تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

بدترین چیز بعد از این­که با یکی شوخی می­کنی، این ئه که بگی:« شوخی کردما». این یعنی تو شعور نداری بفهمی شوخی کرده­م.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

جناب آقای یغلوی. درگذشت جناب­عالی را تسلیت عرض می­نماییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

واقعن این اس.ام.اس نویس­های ما امروز محشر عمل کردن. دو ساعت از زمین­لرزه نگذشته بود که حدود ده تا اس.ام.اس درباره­ی ارتباط تدفین مرجع تازه درگذشته، با زلزله­ی قم، از این­ور و اون­ور اومده­بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

همه­ی ما موقعی که می­خوابیم، در واقع برای یک ماموریت مهم فرازمینی اعزام می­شیم. ما کهکشان رو نجات می­دیم و بیگانگان فضایی رو از بین می­بریم هرشب. و هرشب عاشق شاه­زاده­ی یکی از سیاره­ها می­شیم و قبل از این­که به­ش بگیم که دوست­ش داریم...ساعت زنگ می­زنه و از خواب بیدار می­شیم. و اون موقع با خودمون گیج می­زنیم که :«هی...من یه خواب عجیب دیدم...اما...نه...یادم نمی­آد.»

این برنامه­ی هرشب ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- «تعطیلات آخر هفته رو چی­کار می­کنی؟»

- « می­رم اضافه­کاری.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

یارو هر چرت و پرتی که لایق خودش و جد و آبادش ئه به آدم می­گه، بعد آخرش درمی­آد که: « شوخی کردما...ما خیلی دوست­ت داریم.»

حالا من­م دارم براش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                             

برترین و به­یادماندنی­ترین ترانه­ی تاریخ New Port Jazz  .و یکی از به­یادماندنی­ترین ترانه­های تاریخ موسیقی. ترانه­ی «چه جهان شگفتی» را باید بشنوید تا درک کنید چرا می­گویم یکی از بهترین ترانه­هایی­ست که در همه­ی زندگی شنیده­ام. صدای زمخت اما گرم و پدرانه­ی لوییز آرمسترانگ، جوری گوش آدم را می­نوازد که انگار آرمسترانگ خودِ خودِ خداست. خودِ آن کسی که این جهان شگفت را آفریده­است. مدت­ها بود می­خواستم متن ترانه را با ترجمه­ی (طبق معمول) دست و پا شکسته­ی خودم این­جا بگذارم. حالا این فرصت دست داده. از بد بودن ترجمه پیشاپیش پوزش می­خواهم.

آهنگ را بشنوید

                                    

I see trees of green, red roses too
I see them bloom for me and you
And I think to myself what a wonderful world.

I see skies of blue and clouds of white
The bright blessed day, the dark sacred night
And I think to myself what a wonderful world.

The colors of the rainbow so pretty in the sky
Are also on the faces of people going by
I see friends shaking hands saying how do you do
They're really saying I love you.

I hear babies crying, I watch them grow
They'll learn much more than I'll never know
And I think to myself what a wonderful world

Yes I think to myself what a wonderful world

                                                 

من درختانی سبز می­بینم

رزهایی سرخ­ را هم، که می­بینم برای من و تو می­شکفند.

و با خود می­اندیشم، چه جهان  شگفتی.

آسمان­هایی آبی می­بینم و ابرهایی سپید

خجسته روزی درخشان و فرخنده شبی تاریک

و با خود می­اندیشم، چه جهان شگفتی.

 رنگ­های رنگین­کمان، چه زیبا در آسمان و چه زیبا برچهره­ی مردمان.

یارانی را می­بینم که با هم دست می­دهند و خوش و بش می­کنند

و از ته قلب به هم می­گویند «دوست­ت دارم».

گریه­ی کودکان را می­شنوم و بزرگ­شدن­شان را می­بینم

که بسیار بیش از آن­چه هرگز نخواهم دانست، خواهند آموخت.

و با خود می­اندیشم، چه چهان شگفتی

و با خود می­اندیشم، چه جهان شگفتی.

مرتبط:

درباره­ی لوییز آرمسترانگ (انگلیسی).

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

«آقایون سلام...من چشم امیدم به شماست...شوهرم رو هفت ماه پیش از دست داده­م. کرایه­ی خونه نداریم. چشم امیدم اول به خدا بعد به شماست.»

[زن نگاه­ش را در کابین مترو می­چرخاند.یکی دوتا پنجاه تومانی و صدتومانی، دسته­به­دست، به دست­ش می­رسند و او بلند بلند دعای خیر می­کند.چادر سیاه نخ­نما و پاره­پوره­اش را روی زمین می­کشد و راه می­افتد طرف کابین بعدی. همه­ی مردها نگاه­ش می­کنند]

(دوشنبه.21خرداد.حدود هشت شب. در فاصله­ی میان ایست­گاه میدان اعدام تا توپ­خانه­ی متروی تهران)

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- من اصلن دوست نداشتم یه ساعت دیواری بودم...یا ساعت رومیزی. به نظرم خیلی وحشت­ناک ئه که آدم یه ساعت دیواری یا رومیزی باشه...ولی بدم نمی­اومد ساعت مچی باشم.

- مرتیکه­ی هیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

-ببین پسرم اگه معدل این ثلث­ت بالای هیجده بشه اون کانالای بی­تربیتی­ی ماهواره رو برات باز می­کنم.

-نمی­تونی...رمزشو عوض کرده­م.

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

- می­گن تو آبادان سونامی اومده.

- کار خودشون ئه بی­شرفا...می­خوان مردم حواس­شون به بنزین نباشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- نکنه دیونه شدی؟

- نه...اتفاقن تازه سرعقل اومده­م.

[توی هشت­هزارتا فیلم این دیالوگو شنیده­م]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

مادرم تعریف می­کنه که توی بچگی، پدرش اجازه نمی­داده برن سینما. یه چندماهی مادرم پیله می­کنه و گیر می­ده و بچه­ی خوبی می­شه و خلاصه به همه­ی راه­هایی که یه بچه برای رسیدن به خواسته­هاش داره، متوسل می­شه تا بالاخره پدربزرگ موافقت می­کنه یه روز مادربزرگ،  مادرم رو ببره سینما. روز موعود مادرم به سینما زنگ می­زنه تا سآنس­هاشو بپرسه. یارو سینماییه می­گه تا یک هفته تعطیل ئه. مادرم شاکی می­شه و می­پرسه چرا؟ می­گن به علت فوت آیت­ا... بروجردی سینما تعطیل ئه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

-[بعد از مراسم تدفین و در یک حالت جوگیرانه]: اون خدابیامرز کار ناتمومی نداشت؟

-چرا...زندگی­ش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

والا از امروز صبح که دعوت آقا بهزاد عبدی، برای شرکت توی بازی­ی تاثیرگذارترین­ها رو دیدم، هرچی به خودم پیچیدم دیدم عین بز از هر اتفاق کوچیک و بزرگی توی زندگی­م بالاخره یه تاثیری گرفته­م. چنان موجود قر و قاطی­ای شده­م که خودم­م نمی­دونم تاثیرگذارترین آدم یا اتفاق یا هرچی توی زندگی­م چی بوده. به هر حال این بازی رو پاس می­دم به افراد ذیل که احتمالن بهتر از من می­تونن تاثیرگذارترین­ها رو تشخیص بدن.

علی­رضا از مارمولی

سارا از یه پاکت فکر

مانی از پادراز

آذین از لحظه

مردی که آن­جا نبود از زنده­به­گور

صاحاب  حرف زیادی

لیلی از بربادرفته

و همه­ی بچه­های چراگاه (جعفر،مجتبا و مسعود).

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                     از راست: رضا.آ/بابک.گ/ایمان.پ

شیرین­کاری­ی تنی چند از بچه­های نیک روزگار.

(توضیح: در اصطلاح سینما، به این شیوه عکس، «حقه­ی بصری» می­گویند. یک­جور استفاده از خطای دید.)

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

اگه بمیری این روزا
همون که خیلی عزیزه
خیلی دوسِت داشته باشه
یکی دو روز اشک می­ریزه

اون که دیگه عاشقت ئه
یه هفته مشکی می­پوشه
بعدم تو رو یادش می­ره
با یکی دیگه می­جوشه

اگه بمیری این روزا
کک کسی نمی­گزه
کسی واسه مراسمت
حلوای مفت نمی­پزه

کسی به پات نمی­شینه
کسی به پات نمی­مونه
بعد دو سال هیشکی واسه­ت
فاتحه هم نمی خونه

اون وقتا تا یکی می­مرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا می­میرن
عین خیال هیشکی نیست

اون وقتا تا یکی می­مرد
از گریه بود صورتا خیس
حالا هزار تا می­میرن
عین خیال هیشکی نیست

اگه بمیری این روزا این روزا
کک کسی نمی­گزه نمی­گزه
کسی واسه مراسمت
حلوای مفت نمی­پزه

کسی به پات نمی­شینه
کسی به پات نمی­مونه
بعد دو سال هیشکی واسه­ت
فاتحه هم نمی­خونه

تا زنده­ای و محتاجی
محبت همه کم ئه
هم­چین که یکی می­میره
عزیز می­شه واسه همه

تا زنده­ای و محتاجی
محبت همه کم ئه
هم­چین که یکی می­میره
عزیز می­شه واسه همه

***

شعر و آواز: شاه­کار بینش پژوه

متن برگرفته از سایت ایران ترانه.

به این آهنگ در ایران ترانه گوش دهید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

-این پسر دایی­ت که خیلی بچه­ی گلی ئه...چرا باهاش رفیق نمی­شی؟

-آخه نمی­تونم به­ش فحش عمه بده­م...سخت ئه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

امروز روی دیوار دیدم برایان تریسی که این کتاب قورباغه رو بخور رو نوشته قرار ئه بیاد تو اریکه­ی ایرانیان سخن­رانی کنه. حساب­شو بکن برای یه جلسه سخن­رانی 380هزار تومن ورودیه تعیین کرده بودن. اون قضیه­هه بود که می­گفتن از یه یارویی پرسیدن چه­جوری پول­دار شدی؟ گفت:«یه کتاب نوشتم با نام چگونه پول­دار شویم، مردم اینو خریدن پول­دار شدم.»

پیوست: حالا خوب ئه کل قضیه کلاه­برداری باشه و عین این فیلم­نامه­هایی که از الگوی جابه­جایی استفاده می­کنن، یه بابایی رو شبیه برایان تریسی گیر آوردن بیاد حرف بزنه. هرچند خود تریسی هم فقط زر می­زنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

« برق ورزش­گاه اهواز رفته...نوار بازی­ی سایپا هم توی ترافیک اتوبان کرج گیر کرده.»

تازه این برنامه­ی نود ئه که خب خیلی به روز ئه و از این حرفا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

مقاله­ی روز یک­شنبه­ی ابراهیم نبوی توی روزآن­لاین، محشر بود.یه نمونه­ی اصیل از طنز منتقد اجتماعی سیاسی. حیف­م اومد اونو این­جا نذارم. البته آخرش نوشته بود که این مقاله، متن سخن­رانی­ش توی یه همایشی چیزی بوده.

ابراهیم نبوی، برام کشش (به قول فرنگیا کاریزما)یی رو که اون سالای اول بعد از دوم خرداد داشت، نداره. و گمون هم نمی­کنم لازم باشه آدم به یه روزنامه­نگار علاقه­ی شدید داشته باشه. خب این هم درسی ئه که از نوشته­های خود ابراهیم نبوی گرفته­م. یه بار دو-سه سال پیش نوشته­بود: «ما ایرانیا با سیاست­مدارامون رابطه­ی عاطفی برقرار می­کنیم و با هم­سرامون رابطه­ی سیاسی.»

برای خوندن نوشته­ی نبوی، روی ادامه­ی مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

این پست مثل صفحه­ی آخر روزنامه هاست. همه­چی توش هست (شاید فال حافظ هم پیدا شد خدا رو چه دیدی)

1: یه بار خواب دیدم جف و بامبل پلنگ بدون این­که خبر بدن رفته­ن وبلاگ زد­ه­ن (البته جدا جداها) و من ردشونو گرفته­م. کلی تو خواب خوش­حال شدم.

2: توی دل­شدگان یه دیالوگ بود که من تا حالا دقت نکرده بودم. استاد دل­نواز(فرامرز صدیقی) به فرج می­گه، من یه نفرم...برای یه نفر هم می­آی آش­پزی کنی؟ فرج (اکبر عبدی) می­گه:«می­آم آقا. تو دنیا یه نفرایی هستن که اندازه­ی هزار نفر می­ارزن.»

3: امروز از صلات ظهر تا دم غروب رو بوم بودم. داشتیم کولر راه­اندازی می­کردیم. احساس می­کنم مغزم پخته. دل­م می­خواد جمجمه­مو بشکافم یه قالب گنده یخ رنده کنم رو مغزم. البته وقتی به یکی از دوستام گفتم ایشون فرمودن:«مغز؟ کدوم مغز؟»

4: این هم فال حافظ که این پست، حسابی زرد بشه...نیت کن...............................................................

یوسف گم­گشته بازآید به کنعان، غم مخور

کلبه­ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور.

برو حال کن دیگه. حاجت­تو گرفتی.

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

آقاجون خب نشون ندین خب. فیلمه ساز داره، آواز داره عشق داره...شمام که با اینا مخالفین...خب نشون ندین خب. بازمانده نشون بدین. چه  می دونم محمد رسول الله نشون بدین. ولی اینو نشون ندین خب.

مرتبط: گل­چهره بمیر.

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

آن­کس که به تَرَکِ دیوار هم می­خندید، بعد از زلزله­ی بم از خنده روده­بر شد و مُرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

من هیچ­وقت یک دخترخاله نداشتم. یک پسرخاله دارم که هم­نام خودم است و الان فرسنگ­ها دورتر از من. و توی فامیل­مان هم اصلن دختر نبود...نه مادری نه پدری. خلاصه حسرت این ماند به دل­م که یک دخترخاله­ای چیزی داشتم و عاشق­ش شوم.یکیکه از بچگی با هم زن و شوهربازی کنیم و همین­طور که بزرگ­تر می­شویم، کم کم قضیه برای­مان جدی­تر شود...و یک روز برسد که دیگر بفهمیم کار از کار گذشته و عاشق هم شده­ایم.(مصائب شیرینِ داوودنزاد و نون و گلدون مخمل­باف یادتان هست که)

 یکی را می­شناسم که عاشق دخترخاله­اش است. خانواده­های­شان به­شدت با هم اختلاف دارند و از رابطه­ی این دوتا بی­خبرند (آخر فیلم فارسی). اما این دوست­م نیمه­شب­ها با دخترخاله­اش می­نشینند پای تلفن و ساعت­ها پچ­پچ می­کنند. خدا آخر و عاقبت­شان را به­خیر کند. یادگاری­ای که برای دوستان چراگاه نوشتم، یک­جورهایی بیان این حسرت بود. یکی توی کامنت­های آن یادگاری نوشته­بود که الف.میم ما را سرکار گذاشته. این را نوشتم که بگویم کسی را سرکار نگذاشته­ام. فقط یک رویای ناکام را نوشتم. همین...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط الف.میم  |