تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

«من دیگه از امروز نمی­نویسم»

بعد منتظر می­شود ملت برای­ش کامنت بگذارند که نه جون مادرت بنویس تو رو به مولا. غافل از این که کامنتینگ سرویس­دهنده­ی وبلاگ­ش کار نمی­کند. سرنوشت بی­چاره­ای ست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

پوریا می­گوید از مرگ شکیبایی بکشیم بیرون و این­قدر مرده پرستانه ادای هنردوستان را در نیاوریم. ول­ش کن پوریا. بگذار حال ملت را به هم بزنیم. برای خیلی از ما، خسرو تکه­ای از وجودمان بود. برای برخی­ها تکه­ی خیلی خیلی بزرگی. این تکه حالا مرده و آرام آرام دارد سیاه می­شود. یک روز اگر بیفتد هم جای­ش باقی می­ماند.

***

این بخش از گفت و گوی نیما حسنی نسب با هامون  را چند سال پیش در مجله­ی فیلم که خواندم، بغض­م ترکید. نشئگی­یِ یک دیوانگی­یِ دل­پسند، در آدم­هایی که شکیبایی داستان­شان را تعریف می­کند، آدم را وامی­دارد که همین یک ذره عقل را هم بریزد دور و...

آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را...آقای دکتر.

- شمردن پله‌ها موقع بالا آمدن ايده خودتان بود يا فيلمنامه؟ چون بعد در صحنه اقدام به قتل مهشيد از آن استفاده مناسبي شده است.
+ آها، اين يكي داستان خيلي زيبايي دارد. براي اين صحنه به سختي توانستيم ساختمان نيمه كاره اي مشرف به آپارتمان مهشيد پيدا كنيم تا صحنه تيراندازي را از آن‌جا بگيريم. وسايل صحنه را با زحمت زياد از پله‌هاي نيمه كاره ساختمان بالا بردند و آماده فيلمبرداري شديم. شرايط ساختمان جوري بود كه امكان تكرار برداشت را نداشتيم. كل صحنه هم يك ديالوگ بيش‌تر نداشت...

- لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.
+ آره ديگه، همين يك جمله بود. در مرحله تمرين روي اين جمله متمركز شدم و داريوش هم خيلي مراقب بود كه كسي تمركزم را به هم نريزد. داشتم يك گوشه براي خودم چيزهايي تمرين مي كردم كه آمد جلو و گفت چي داري با خودت مي‌گي خسرو؛ دوباره اجراش كن ببينم. در اين سكانس يك نما داريم كه از صورت من شروع مي كردند و دوربين مي رفت روي مهشيد كه وارد حياط مي شد ، از جلوي ورودي راه‌پله مي گذشت و هامون موفق نمي شد او را با تير بزند. اين جاي تمرين بودم و داشتم با خودم مي شمردم...

- يك دو سه چهار، دوربزن...هفت هشت نه دور بزن. حالا در رو واز كن، چراغ رو روشن كن. حالا بيا دم پنجره، بيا بيا ، دم پنجره.
+ داشتم اين حس را با خودم تمرين مي كردم كه انگار مي خواهم احضارش كنم. اين ذهنيت را از اين‌جا گرفته بودم كه يك نما از مهشيد در فيلمنامه بود كه پاي پنجره آهسته مي گفت: ا، حميد؟ اون‌جا چه كار مي‌كني، و من با لحن خاصي مي‌گفتم جانم. اين صحنه برايم احساس احضار كردن را زنده مي كرد. داريوش از اين ايده شمردن پله‌ها خيلي خوشش آمد و گفت همين را مي گيريم.

- پس يعني صحنه اول روي پله‌هاي اپارتمان را بعد از اين صحنه گرفتيد.
+ حالا گوش كن؛ هنوز قصه دارد. اين صحنه را گرفتيم و آمديم پايين. سپيده زده بود و همه وسايل را جمع كرده بودند كه يك دفعه گفتم واي آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم... لاكردار اگه بدوني هنوز چه‌قدر دوستت دارم...مهرجويي با تعجب گفت آن قدر اسير ايده پله شمردن شديم كه ديالوگ اصلي يادمان رفت. همه گروه، حتي منشي صحنه تيزهوش و حواس‌جمع فيلم، به طرزي عجيب و غير عادي پاك يادشان رفته بود جمله اصلي را نگفته‌ام. بعد از كلي فكركردن يادمان آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و قرار شد سر يكي از صحنه‌هاي فضاي آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكس‌اش كنند. گذشت تا چند وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري صحنه پرت كردن اسلحه در تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم آقا الان موقعش رسيده كه آن جمله را ظبط كنيم. مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟ جواب دادم لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. گفت آره آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله را الان مي گيريم. سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم... سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد مي‌زد لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن و ردوبدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. هر دفعه كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت. مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و مي‌گفت ببين چه قدر دنيا قشنگ مي‌شد اگر همه آدم‌ها فرصت مي‌كردند همين يك جمله را به هم بگويند... لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.

***

همه­ی گفت و گو

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

سبد سبد ستاره

از آسمون می­باره

تو قلب پاک گلدون

بهار خونه داره

بیا بیا دوباره

چشام به انتظار ئه

بارون داره می­باره

بوی تو رو می­آره

بوی تو رو می­آره...

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

کجا می­روی...رویاهایم را کجا می­بری. بچگی ام را...نوجوانی ام را...جوانی ام را...آرزوهایم را نبر...قرار بود توی فیلمی که با تو می ساختم بازی کنی...سال هاست این قرار را بی آن که به تو بگویم گذاشته بودم...این ها را نبر...رویاهایم را نبر...

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هوا گرم است و من تنها می­توانم بگویم...

زندگی سخت است و من تنها می­توانم بگویم...

ناامیدی چاق است و من تنها می­توانم بگویم...

تنها می­توانم بگویم...آه...عبدالله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

صبح یکی از هم­کارا یه اس.ام.اس خوند: «با نزدیک شدن به روز پدر، موج سردرگمی شهر رشت را فراگرفته است.»

یکی دیگه از هم­کارا از این قضیه چنان شاد شده بود که تلفن داخلی رو برداشت، به یکی یکی­یِ اتاقا زنگ زد این رو تعریف کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

از نکات زیبایی که فقط توی این­جا می­شه دید، این ئه که بالا سرِ حاج­آقای صاحاب چلوکبابی این جمله از زرتشت نوشته شده باشه: «راه در جهان یکی­ست و آن راه، راستی­ست»

(محل چلوکبابی: بالاتر از چهارراه ولی­عصر. اون چلوکبابی بزرگه)

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

می­خوام یه چیزی درباره­ی 23تیر بنویسم ولی به خودم می­گم واسه چی می­خوای هم­چین کاری بکنی؟ می­خوای بگی که هنوز یادت ئه و فراموش­ش نکردی؟ می­خوای بگی آدم با حالی هستی و اون رفاقتا هنوز یادت ئه؟ دنبال چی هستی؟

***

فقط دو سال گذشته ها. اما انگار یه عمر بوده. چه قدر تو این دو سال پیر شده م. چه قدر تو این دو سال از هم دور شدیم. دو سال دیگه معلوم نی چه جوری ئه. ده سال دیگه. بیست سال دیگه.

***

من رفیق خوبی نبودم برات. برای رفیقای الانم هم آش دهن­سوزی نیستم. برای خودم هم.

***

علی­رضا می­گه نباید واسه این که خیال می­کنی سرد شدن اون داغ گناه ئه، مسابقه­ی عجز و لابه بذاری با خودت و با دوستای دیگه­ای که می­شناختین. راست می­گه نه؟ داغ­ت سرد شده. اما ترس از یه داغ دیگه...این شمشیر دموکلس.

***

23تیر فراموش نمی­شه. 23 تیر مث یه روز عاشق شدن ئه. یا یه روز انقلاب بزرگ. یا یه روز خورشیدگرفتگی­ی ابدی.

***

فقط دل­م خیلی برات تنگ شده. حتا اگه این گریه کردن روز 23تیر، این اشک­هایی که الان که دارم اینا رو می­نویسم جلوی چشمام ئه، تبدیل به یه آیین مزخرف زرد شده باشه. آه بیایید هر سال در روز 23تیر گریه کنیم. ببین دل­م خیلی برات تنگ شده. دل­م خیلی برات تنگ شده. دل­م برای وقتی که می­خندیدی و بالاتنه­ت می­رفت عقب تنگ شده. دل­م برای روزهای دفتر باور تنگ شده. برای کافه ارمنیا تنگ شده. برای روزای خونه­ی سهیل تنگ شده. یادت ئه تو دبیرستان با هم چه بازی ای می­کردیم؟ دل­م برای اون شب برفی­ی مجتمع طاق کسری تنگ شده. برای خونه­ی حسین تنگ شده. برای سی.دی­های سونی­ای که آهنگای متال رو برام روشون رایت می­کردی تنگ شده. دل­م برای اون شبایی که تو اتاق­ت فیلم­نامه­ هه رو می­نوشتیم تنگ شده. خدایا چی شد که آدمای فیلم­نامه رو آخرش کشتیم؟ پرستو رو، حسام رو، خسرو رو چرا کشتیم؟ چرا جای هیچ امیدواری­ای باقی نذاشتیم؟ چرا اون اسمو واسه فیلم­نامه هه گذاشتیم «اگر زنده باشیم»

***

شرافت­مندانه­ش این بود که این نوشته رو تو وبلاگم نذارم. اما دل­م خواست بی­شرفی کنم و داد بزنم که هنوز دوست­ت دارم. هنوز اشک می­ریزم. هنوز دل­م برات تنگ می­شه.

***

23تیر...هیچ­وقت تموم نمی­شه.

***

اشک­ت را بریز و آن­گاه کشک­ت را بساب

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

از این که یه وقتایی می­بینم آدم خوبای فیلما یه کارایی می­کنن که من هم تو زندگی­­م انجام می­دم خوش­م می­آد. مثلن اسم فیلم Be Kind ,Rewind که اسم ویدئو کلوپ آدم خوبای فیلم هم هست. معنی­ش این می­شه که از مشتریا می­خواد وقتی کاست وی.اچ.اس فیلم رو دیدن قبل از این که برش گردونن بزنن­ش از عقب که مشتری­یِ بعدی یا صاحب مغازه مجبور نشه این­ کار رو بکنه (لطف کن، برگردون عقب). خب اون موقعایی هم که ویدئو کلوپ­های وی.اچ.اس توی ایران زیاد بود، من هر وقت فیلمی رو می­دیدم برش می­گردوندم عقب. یکی دو بار مادرم بدجوری دعوام کرد که ویدئو رو داغون می­کنی. یکی از دوستام هم یه بار به­م گفت عجب احمقی هستم که هم­چین کاری رو می­کنم. تا وقتی که فیلم Be Kind, Rewind رو ندیده بودم واقعن احساس می­کردم این کارم حماقت بوده. ولی حالا خوش­حالم که این کارو می­کردم.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

این مناسبت­های مذهبی­یِ تازه تاسیس دیگه از اون شاه­کاران. مث شب آرزوها، جشن ازدواج دختر پیام­بر و امام اول، تاج­گذاری­یِ امام آخر...

آدم یاد اون جوکه می­افته که به یارو می­گن شما تو شهرتون آثار باستانی ندارین؟ یارو می­گه نه ولی ایشالا تو برنامه­ی پنج­ساله­ی بعدی قراره برامون بسازن.

* * *                                                           

آقای مهدی گفته: دوست عزیز بهتره اطلاعاتت را افزایش بدی و بعدش در مورد موضوعها قضاوت کنی.
خیلی از این مناسبتهایی که می گی تازه تاسیس نیستند.میتونی به کتب تاریخی مذهبی مراجعه کنید.
عدم اطلاع شما دلیل بر وجود خارجی نداشتن یک مناسبت نمی تواند باشد.
موفق باشید

بیسو هم گفته: آقا ولی جدی این شب آرزوها از قبل بوده. یعنی همیشه بوده.

                                                      ***

نکته این ئه که مذهبی که هزار و خورده ­ای سال ریشه داره، براش افت داره بعد از این همه مدت یهو مناسبت کشف شه از دل­ش. اون هم مذهبی که مدعی ئه کاملِ کامل ئه و به همین بهانه جلوی پویایی­یِ فقه ش رو می­گیره. مخالفت با پویایی­یِ فقه با کشف این مناسبت­ها از دل مذهب بدجوری تناقض دارن. بحث یه بوم و دو هواس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

عبور جاده از تالاب بین المللی انزلی.

عبور سلطان شیشه از تالاب بین المللی انزلی.

عبور پالیزدار از تالاب بین المللی انزلی.

عبور تلویزیون الجزیره از تالاب بین المللی انزلی.

عبور آفتاب زال عصر تابستان از تالاب بین المللی انزلی.

عبور استاد مددی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور احمد باطبی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور طرح تحول اقتصادی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور گرانی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور قسط از تالاب بین المللی انزلی.

عبور برق از تالاب بین المللی انزلی.

عبور میدان آزادی از تالاب بین المللی انزلی.

عبور رییس اداره­ی ما از تالاب بین المللی انزلی.

عبور رویاهایت از تالاب بین المللی انزلی.

عبور زندگی از تالاب بین المللی انزلی. از وسط تالاب بین المللی انزلی. در دل تالاب بین المللی انزلی. از روی جسد قورباغه­ها در تالاب بین المللی انزلی.

شما هم با این موج جدید هم­راه شوید. شما هم با این موج جدید هم­راه شوید.

مرتبط: هفته­ی حمایت از تالاب­ها در وبلاگستان پارسی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

جیرانی می­آم خفه­ت می­کنما. اسم آدم بده­ی سریال­تو گذاشتی داریوش آریان بعد ادعای متفاوتی می­کنی؟ می­آم می­زنم­ت شبیه جنازه­ی بیتا فرهی بشی تو پارک­وی. مرتیکه این چه فیلم مزخرفی ئه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خدایا. من توی این ان­دونی­ای که دارم زندگی می­کنم چیزی دارم که تو با اون دم و دستگاه کت و کلفت­ت عمرن نداری... البته دقیقن نمی­دونم چی ئه. اما به هر حال آره داداشِ من.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

نمی­خوام بگم دارم حسرت بچه­های الانو می­خورم و وای اینا اگه جای ما بودن می­فمیدن زندگی ینی چی. ولی خیلی جالب ئه که زمان ما مجریای برنامه­های کودک تلویزیونی در مهربانانه­ترین حالت ما رو دعوت به فاصله گرفتن از تلویزیون و رعایت سکوت و حال بزرگ­ترا می­کردن، اما الان مجریای برنامه­های کودک چپ می­رن راست می­آن هی می­گن «یه جیغ و هوارای بلند...یه دست و هورا» بروبچ هم حال می­کنن و اسب عربده رو در صحرای استودیو می­تازونن.

(تشبیهو داشتی؟)

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

عالم و آدم دارن می­گن  برنگرد. حتمن قطبی با خودش فکر می­کنه این هوادارای من چه قدر بدبینن قلب شیر ندارنا انگار. نمی­دونه که ماها بدبین نیستیم. یه عمری رو تو ایران گذروندیم و بگن ف تا ته فرح­زاد رفتیم و برگشتیم. گوش نکن آقاجون...گوش نکن برگرد بیا ببین یه سال دیگه نظرت درباره­ی ایران چی ئه.

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

چندسال پیش خواب دیدم کنار جنازه­ی دکتر مصدق نشسته­م. از وضع و حال جناز و این که هنوز سفید و گچی بود و کبود نشده بود و پوست چروک خورده بود معلوم می­می­شه تازه مرده بود. یه خورده وراندازش کردم و بعد رفتم شصت پاشو گاز گرفتم. جنازه هم ناله­ای کرد و با خشم چشم انداخت تو چشم­م. از ترس از خواب پریدم.

این ترس­ناک ترین خوابی بود که توی همه­­­ی عمرم دیده­م.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

چل پنجا سال پیش از یکی از فامیلای ما می­پرسن فلونی، تو که زن­ت این­قدر خوش­گل ئه، خوب ئه، دیگه واسه چی با این دوزاریا می­پری؟

یارو می­گه: «آدم که همیشه نمی­تونه چلوکباب بخوره، یه وقتایی هم دل­ش کشک بادمجون می­خواد.»

الان یکی دو سالی می­شه که عمرشو داده به شما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی چت برای دوستم آدرس گوگل ریدر رو تایپ می کنم و زیرش می­نویسم: «این آدرس به تو امکان دنبال کردن محتوای سایت­ها با استفاده از فید رو می­ده»

دکمه­ی SEND رو می­زنم. یه خورده­ به جمله­ای که نوشتم نیگا می­کنم و پشت­ش این جمله رو می­نویسم:

«دیدی چی گفتم؟ تازگیا وقتی می­خوام حرف بزنم شبیه اخبار می­شه»

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                    لوییز آراگونز.

اگه آدم سیریشی باشی، اگه نذاری شکستا ناامیدت کنن، اگه لوس نکنی خودتو و کم نیاری...تو هفتاد سالگی هم می­تونی به یه رویای بزرگ برسی.

پیوست: یکی اینا رو به خودم بگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بعضی صبح­ها حاضرم تبدیل به یه خوک کثیف که داره تو کثافت خودش جون می­ده بشم اما ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیش­تر بخوابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- «وای الف.میم تو چه آدم فوق­العاده­ای هستی»

تولد امسالم که بشه بیست و هشت سال ئه کسی این جمله رو به م نگفته. از این موضوع تنها می­شه یه نتیجه گرفت. من آدم فوق­العاده­ای نیستم. البته حتمن باید یه اشتباهی شده باشه.

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یک فروند هواپیمای تفریحی اف.18 با موشک و مجوز شلیک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقا نمی­دونم، احتمالن از سرعت اینترنت مائه. ولی در هرحال این گوگل ریدر ما تبدیل شده به گوگل ریده. بالا نمی­آد بی­پدر، چند روزئه هی گچ می­کشه به تخته­ی اعصاب ما.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

امروز: دولت آمریکا اعلام کرد تا زمانی که ایران برنامه­های هسته­ای خود را متوقف نکند، احمدی­نژاد را بازنخواهدگرداند.

فردا:هفتاد میلیون ایرانی در راه­پیمایی سراسری یک­صدا بانگ برآورند: «انرژی هسته­ای حق مسلم ماست»

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |