بغض کردم میانِ فریادهای اللهاکبر، که امشب بلندتر از هرشب بود و شجاعتر. بشتبامهای سوت و کورِ شبهای پیش و محلههای دیگر امشب به فریاد آمده. ستارهها همنوا شدهاند. گلستان شده سینهی آسمان از فریادِ اینها که بزرگتر از خدا نمیبینند. دستِ خدا سپرِ این جماعت شود در برابر دستانِ به ناپاکی خو کرده.

خوشبهحالت ولیعصر. بلندِ قدکشیده از دشت تا کوه. چه خیری قسمتت شد از شرِ سیلِ دروغ و نفرت. امروز چه کیفی کردی از اینهمه مهربانی. دلت از سی سال پیش تنگ چنین همصدایی بود. دامنِ چنارهایت همرنگِ زلف، سبز جاری. توی گوشَت خوشیِ همدستیِ هزاران پیچیده. غبارِ خستگیات زدوده از زلالیِ دلها. پنجرهات باز به آغوشِ شادی. اینها که هرکدام چندین نامند در جغرافیای ریای روزمرگی، بر لبشان یک نام. یک فریاد در دلِ تو یِ دلخون.
هفتهی دیگرت خدا رحم کند. دوباره ابروهای درهم کشیدهای و خشمی و فریادهایی که با هم نیست، بر هم است. در هم است. فردای انتخابات این یکدستی گموگور میشود لای هزاررنگی «من»خواستهها. دوباره همه میپرند به هم و کسی به حرمت همرنگی دیگر سرِ پیچَت، راه نمیدهد به یک از بیراهه آمده. دستی توی دستِ ناآشنا قفل نمیشود. کسی لبخندی به اشتراک فریاد نمیزند.
احساساتی شدهام. زیادتر از آنچه در این سرزمین میتوان بود، شاد و امیدوارم. رها کن پسر. بگذار شبی از عمر به این شعف بگذرد. تا فردای انتخابات مانده هنوز. تا فردایی که «البته» تکهکلامِ این سید هم بشود. کاش نشود. کاش خدا به امیدواریِ ما ناامیدزادگان رحم کند.
رای دادن یا رای ندادن. مساله، شمارهی چهاردهم پرونده است.






