تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

هرگز نفهمیدم چرا چرا موقعی که اذان و فوتبال هم­زمان می­شه گزارش­گر بعد از اعلامِ این که به لحظات ملکوتی­یِ اذان نزدیک می­شیم، چند ثانیه سکوت می­کنه.مگه کسی مرده؟ بعدشم می­گه ضمن قبولی­­یِ طاعات و عبادات برمی­گردیم به بازی. قشنگ یادم ئه اون موقعا که هنوز فوتبال­ها رو سر اذان قطع می کردن، سر بازی ایران و ژاپن تو مقدماتی جام جهانی نود و هشت، تو لحظات ملکوتی خداداد عزیزی گل دوم ایران به ژاپن رو زد و ایران دو یک جلو افتاد. (البته اون بازی رو سه دو باختیم در کل)

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه وقتایی دل­م گرفته. نه از اون گرفتگی های خفن. از این معمولیاش. مثلن حوصله م سررفته. یهو صدای اس.ام.اس می آد. منم می­پرم می­گم آخ­جون یکی یادِ ما کرده. الان یه نیم ساعتی ور می­زنیم دل­مون وا می­شه. دقیقن همین موقعاست که یا رستوران بین­المللیِ ناروِن ئه یا قلم­چی ئه که می­گه با برنامه درس بخونین تا رستگار شوید. یا جوایز اینترنت دوازده رقمی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کسی امروز عصر Wall-E رو از شبکه دو دید؟ امیدوارم کسی ندیده باشه. Eva تبدیل شده بود به Evan و جاش یه مرد حرف می­زد. جای اون رقص روی نوار ویدئویی هم یه فیلم از دوتا دختربچه گذاشته بودن که از سروکول هم بالا می­رفتن. و در نهایت فاجعگی، به جای آوازهای اصلیِ فیلم، یه آهنگ سنتی گذاشته بودن.نه... الان برخلاف اون که گفتم امیدوارم کسی ندیده باشه دل­م می­خواد دست کم یه نفر دیده باشه که مردم خیال نکنن من دیوونه شده­م یا دروغ می­گم.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه شب خواب دیدم یه مرده که یه عالمه ماژیک با رنگای مختلف با طناب ازش آویزون بود تو ایستگاه متروی ملت از تونل اومد بیرون به­م گفت «دیگه نباید خواباتو توی وبلاگت بنویسی» به­ش گفتم «تو کی هستی که به من زور می­گی؟ به چه حقی تو به من حرفای ناجور می­گی؟» جلوتر اومد و یه چیز در گوشم گفت.

از اون شب به بعد دیگه خوابامو این­جا ننوشتم. اینی هم که نوشتم دروغ بود.

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

من عضو فرقه­ی لاست اللهی نیستم و حتا هنوز لاست رو ندیده­م...شاید هم اصلن نبینم. اما خیلی برام دردناک بود که اون روز یه بابایی بود می­گفت: « آقا این سریال لاسو دیدین؟»

هم از لحاظ عقل و شعور و هم از لحاظ توهینی که به مریدان شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«سینه­ی اسپارت را تا قلب یونان چاک کرد

پشت بخت­النصر را ساییده و بر خاک کرد»

چند بیت بعد می­فرماید:

«چیزی که در صلح است از جنگ می­خواهد

قدرت اصالت نیست، فرهنگ می­خواهد»

...

 شاه­کار می­باشد.

( + ) و ( + )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خب این هم از عجایب ایران ئه که بخاری از دانش­جوهای محافظه­کار و تحصیل­کرده­های عافیت­اندیش­مون بلند نمی­شه در عوض بازاریامون اعتصاب و تظاهرات می­کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«جیمز هدفیلد می­فهمه پدربزرگ­ش بچه­ی خیابون مولوی بوده، پا می­شه می­آد ایران. با  ستاره ایرانی،نوه­ی برادر پدربزرگ­ش که یه دختر نقاش ئه،  آشنا می­شه و در خیابون لاله­زار به مفهوم جدیدی از زندگی می­رسه و اسم­ خودش رو به علی مشرقی تغییر می­ده. آخر فیلم هم روی ترانه­ای با صدای رضا یزدانی لب می­زنه.»

(کارگردان فیلم را نام ببرید و شکل آن را بکشید)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کاش احضار روح بلد بودم. عصرا حوصله­م سر نمی­رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هرکس Snapshot  وبلاگ خود را خاموش کند، مرا بنده­ی خود کرده است.

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا...من

(+)

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط الف.میم 

« چک، برگشت خورد»

[پیش­بینی­یِ تیتر روزنامه­های ورزشی صبح شنبه]

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                                    

                                                      عزرائیل فرنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بنابر گزارشات واصله، برخی افراد در سطح شهر اقدام به دادن امیدواری­های بی­خود نسبت به آینده می­کنن که بدین­وسیله از شهروندان تقاضا می­شه در صورت مشاهده­ی این­گونه افراد، مراتب رو به مراجع ذی­صلاح گزارش بدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- آقای شماره پنج...مردم کره­ی جنوبی به چه زبانی صحبت می­کنند.

- کروی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

...ما هيچ‌وقت جرأت نمي‌کنيم كه پتو را از روي مادربزرگ بكشيم زيرا برادرم به ياد دارد كه چندي پيش به مدت يك هفته فراموش كرده كه غذاي مادربزرگ را جلويش بگذارد و احتمال مي‌دهد كه به خاطر همان يك هفته، تمام كرده باشد....

...

... خیالِ کارهایی که با صدهزارتومان می‌توانی بکنی توی سرت می‌چرخند. انگار سوار این‌ها می‌شوی و روی ابرها می‌رسی تا میدان باغ‌شاه. پای‌ت دم دکه‌ی روزنامه‌فروش سست می‌شود. ...

...

 

... بعدِ جنگ با زندگی، به زندگی برگردی ولی نه زندگی خودت و زندگی‌ای که می‌شناختی. آخرش هم نفهمیدم چطور می‌شود ناگهان یک طرف بدن آدم تعطیل شود و آدم برود کما و دوباره که زندگی می‌کند یکی دیگر شده باشد. ...

 

...

... چایی مایه و مایع حیات است و اگر کوچک‌ترین شکی در این مورد دارید، بهتر است همین حالا از حضور بنده مرخص بشوید، چون احتمالاً ما از یک سیاره نیستم. در همان پرونده مار‌الذکر ابراهیم نبوی آرزو کرده بود که چایی را لوله‌کشی کنند که متأسفانه هنوز این مهم مورد توجه هیچ یک از مسئولین امر قرار نگرفته است ...

 

...

... صدای بی‌نظیرش، نگاه‌های سرد و خالی‌اش، تنهایی دردناکش، خونسردی دیوانه‌کننده‌اش، مدل راه‌رفتن‌اش، پوزخندهایش، هوش استثنایی‌اش، مدلی که آدم‌ها را سر انگشت می‌چرخاند، مدلی که حرف می‌زند، با آن intonation منحصربه‌فرد و «بنجامین»وار ...

 

...

... چه کسی حاضر است لذت یک انتقام‌گیری سریع را که نتیجه‌اش جلوی چشم است، با رفتاری خوب عوض کند که شاید نتیجه‌ی آشکاری نداشته باشد؟ اما می‌شود کمی نتایج این خوبی‌کردن را بررسی کرد و دید که بسیار به‌صرفه‌تر است. ...

 

...

اگر از مامان و بابای بچه‌های کوچه نظر بخواهید، همه‌شان معتقدند که بچه‌شان توی کوچه با بچه‌های بددهن می‌گردد و حرف‌های زشت یاد می‌گیرد. بهتان می‌گویم واقعیت چیست. هر بچه‌ای اولین‌بار در خانه‌ی خودش فحش یاد می‌گیرد. ...

 

...

خیلی‌ها احساس کرده اند که بازی اساسا چیز وقت گیری ست. این به این خاطر است که بازی دخالتی را از جانب بازی کننده می طلبد که کاملا بسته به خودش دارد و حالا حالا ها معلوم نیست کی تمام شود و گاهی هم تمامی ندارد. ...

 

...

... تصويري كه از نماي ساختمان مهدكودك دارم در ذهن‌ام كامل و دست‌نخورده است. ساختماني قديمي با نرده‌هاي فلزي آبي‌رنگ، استخري كوچك در حياط كه هيچ وقت آب نداشت و بالكني بزرگ. نقاشي‌هاي ديواري. ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

پای بساط فیلمیه سرچهارراه یه پسربچه­ی ده یازده ساله یه فیلمی رو که نمی­دونم چی بود به منصور (ساقی­یِ اعظم فیلم تو محله­ی ما) نشون داد گفت: «یه فیلم تو مایه­های این نداری؟ عاطفی باشه...صحنه نداشته باشه.» منصور پرسید واسه کی می­خوای؟

- «واسه خواهرم.»

                                                       ***

آریا که حدود هشت نه سال­ش ئه تو کوچه داشت دوچرخه سواری می­کرد، خواهرش از روی تراس داد زد: «آریا...آریا...»

- «چی ئه؟»

- «بیا...»

- «نمی­آم»

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

مشعل ماه مبارک رمضان طی مراسمی در استادیوم آشیانه­ی پرنده خاموش شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی یک جمعی ساعت هفت می­شود و به شوخی و جدی، می­گویم: «بریم سریال عطارانو ببینیم.»

یکی، اخم می­کند و براق می­شود که «این خالتورا رو می­شینی می­بینی واقعن؟»

می­گویم: «آدم تو زندگی­ش روزی یه ساعت خالتور هم ببینه به جایی برنمی­خوره»

می­گوید: « این دیگه خیلی چیپ ئه آخه»

یکی دو ساعت بعد، جمع آهنگ لازم می­شود. همان یکی، آهنگ­دونِ گوشی اش را به کار می­اندازد: «بامن برقص و...خودتو بهم بچسبون...»

***

آدم یک وقت­هایی توی زندگی­ش، نیاز دارد پا به پای بقیه­ی هم­کارها توی اداره چرت و پرت بگوید و مثلن وقتی یکی می­گوید «اونو درآر» مثل بقیه قاه قاه بزند زیر خنده و مسخره­بازی. یا توی تاکسی به جوک­های بی­مزه­ی رادیو بخندد. و سر تکان دهد. یا به خالی­بندی­های دیگران با ایمان گوش کند...

آدم توی زندگی­ش روزی به یکی دو ساعت خالتور نیاز دارد. شاید هم بیش­تر. شاید یک وقت­هایی که آدم می­بیند دنیا جدی­ترین باورهای­ش را به فلان­ش هم حساب نمی­کند، نیاز داشته باشد یه خورده بزند توی خالتور و کمی سبک­ کند خودش را...تا بعد چه شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بولتن دانشجویان و دانش­آموختگان فلسفه ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

همواره هنرمندانی که آثار جاودان آفریده اند، گم­نام و ناشناخته زیسته و مرده اند. مثِ خالق تابلوی عاقبت نقد فروشی/ عاقبت نسیه فروشی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

از دیدگاه استاد، کدام یک از عوامل زیر باعث توسعه و پویایی یک جامعه می­شود؟

1- نمای آلومینیومی ساختمان­ها

2- برنامه­ی یک صبح یک سلام

3- آلوچه و لواشکِ ترشک

4- گوش کردن و اجرا کردن همه­ی حرف­های استاد

...

برکت از آن تو.

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

رییس آموزش و پرورش در آستانه­ی سال تحصیلی جدید به دانش­آموزان توصیه کرد اکیدن از مالیدن اَن­دماغ و چسباندن آدامسی که شیرینی­اش تمام شده به زیر نیم­کت و جامیزی خودداری کنند. وی افزود با متخلفان به شدت برخورد خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                               

اگه نامرئی بشم، می­رم تو خیابون...یا یه جایی که یه عالمه هستن... ور می­دارم با صدای بلند به همه چی فحش می­دم. به همه چیا... فحشای ناجور  هم می­دم... حیف که خانواده از این­جا رد می­شه وگرنه می­نوشتم چه فحشایی. بعد اینو تصور کن که آدما واستاده­ن هاج و واج دور و برشونو نگا می­کنن ببینن این یارو صدائه که داره به همه­چی فحش می­ده از کجاس؟ نمی­فهمن، هیچ وقت نمی­فهمن. گیج می­شن، دست و پا می­زنن، هم­دیگه رو متهم می­کنن. اما هر متهمی رو که خفه می­کنن اون صدائه بازم هست.

خیلی کیف می­ده ها.

طراح و دعوت کننده­ی بازی: لیلای عاقلانه

دعوت شدگانِ من: همه. همه­ی همه­ی همه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- امرسانِ ما

- زر نزن بابا...امرسانِ ما

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |