تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

«من ایشونو درست نمی­شناختم. خدابیامرزدش. یه بار با مهدی بودیم که تو خیابون دیدیم­ش. تاکسی گیر نمی­اومد دیدم یه پراید هاچ­بک جلومون زد رو ترمز. چهارراه ولی­عصر بود. مهدی خندید گفت بابا این که رفیق خودمون ئه که. عجب بچه­ی خاکی و خوبی بود. یه چند دقیقه­ای نشسته بودم تو ماشین­ش اونو مهدی هی شوخی می­کردن چرت و پرت می­گفتن به هم...از تو آینه نگاهی انداخت به­م، گفت:«شما که مشخص ئه آدم حسابی هستی...با این مهدی واسه چی می­پری؟». خلاصه سرِ شوخی رو با منم باز کرد دیگه. آخر شب به هم فحش خوار مادر می­دادیم. البته به شوخیا. اون­روز که زنگ زدم به مهدی دیدم صداش گرفته گفتم مهدی چی شده؟ گفت« اون رِفیق­م بود... رضا»... گفتم خب؟ یهو مهدی زد زیر گریه. کم پیش می­آد آدم یکیو تو یه جلسه ببینه انگار که هزاربار دیدتش. باورت نمی­شه اصلن تمام سرم داشت گیج می­رفت.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

همیشه یا یه کارگر ساختمانی دراثر سقوط از داربست جان خود را از دست می­ده یا تو پاک­دشت یه زمینی چیزی یهو می­شینه و خونه زندگیِ مردمو تخریب می­کنه. هیچ­وقت نمی­گن یکی به علت خوش­بختیِ مفرط دچار سانحه شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«خانوم­م خیلی خوب ئه ها. ولی کاش سید بود...یعنی سیده بود. من یه دوستی دارم واسه ازدواج­ش دوتا شرط داره. یکی این که خانوم­ش چادری باشه، سادات هم باشه. [کمی فکر کرد]...خب البته شرط دوم­ش یه خورده نامعقول ئه. ولی اگه زن آدم سیده باشه بهش هیچی نمی­شه گفتا...[خندید]»

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                             

( + )

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

طرح: روز مانور نیروی انتظامی که همه­ی ماشین­های پلیس توی اتوبان همت هستند، یک دسته­ای می­روند صرافی­های چهارراه استانبول را خالی می­کنند. یک جای فیلم باید سکانس­هایی موازی از لخت شدن صرافی­ها و قطار آژیرکشانِ ماشین­های پلیس باشد. دزدی که دارد تمام می­شود و دزدان کاسه کوزه­شان را جمع می­کنند، می­بینیم که قطار به هم می­ریزد و  ماشین­های پلیس به هم می­پیچند و می­خواهند دور بزنند  که نمیتوانند. مامورهای بی­سیم به دست لابه­لای ماشین­ها این­ور و آن­ور می­روند. مردمِ تماشاچی هم که خبر دار شده­اند داستان از چه قرار است، هرهر می­خندند و متفرق نمی­شوند.

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

« امروز جنابِ آقای میرکولتوف مقام محترم ریاست جومهوریِ کشورمان در پِیامی به باراک اوباما، رییس جومهور کشور اِمریکا به وی پیش­نهاد نمودند که پس از سی­صد سال دَس از اِمپِریالیزمِ خود ورداشته و نظام سوسیالیزتی را جای­گوزینِ رژیم مملکت خویش نمایند. آقای رِییس جومهور در آخِرِ نامه­ی خود اعلام کردند که حاضرند در این راه به مملکتِ اِمریکا و شخص آقای اوباما کمک­های شایان توجهی با عنایت به دست­آوُردها و تجرِبیات کشور عزیزمان بِنُمایند...صدا ما را از اخبار کلیِ رادیو ملی میهنیِ جومهوریِ خلق برای خلقِ قانقاریا می­شنُوید»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

لاله­زارِ رضا یزدانی دوتا ورژن دارد. یکی که توی کاست پرنده بی پرنده هست و یکی دیگر که تیتراژ آخر حکم. و من عاشق این دومی ام

( + )

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه وقتایی آدم این­قدر صبر می­کنه می­ذاره گندِ کار، خودش دربیاد.

انگار بازی­گر یه فیلم پُرنور سر سکانس اصلی ورداره بگه: « ببخشید ببخشید...من الان متوجه شدم چیز ندارم»

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

گزارش­گر ویژه­برنامه تولد امام رضا: «تا حالا حاجت تلفنی هم از امام رضا گرفتین؟»

پیرزنه: «بله...بله...خیلی شده»

***

مداح، از امام رضا می­خواهد وی را در درگاه­ش بپذیرد: «مگه غلام سیا نداری؟»

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

ژانر جدید ترانه: خلیج فارس

(تعریف ژانر: فعالیتی که سگ و گربه هم انجام می­دهند. حتا رضا یزدانیِ عزیزِ ما)

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بله. بالاخره یه روز می­رسه که من با میلیاردها تو حساب بانکی­م، تو سواحل هاوایی لم داده­م و یهو به خودم می­گم:«نیگا کنا...الان تو ایران عصر جمعه­س...چه قدر اون موقعا عصرای جمعه داغون بودم...هی...» لب­خند می­زنم و زیر آفتاب خودمو قشنگ پهن می­کنم. هیچ نگرانی­ای وجود نداره و از این هم نمی­ترسی که همه­چی خواب باشه یا یه خوشی­یِ موقت.یا این که فردا باید برگردی اداره. بله عزیزمن. بالاخره اون روز می­رسه.

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

انسان در بسیاری اوقات ناکامی­ها و نامرادی­های خویش را بر گردن دیگران می­نهد. خانه­اش، شهرش، پدر و مادرش، مدرسه­اش، آن معلم کلاس چهارم که توی ذوف­ش زده بود، یا پدرش که در چهارده سالگی برایش گیتار نخریده بود یا فرهنگ حاکم بر جامعه که اجازه­ی بلندپروازی به او نمی­داد.

اما دردناک­ترین لحظات برای یک بشر شکست­خورده، باری آن هنگام است که در می­یابد همه­ی همه­ی تلخ­کامی­ها، ناشی از خودش بوده و نیروی کمی که برای خواستن­های­ش به مصرف رسانده. در این هنگام وی نمی­داند به چه کسی باید ناسزا بگوید و لعنت بفرستد. و همین موضوع که باعث جلوگیری از تخلیه ی احساسی اش می شود، بار اندوه و شوریدگی را افزون می­سازد. افسوس و حسرت. آدم یزید هم که باشد باز یک جاهایی واقعیت این­قدر پررنگ است که نمی­شود ندیدش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

وقتی می­دانی بغض اگر کنی نمی­ترکد، اصلن بی­خیال­ش شو. یا باید هار هار گریه کنی یا این بغض می­ماسد توی گلوی­ت تا سال­ها.  پس بی­خیال شو برو یک جایی برای خودت گم شو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

باران خوب است، توی ترافیک دو ساعت گیر کردن و توی صف اتوبوس و تاکسی خمیر شدن بد است.

برف خوب است، گرفتن گلوی کوچه­ها بد است.

آفتاب ظهر تابستان خوب است، زیر آفتاب دنبال بدبختی­ها دویدن بد است...[ویژه­ی خواهران]:خیس شدنِ تن و بدنِ آدم زیر مانتو مقنعه بد است.

همیشه کلن باید زندگی بلنگد. و اگر خوش شانس باشیم یک جای کار می­لنگد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- اوباما سیاه پوست ئه واسه همین نمی­ذارن رییس جمهور بشه

- نه بابا اینا همه ش فیلم­شون ئه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

امروز شنبه بود. روز بعد از بازی­های هفته­ای که توش پرسپولیس باخت و استقلال برد. استقلالی­ها امروز خودشان را خفه کردند. از راننده­های تاکسیِ سرخط بگیر تا دانش­جوها و مدرسه­ای­ها و البته کارمندها طبعن.

استقلالی­ها همیشه تحقیر می­شوند، همیشه توی سرشان می­خورد. همیشه شیش تای پنجاه و دو و دوران دسته سوم را چماق می­کنند و می­کوبند بر ملاج­شان. هواداران پرسپولیس در اکثریت هستند و این بار نمی­شود هواداریِ استقلال را با عنوان خاص بودنِ اقلیت ارزش گذاشت. همه­ی این­ها باعث می­شود پرسپولیسی­ها همیشه استقلالی­ها را از بالا نگاه ­کنند. تا حالا بارها شنیده­ایم که خطاب به استقلالی­ها می­گویند: « تو خجالت نمی­کشی استقلالی هستی؟» اما هم­چین چیزی را هرگز به پرسپولیسی­ها نمی­گویند.

حالا استقلال برده و پرسپولیس باخته. استقلالی­ها شادمانند، شیرینی می­دهند و به تلافیِ یک عمر تحقیر، کُری می­خوانند.  این­روزها روزهای انتقام است. روزهایی که هواداران استقلال امیدوارند آغازگر دوران سلطه­شان باشد. دوران تحقیر پرسپولیسی­ها.

 یونان چند ماه بعد از آن قهرمانی در یورو2004، در مقدماتی جام جهانی به مالت هم می­باخت.

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

مادری هست که پسرش تو جنگ گم شده. بنیاد شهید، اعلام کرده شهید است و هرماه یک  پولی به­ش می­دهد. ولی او از همان اول تا همین الان پو­ل­ها را گذاشته توی بانک که یک روز پسرش بیاید و بردارد. مادر مریض و رو به مرگ است و پسرهای دیگرش دعوا دارند که پول را که بعد از این همه سال حسابی قلمبه شده، کی بردارد. خواهرشان می­گوید بعد از مادر با پول­ها مدرسه بسازیم. ولی برادرها قبول نمی­کنند.

                                                         ***

فیلمفارسی­ها را از روی  زندگی نمی­سازند. ما داریم از روی فیلمفارسی­ها زندگی می­کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

تو دبستان به­مون می­گفتن لیوان و دسمال بیارین.هرروز سر صف می­گفتن نماز بخونین و به پدر و مادرتون نیکی کنین و لیوان و دسمال بیارین.اون موقعا فکر می­کردم لیوانودسمال یه ماهیت جدایی­ناپذیرن و یکی بدون اون یکی معنایی نداره. مث پلوخورشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- اگه اینایی که می­گی تو خیابون به­ت گیر می­دن نرفته بودن جنگ، الان اسم شوهرخواهرت جاسم بود.

- چه فرقی می­کنه...الانم قاسم ئه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

همیشه یک غصه­هایی را، و یک شادی­هایی را برای خودت نگه دار. به کسی نگو هرچیزی را که برای­ش می­خندی یا گریه می­کنی. یک چیزهایی را نباید به کسی بگویی. یک چیزهایی نباید از درون­ت بریزند بیرون. باید همان­جا بمانند و یک وقت­هایی یادت بیاورند که تو هم کسی هستی برای خودت. یکی که اسم­ش من است. یک لب­خندی یا قهقه­ای که کسی نفهمد برای چی ست...یا یک بغضی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

[جک]: هی جو.

[جو]: چی ئه جک؟

[جک]: حدس بزن چی شده.

[جو]: ببینم نکنه بیلی دِکید رو گرفتن؟

[جک]: نه بی­چاره...شماره­ی چارُمِ پرونده در اومده

[جو]: چیییییییییییییییی؟ ببینم می­دونی کجا می­شه پیداش کرد؟

[جک]: آره...راستِ شیکمتو بگیر برو این جا :wwww.parvande.net

 [جو]: حالا که همه­ چیو مُغُر اومدی می­خواستم اینو بگم که...[هفت تیرش را بیرون می­کشد و روی جک خالی می­کند]...این پرونده واسه هردوتامون جا نداره. [سوار بر اسب به سوی انتهای افقِ بیابان می­تازد...در افق، لوگوی پرونده می­درخشد]

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

نه نقاشی نه فیلم ساختن نه نوشتن... هیچ چیزی توی دنیا به اندازه­ی این که یه سازی بلد باشی بزنی و احیانن آهنگی بسازی نمی­تونه آدمو خالی کنه. آخ آدم یه وقتایی دل­ش می­خواست می­نشست پشت پیانو یا یه تار می­گرفت دست­ش یه  آهنگ غم­انگیز یا عاشقونه ای می­زد. آخ آدم یه وقتایی دل­ش می­خواد یه گیتار الکتریک لید برداره ناله­ی خودشو از لای سیمای گیتار جار بزنه. خدایا صدای خوبی هم نداریم. پس چه دستشویی ای بخوریم؟

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- بیایید با هم مراوده­ای داشته باشیم.

- الان نمی­شود سرور من...وضعیت قرمز است.

- ای بابا...خب پس من می­روم به سایر امور بپردازم.

- باشد[چند لحظه بعد]...یوزارسیف، رفت. از کمد بیایید بیرون.

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سیب بخور. سام می­گفت تو که این قدر سیگار می­کشی سیب زیاد بخور. منم هی سیب می خورم مزه ی دهنم شیرین می شه روش سیگار می­کشم. باز دل­م سیگار می­خواد  اما مزه­ی دهنم تلخ ئه واسه این­که شیرین شه سیب می­خورم سیگار می­کشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

اداره­ی ما سه تا پارکینگ دارد. یکی برای روسای کل و مدیران، یکی دیگر برای مدیران جزء و مسوولان واحدها، یکی دیگر هم برای بقیه­ی کارمندها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |