تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

مرگ آمد و سام را گرفت و با خودش برد.خیلی راحت و بی­دردسر و سریع.لابد حتمن باید یکی از عزیزترین­هایم را می­گرف تا به­م بفهماند نقش­اش در بازی­ی زندگی، تا چه­قدر می­تواند مهم و ویران­گر باشد.

حتمن باید او  را که خیلی از اوقات روز و شب با هم بودیم می­گرفت که قدرتش را به­م نشان بدهد.

                                                    *  *  *

توی این یک هفته من و رفقای سام هرچه فال به شمس و حافظ زده­ایم، جوری جواب گرفته­ایم که یعنی جای او (هرجاکه هست) خوب و خوش و خرم است و اگرچه باور کردن چیزهایی مثل حوری­های برهنه در تخت­های رو­به­رو و جوی­های شیر و عسل (از نوع روزانه لابد)، فقط بلاهت است اما دست­کم این را فهمیده­ایم که مهم­ترین چیزی که این­جا نیست، جایی که او رفته هست. «آسایش». و این خودش فهمیدن چیز مهم و بزرگی­ست، اگرچه به قول یکی از دوستان اگر آن­طرف فقط عدم هم باشد از وجود بهتر است.

این خیال آدم را راحت می­کند و لب­خند آخر سام ترس آدم را از مرگ می­ریزد. اما من هنوز از مرگ می­ترسم. از این­که بمیرم نمی­ترسم اما از این­که هرازچندی عکس یادگاری­ی مرگ را در کنار یکی از عزیزانم ببینم وحشت دارم.مگر من (نه تنها من .همه­ی شما) چندتا آدم درست و حسابی که بشود اسم­شان را گذاشت رفیق و پشت سرشان گفت فلانی عزیز من است، دوروبرتان می­شناسید؟

از مرگ می­ترسم.عمر طولانی داشتن چه فایده دارد وقتی قرارباشد توی این دنیا تک و تنها و با یاد آن­هایی که مرگ با خودش برده به آن­جای خوب،  زندگی کنی. خوخواهانه است می­دانم. خودخواهم و رفتاری از رفتارهای بشری را نمی­شناسم که از روی خودخواهی نباشد (حتا ایثار را).

از مرگ می­ترسم.گیرم که به دوستان و رفقا سفارش پشت سفارش کنم که مراقب خودشان باشند و توی رانندگی احتیاط کنند و تند نروند و غذای سالم بخورندو ورزش کنند  و غصه نخورند و از این جور حرف­ها. اختیاردار مرگ من و ما نیستیم که با این سفارش­ها و «وَ اِن یَکاد» خواندن­ها بشود دفع مرگ کرد و جان نجات داد.

یک­هو و بی­خبر یا به تدریج و باخبر، به هرحال مرگ از راه می­رسد. جان را می­گیرد و جسم را انگار که بخواهد دهن­کجی­ی بچه­گانه­ای کرده­باشد، می­اندازد جلوی بازمانده­ها و کوله­اش را می­اندازد روی دوشش می­رود.

آخر دستورش را از جای دیگری می­گیرد.بدی­ی داستان این دنیا همین است که معلوم نیست دستور مرگ از کجا می­رسد.اصلن معلوم نیست بازی­گردان بازی­ی زندگی کیست.خداست؟طبیعت است؟یک جور سرنوشت؟....کسی چه ­می­داند.هرکس هم چیزی بگوید هزارویک دلیل برای دفع و ردش توی جیب همه هست.تنها چیزی که معلوم است این­که نیرویی دارد جهان را اداره­می­کند.آن پشت­پرده خبرهایی هست که شاید وظیفه­ی مرگ آگاه­کردن مرده از آن خبرها باشد.بدبختی این­که بازهم «آن را که خبر شد خبری بازنیامد.»

چیزی هست که به مرگ فرمان می­دهد و مرگ هم معذورانه سروقت فرمان را اجرا می­کند.پیری...بیماری...موشک­های اسرائیلی و لبنانی...انفجار در بعقوبه...تصادف...انگاری مرگ یک جعبه­ابزار بزرگ دارد که برای گرفتن جان هرکس از هرکدام از این­ها استفاده می­کند.

یکی دو روزی­ست این فکر دارد آزارم می­دهد که نکند من یک عمر طولانی داشته­باشم و مرگ یکی­یکی­ی عزیزانم را به چشم ببینم.توی خیالاتم خودم را شبیه آن پیرمرد افتتاحیه­ی فیلم «آمیلی» می­بینم که از سر مراسم تدفین دوستش برگشنه و دارد شماره تلفنش را از توی دفتر تلفن خط می­زند و بعد یک پووووووووووووووف بلند سرمی­دهد.

این یکی از بدترین شکنجه­هایی­ست که می­تواند برای من اتفاق بیفتد.ومعلوم نیست به کدام گناه.به کدام گناه باید آن­قدر زنده باشم تا همه­ی شماره­های دفتر تلفنم خط بخورند؟...هربلایی سرم بیاید می­توانم یا جلویش را بگیرم یا یک­جوری باهاش کنار بیایم.اما این­یکی نه....

توی این خیال­پردازی­های کابوس­وار غلط می­خورم و گریه­ام می­گیرد.کاش اوضاع جهان جور دیگری بود.نمی­دانم چه جوری ولی ....

هامون می­گوید:«چی می­شد اگه همه­چی همون­جور بود که من دلم می­خواست.همه­جا صلح و آشتی...همه­جا عشق و صفا» راست می­گوید خب. ما که بد کسی را نمی­خواستیم.

                                                   *  *  *       

حالا مرگ­شده بازی­گر نقش اول زندگی­ام.یک حسی به­م می­گوید باید بمانم و پرواز شادمانه­ی خیلی از عزیزهایم را با مرگ ببینم و خودم در نبودن­شان حسرت بخورم.و این سرنوشت محتوم من است.من به این محکومم.حالا کی نوبت خودم شود آن آخر آخرها معلوم نیست.بد است نه؟

 

پیوست:خواهش می­کنم  ابراز پیام­های تسلیت و این حرف­ها را بی­خیال شوید.امیدواری­ی الکی هم ندهدید.خودم همین­جوری دارد از امیدواری­های الکی حالم به هم می­خورد.شرمنده که رک گفتم.

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 4:24 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                    خیزید ای خوش طالعان

                                                       وقت طلوع ماه شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                                        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای ابرهای خفته به­پاخیزید

صحرای خشک تشنه­ی باران است.

 

 

زان سوی آسمان خبری آرید

آن­جا که جای هجرت یاران است.

 

 

ای رعد ناله­های مرا سر ده.

فریاد زن که این شب زده دیوانه­ست.

 

 

برخیز مرد زخمی­ی کارستان

این روزگار قحطی­ی مردان است.

 

 

فکری بکن برای نجات ما

تدبیر چرخ دیری­ست  حیران است.

 

 

شوری فکن دوباره بر این عالم

مضراب شور اسیر شاه کرستان است.

 

 

آبی بپاش بر رخ این روزهای خاک

آتش بزن به باد که نالان است.

 

 

بیرون بکش حریر نازک خوش­بختی

در احتضار  زیر سُمِّ سواران است.

 

 

ای ابرهای خفته به­پاخیزید

صحرای خشک تشنه­ی باران است.

 

 

برخیز مرد زخمی­ی کارستان

این روزگار قحطی­ی مردان است.

 

 

ای برق بر زمین تو بزن شلاق

آزاد کن دلاوری که به زندان است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط الف.میم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                              آن را که خبر شد....

                                                                          خبری بازنیامد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط الف.میم 

جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شدجاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد  جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد  

 

جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شدجاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد  جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد جاودانه شد