تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

دیدی ریدی دنیا [هووووو هو هو] دیدی ریدی دنیا [هووووو هو هو]

+

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

به عنوان یه کارمند و پس از اطلاع از ساعات کاری در ماه رمضان، با رویی گشاده و آغوشی باز به استقبال این ماه عزیز می­روم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                            اینم تصویر یه آدم فهیم در برابر مرتیکه ی نفهمِ پست قبلی.

گویا پست علی دایی و گرجستان رنجونده دوستان رو، بابت شوخی با ترکا.شوخی بود.ایشالا که ببخشن. ضمن این که از موضع م درباره­ی علی دایی یه ذره هم کوتاه نمی­آم و معتقدم این خودش ئه که داره دشمن­تراشی می­کنه.

تمام لطف کارمندی به همین جوکاش ئه اما متاسفانه ما تو اداره از هرگونه جوک محرومیم چون یکی از هم­کارا رشتی و اون یکی ترک ئه. جوک تعطیل ئه بالکل.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سایپا اسپانسر تیم ملی شد...تولیدی­یِ دایی لباسای تیم ملی رو کنتراتی ورداشت...بابا علی تابلو نکن دیگه اَه... آدم یه وقتایی می­گه این حرفایی که پشت سر ترکا می­زنن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- اما همه چیز بستگی به خودِ آدم داره.

- ببین...خفه شو.

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

تا حالا چندبار شده به خودم اومده­م و دیده­م من هم دارم پا به پای بقیه­ی هم­کارا چرت و پرت می­گم. غیبت می­کنم، خالی می­بندم... خدایا نذار ما این­جوری بشیم نوکرتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقا من جدی به این نتیجه رسیده­م این گرجستانیانیا، یه رگ ترکی­یِ اساسی دارن. امروز تلویزیون ساآکاشویلی رو نشون می­داد در حالی که داشت توی خودش یه کارای بدی می­کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

پیش از این گفته بودم از آدمایی که وقتی شوخی می­کنن می­گن شوخی کردم متنفرم. الان هم می­خوام بگم کسانی هستند که وقتی شوخی می­کنن یا جوک تعریف می­کنن، می­گن: « بامزه بود؟» وای خدا خدا...نگو...جون مادرت نگو... حتا اگه جوکه بامزه هم باشه با این حرف گند زدی توش. نگو.

پیوست: البته مطمئن­ام شما خوانندگان عزیز جزو این دسته­ها نیستین.

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

ما حتا اگه نتونیم صوفی باشیم باید بتونیم خودمونو زیر سایه­ی صوفیان جا کنیم. اگه هیچ کدوم نباشیم فاجعه می­شه دیگه عزیز من. می­شه همینی که هست.

از هزاران تن یکی تن صوفی اند

مابقی در سایه­ی او می­زیند

پیوست: از هزاران تن یکی تن لوطی اند

مابقی شان ک...نده و نالوطی اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

روسا توی اداره­ها خیال می­کنن ما بندگان ناپاک و گوسفندان گم­راه­شون هستیم. خیال می­کنن کارمندا نوکر باباشونن. توی شرکتای خصوصی هم دیگه بدتر.

خوش­بختانه همه این حقیقت رو می­دونیم که دست­کم تو کشور ما آدما از روی پاچه­خاری و دلقک­بازی برای مدیران بالادستی­شون رییس می­شن مگه این که خلاف­ش ثابت شه. اگه کارمندا نباشن روسا هیچ گهی نمی­تونن بخورن. حالا برو واسه خودت خیال کن خدایی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

برخی واژگان هستن که هیچ­وقت از زبون یه لات بیرون نمی­آن. این گونه کلمات الزامن چیزهایی مثل گل رز، سرندی پیتی، لواشک و امثالهم نیستن. حتا کلمه­ای مث دایناسور هم هرگز توسط یه لات بیان نمی­شه. در ضمن این امکان وجود داره که درصورت بیان این کلمه در حضور یه لات، فرد گوینده دچار عواقب خاصی بشه که هیچ­وقت فراموش نکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

در اولین اقدام پس از رسیدن به حکومت، تمام راننده تاکسی­هایی رو که صبح­ها توی ماشین یک صبح یک سلام گوش می­کنن به اعدام محکوم می­کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یه بار یه مجرمی رو توی اخبار حوادث شبکه تهران نشون می­دادن، یارو تعریف می­کرد که دزدی می­کرده و لات­بازی و این حرفا آخرش گفت «...با تلاش دلاوران جان برکف نیروی انتظامی بازداشت شدم»

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«عزیزیه، پهلوی فروشگاه محمودی. فروشگاه فرنی نمایندگی­یِ ترکیه...احمق بی­شعور پیرنای سی و پنج تومنی­یِ این­جا رو می­ده هفت و پونصد. یادت نره ها»

یکی از هم­کارا داشت می­رفت مکه و اومده بود حلالیت بگیره، یکی دیگه از هم­کارا که اردی­بهشت رفته بود این جملات رو به­ش گفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هرچی وبلاگ باز کرده بودم مجبور شدم ببندم. از یکی شون صدای بارون می اومد. بر طبق قانون مورفی آخرین وبلاگی هم بود که می بستم ش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

زاهد بزرگ دست­ها را روبه­روی­ش گرفته بود. کف دست­ها را تکان می­داد و فریاد می­زد: «نه...دور شو...از من دور شو ای دنیا...بدین سو میا که تو را نمی­خواهم»

دنیا شانه­های­ش را بالا اندخات و گفت: «باشه...باشه...اگه نخواستی به هم شماره نمی­دیم. فقط بذار چند کلمه حرف بزنیم»

زاهد بزرگ فرمود: «وای اگر هم­چو منی نداند در پس هر کلام تو اعجاز نیرنگی نهفته است. آتش سخنان­ت را از خرمن جان من دور نگاه دار»

دنیا گفت: «ببین من واقعن با این تشبیهای تو حال می­کنما. بذار این یکی رو بنویسم. چی بود؟ جونِ خرمن­ها از آتیش دور شو؟ آره؟ نه...این نبود. یه بار دیگه شمرده می­گی؟»

- «نه فریب چاپلوسی و خودبزرگ بینی و نه هیچ فریب دیگری. گوش من به هوشِ سخنان توست دنیا»

- «به درک. ول می­کنم می­رما. برو گم شو اصلن»

-« هان...چه شد دنیا؟ شمشیر خود را بر زره ایمان من نابُرا دیدی؟»

- «نه خره...کارکردن رو تو به درد من نمی­خوره....تو توی این دنیا مهره­ی سوخته­ای»

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کاش زندگیامون و عاشقیامون مث آوازای ویگن بود. من یه روز که فیلم ساختم توی فیلمام مث سگ به ویگن ادای دین می­کنم. حالا ببین کی به­ت دارم می­گم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

اون قدیما خوب بود. یارو با یه ساز و یه داف اسمی در بغل و یه استکان زهرماری ردیف می­شده و می­زده تو دهن دنیای دیگران و دنیای خودش رو می­ساخته. الان آدما هی می­خوان. هی دنیا و خودشون به­شون تلقین می­کنن که باید بخوای. باید بیش­تر بخوای. و تا وقتی که عطش سیری ناپذیرش ارضاء نشه، حواس­ش به خودش نی. خودشو ول می­کنه و می­بازه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی این فرمای کوفتی­ی طرح تحمل اقتصادی، یه ستون برای تعیین جنسیت اعضای خانوار هست که باید با شماره جنسیت رو مشخص کنیم. مرد یا پسر عدد یک و زن و دختر شماره­ی دو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

جند روز پیش به­طور اتفاقی و از روی بی­کاری و کنج­کاوی نشسته­م حساب کردم تا حالا چند روز زندگی کرده­م. اتفاق بدی افتاد. فهمیدم اون روز ده هزار و نهمین روز زندگی­م بوده. یعنی اگه چند روز زودتر به فکر افتاده بودم می­تونستم ده هزارمین روز زندگی­مو به جشن یا عزا یا هر کوفت دیگه­ای بنشینم. آه...آه عبدالله.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |