن. . آدم نمی شی که.خبر مرگت سر کار چرا نرفتی؟همه ش دنبال بهونه باش.خوب ئه اخراجت کنن بندازنت بیرون؟ . . . اومدی به گه خوری مثلن؟به من هیچ ربطی نداره.از این به بعد هر بار کلیداتو گم کنی همین برنامه س.»

ابو حرف های زنش را نمی شنید.تمام حواسش مشغول کندن برچسب واحد اشیای گم شده از روی عکس جاکلیدی اش بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

[اول داستان را در پست قبلی بخوانید]

عصر چهار شنبه حسن ساقی را گوشه ی خلوتی از محل گیر انداخت و ماجرا را برایش گفت.اولش حسن که معلوم بود تازه جنس خوبی زده حسابی خندید و کم مانده بود بیفتد وسط کوچه. جا خورده بود و مانده بود بین این که ریسه رفتن حسن را به حساب حال خوشش بگذارد یا غیر معمولی بودن عشق خودش.همان چیزی که ممّد هم گفته بود.بالاخره حسن خودش را جمع و جور کرد و مشخصات را دقیق پرسید.عباس موقعی که مشخصات را می داد حواسش به حسن ساقی هم بود که اگر حرکت ناجوری کرد یا حرف نا مربوطی زد حسابش را بگذارد کف دستش و شیر فهمش کند که پارا از گلیمش آن طرف تر نبرد.دو هزار تومان علی الحساب داد و وعده گرفت برای روز شنبه که بیاید آدرس را بگیرد و سه هزار تومان دیگر هم بدهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 7:24 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی این یک سال سابقه نداشت این قدر دیر کند.همیشه یکی دو روز اول ماه می آمد.فقط یک بار تیرماه بود که حدود دهم یازدهم ِ ماه آمد.و دریکی از دو سه تاگفت و گویی که بین شان برقرار شد ازش پرسیده بود: "چرا این ماه دیر اومدین؟" و  او هم گفته بود: "کنکور داشتم."همان جا می خواست سر صحبت را باز کند و از بحث کنکور شروع کند و کم کم باهاش آشناتر شود.اما یک چیزی از درون به ش نهیب زد که نه.شاید از این فضولی خوش اش نیاید و برود توی در و همسایه و کاسب های محل پر کند که فلانی آدم هیز و چشم چرانی ست. آن وقت آبرویی که سال ها پدرش خریده بود و با این دکه برایش ارث گذاشته بود به باد می رفت.جلوی زبان اش را گرفت و دیگر هیچ چیز نگفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

یک

انگشت های باریک

دور فنجان قهوه.

لاک سفید

لبه ی قرمز فنجان.

                               --------------------------------------------

دو

رودخانه ی سیاه

جاری بر بالش سفید.

                                 -------------------------------------------- 

وقتی برای یکی از دوستانم این دوتا را خواندم نالید و گفت خود ژاپنی ها هم بی خیال هایکو شده اند. تو هم دست از سرش بردار.خودم که خیلی خوشم آمده.شاید هم مصداق ((خود گویی و خود خندی....))باشم.عادتی بدی هم دارم که هر وقت چیز خوبی بگویم(مثلن دیالوگ قشنگی یا یک جمله ی به قول معروف حکیمانه) تا چند روز می افتد توی دهانم و هر کار می کنم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و آن چیز را هی تکرار نکنم.گفتم بیایم این دوتا را بگذارم این جا شاید از شرشان خلاص شوم و ویروسش از تنم بیرون برود.بهانه ای هم باشد برای این که بگویم این روزها فرصت نمی کنم سوژه ای را که گمان کنم چیز نسبتن خوبی ازش دربیاید بنویسم و بگذارم این جا.

اگر بد و توی ذوق زن بود به بزرگی ی خودتان ببخشید.

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

ماه مبارک رمضان، سه سال پیش:

از صبح تاغروب کلاس دارم.با کلی به قول خودشان پنجره .مادرم حسابی توصیه و سفارش می کند ،حالا که سه سال از خطر جسته ام کاری نکنم این سال آخری مچ ام باز شود و گیر بیفتم و از دانشگاه پرتم کنند بیرون.توصیه اش را جدی می گیرم.چند وقت قبل بسیج دانشگاه یک اعلامیه ی بلند بالا توی بوفه زده که از وضع زننده ی دانشجویان دختر و پسر در بوفه ناراضی است و بوفه ی دانشگاه اسلامی آن ها را به یاد یک چیزغیر اسلامی انداخته است.پس بعید نیست برادران محترم بسیج ،ماه رمضان امسال را به گشت زنی در سوراخ سنبه های دانشکده مشغول شوند تا مچ روزه خوارانی هم چون من را بگیرند.بعد از ظهر که می شود سه ساعتی وقت خالی دارم.کوله ام را بر می دارم و سعی می کنم بدون جلب توجه، آرام از وسط حیاط اصلی بگذرم و خوذم را به حیاط کوچک پشت دانشکده برسانم.چیزی که می ترساندم این است که نکند سنگینی ی کوله جلب توجه کند.سنگینی ی کوله به خاطریک فلاسک کوچک پر از آب است که صبح جوش آورده ام و حالا گرم است.وگرنه یک بسته چای کیسه ای،نایلونی پر ازقند،وکمی نان و پنیر که وزنی ندارند.حیاط پشتی خلوت است.در نمازخانه ی کوچک مان هم بسته.روی سکویی رو به روی درنماخانه می نشینم و به خودم لب خند می زنم.عکس خودم را توی شیشه های رفلکسی ی در نمازخانه می بینم.چاق شده ام .بد نیست اگر از فردا بتوانم روزه بگیرم و به این بهانه کمی هم وزن کم کنم. دست ام را توی جیب ام می برم و فندکم را در می آورم.بهتر است قبل از خوردن چای و نان و پنیر سیگاری بکشم که از صبح توی کف اش هستم.سیگار را در نیاورده ام که در نمازخانه باز می شود.یکی از هم ورودی های مومن و متعهد از نمازخانه بیرون می آید.به چشم هایم که از تعجب گرد شده اند نگاه می کند. دانش جوی متعهد در نمازخانه را نمی بندد،کفش هایش را پاشنه خوابانده می پوشد و صاف می آید طرف من.از لای در می بینم که همه ی برادران بسیج توی نمازخانه جمع اند و سر همه شان توی کتاب های کوچک و بزرگی ست.برادر متعهد لخ لخ کنان به من می رسد.لب و لوچه ی آویزان ام را زود جمع و جور می کنم.

"سلام علیکم آقای الف.میم."

"سلام آقای موسوی.چه خبرئه تو نمازخونه؟مگه نماز تموم نشده؟"

"چرا ولی بچه ها هرروز بعداز نماز اگه ساعت خالی داشته باشن میان نمازخونه برا ختم قرآن."

"ایول.التماس دعا."

"از پشت شیشه دیدم تون اومدین این جا.چرا تو نمیاین؟"

"والا کلاس دارم من الان. وگرنه می اومدم خدمت تون"

چشم اش می خورد به فندکی که هنوز توی دستم است.مشغول بالا زدن آستین هایش می شود.

"سیگار می کشیدین؟"

"نه بابا.داشتم امتحان می کردم ببینم اگه گاز نداره تا افطار برم گازش کنم."

"ان شاءالله توی این ماه رمضون دیگه سیگارم ترک می کنین."

"ان شاءالله.اگه خدا بخواد.من مزاحم تون نمی شم.انگار می خواستین تشریف ببرین."

"نه.اومدم وضو بگیرم دو رکعت نماز بخونم.شما با کی کلاس دارین؟"

"هان؟با چیز دیگه. .  .این استاده کی ئه؟. . . منصوری."

" اِ ؟ اتفاقن استاد منصوری هم الان تو نمازخونه هستن.حتمن کلاس تون لغو شده."

"عجب.من نمی دونستم."

"خب پس شمام تشریف بیارین دیگه."

"چشم تا شما وضوتونو می گیرین من برم یه تلفن به بچه ها بکنم بگم کلاس لغو شده.برمی گردم در خدمت تونم"

"پس ما منتظریم.زود بیاین."

"چشم میام خدمت تون."

                                                         * * *

بقیه ی مکان های دنج دانشکده هم که جان می داد برای روزه خواری،یا تحت اشغال سایر روزه خواران بود و اگر شلوغ تر می شد تابلو می شد،یا تحت نظر خواهران و برادران.تا افطار آن روز فقط فرصت کردم توی یک کوچه ی خلوت نزدیک دانشکده ،نصف نخ از سیگارم را دود کنم.سر افطار توی حیاط مشغول هورت هورت چایی خوردن و فرت فرت سیگار کشیدن بودم .آقای موسوی را گوشه ی دیگر حیاط دیدم که کاسه ای آش دست اش بود.او هم من را دید.از دور سری تکان داد و لب خندی زد که یعنی قبول باشد.من هم سری به سمت بالا تکان دادم که یعنی قبول حق باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

               

 

 

"تمام این مشکلات ناشی از استرس زیاد ئه.باید سعی کنی استرس رو از خودت دور کنی. . . .ببین . . . تو به چیا علاقه داری؟"

"خب . . .به خیلی چیزا. . . "

"ساز می زنی نه؟"

"نه"

"پس چرا ناخونات بلند ئه؟"

"اینارو وقت نکردم بگیرم."

"کلن کار هنری نمی کنی؟به قیافه ت می خوره بکنیا"

"یه وقتایی داستان می نویسم"

"داستان.آفرین.داستان.خب این خودش خیلی خوب ئه.تا حالا کتاب هم چاپ کردی؟"

"نه بابا."

"داستان خیلی خوب ئه.داستان ذهن آدمو از مسائل روزمره ای که استرس ایجاد می کنه دور می کنه.بشین داستان بنویس"

"من اگه بخوام داستان بنویسم مجبورم داستان خودمو بنویسم.جور دیگه ای بلد نیستم"

"چه اشکالی داره داستان خودتو بنویس."

"خب اشکالش این ئه که اگه بخوام داستان خودمو بنویسم باید در باره ی همون مسائل استرس زا بنویسم."

"نه دیگه درباره ی اونا ننویس داستان خودتو بنویس ولی نکات منفی ی زندگی تو قلم بگیر"

"پس باید کل زندگی مو قلم بگیرم"

"آفرین ببین چه قدر توی حرف هات از طنز و شوخی استفاده می کنی.پس معلوم می شه همه ی زندگیت  تلخ نیست."                                             

سرم هنوز می خارد.از بس خارانده ام وقتی به پوست سرم دست می کشم داغی اش تن ام را می لرزاند که نکندپوست سرم کنده و استخوان جمجمه ام ساییده شده و حالا دارم مغزم را می تراشم.از این فکر خنده ام نمی گیرد.

                                                  ********

به دوست ام می گویم:"سرم می خارد." می گوید:"چند روزئه حموم نرفتی؟"

به م بر می خورد:"صبح حموم بودم. این خارش عصبی ئه. "

"خارش عصبی چی ئه دیگه بابا تو هم تا هرچی ت می شه می گی عصبی ئه.برو پیش دکتر مو"

"امروز رفتم پیش یه دکتر عمومی ئه که سر کوچه مون ئه.گفت عصبی ئه.گفت بشین داستان بنویس سرت نخاره"

"مگه دکتر اعصاب هم بود"

"نه.گفت برو پیش دکتر روان پزشک گفتم از بس رفتم و فایده نداشته دیگه زده شده م.گفت آره این هم کارای روان پزشک ما یه چیزای مهمی رو بعضی وقتا نمی بینن.ازش پرسیدم چه چیزایی رو نمی بینن؟نشست یه ساعت بازجویی کرد ازم آخرشم فقط گفت داستان بنویس.گفتم قرص بده.گفت این داروخونه چی ها مدیون شما مریضایی هستن که تا یه چیزتون می شه می رین پیش یکی از این دکترای سهمیه ای یا دانشگاه آزادی قرص و داروی بی جهت سفارش می دین براتون بنویسه.ولی الان علم روز پزشکی می گه باید دارو خوردن رو کنار گذاشت و با مثبت نگری بیماری هارو علاج کرد.وقتی می گفت علم روز پزشکی با دست به یه کتاب کهنه ی خارجی که رو میزش بود اشاره کرد.خنده م گرفت."

"سوتی شد پس"

"نه.رو منبر بود نفهمید"

"هنوز سرت می خاره؟"

 خارش سر یادم رفته بود.این را که گفت دوباره شروع شد.

                                                  ********                                                

کاغذها و خودکار سیاه ام را می آورم .روی میز را خالی ی خالی می کنم و در سکوت نصفه شب زل می زنم به کاغذ سفید تا بفهمم چه جوری باید سیاه اش کنم.سیاهی ای که روی کاغذ می بینیم یک تار مویم است که افتاده آن رو .مو را با دو انگشت بر می دارم و نگاه اش می کنم.نکند واقعن موهایم دارد می ریزد و این قضیه ی عصبی شدن و داستان نوشتن همه اش کشک باشد.یاد فیلمی می افتم که توی بچگی از تلویزیون بارها دیده بودم.پسر نوجوانی که بعد از دیدن اسرار یک خانه ی متروکه تمام موهایش ریخت و یک شب زن و مرد پیری به خواب اش آمدند و فرمولی برای رشد مو برایش خواندند و بعد که پسره در بیداری فرمول را درست کرد یک چیزی را زیادی ریخت و موهایش دو سه متری بلند شد.

مو را پرت می کنم یک گوشه.بی هدف.زل می زنم به کاغذ.توی مغزم سکوت ایجاد می کنم تا شاید اولین کلمه ای که به ذهن ام برسد جرقه ای باشد برای داستان.سرم می خارد.آهان.گرفتم.خارش سر.درباره ی خارش سر می نویسم.داستان هیولای خارش سر را می نویسم که یک روز به یک شهر کوچک حمله می کند و همه ی مردم شهر سرشان به خارش می افتد.مثل سر خودم که هنوزمی خارد.سم هیولای خارش سر روی بچه ها اثر ندارد.بنابراین آن ها مجبورند به جای بزرگ تر ها که کار و زندگی شان را ول کرده اند و مشغول خاراندن سرشان هستند،با هیولا مبارزه کنند.دیگر نمی توانم تحمل کنم ناخن هایم را می اندازم توی سرم و خرت خرت سرم را می خارانم.صدای خاراندن توی سرم می پیچد.مثل این که سرم را فرو کنند توی یک مدادتراش بزرگ و دسته ی مدادتراش را تند وتند بچرخانند صدا می دهد.

چد وقت پیش با دوستم و دوست دخترش رفته بودیم کوه. دیدم خیلی به دختره محل نمی گذارد.شب که تلفنی باهاش حرف می زدم ازش پرسیدم:"چرا زیاد تحویلش نمی گرفتی؟"

"این دخترا همین جورین.اگه زیاد به شون رو بدی شاخ می شن واسه ت."

این را از چند نفر دیگر هم شنیده ام.خودم هم که یک دوست دختر بیش تر نداشتم و زود هم رابطه راقیچی کردم.پس بعید نیست این هایی که تجربه ی بیش تری از من دارند راست بگویند.و شاید هم همه چیز مثل دخترها باشد وهر قدر بیش تر بخارانم بیش تر بخارد.

با خودم عهد می کنم دیگر سرم را نخارانم.حتی اگر از شدت خارش اشک چشم هایم هم سرازیر شد.خارش سر از غذا نخوردن بدتر نیست.گنجی هفتاد هشتاد روز در اعتصاب غذا بود.پس من هم باید بتوانم سرم را نخارانم.

چند خط اول طرح داستان را می نویسم.حالا رسیده ام به این جا که بچه ها چه جوری باید هیولای خارش را نابود کنند.تازه به این فکر می افتم که خب، این هیولا چه شکلی ست؟نه.باید مقاومت کنم.دست هایم را مشت می کنم و پشت سرم قایم شان می کنم.شاید هیولا شبیه یک گلوله مو باشد.پس آشنایی زدایی چه می شود؟هیولا یک کله ی تاس است و قصه اش هم این است که یک شبی سر یک نفر می خاریده و او سرش را کنده و گذاشته توی یک ظرف اسید ولی به جای این که خارش برطرف شود،سر،نافرمان شده و راه افتاده به پاشیدن گرد خارش روی سر وکله ی بقیه.از شدت خارش چشم هایم را می بندم و به هم فشارشان می دهم.دندان ها را هم.ولی باید مقاومت کنم.دخترها را هرچی محل بگذاری پر روتر می شوند.آخر کجای این داستان اسید و کله ی کنده شده می تواندبرای بچه ها جذاب باشد؟پیش هر ناشری که ببری می گوید مازوخیستی ست.باید داستان هیولا نرم تر باشد.مثلن این بچه ها چه جوری می توانند کله را نابود کنند.نمی توانند که توی چرخ گوشت بیندازندش که.مجبورند تنه ی اصلی را پیدا کند و سر را به تنه بچسبانند تا هیولا دست از این کارها بردارد.تنه هم که لابد تا الان گندیده.شاید همه ی دختر ها همان جوری که دوستم می گفت نباشند.شاید بعضی وقت ها که پررو بازی در می آورند واقعن نیاز به محبت بیش تر دارند.من که نمی دانم.پس بهتر است تا بچه های مردم را با این روانی بازی ها دیوانه نکرده ام کمی سرم را بخارانم.کلی با خودم کلنجارمی روم تا به این نتیجه برسم که این یک وسوسه نیست و من الان واقعن نیاز دارم سرم را بخارانم.دوباره مدادتراش به کار می افتد.این دفعه هرچه می خارانم ،خارش آرام نمی شود.توی تله افتاده ام.یک عالمه مو ریخته روی کاغذ.برشان می دارم و گلوله شان می کنم.آن تار موی اولی هم خودش را روی سفیدی ی سرامیک کف اتاق نشان ام می دهد.باهاشان چه کار باید یکنم؟حیف که از بوی سوختن مو بدم می آید.وگرنه می انداختم شان توی زیرسیگاری و کبریت روشنی می انداختم به جان شان.مادر بزرگ ام می گفت هروقت موی کسی آتش بگیرد می میرد.پس بجه ها می توانند موهای ریخته شده ی هیولا را آتش بزنند وبعدش هم هیولا نابود شود و خارش مردم هم از بین برود.این به نسبتِ توی چرخ گوشت انداختن هیولا ملایم تر است.

ازخیر آتش زدن موها می گذرم.معلوم نیست سطل آشغال اتاق ام کجاست.در اتاق را باز می کنم و می روم توی آشپزخانه.پای سینک خم می شوم.در کابینت را باز می کنم و موها را می اندازم توی سطل آشغال .بالا که می آیم مادرم با چشم های خواب آلود پای در آشپزخانه نظاره ام می کند.

"چی کار می کنی این وقت شب؟"

"موهامو انداختم این تو."

"موهاتو؟"

"سرمو که می خارونم کلی مو می ریزه ازش."

"زیاد نخارون."

"خیلی می خاره.نتونستم بخوابم."

"یه برس بکش به موهات بگیر بخواب."

پ.ن:از لطفی که نسبت به این حقیر داشتید ممنون و شرمنده ام .اما با عرض معذرت بعد از خواندن نظرهای چند تا از دوستان، لازم دیدم توضیح بدهم که متن فوق فقط یک داستان است و هیچ ربطی به واقعیت ندارد.قطعن هرجور سوءبرداشتی ناشی از نارسایی و ناشیوایی ی قلم من بوده وسعی می کنم در آینده مرز داستان و اتفاقات واقعی را واضح تر مشخص کنم.(۱۴مهر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

در زدند.یک هو از روی مبل پرید.:((کی ئه فکر می کنین؟ها؟)) .خواستیم برویم طرف در ،که خودش رفت.یک چشم اش را بست و با آن یکی فرو رفت توی چشمی:((اه.باز چراغ این صاب مرده سوخته که.))

برگشت.آرام حرف می زد:((شما. . . شما می دونین کی ئه نه؟)).

ماندیم و فقط نگاه اش کردیم.:((می دونین. . . شما می دونین اون پشت کی ئه.شما می دونین)).من گفتم:نمی دونیم باور کن نمی دونیم.

داغ کرد.جیغ کشید:((می دونین.می دونین.همه تون می دونین.همه ی شما کثافتا می دونین)).زنگ دوباره زده شد.یکی رفت طرف در .:((نه. . . خودم می خوام باز کنم. . . حالا که نمی خواین راستشو بگین))نگاه عصبانی اش را روی ما گرداند.در را باز کرد .خودش پشت در بود.نفسی مثل آه بیرون فرستاد.تکیه داد به لنگه ی باز نشده ی در:((امان از این بی حواسی .یادم نبود فقط من می دونستم کی پشت در ئه .نه شما)).لب خند زد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1384ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

خودش را رساند به لاين اول.دنده عقب را جا زد برگشت و دست اش را گذاشت روي پشتی یِ صندليِ كناري و ماشين را به سوي خروجي راند.به سر خروجي که رسید چشم اش افتاد  به رد رژ لبي كه روي گونه پسر افتاده بود .پيچيد توي خروجي و بالاخره انداخت توي اتوباني كه از اول بايد مي رفت.

))اِ اِ اِ . نگاه كن توروخدا . تو روز روشن وسط خيابون . خوبهِ آينه  به اين گندگي رو مي بينن .بابا شرم و حيا ديگه ندارن بچه هاي اين دوره زمونه.((گره ابروهايش باز شده بود و چشم هاي گرد شده اش هر چند ثانيه يك بار ناخودآگاه مي پريد روي آينه و برشان مي گرداند به اتوبان .در يك از اين پريدن هاي چشم ، پسر را ديد سرش را برده دمِ گوش دختر و از اين فاصله به نظر مي آمد دارد چيزي در گوشش مي گويد.

(( از بزرگترت خجالت بكش جوجه .دهنت بوي شير مي ده هنوز .اي بابا((اينها را مي خواست بلند بگويد اما جلوي خودش را گرفت و فقط توي دلش گفت .چشمش افتاد به راديو .از فكري كه به ذهنش رسيد خوشش آمد.راديو را روشن كرد و صدايش را كمي بالاتر از حد معمول برد .صدايي از راديو نيامد. ولوم را تا سي بالا برد .يك دفعه آهنگ شروع اخبار راديو پيام  ماشين را لرزاند .در آينه مسافر ديگر رديف عقب را ديد كه از جا پريده بود و گيج و ويج از صدايي كه بيدارش كرده ، دور و بر را نگاه مي كرد.ولوم را آورد پائين:((خوابيده بودي داداش ؟ شرمنده .حواسم نبود ديدم اين جا هر كي سرش به كار خودش گرمهِ .گفتم راديو رو روشن كنم يه وز وزي دم گوشم باشه.))

موقعي كه اين ها را مي گفت دختر و پسر را هم مي ديد كه به از خواب پريدن مرد ميان سالِ عينكي ، ريز ريز مي خنديدند و صورت شان سرخ شده بود.

((نه خواهش مي كنم .من يه خورده خسته بودم خوابم برد.))

((آره ديگه .معلومهِ كه ماها خسته ايم .از بچگي تا الان كاركرديم ، جون كنديم زحمت كشيديم .... بچه كه بوديم كمك خرج بابا ننه بوديم حالام كه خرج زن و بچه گردن مونه .عوضش بچه هاي الان .راست راست مي گردن و مفت مي خورن .... پول باباهه رو خرج مي كنن.))

((بله ... ))

از دور ماشين پليس  را ديد كه گوشه ي اتوبان پارك كرده و كنارش افسري دفترچه به دست ايستاده .نوار برزنتي اي را كه به ستون كنارش گره زده بود انداخت روي تنه اش و جوري تكيه داد كه نوار شل و ول نايستد و نيفتد .گفت:((حالا كاش اقلاً قدر مي دونستن. حرمت بزرگتري كوچكتري حالي شون بود.))

((البته من خوشبختانه يه دختر و پسر دارم كه بهشون افتخار مي كنم .مشغول به تحصيل هستن و ...))

خدا نيگرشون داره واسه ت .خب اين از تربيت صحيح شماست . از اول با بچه جوري تا كردي كه الان سر به راه و اهل بار اومده .آقا ما كارمون جوريه كه هرروز با هزار تيپ آدم سروكار داريم .ولي يه وقتايي خود من يه تيپ و قيافه هايي مي بينم كه اين جوونا واسه خودشون رديف كردن،كه آدم مي مونه خدايا اين آدمهِ ؟از مريخ اومده؟ به قول گفتني رنگ ظاهر گواهي دهد از باطن فرد.خب معلومهِ كه اين بچه با اين وضع قيافه ش نه اهلِ كاره نه اهل ِ درسِ نه اهل...))

((ببخشيد من قبل از پل پياده مي شم. ))

لب ولوچه اش رفت توي هم . تازه مي خواست متلك هاي اساسي تري بار دختر و پسر كنه.چندباري كه ضمن حرف هاش به اشاره و كنايه نگاهي بهشان انداخته بود ،ديده بود كه مشغول خودشان اند و هنوز هم انگار حرف هايش را نمي شنوند. گوشه اي نگه داشت .مرد ميان سالِ عينكي اسكناسي به او داد،پياده شد و رفت پاي پنجره ی جلو تا بقيه ی پولش را بگيرد .صد تومان بقيه ي پول را كه به مسافرش مي داد مرد ميانسالِ عينكي با خنده گفت:((البته اين جوونا هم بايد جووني بكننا ))

((بله خب))

مرد ميان سال خداحافظي كرد و رفت.زد توي دنده و راه افتاد . پكرتر شده بود.

((جووني شونو بكنن.چرا زمان ما كسي از اين حرفها نمي زد؟مگه ما جووني كرديم؟همه ش سگ دو.همه ش گرفتاري و بدبختي.))

ولوم راديو را باز بالا برد.توي آينه نگاه كرد.هنوز دست از پچ پچ و خنده برنداشته بودند.ولوم را بالاتر برد.صداي گوينده  تبليغات كه جوايز استثنائي ی  بانك را جار مي زد اعصابش را به هم مي ريخت.راديو را خاموش كرد.چيزي به ته خط نمانده بود .دلش مي خواست زودتر برسد و پياده شان كند .از جيبش يك نخ سيگار  در آورد و گرفت دستش كه وقتي ماشين خالي شد روشن كند.

((كرايه ت اگه پول خورد نيست ازالان بده خوردش كنم.معطلمون نكني يه ساعت.))

اين دفعه  حرفش را شنيدند و از پچ پچ آمدند بيرون.

- مسير بعدي تون كجاست ؟

دور مي زنم.

- دربست مي رين؟

كجا؟

- شهرك.

با خودش گفت رقمي را بگويد كه نه بياورند و بروند پي كارشان.

هشت تومن.

- باشه

اتوبان تمام شده  بود.پيچيد توي خيابان .زياد نرفته بود كه خورد به چراغ قرمز .نود ثانيه تا سبز شدنش مانده بود .درِ جعبه داشبورد را باز كرد تا كبريت بيرون بياورد.چشمش افتاد به نوار «آرش » .نوار مال خواهرزاده اش بود.از جمعه ی هفته ي قبل كه خانوادگي رفته بودند چيتگر توي ماشين دايي جا مانده بود.نوار و كبريت را از جعبه داشبورد برداشت.«هايده » ي خودش را از ضبط صوت كشيد بيرون .آرش را گذاشت و ضبط را روشن كرد.سيگارش را هم.

دختر را توي آينه ديد كه پيشاني ی خيس از عرقش را با دست پاك مي كند.دستگيره را برداشت .تنه اش را برگرداند عقب .دستگيره را جا انداخت و شيشه را تا نيمه پايين آورد .دستگيره را دوباره برداشت.پسر گفت ((ممنون))

خواست جواب بدهد اما چراغي كه زمان قرمزي اش هنوز تمام نشده بود يهو سبز شد.راه افتاد .ولوم آرش را تا 25 بالا برد.

((خب جووني شونو بكنن ... اصلاً به من چه؟))

                                                                                        تمام شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                         

((هوي ...  مرتيکه ي [. . . ].))لبخند زد.اگر چه  مخاطب فحش ناجوري كه شنيده بود خودش بود . اما هميشه بازنده است كه فحش مي دهد و او برنده شده بود .پيچيده بود جلوي ماشين  جلويي اش و با يك نيش ترمز 5 مسافر به سرعت درهاي ماشين را باز كرده بودند و خودشان را انداخته بودند توي ماشين .آنها هم از ديگر مسافرهايي كه رديف پرو پيمان شان تا وسط خيابان پيش آمده بود برده بودند.دليل نداشت به خاطر بد و بيراه راننده ي بازنده عصباني شود و دست ببرد به قفل فرمان .همان طور كه مسافران برنده هم توجهي به اخم و تخم و چشم غره ي همتايان بازنده شان نداشتند.

رسيدند به چهارراهي كه چراغش قرمز بود.

((آقا مي شه دستگيره ي اين پنجره رو بدين؟))

پسر هيجده نوزده ساله اي بود كه وسط رديف عقب نشسته بود و كنارش ، كنار پنجره ي پشت راننده ، دختري هم سن و سال خودش .از اين كه خيلي نزديك هم نشسته بودند فهميد با هم اند.

دستگيره را از زير داشبورد برداشت .دستش را دراز كرد عقب.دست پسر دستگيره را از او گرفت .در آينه ي پهن محدبش ديد پسر دستگيره را به دختر داد .دختر هر كار كرد دستگيره جا نيفتاد و شيشه پائين نيامد.پسر دست به كار شد .يك كمي هم او تلق تلوق دستگيره را در آورد .موفق شد .شيشه را تا آخر آورد پائين .دستگيره را درآورد و گرفت طرفش.

((ممنون.))

دستگيره را از پسر گرفت .ناخن بلند پسر كمي دستش را خراشيد.

دستگيره را گذاشت سر جايش .توي آينه موهاي پسر را ديد كه عين ناخن هايش تيز و براق بود.

((بابا اصل فنچِ اين پسره .چند سالشه؟))

عادت داشت پشت چراغ هاي قرمز مسافرهايش را وارسي كند .اگر چراغ خيلي طولاني مي شد مي رفت سراغ آدم هاي ماشين هاي دور و بر .و اگر آنها هم تمام مي شدند و چراغ باز قرمز بود يك نخ مگنا آتش مي زد.براي اين كه كمتر سيگار بكشد اين قاعده را براي خودش گذاشته بود كه وقتي مسافر توي ماشين هست دود و دم را نياندازد .ولي راننده ي كلافه ی پشت يك چراغ خيلي طولاني چندان قاعده بردار نيست.

(( دختره هم كه انگار از فضا اومده .مريخی ئه.))

چراغ سبز شد .راه افتاد . سر اتوبان كه رسيدند دو نفر جلو پياده شدند.ناراحت شد.خيال مي كرد همه ي مسافرهايي كه زده تا آخر خط خواهند ماند و بعد يادش افتاد تقصير خودش بوده كه همان اول حواسش پرتِ در رفتن از دست راننده ي عصباني شده و با مسافرها طي نكرده . دنده را با عصبانيت چاق كرد و در اتوبان به راه افتاد .

اتوبان ترافيك بدي نداشت .زود خودش را رساند به لاين سرعت .

((ببخشيد .مي شه باز دستگيره ي پنجره رو بدين؟))

توي آينه به چشم هاي پسر كه دست اش را دراز كرده بود  نگاه انداخت.

((تا ته كشيدي پائين كه .))

(( نه . حالا مي خوام شيشه رو بيارم بالا.))

دختر را توي آينه ديده بود كه باد روسري اش را عقب زده و موهايش را به هم ريخته .

(( مگه اسباب بازيهِ كه هي بكشي بالا بكشي پائين.))

اين را موقعي گفت كه دستگيره را دوباره برداشته بود و گرفته بود طرف پسر.

پسر دستگيره را گرفت ،شيشه را بالا برد و دستگيره را به او برگرداند:

((ممنون.))

دستگيره را گرفت.دختر گفت : «ببخشيد.»از زير ابروهاي گره خورده اش نگاهي به دختر انداخت:

((روزي صدتا مسافر مي شينه پاي اين شيشه .هي هر كي بخواد تو خيابون پائين تو اتوبان بالا كنه هفته اي بايد ده تومن خرج شيشه كنم .بعد مي گن چرا اين مسافر كشا دستگيره رو در مي آرن .))   

جوابي نشنيد .نگاهشان كرد .انگار اصلاً حرفهايش را نشنيده بودند.سرشان را آورده بودند نزديك هم و خندان پچ پچ مي كردن .پوزخندي زدو بعد بي اختيار چشم اش افتاد روي عكس مهدي پسر 4 ساله اش كه روي در زير سيگاري چسبانده بود. مهدي طرف  ديگري را نگاه مي كرد و مي خنديد .رفت توي فكر:

((اين همه واسه اين بچه ها جون مي كني .پشت اين لگن عمرتو تلف مي كني .آخرش مي شه يكي مثلِ اينا .پس فردا كه بزرگ شد انگشت كوچيكشم حسابت نمي كنه .راه مي افته با زيدش تو خيابون و هي خرج مي كنه.))

ماكسيمايي از عقب چراغ زد.گذاشت يكي دو بوق و چند چراغ ديگر بزند .بعد كشيد كنار و راهش داد .ماكسيما كه رد شد دوباره برگشت به لاين سرعت.

(( نه.... همه ي اينا از تربيت بدهِ .من بچه مو اين جور بار نمي آرم .اينا خوردن و خوابيدن و با پول باباههِ گشتن.عين خيالشونم نيست زندگي چند منهِ.من يه جوري بچه رو تربيت مي كنم كه بفهمه آقاجون زندگي تو بايد خودت بچرخوني .حالا يا از اول مي ري دنبال كار كه فوقش مي شي عين من، يا درس مي خوني دكتر مهندسي چيزي مي شي بعد ميري واسه خودت يه مطبي، شركتي مي زني خرجتو در مي آري .تازه اون موقع فقط خودت نيستي .من و مامانت و زن و بچت رو هم بايد نون بدي......اه...لامصب... ))بايد از خروجي اي كه رد كرده بود به اتوبان ديگري مي رفت .يك لاين را به راست كشيده بود كه تازه يادش آمد راهنما بزند .

خودش را رساند به لاين اول.دنده عقب را جا زد برگشت و دست اش را گذاشت روي پشتی یِ صندليِ كناري و ماشين را به سوي خروجي راند.به سر خروجي که رسید چشم اش افتاد  به رد رژ لبي كه روي گونه پسر افتاده بود .پيچيد توي خروجي و بالاخره انداخت توي اتوباني كه از اول بايد مي رفت. .

ادامه اش را همین روزها پست خواهم کرد.

پ.ن: این داستان در شماره ی مرداد  ماه نامه ی ((خودروی من))هم چاپ شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 4:12 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

 

 

عکس هارا از روزنامه بريده ام

وچسبانده ام روی ديوار اتاق.

با آدم های توی عکس ها حرف مي زنم...

اين شاعرانه نيست؟

از زن چادرپوشي که شش ماه است،پشت به من ميوه سوا مي کند

درباره ی سختی یِ انتخاب می پرسم.

به پوست درختي استوايی دست مي کشم.دست ام چسب ناک مي شود.

پای اش آب مي دهم

ديوار اتاق ام نم برمي دارد...شاعرانه نيست؟

به چخوف سيگار تعارف مي کنم.

اين هم؟

عاشق زن بازی گری می شوم

وهرشب

دور از چشم همه

با او نجوا مي  کنم.

 . . . نيست؟اين هم شاعرانه نيست؟

هوس شعرگفتن به سرم مي زند

وجز ديوار عکس آلودِ اتاق ام باهيچ چيزرابطه ی شاعرانه ای ندارم.

مجبورم

بايد از آن شعر بگويم.

. . . اين چي؟شاعرانه نيست؟

يک شعر کمدی حتا؟

يک کمدی یِ ابزورد درباره ی اجبار

. . . ومن.

نه؟. . . نيست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |