لولهکشی زار میگریست
به آچار شلاقییِ نه چندان کوچکی دل بسته بود.
لولهکشی زار میگریست
به آچار شلاقییِ نه چندان کوچکی دل بسته بود.
شیرین پخش موزیک جیبی اش را وصل کرد به کامپیوتر، تویش گشت، ترانهای را پیدا کرد و صدایش را برد بالا. الان اگر سعیدی برمیگشت بهمان میتوپید که باز چرا بیکار نشستهایم.
گفت« از این بدت میآد؟»
با دستم ادای این را درآوردم که صدایش را کم کند.
کم نکرد:«سعیدی الان باید تو هواپیما باشه»
بلند شد رفت جلوی پنجره
«هوا...چه باد و طوفانی ئه» یک جایی را انگار وسط آسمان ها پیدا کرده بود و خیره شده بود بهش « اگه بارون اومد من میرم بیرون...خب؟»
جوابش را که ندادم رو برگرداند سوی من « ببین اگه بارون اومد من میرم بیرون...خب؟...»
دوباره خیره شد به همانجا «مامان دیشب لباس شستهبود...خداکنه خونه باشه برشون داره... الان رو اون پیرن سفیدهم خاک نشسته...یادت ئه کدوم ئه؟... تو مهمونییِ خونهی سمیرا...یادت ئه؟...کهنه شده تو خونه میپوشماش»
صدای باد توی فضای باز و خالییِ میان دو تنهی برج میگشت و فریاد میشد و قاطی می شد با ترانه
? what I've felt
what I've known?
never shined through in what I've shown
جعبهی کافی کرم را از توی کیفش درآورد.از اولترا لایتهایی که صبح آقا حمید برایش خریده بود نخی درآورد و به لب گذاشت، جعبه را گرفت طرف من که یعنی من هم میخواهم؟ دستم را دراز کردم که آره. نخی بیرون آورد و انداخت طرفم. با دو دست روی هوا قاپیدمش. از زیر کیبورد، فندکم را درآوردم. سیگار خودم را روشن کردم و فندک را انداختم طرفش...دوباره برگشت پای پنجره.
«یا همهش آفتاب ئه یا ابرئه...بارون نمیآد. انگار شاش بند شده.» نخودی پوزخند زد. توی وبلاگ 360 ام همین جمله را نوشتم و دکمهی پابلیش را زدم.
«اگه بارون اومد من یه کوچولو میرم بیرون. زود برمیگردم. تو اگه میشه بمون که سعیدی زنگ زد برداری.»
آمد لیوان قهوهاش را که گذاشته بود روی میز من بردارد.
«دقت کردی هیچ وقت 5 به بعد بارون نمیآد؟ همهش وقتی بارون میآد که ما اینجاییم» و باز برگشت سرجایش. این بار اول به پایین نگاه کرد. به خیابان. سرش زود آمد بالا و چشمهایش دوباره برگشتند به آسمان. آهنگ تا حالا چندبار تکرار شده بود.
« آدم یا شمال نره یا وقتی بره که خیالش از همه چی راحت باشه». آهی کشید و لیوان قهوه را از میان دود سیگارش به لب برد. گوشیاش صدای اس.ام.اس کرد. از روی میزش برش داشت.
«سعیدی ئه...برای ساعت سه بلیط گیر آوردم. پی.دی.اف ها رو یادم رفت بیارم. برام میل کن.»
لبخند پت و پهنی زد.
«هورررا. دو روز راحتیم از شرش»
به سوی پنجره که برگشت لبخند ماسید روی صورتش. رفت جلو و از پنجره همهی آسمان را برانداز کرد.
«چی شد یهو...»
آسمان آفتابی بود.
سیگارش را از زیرسیگارییِ لب پنجره برداشت و پکی زد. سرمیزش، آهنگ را برگرداند به همان تکهای که چند ثانیه پیش میخواند.
«من عاشق این جاشم»
what I've felt?
what I've known?
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub the unforgiven
او را تنها گذاشتند
و گفتند:
«از تاریکترین راهپلهی مارپیچییِ چهان
تا ابد
آقای رضایی نیم ساعت بعد از اینکه توی اتاق انتظار رییس نشسته بود و دیگر داشت اعصابش از صدای دینگ دینگِ یاهو مسنجر منشی خسته میشد، رفت توی اتاق. رییس بعد از یک جلسهی طولانی روی صندلی ولو شدهبود .قلمبهی شکمش اولین چیزی بود که آقای رضایی دید.
- چهطوری آقای رضایی؟ پسرتو ثبتنام کردی؟
- هنوز نه.
- میخوای مرخصی ساعتی بدم بری دنبالش؟
- نه مساله این نیست...راستش...
- فقط اسم وام رو نیار جون بچهت که الان اصلن حسشو ندارم.
- نه...ببینید آقای مهندس...راجع به این طرح ادارهی بهداشت یه خواهشی داشتم.
- نمیدونم؟ طرح بهداشت؟ خبرشو ندارم...چی هست؟
- خودتون بخشنامه زدین تو بورد که همهی کارمندا الزامی ئه که آمپول هپاتیت بزنن...دیروز زدین.
- آها...آها...خب؟
آقای رضایی صدایش را آورد پایینِ پایین.
- میخواستم اگه بشه من نزنم. میشه؟
حواسش به دخترهایی که سر هر میز مینشینند هست. سعی میکند رنگِ رژِ روی لبهایشان را به خاطر بسپارد...هرشب، نیهای پلاستیکیی تاشو را کنار رختخوابش پهن میکند.چهرهی هرکدام از دخترهایی را که به نیها لب زدهاند به یاد میآورد...نیها را در آغوش میگیرد و به خواب میرود.
دینگ دینگ....دینگ دینگ....هرروز صبح کارمندای شرکتهای پایین تا بالای مجتمع منتظر چارلی هستن. با یه یغل نون تازه ، خامه ، مربا ، روزنامه، سیگار و هرروز یه آواز تازه زیر لبخند لبش. اون اولا اسمش «اَمرو» بود....امرالله. بعد خودش گفت که بهش بگیم چارلی. دینگ دینگ...دینگ دینگ...خیلی خوب ئه که شرکتما طبقهی اولِ مجتمع ئه و هرصبح، اولین زنگ شرکت ما رو چارلی میزنه....دینگ دینگ...دینگ دینگ...چارلی اومد...عکس چارلی رو بهمون نشون دادن.... چشمای چارلی توی عکس برگشته بود. «دیروز عصر تو خیابون ماشین زده بهش».
دیوانه میشوم و راه میافتم توی خیابانهای شب. خیابانها سردند. دلم یک اسلحه میخواهد. با یک فشنگ. سر چهاراره، مردک توی چراغ عابر پیاده دست به کمر ایستاده و انگار ازم طلبکار باشد، تکان نمیخورد. ماشینی نیست و فقط روکمکنیی من است با مردک. من هم ژستش را میگیرم و زل میزنم توی چشمهای نداشتهاش. وامیستم همینور خیابان. هنوز میخواهد قرمز باشد. بگذار باشد. یک ماشین سفید وییییییییییژ میکند و ازمیان ما رد میشود. هم من میتوانم بهش پوزخند بزنم هم او به من. اصلن این مردک خودِ خودِ نیروی شر است. که بالای نیروی سبز رنگ خیر ایستاده و درجاماندن را ترویج میکند. سبزه میگوید بروید...آزادید...راه مال تو. آسایش مالِ تو. قدمزنان و با غرور از روی خط عابر پیاده رد شو و بدان حق داری. ولی آنیکی چه میگوید. آهای همانجا واستا ببینم.تو اصلن کی هستی که میخواهی رد شوی؟ تو فقط حق داری بمانی. بهایستی. تکان نخوری. تا من هستم، تو هیچ حقی برای حرکت کردن نداری. اما خیال کرده. بالاخره روز میشود. بالاخره نیروی خوبی بدی را از بین میبرد حتا اگر پایینش باشد. آقای توی چراغ سبز دعوتم میکند. لبخندی میزنم و راه میافتم. ویییییییییییژ. فقط همینقدر نا دارم که سرم را از روی زمین بلند کنم. چراغهای سبز و قرمز یکی یکی روشن و خاموش میشوند.
سرظهر بود و کوچهباغهای دوروبر ویلای عمو خلوت. شانس آوردم یک محلی به تورم خورد و آدرس خانهی آقای تالشی را ازش گرفتم. باید کوچهای سربالایی را میرفتم. زیر سایهی درختهای باغهای کناری که از روی دیوار سرک کشیدهبودند توی کوچه راه افتادم تا رسیدم به در بزرگ ضدزنگ خوردهای که آن محلی گفتهبود باغ تالشی ست. با کف دست چندباری کوبیدم به در. کسی جواب نمیداد. در هم آنقدر شل و ول بود که میترسیدم اگر همینجوری بهش بکوبم از جا کندهشود. یک تکه چوب از روی زمین برداشتم و زنگ باغ را که دستم بهش نمیرسید زدم. یکی دو بار زدم تا پیرمردی که طبق اوصاف عمو حدس زدم خود تالشی ست، از توی باغ جواب داد.
- «کی ئه؟...اومدم»
صدای لخلخِ دمپاییاش که روی سنگریزههای کف باغ میکشید میآمد.در را باز کرد و قد خمیدهاش همان اول من را که آن پایین بودم و ریزه میزه، دید.
- «چی کار داری؟»
- «سلام...اِاِاِ من مال باغ عمو بهزادمم. آقای اردکانی...همین پایین.»
لبش به خنده باز شد و چیز کمی از دندانهایش از لای سبیلهای طولانیاش معلوم شد.
- « ها. مهندس اردکانی...این دفعه با کدوم خانومش اومده؟»
و قاه قاه زد زیر خنده. معنای این«کدوم خانومش» را بعدن فهمیدم. آنموقع حالیم نبود و گفتم: « من پسرش نیستم. عموم ئه...سلام رسوندن گفتن اگه زحمتی نیست اون بیلتونو یه خورده بدین به ما بعد که کارمون تموم شد پس میدیم بهتون.»
- « بیل میخواد چیکار؟»
- « ما میخوایم که دو تا درخت زیتون بکاریم. بعد بیل نداریم زمینو بکنیم.»
تالشی زلزل توی چشمهای من نگاه میکرد. من هم نگاه از نگاهش برنداشتم.
- «واستا همینجا»
رفت طرف دیوار برِ باغ و زودی برگشت.نیشم باز شد وقتی بیل بزرگ و درست حسابیای را که توی دستش بود دیدم.
- «بیا. زودتر بیارش که باهاش کار دارم.»
- « چشم. دستتون دردنکنه»
-«مواظبش باشیا.شیطونی نکنین بزنین دستهشو بشکنین.سالم تحویلت دام سالم هم ازت میخوام»
اینها را که گفت بیل را داد دستم.
- «خیالتون راحت باشه. منم میخوام کشاورز بشم. بلدم با بیل کار کنم. ایشالا اولین زیتون درختا رو میآرم خدمتتون ببینین خوب ئه یا نه.»
لبخند اینبارِ روی لبش مهربانتر بود.«حالا خیلی باید زحمت بکشی تا محصول بده.آب می خواد...کود...مراقبش باشی...تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود.»
یک خورده به حرفهای تالشی گوش دادم. راجع به کشاورزی و فروش محصول و واسطهها و آفت و اینها میگفت. با خودم گفتم وقتی نهالها را کاشتم به بهانهی تحویل بیل میآیم سراغش و هرچه میداند ازش یاد میگیرم.
این را که توی باغ منتظر من و بیل هستند بهانه کردم و با تالشی خداحافظی کردم و راه افتادم.
***
توی همان کوچه، با بیل افتادم به جان شاخههایی که از درختهای توی باغها، توی کوچه بودند. دستهی بیل سنگین را به زحمت گرفتهبودم و با نوک بیل میزدم به شاخهها تا زیتونهایشان بریزد روی زمین.چندتا زیتون که میافتاد، دانه دانه از روی زمین برشان میداشتم عین سنجابهایی که توی کارتونِ بَنِر بودند با دوتا دندان جلویی گازشان میزدم و توی خیالاتم به روز فکر میکردم که یک باغ بزرگ زیتون داشتهباشم و همین آقای تالشی را که تجربهی خوبی در کشاورزی دارد بگذارم به باغ و درختها نظارت کند و به قول خودش سم خارجیی گران قیمت بگیرم تا آفت، زیتونها را نزند.
در همین گیرودارها بودم که صدای جیغ و فریادی را از پشت سرم شنیدم. رو که برگرداندم سرِکوچه جماعتی را دیدم که دستبه یخه، از اینطرف به آنطرف میرفتند و به سر و مغز همدیگر میکوبیدند. بیل را برداشتم و بدو خودم را رساندم سر کوچه. مرد هیکلدار موفرفریای که آستین لباسش پاره شده بود و ازش خون میآمد ، یک جوان لاغرتر و قدبلندتر از خودش را انداخت روی زمین و شروع کرد با مشت زدن توی صورت و شکمش.چند نفر موفرفری را گرفته بودند و میخواستند از لاغره جدایش کنند اما انگار زروشان بهش نمیرسید.یک زن هم آن وسط بود که صورتش از بس جیغ زدهبود سرخ شدهبود و روسریاش افتادهبود روی شانهاش.اسم موفرفری عباس بود چون زن هی جیغ میکشید:«عباس...توروخدا ولش کن...عباس...عباس دستت دردنکنه...ولش کن عباس»
«آ»ی عباس را چنان با جیغ میکشید که دیگر غیر از آن، صدایی شنیدهنمیشد. بالاخره زور عباس تمام شد و چند مردی که گرفته بودنش توانستند آن را از روی لاغره بلند کنند و ببرندش یک گوشهای.اینبار نوبت لاغره بود که حمله کند و انتقام مشتهایی را که خورده بود بگیرد. توی مدرسهی ما که هروقت دعوا میشد همین جریان بود.ول یکی، آن یکی را حسابی میزد و بعد وقتی زورش تمام میشد و خستهمیشد، کتکخورده ازش انتقام میگرفت. اما انگار زور عباس زیاد بود. چون تا دید لاغره با فحش و فریاد دارد به طرفش میآید خودش را از آنهایی که گرفته بودنش کند و رفت گردن لاغره را پیچاند و دوباره جیغ و هوار زن به هوا رفت. دوباره عباس و لاغره را از هم جدا کردند و این بار دونفر مامور مراقبت از لاغره شدند و آوردنش اینطرفتر نزدیک من تا باز جلو نیاید.
لاغره که دید دست و پایش بستهاست شروع کرد به دادزدن: «مرتیکهی [...]کش...حمالِ حیوون...ولم کنین بزنم زانوشو خورد کنم...پدرسگ»
عباس هم که دربند بود کم نیاورد: «خفهشو بیشرف...بیناموس...ناموس نداری تو...چشماتو درمیآرم دیگه نتونی نگاه چپ به ناموس مردم بکنی...»
-« تو اگه مردی...غیرت داری برو جلوی زنتو بگیر بیغیرت...»
عباس عین مرغی که توی قفس افتادهباشد لای دست کسانی که گرفتهبودنش شروع کرد به بال بال زدن: « ولم کن خارِ اینو ب[...] ، خار[...]ی حرومزاده...مادر[...]»
لاغره با یک حرکت خودش را از مامورانش جداکرد. زودی دور و برش را نگاهی انداخت. چشمش که به من افتاد با یک قدم بلند آمد طرفم. سرخ شدهبود و یک رگی توی گردنش تند و تند داشت میزد. صدایش از بس داد زده بود گرفتهبود. سرِمن فریاد زد«بیلو بده» چشمهایم داشت سیاهی میرفت. یک قدم به عقب برداشتم و بیل را با دست دراز کردم طرفش و گفتم «بیا.»
تا آنهایی که لاغره روی زمین انداختهبودشان بخواهند بلند شوند و جلویش را بگیرند، خودش را رسانده بود به جایی که عباس را نگهداشتهبودند. دور و برش شلوغ شد و من فقط برق کفیی بیل را دیدم که چند باری بالا آمد و هربار پایین میرفت چندین صدای عربده، زیر صدای جیغِ زن عباس شنیدهمیشد. بازار فحش و داد و بیداد آن وسط داغ بود و من نه جرات داشتم جلو بروم و نه میتوانستم همهچیز و بیل را ول کنم به امان خدا و برگردم. قدری که گذشت بالاخره دعواییها را از هم جدا کردند و همانجور که فحش میدادند و خون از سروصورتشان میبارید، هرکدامشان را بردند یک سر کوچه. بیل عین جنازهی بعد از جنگ افتاده بود روی زمین.رفتم طرفش که برش دارم و زود بزنم به چاک که یکدفعه دستی آمد و بیل را از روی زمین برداشت
-« آقا اون بیل ما ئه. بدینش به من.»
یارو که یقهاش پاره شدهبود نگاه تندی به من انداخت: «بیل توئه؟ تو با اون پسرهای؟»
- « نه به خدا...خودش بیلو ازم گرفت.»
آمد جلو و گوشم را گرفت حسابی پیچاند:«مگه نمیدونی تو دعوای بزرگترا نباید دخالت کنی بچه؟ ها؟»
گوشم درد میکرد و اشکم درآمدهبود: « آقا به خدا خودش بیلو ازمون گرفت...به ما چه.»
گوشم را که ول کرد ازم پرسید:«بچهی همین ورایی؟» همانجور که هقهق میکردم گفتم: «نه...اومدیم مسافرت»
دستم را محکم گرفت و کشید: «راه بیفت بینم... ویلاتون کجاست؟»
-« کجا آقا؟ واسه چی؟»
-« باید بیام به بابات بگم با بیلتون زدین سر دوماد مارو شیکوندین. باید بریم پاسگاه.»
-« آقا بیلِ ما نیست که...»
-«مگه دست تو نبود؟ مگه نگفتی ...»
از آن سرکوچه که عباسِ زخمی را داشتند میبردند یکی داد زد « مهرداد بیا دیگه...»
مهرداد برگشت طرف صدا: «میخوام برم ببینم این بیل یهو از کجا اومد وسط دعوا.»
- «بیا بابا باز شر میشه. بیا خواهرتو آروم کن.»
خم شد و صورتش را درست روبهروی صورت من گرفت: «من الان میرم. ولی میآم پیدات میکنم میکشونمتون دادگاه. من که میدونم تو با اون یارو بودی که...برو گمشو...»
یک تیپا بهم زد.بیل را پرت کرد یک گوشهای و رفت طرف رفقایش.حسابی که دورشد رفتم بیل را برداشتم و بدو، راهی را که آمدهبودم برگشتم. توی راه به این فکر میکردم که اگر مهرداد و عباس با مامور بریزند توی ویلا و بیل را پیدا کنند چه میشود؟ لابد همهی تقصیرهای دعوا و شکستن سر عباس را میاندازند گردن ما و میاندازنمان زندان. جلوی در باغ تالشی بودم. ایستادم و با نوک بیل زنگ زدم. تالشی، اینبار زودتر آمد دم در.
- «ها؟ چی شد؟»
- «دستتون دردنکنه. اومدهم بیلتونو بدم.»
- «کارت تموم شد به همین زودی؟»
- «آره دیگه بفرمایین.»
بیل را دادم به تالشی و دویدم طرف ویلا.اینجوری اگر آنها مارا پیدا میکردند و توی باغ اثری از بیل و اینجور چیزها نمیدیدند، مشکلی پیش نمیآمد.
***
مادر و یکی از خواهرهایم داشتند از ویلا میآمدند بیرون.تا مادر من را دید دادش به هوا رفت:«کدوم گوری بودی؟ یه ساعت ئه دنبالتم.»
آن یکی گوشم را گرفتم طرفش که اگر خواست بپیچاند همان گوش دردناکم نباشد. ولی وقتی اولش دوتا پسگردنی بهم زد و حساب از دستم دررفت، همان گوش دوباره افتاد دست مادرم.
- «نمیگی تو این بر و بیابون یکی ورداره بدزدتت دستمون به جایی بند نیست؟»
- «ول کن بابا...آخ...همینجا بودم ...»
- « رفتهبودی دنبال بیل؟»
-« نه بابا بیل واسهچی؟...آی»
یک اردنگی بهم زد و با توپ و تشر فرستادم توی ویلا. آنروز عصر که عمو از خواب بیدار شد و ازم پرسید بالاخره بیل را گرفتم یا نه، بهش گقتم که اصلن خانهی تالشی را پیدا نکردم که بخواهم ازش بیل بگیرم. شب هم راه افتادیم و نهالها لابد همانجور ماندند توی باغ، منتظر.
سرم تا ظهر گرم جمعوجور کردن خرت وپرتهای تهِ باغ بود. کلی آهن قراضهی پاره پاره، چندتا بشکهی یغور زهوار دررفته که باهزار زور و زحمت غلتاندمشان یک طرف دیگر، یک قوطیی سنگینِ روغن نباتی پر از پیچ و میخهای زنگزدهی ریز و درشت و خلاصه از همینجور چیزها. آفتاب که رسید وسط آسمان، چند قدمی از محوطهی کنج باغ دور شدم و براندازش کردم. آن آشغالدانیی زشت و بدترکیبِ چند ساعت پیش، حالا شده بود یک جای تروتمیز و مرتب که جان میداد برای کاشتن نهالهای زیتون. نهالها را که گذاشتهبودمشان کنار دیوار نگاه کردم. انگار دوتا بچهی معصوم بودند که یک گوشه کز کردهبودند تا مادر رختخوابشان را راست و ریس کند. رفتم یکیشان را برداشتم. یک جایی، مناسب، وسط محدودهی کاشت را با پاهایم ضربدر کشیدم و نهال ر ا گذاشتم روی ضربدر. با دقت و وسواس پنج قدم به سمت دیوار برداشتم و آنجا را هم علامت زدم. آنیکی نهال را برداشتم و گذاشتم روی علامت دومی. توی خیال خودم تصور کردم که روزی که این نهالها برای خودشان درخت بزرگی بشوند ، این فاصله برایشان مناسب هست یا یک وقت ممکن است شاخ توی شاخ بشوند؟ نهال دومی را برداشتم. علامت را پاک کردم و دوقدم آنطرفتر دومی را گذاشتم روی زمین. حالا هرقدر هم که بزرگ میشدند و قدمیکشیدند هیچکدامشان نمیتوانست توی کار دیگری فضولی بکند و همهی آفتاب و باران را خودش تنهایی بردارد و نگذارد آنیکی زندگیاش را بکند .
***
وقتی دوان دوان به ساختمان ویلا رسیدم، دیدم توی ایوان سفرهی ناهار پهن است. پسرها و مردها به دیوار لمداده بودند و زنها و دخترها سر و صدا میکردند و ظرف و ظروف غذا و سبزی و ترشی و ماست را میآوردند سر سفره. عمو که لباسهای خاک و خلی و دستهای زنگزدهام را دید، لبخندی زد: «به به...خستهنباشی جوون. حسابی کاری شدیا.»
پدر که داشت تربچهی روی سبد کوچک سبزی را میخورد گفت: «دیگه از الان داره تمرین میکنه دیگه...» مادر توی درگاه ایوان با بشقاب خورشت سبزی ماتش بردهبود: «این چه سر و وضعی ئه واسه خودت درست کردی. بیا برو دستاتو بشور یه لباسم بردار بپوش میخوایم ناهار بخوریم.»
گفتم: «نمیتونم. هنوز کار دارم.»
-«از صبح تا حالا رفتی اون ته باغ هنوز کارت تموم نشده؟ چیکار میکنی مگه؟»
عمو گفت: «من گفتم تا حالا درختا رو کاشتی و محصولم چیدی و الان آوردی سر ناهار یه زیتون پروردهای بخوریم.»
- «نه. بیل نداشتم. اومدم ازتون بیل بگیرم برم درختارو بکارم.»
مادر گفت: « نمیخواد سرظهری. بیا ناهارو بخور بعدش عصر بیل و درخت بازی کن. هنوز وقت هست.»
- «درختا زیر آفتابن. اگه نکارمشون خشک میشن.»
مادر غرغر میکرد و بشقاب خورشت را گذاشت توی سفره و برگشت توی ساختمان. عمو گفت: « ما بیل نداریم عموجون. بذار عصر میرم از یکی از همسایههای میگیرم.»
- « تا عصر نمیتونم صبر کنم. یه وقت نهالا خشک میشن. نهال باید تو زمین باشه تا غذا بخوره.» روی لبهی ایوان بدون این که کفشهایم را دربیاورم، یکوری نشستهبودم و با ریشههای فرش کهنهی توی ایوان بازی بازی میکردم.
پدر گفت: « آفرین. نهال باید توی زمین باشه تا غذا بخوره رشد کنه...آدمم باید موقع ناهار کنار سفره باشه تا رشد کنه.» مثال پدر لب همه را به خنده باز کرد. خودش هم خندید و گفت درست نمیگم؟
به عمو گفتم: «از کدوم همسایهتون باید بیل بگیرین؟»
- « یه پیرمردی ئه پشتِ باغ ما یه کم بالاتر باغ داره. اون حتمن بیل داره.»
پدر به عمو گفت: «آقای تالشی؟ اِ اون هنوز زندهست؟»
- «آره بابا سرپا هم هست. هر یکی دو سالی بچههاش از آلمان میآن یه دو ماهی میمونن پیشش برمیگردن»
دیدم که بحث دارد از بیل دور میشود گفتم: « خب من خودم میرم میگیرم. اسممو میگم که بفهمه مال باغ شمام بیلو بهم بده.»
- « نه عمو.تو نمیشناسیش. این اطرافم خوب بلد نیستی گم و گور میشی.»
- « بهخدا گم نمیشم. زود میرم بیلو میگیرم برمیگردم.»
این دفعه پدر پرید وسط حرف: «ببین حمیدرضا داری با عموت بحث میکنیا. زود دستاتو بشور بیا بشین سر سفره.»
سرم را انداختم پایین. لب و لوجهام حسابی رفت توی هم. « عموت میگه بعدازظهر میرین میگیرین دیگه. این قدرم دستای کثیفتو نمال به فرش.»
گفتم میروم تهِ باغ نهالها را بگذارم توی سایه و دستهایم را بشورم. پشت سرم پدر به عمو میگفت که بیکار بودی این نهالا رو دادی به این بچه؟
تهِ باغ نهالها را گذاشتم توی سایه. پاورچین پاورچین رفتم طرف در باغ. تا جایی که میدیدم اهالیی توی ایوان حواسشان به من نبود. یواشکی در را باز کردم و رفتم بیرون. یک تکه آجر هم گذاشتم لای در که باد نبنددش.
***
اصلن تمام آن روزهای سخت مدرسه را با آن دیکتهها و مشق شبها و کلمه و ترکیبهای تازهاش به عشق این میرفتم که یک تعطیلیای چیزی پیش بیاید یا مثلن عید شود و برویم ویلای عمو بهزاد. یکی دو روز مانده به یک همچین تعطیلیای، پدر با یک جمله سر شام حسابی کیفورمان میکرد. «بچهها کم کم جمع کنین تعطیلات میریم ویلای عموتون.» من هم ذوقزده و جیغ و داد کنان، انواع و اقسام توپ و تفنگ اسباببازی و از این خرت و پرتها میگذاشتم گوشهی اتاقم که مادر بردارد بگذارد توی ساک. و همیشهی خدا هم بین من و خواهرهایم جنگ و دعوا بود سر این که وسایل سفر من جای عروسکها و رخت و لباس آنها را توی ساک تنگ میکند.
باروبنه و پیکنیکی و مواد غذایی را بار فیات آبیمان میکردیم و پشت سر پژو 504 عمو میانداختیم جاده چالوس.
آن سفرها دنیایی داشت برای خودش. شلوغی و دست و پا گیریی شهر و غرغرهای گرانی و صف اتوبوس و نعرههای آقای موسوی(ناظممان) کجا، و آن خلوتی و سبزی و راحتی و بیخیالی و بیدیکتهی شبیی شمال کجا. بهشت بود و مثل اینروزهاجادهاش اینقدر شلوغ نبودکه آدم از ماشین پیاده شود، غذا را وسط جاده بین ماشینها بخورد. نمیدانم روی حساب رگ و ریشه و آباء و اجدادی بود یا چه چیز دیگر که من برخلاف همه که عاشق دریا و ساحل و شنا بودند، بیشتر دلم میخواست توی باغ و جنگل و این جور جاها بچرخم. بهخصوص سرظهرها که همه بعد از ناهار میخوابیدند و از فوتبال کنار ساحل خبری نبود. برای خودم راه میافتادم توی باغ بزرگ ویلای عمو و خورشید را از لای درختها نگا میکردم. با جانورهای توی باغ ورمیرفتم. خیلی وقتها هم مثل باغبانهای کهنهکاری که دیدهبودم، با دقت به درختی یا بوتهای خیره میشدم و بعد یک برگ یا ساقهاش را میکندم. همینجور الکی. چندباری هم دیگران من را توی آن وضعیت عاشقانه دیدهبودند و خلاصه حسابی معروف بودم به اینکه در آینده احتمالن کارهای میشوم که با کشاورزی و باغداری بیربط نیست. زنعمو میگفت حتمن مهنس کشاورزی میشوم و میروم کویر لوت را گندم و برنج میکارم. هروقت هم این حرف را میزد مادرم میگفت: «ایشالا همهی بچهها عاقبت به خیر بشن.» خواهرها و بچههای عمو هم که تا میخواستند اذیت کنند میگفتند که وقتی بزرگ شدم میشوم کارگر مزرعه و با بدبختی و بیچارگی زندگی را میگذرانم.
***
توی یکی از همین سفرهای دوستداشتنی بود که یک روز صبح، یکی از دوستان عمو، با 2تا نهال بلند شد آمد ویلا. میگفت این نهالها یکجور نهال اصلاح شده است و زیتون خوبی میدهد. نهالها را آوردهبود، عمو توی باغ بکارد. عمو گفت:« این برادرزادهی ما هم خیلی کشاورزی رو دوست داره. خیلی هم استعداد داره...نه حمیدرضا؟» جوابش را با لبخند و گونههایم که سرخ شدهبود دادم. عمو بهزاد نهال ها را از دوستش که داشت یک نخ سیگار آتش میکرد گرفت و داد به من «اینارو میخوای تو بکاریشون؟» گفتم:«آره. تو باغ؟» گفت:« آره. برو ته باغ اونجایی که آهن قراضه و بشکه خالیا رو ریختهم...بلدی که؟...برو اونجا تمیزش کن...مرتبش کن اینا رو بکار همونجا...هروقت هم محصول داد مال خودت. خوب ئه؟» بهتر از این نمیشد. تمام عشق و علاقهام به باغ و کشاورزی یک طرف، این که عاشق مزهی تلخ زیتون بودم یک طرف. توی خانه هروقت زیتون میآمد همه میدانستند باید از دست من قایمش کنند وگرنه به ساعت نمیکشید که همهش را خوردهبودم. همیشه یکی از رویاهایم این بود که یک بار من باشم و یک عالمه زیتون (از انواع و اقسام مختلف) و ساعتها توی آن زیتونها غلت بزنم و این قدر بخورم تا دیگر برای تمام عمر از زیتون سیر شوم. حالا من بودم و 2تا نهال زیتون که اگر محصول میداد محصولش مال خودم بود. نهالها را از عمو گرفتم. از او و دوستش تشکر کردم و راهافتادم طرف ته باغ.
***
ادامه ی داستان تا چند روز دیگه....
صبح زود، پاورچین پاورچین از رختخواب آمد بیرون. لباس پوشید و رفت چندتا خیابان آن طرفتر. بناگوش خرید و سه تا زبان. سر راه هم نان سنگک تازه. داغیی نان از دستش منتشر میشد به همهی بدنش و نمیگذاشت سرمای آن صبح برفی، قدم هایش را یواش کند. نان داغ و کلهپاچهی چرب و چیل، مرتب چیدهشده روی میز. قوریی چایی، جوش. آرام میرفت بالای سر زن و بیدارش میکرد و ... لبخندِ روی لبش از این بود که با خودش برنامهی آشتی کنان را تصویر میکرد و خوشش میآمد. چند قدمیی خانه که رسید، لبخند روی لبش...ماند. زن را دید که از آنطرف کوچه دارد میآید. با یک ظرف یکبار مصرفِ پر از حلیم توی دستش.
***
پیوست:داستانای زن و شوهری، اگه به قلم یکی مث من نوشته شن، باید آخرشون بد تموم شه. وگرنه یه چیز میشه تو مایههای همین. اه اه اه...آدم یاد زن روز میافته. یه نویسندهی اساسی و کاردرست ولی میتونه آخر داستانای زن و شوهری رو جوری تموم کنه که اینجوری نشه. حالا منم گفتم یه باز بزار یه چیزی بنویسم که تهش بد نباشه. و ببینین که اگه تهش خوب تموم شه چی از آب در میآد. وگرنه آخرش اینجوری بود که میره خونه میبینه زنش چمدونو جمع کرده رفته.
کامنت ها:
بانوی اردی بهشت ۹:۱۹
قصه های عامه پسند ۱:۲۰و ۱:۲۱
فکرم درد می کند ۱۷:۱۸
کیشرا ۱۷:۲۱
کندو۲۲:۲۶
زورتاک ۲۳:۱۳
iranian-idiot ۱۲:۰۰
حرف ۲۳:۳۲
تنها چیزی که کسلیی روزهای طولانیاش را تسلا میدهد این است که بنشیند یک قوطی پر از خودکار را روی تختش پهن کند. خودکارهای رنگ وارنگ. ریز و درشت. بلند و کوتاه. از یک «بیک» آبیی بدنه زرد، مال سالهای جنگ گرفته، تا «رینولدز»ی قلمی و باریک مال یکی دو سال پیش.
خودکارهایی که روی برچسبهای کاغذیی چسباندهشدهی دورشان، اسم یکی از کارمندهای اداره نوشته شده.
یک بار کشف بزرگی کرد. اینکه حتا اگر برچسب دور خودکار هم نباشد، میتواند حدس بزند هر خودکار مال کیست.
«وزارت کشور اعلام کرد، تمامیی افاغنهی مهاجر تا پایان سال آینده بازگرداندهخواهند شد.»
راننده صدای رادیو را که به هوای خبرهای ورزشی زیادکردهبود دوباره کم کرد.
-«آره بابا برن گمشن. یه مشت تاپاله اومدن تو مملکت دیگه نه کار هست نه امنیت هست...»
زن نگاهش را گرداند طرف خیابان که آهسته آهسته از کنار شیشه رد میشد. حواسش را هم. میخواست دیگر نشنود. میخواست آن لحظه به پسرش هم فکر نکند. نمیشد. جوانهای وسط بلوار میخندیدند و اورا یاد پسرش میانداختند. یاد شادیهایی که پسر سعی میکرد توی صدایش بریزد که او چیزی نفهمد. و او میفهمید. گوشش
تیزشدهبود. حتا صدای متصدیان تلفن مرکز نگهداریی پناهندگان شمال استرالیا را هم خوب میشناخت. گوشش حسابی تیزشدهبود.
فرشاد میگه یهبار یه لپلپِ گنده خریده...بعد از توش فیل دراومده. هرچی بهش میگیم فیله رو بیار ببینیم میگه مامانش گفته اگه خانوم ناظم فیله رو ببینه ازش میگیره میبره باغوحش.

-اول باید شماره رو بگیری.بعد که اون خانومه حرفاشو زد شمارهی رمزو وارد کنی. برات رمزو درشت نوشتهم.بعدش کد رو میگیر و بقیهی شماره رو.متوجه شدی؟ ببین برات رو کاغد نوشتهم.
-خیلی سختئه.کاش نمیرفتن.
اولین بار که خواب مادرش را دید، آسمانی تاریک و پر از ستارههای ریز و رشت بود که مادر مثل ماه تویش بزرگ بود و میدرخشید.احساس میکرد بچه است و احساس میکرد که انگار میخواهد با یک ستاره جایی برود.از بچه بودن خوشش آمدهبود. صدای آمدن ستاره عین زنگوله، تیز و عمیق توی گوشش میپیچید و هی بلندتر و بلندتر میشد. مادر نگران نگاهش میکرد و گفت: «با همین ستاره برو با همین ستاره هم برگرد.دیر نکنیا».گوشش پر شد از صدای زنگولهی ستاره.بیدار شد و زنگ ساعت را خاموش کرد.
بستند ش به سپرِ جیپ.چند متری کشیدندش.بعد با پوتینهایشان میکوبیدند توی سرش.نفهمیدم کی مرد.شاید در اثر ضربات پوتین یا گلولههایی که از اسلحههای کمریشان بهش شلیک میکردند و اینقدر صدایش بلند بود که نتوانستم درست بشمارم چندتا.جیپ جنازهاش را سوار کرد و دورشد.از جوب آمدم بیرون.رفتم جلوی خانهشان.گفتم:«درست نمیدونم ولی شنیدم کشتنش.»
دست به سینه، تکیه دادهبود به پیشخوان.زن از لای در اتاق پرو لباس را بیرون داد و صدایش به جوان فروشنده گفت: «اگه میشه اون یکی که بزرگتر بود رو بیارین.»
یاد سالهای نه چندان دور افتاد که زن زیبا بود و به قول خودش تودلبرو و خوش اندام و وقتی میخندید، دنیایی شاد میشد.روزهای دانشکده و اولین بار که اورا با شلوار جین و بلوز تنگ پوست پیازی دیدهبود و موهایش سوار برشانههای باریک و دوستداشتنیش بالا و پایین میرفت.
لباس را از فروشنده گرفت و داد به دست زن که هنوز از لای در بیرون بود و تا آرنج برهنه.
ساعت یازده رو رد کرده بود و هی این جمله که یادشم نبود کجا شنیده توی سرش تکرار میشد:«مرد اگه جَلدِ خونه نباشه ایراد از زن ئه».روی مبل عسلی پای صدای تیک تاک ساعت دیواری نشسته بود و دلش میخواست حتا اگه یادش نمیاومد جملههه رو کجا شنیده، میفهمید کجای کارش ایراد داشته.
خب لابد داشته دیگه.همهش که نمیشه گفت این جور جملههای عهد بوق به دردالان نمیخوره.لابد یه حکمتی توش هست.دلش میخواست همونجور تو بیخبری میموند و برادرش یه روز برنمیگشت بگه:«ناراحت نشیا ولی این شوهرتم یه جورایی هواییئه».
همین هم بهترین روش بود که فعلن یه مدت خودشو بزنه به بیخبری و خیلی عادی سعی کنه محبتشو بیشتر جلب کنه.از مچگیریای خاله زنکی و آی بوی عطر میدی که یه دستی بزنه بهش بهتر بود.
بلند شد رفت تو آشپزخونه.کتری رو گذاشت روی اجاق که هروقت از شب که اومد چاییی تازه داشتهباشه.زنای قدیمی همینجوری شوهراشونو میگرفتن تو مشتشون.
در قوطیی کبریتو باز کرد و چشمش خورد به کلی کبریت سوخته که تو قوطی بود.هزاربار بهش گفتهبود از اینکه کبریت سوخته رو دوباره بذارن تو قوطی کبریت بدش میآد.ولی هیچ وقت به حرفش گوش نمیکرد.اصلن به کدوم حرفش گوشکردهبود؟
***
توی آژانس یادش اومد که تو اون یکی دو روز مونده به عقد که همهش با هم بودهن و میرفتن چیز میز میخریدن، یه بار توی یه کافی شاپ نشستهبودن استراحت کنن، بحث کشیدهبود به یکی از فامیلای مشترک که رفته زن دوم گرفته.و بالاخره یادش اومد اون جملههه رو کجا شنیده.
این روزها
دانههای درشت تسبیح مادربزرگند
افتاده برزمین از لای سجادهی روی تاقچه.
که انگشتهای کوچک سه سالگیم
نمیتوانند تندتر از این ردشان کنند.
کاش زودتر بزرگ میشدم.
کاش این روزها تندتر میگذشتند.
شیرین آرام لای در اتاق را باز کرد.وقتی دید پدرش به پشتیی تخت تکیه داده و زل زده به جایی در روبهرو، خیالش راحت شد که پدر را بیدار نکرده وکاری نکرده که مزاجش تند شود.
شیرین یکهو تمام در اتاق را باز کرد و پرید تو.
«بابا...بابا...یه خرس تو آشپزخونهس»
پدر کند و آرام نگاهش را از روی جایی که خودش هم نمیدانست کجاست و خیره شده بود بهش گرداند طرف شیرین. یک صدایی شنیدهبود آشنا، و فقط وقتی شیرین را نگاه کرد یادش افتاد صاحب صدا کیست.
«تو آشپزخونه یه خرس ئه»
شیرین انگار عادت کرده بود یا شرطی شده بود یا میشناخت جور نگاه کردن پدرش را.وقتی پدر اینجوری نگاهش میکرد، معنایش این بود که اگر تا صبح هم اینجا حرف بزنی و بگویی حیوانات مختلف باغوحش توی آشپزخانه اند، فرقی نمیکند.توی ذهن من اوضاع شلوغتر از این حرفهاست که حرفت را گوش کنم یا حتا معنای چیزهایی را که میگویی بفهمم.
شیرین از اتاق رفت بیرون.پدر همانجور به در نیمهباز خیره بود.و تا تلفن زنگ بزند و صدایش اورا از خودش بکشد بیرون چند دقیقهای انگار گذشت.
«یوسفی...الو یوسفی...گوشیت که خاموشئه انسرینگم که بر نمیداری...الو یوسفی بردار...الو...یوسفی...من نمیدونم دیگه. مهندس جم گفته تا یه ساعت دیگه باید برنامهریزیارو ببری براش...این چینیا دیشب رسیدهن تهران امروز ساعت یازده جلسه دارنا...الو»
تلفن که قطع شد گوشی را برداشت و زد روی تکرار آخرین شماره.دستگاه مشترک مورد نظر خاموش بود.دو بار دیگر هم گرفت اما پیغام همان بود که بود.از بس شماره گرفتهبود انگارگوشیی تلفن جزئی از بدنش شدهبود.همانجور گوشی به دست، دوباره زل زد به روبهرو.روی میز آرایش پای آینه.عکس آتلیهایی خودش و الهام توی قاب نقرهای، خیلی تروتمیز تر و روبهراهتر از اوضاع الانشان بود.هشت ماه پیش در لباس عروس ودامادی همدیگر را عاشقانه بغل کردهبودند و با لبخند، دوربین را نگاه میکردند.
شمارهی دیگری را گرفت.چند بوق که خورد آن طرف خط بالاخره گوشی را برداشت
«الو...الناز خانوم شمایین؟....سلام»
...
«الهام اون جاست؟چرا از دیشب هرچی زنگ میزنم گوشیو برنمیدارین؟»
...
«الهام اون جاست»
...
«کجا رفته؟»
...
«مگه من...نه گوش کنین... مگه من زندانیش کرده بودم تو خونه؟ من از صبح تا..نه...نه... گوش کنین...نه گوش کنین...»
...
شیرین آمد توی اتاق.کاغذ توی دستش نقاشیای بود که معلوم بود سرسری و تند کشیده.
«نیگا کن بابا.خرسه این جوریئه»
ونقاشی را گرفت جلوی صورت پدر.پدر نقاشی را گرفت.نگاهش به نقاشی بود اما داشت حرفهای آنطرف خط را گوش میکرد.نقاشی را انداخت کنار پایش روی تخت.
«مگه...از اول قبول نکردهبود؟...از اول خودش قبول کردهبود»
«خوب نیگاش کردی؟...اینجوریئه.نمیای خودت ببینیش؟»
«ببین الناز خانوم اون از اول یه عالمه حرف زد یه عالمه قول داد حالا یهو زده زیر همهچی...»
...
صدایش را تا جایی که میتوانست بلند کرد
«بره بگیره.بره هر گهی دلش خواست بخوره»
گوشی را قطع کرد و انداخت کف اتاق.
شیرین گوشی را نگاه میکرد و پدرش را که دستهایش میلرزید و بالای ابروهایش را ماساژ میداد.
«بابا...الهام خانومم دیگه رفت؟»
تلفن زنگ زد.پدر تنهاش را به طرف نمایشگر شماره که روی میز کوچک کنار تخت بود گرداند و شماره را نگاه کرد.
«اَااااه»
بعد از بوق پیغامگیر صدا این بار آهستهتر حرف میزد.
«یوسفی...الو...بابا بردار دیگه...من تو اتاق مهندس جمم.کاردش بزنی خونش در نمیآد...بابا اقلن سیدیی برنامهریزیارو با یه پیکی چیزی بفرست بیاد تا این چینیا نیومدهن...الو»
چشمش خورد به نقاشیی شیرین.برش داشت و آن تکهی با مدادرنگی قهوهای شده، وسط صفحهی سفید را نگاهکرد.
«این خرسه از صبح تو آشپزخونهس»
با تعجب شیرین را نگاه میکرد.شیرین با دستهای کوچکش دست پدر را گرفت.
«بیا بریم نشونت بدم.به خدا دروغ نمیگم.»
پدر را بلند کرد و دوتایی از اتاق رفتند بیرون.