تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

شماره‌ی هشتمِ پرونده بدرآمد

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«اتفاقن دکتریِ اطفال از بقیه‌ی دکتری‌ها سخت‌تر هم هست. تحمل می‌خواد. مامان می‌گفت اون‌وقت که خیلی کوچیک بودم دکتر پوشکمو باز کرد معاینه کنه. منم، خیلی ببخشیدا فواره زد‌م تو صورت‌ش. چیزی نگفته صورتشو شسته دوباره برگشته سر معاینه. خدا بیامرزه شوهرتونو خانوم. من اگه جای اون بودم بچه رو پرت می‌کردم بیرون.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

پژوهشگران ثابت کرده اند هشتادوشش درصد افرادی که هنگام سواریدن بر پله برقی، هول و دستپاچه میشوند آدمهای خوبی میباشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

داشتم فکر می‌کردم اگه برف قرمز بود بهترتر نبود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آدم مثل هارپو مارکس باشد خوب است. چنگ بزند جای حرف و آدم‌های غم‌گین و اشک‌آلود را بتواند شاد کند. با نغمه‌ای. با شکلکی و ادایی.  یک مشت لب‌خند همیشه توی جیبش باشد که به موقع‌ش بیاورد بیرون و بچسباند روی لب دیگران. و گرسنه هم اگر باشد، آواره و و بی‌پول و بی‌خانه، گم و گور نشود لب‌خنده. چنگش همان نغمه بدهد و دست‌هاش و صورتش هنوز آن قدر گرم باشد که آب کند یخِ مردم را. خشک نشود حتا وقتی اوضاع رو به راه نی.

آدم مثل هارپو مارکس باشد خوب است که بلد باشد جوری بخندد و بخنداند که دمار از روزگار آدم بدها دربیاید. بی‌چاره شوند و نقشه‌هاشان برآب.

آدم باید مثل هارپو مارکس وقتی سرش را توی آینه دستی شانه می‌کند، بتواند آینه را برگرداند و پشت سرش را هم ببیند. باید وقتی تک و تنها ساز می‌زند، آینه دو تا کند نوا را.

آدم باید مثل هارپو مارکس سرخوش و تنها باشد. آن قدر خوش که هیچ ناخوشی جرات نکند رد شود از این دور و برها.

 این‌جوری خوب است.

                                              

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بی‌داد از این وقت‌هایی که یک چیز نامرئی تصادف می‌کند با آدم. درد می‌پیچدت و ندانی از کجاست. تنظیم موتور به‌هم‌خورده و بد کار می‌کند.دود سیاه می‌دهد بیرون.بی‌داد از این وقت‌هایی که بی‌وقت می‌آیند و ساعت‌ها آهنگی ترانه‌ای چیزی توی گوشت می‌نالد.

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

« سرِ یه دختر به گ...ا رفت. همین مصطفا که واستاده پای حجله رو می‌بینی؟ به قدم سوم نرسیده عر می‌زد زیر علامت. اون خدابیامرز از یه ماه قبلِ محرم هفت روز هفته رو می‌رفت باشگا. می‌گفت باید واسه امام حسین رو فرم باشم. یه بار شمردیم سی و هشت متر کشیده‌بود علمو. رگ شقیقه‌ش زده بود بیرون. دختره زن یه بچه‌حاجی شد. بی‌چاره مخش گوزید. لاش‌خورای محل افتادن پاش آلوده‌ش کردن. حشیش و اکس و کم‌کم تریاک و این آخرام هروئین. سی‌وهشت متر خیلی ئه ها. علامت اندازه پیکان وزنش ئه. »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«جوونا تفریح ندارن»

(جمله‌ی ثابت وصف حسین‌پارتی که این‌روزها از ذکر یاحسین هم بیش‌تر گفته و شنیده می‌شود)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خواهش می‌کنم آهنگ وبلاگ‌تان را به صورت پیش‌فرض خاموش بگذارید. پخش‌کننده را بگذارید یک جایی توی دید و اسم آهنگه را درشت بنویسید. بگذارید هرکس خواست خودش روشن کند. خواهش می‌کنم. نوکرتان هستم.

(با عوضی‌هایی که پخش‌کننده را توی کد قالب وبلاگ گم و گور می‌کنند و راهی جز بستن پنجره‌های متعدد برای یافتن منبع صدا نمی‌گذارند، هیچ کاری ندارم. کثافتا)

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کینه و خشم، زود و تند بچه می‌کنند. بچه‌هاشان زود بزرگ می‌شوند و همه‌جا می‌شود پر از آدم‌هایی که چشم به خون دارند و تیغ به دست. می‌خواهند یکی را پیدا کنند که قیافه‌اش به گناه‌کارِ جرمی که بر آن‌ها رفته بخورد. یقه‌اش را بگیرند بگذارندش سینه‌ی دیوار و با فریادی که شبیه فریاد شادی ست، گلوله ببندند به‌ش. اما این که فریاد شادی نیست. غصه‌ای‌ست آوار که هی می‌ریزد روی سر و باز می‌ریزد و باز می‌ریزد. تمام نشود هرگز و صدا، صدای همین است. صدای انتقام است که هیچ‌وقت خاموش نمی شود.

شعار تبلیغاتیِ فیلم مورد علاقه‌ام این بود «به دنیا شیرین‌تر از انتقام نیست». راست می‌گوید. انتقام تلخیِ زهر غصه را قرار است بگیرد از کام انتقام‌جوی مصیبت کشیده. که نمی‌گیرد. مزه‌ی دهن‌ش را ولی عوض می‌کند کمکی. و این مذاق تلخ هی دلش از این شیرینی‌ها می‌خواهد تا ابد. هرقدر هم بکُشد و خون بریزد، سرخیِ چرکین خونِ خشک‌شده‌ی آنی که توی آغوشش جان داده پاک نمی‌شود. درد آمده‌اش و هرقدر هم درد بدهد، دست مسیحی کشیده نمی‌شود روی زخم‌ش جوری پاکش کند که انگار نبوده.

کینه و خشم نمی‌میرند. چهرشان دگرگون می‌شود و دست به دست می‌چرخند. به ارث می‌رسند و آنان که سر باز زنند از تملک میراث، نا به کار می‌خوانندشان و ناخلف.  افسانه و قصه می‌شوند گاهی و پدرمادرها، بچه‌هاشان را باهاش می‌خسبانند که توی کابوس‌شان رویا ببینند قهرمان کین خواهی شدن را.

کارِ کاستن از کینه، دارد از کار می‌گذرد کم کم. سَم را سوار هواپیماش کرده‌اند و پاشیده‌اند روی شهر. توی نامه می‌نویسند «از این جا بروید که می خواهیم به توبره بکشیم خاکش را» و این کاغذها را می‌ریزند روی دنیا. گیرندگان، موشک حواله‌ی فرستندگانِ نامه می‌کنند و فرستندگان بیش‌تر کاغذ می‌ریزند. بچه‌ها این را می‌بینند و بزرگ می‌شوند. مثل من که دیدم شیشه‌ی خانه‌ام لرزید آن شب و ریخت پایین. که دیدم توی هرکوچه‌ام یکی کشته شد و شنیدم آن چه می بینم را عربی سبب ساز است. من (بگذار روراست بگویمت) خیالی‌م نیست زیاد از این که عرب‌ها را دارند می‌کشند. نمی‌گویم چه بهتر. آخ‌جون نمی‌گویم و کیف نمی‌کنم. ولی عکس آن بچه‌ای که ترکش خورده توی شکمش، کم‌تر از آن شبی که عکس آنتراکتِ سوخته را دیدم آزرد مرا. میراث‌دار خوبی هستم آخر. ناخلف نیستم و من هم کینه دارم. از عرب‌ها، از اسرائیلی‌ها، از انگلیسی‌ها، روس‌ها، پرتقالی‌ها، هلندی‌ها، فرانسوی‌ها، آمریکایی‌ها. از گشت ارشاد از روزنامه‌ی کیهان...

 توی خاورمیانه به دنیا آمده‌ام و این‌جا، کینه‌اش بیش از گندم می‌روید.

***

بگوشید این وصف‌حال را

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« گناه مرده رو نشوریم. خدابیامرزدش. چه می‌دونیم خودشم مث باباش بوده یا نه. به مسعودمون گفته بودم اگه ببینم با این پسره می‌گردی از ارث محروم‌ت می‌کنم. صنمی نداشتیم باهاشون. اما خود خدا گفته اگه نون حروم آوردی سر سفره‌ت بچه‌تو حروم‌خور بارآوردی یه جا از حلقوم‌ت می‌کشم بیرون. این همه ماشین هرروز اون‌جا می‌ره و می‌آد. چرا ماشینِ این باید چپ کنه؟ این حرفا نیست. یه حکمتی هست. خدا می‌گه جولون بده. خوب که سرت گرم شد یه جا می‌ذاره تو کاسه‌ت. حالا همه‌ی این مال حرومی که جمع کردی می‌رسه به دولت.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سیگارَت را بی‌حواس از فیلتر که آتش بزنی می‌گویند زن خوش‌گل گیرت می‌آید. نمی‌گویند چی را از کدام گوری باید آتش زد که آتش دل بخاموشد. همه‌ش چرت و پرت گفتند و حاشیه.اصل مطلب را وقتی گفتند که دیر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

پنی سیلین

(تنها موردی توی زندگی­م که با ارقام میلیونی سروکار دارم.)

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

 

 

SE7EN

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«حاج‌آقا دیشب...به همین وقت عزیز...دیشب خواب دیدم یه خانوم سبزپوشی اومده بود جلوی دفتر. بهم گفت آقا غفور فردا یکی رو میارن این جا سر تدفینش مداحی کنی. ذکر علی‌اکبر یادت نره یه‌وقت. خدا شاهد ئه امروز که گفتن یه جوون بیست ساله پرپر شده با خودم گفتم یا بی‌بی زینب. این همون ئه. قدیما می‌گفتن جوونا بی‌گناهن. ولی تو این دوره‌زمونه که جوونا جز کثافت‌کاری و الواطی کار بلد نیستن یه جوونی که اولیامقربین به‌ش نظر دارن به خدا دور مزارشو باید ضریح بست. خدا با شهدای کربلا محشور کنه جوونتونو. این فاکتورو بدم خدمت خود شما؟ هرچی کرم‌تون ئه بذارین روش. الله‌وکیلی چهل درصدشو باید بدیم شهرداری مالیات و عوارض.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقای رحمتی می گوید: «خانم فرح‌بخش، پرونده‌هایی رو که دیروز به‌ت گفتم گزارش کردی؟» آقای رحمتی می‌گوید: «خانم فرح‌بخش، نامه‌ی معاونت برنامه‌ریزی هنوز نیومده ها.» آقای رحمتی می‌گوید «خانم فرح‌بخش، زنگ بزنین دفتر مدیرکل ببینین وقت داره برای مذاکره؟» آقای رحمتی توی اتاق دارد ناهارش را می‌خورد. داخلی‌ام را می‌گیرد: «اون دوست‌تون ترجمه‌های محسن رو ای.میل نکرد؟». دارم اس.ام.اس می‌زنم که نمی‌توانم بیایم. باید این‌جا تا ساعت هشتِ شبِ لعنتی بمانم. «خانم فرح‌بخش، اس.ام.اس بازی می‌کنی؟ زنگ بزن معاونتا جلسه رو یادآوری کن.»

آقای رحمتی فردا توی سالن شهدا برای استان‌ها سخن‌رانی می‌کند. دلم می‌خواهد کفشم را پرت کنم توی صورتش. هردوتا کفشم را. شاید هم یک گونی پر از کفش با خودم ببرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |