تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

یکی از بیماری­های رایج وبلاگستان «اعلام روز تولد» است.در این بیماری، بیمار(وبلاگ­نویس) در تمام طول سال از ذوق رسیدن روز تولدش و اعلام آن در وبلاگ، در حالت ثانیه­شماری به سر می­برد.از یک ماه پیش از فرارسیدن تولدش شمایی کلی از متنی را که می­خواهد روز تولدش توی وبلاگ قراردهد، طراحی می­کند.سه روز پیش از تولدش در حالی که دستانش می­لرزند شروع به نوشتن متن مذکور می­کند. اما حواسش هم هست که متن نه تنها نباید هیچ نشانی از رضایت او نسبت به زندگی(در شمول زندگی، وبلاگ­نویسی و اعلام روز تولد در وبلاگ را هم حساب کنید)دیده شود، بلکه باید عمق نفرت و انزجار خود را از زندگی­ی پوچ و بیهوده و تهی­اش اعلام کند.و با این افسوس که «سالی دیگر نیز بگذشت» ابراز امیدواری کند که یک سری تحولات صدوهشتاد درجه­ای در زندگی­اش رخ دهد.بیمار در روز موعود، در حالی که رو به ذوق­مرگ شدن است، وبلاگش را با آن متن آپ­دیت می­کند.

بعد از آپ­دیت کردن وبلاگ با متن مذکور بیمار با سیلی از کامنت­های تبریک و ماچ و بوسه و صدوبیست­سالگی مواجه می­شود.این کامنت­ها ذوق­مرگی و مورمور بدن بیمار را افزایش می­دهد و باعث انبساط خاطر او می­شود.

یک هفته بعد از پست اعلام تولد هم نوبت پستی با مضامین تشکر از تبریکات دوستان و این جور چیزهاست.بعدش هم انتظار بیمار تا سال دیگر و روز تولدش...

هنوز نفهمیده­ام ریشه­ی این بیماری چیست.آیا ما دچار کم­بود محبت هستیم و دوست داریم مورد توجه قراربگیریم؟یا برعکس.چون خیال می­کنیم خیلی آدم مهمی هستیم بر این تصوریم که باید اعلام روزتولد ما برای خوانندگان­مان جذاب باشد؟

آیا به این دلیل که روز تولد یکی از اتفاقات مهم در زندگی­ی ماست، خیال می­کنیم باید تمام اتفاقات زندگی­مان را به استحضار بازدیدکنندگان وبلاگ برسانیم؟

آیا من الکی گیرداده­ام و چون متنی برای نوشتن نداشتم یک چیزی را بهانه کرده­ام که فقط کوچه­ی بی دار و درخت را به روز کرده­باشم؟

                                                       *  *  *

پیوست1:آیا امروز روز تولدم است و من می­خواستم با نوشتن این متن به نحو غیرمستقیم این را برسانم؟

پاسخ منفی است.چون تولد من بهمن­ماه است و ما الان در خرداد هستیم.

پیوست2:آیا منظور من از این متن وبلاگرهایی بود که توی این روزها به دنیا آمده­اند و توی وبلاگ­شان اعلام تولد کرده­اند؟

پاسخ این هم منفی است.چون من از چندین ماه پیش می­خواستم به این بیماری اشاره کنم اما همیشه می­خورد به اعلام تولد یکی از وبلاگ­هایی که باهاشان رودرواسی دارم و ترسیدم به­شان بر بخورد.این دفعه دل را زدم به دریا و نوشتمش.بنابراین منظور این متن وبلاگر خاصی نیست و هرگونه تصادف ناشی از اتفاق و جبر زمانه است.

پیوست 3:یکی از خوبی­هایی که تحقیق در مورد این بیماری برایم داشت این بود که کشف کردم شصت هفتاد درصد وبلاگرهایی که وبلاگ­شان را می­خوانم، مثل خودم بهمن­ماهی هستند.

پیوست4:در آینده هروقت سوژه برای نوشتن چیزی پیدا نکردم به دیگر بیماری­های شایع در وبلاگستان(که خودم هم به بعضی­هاشان مبتلا هستم) اشاره خواهم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

هشدار جدی

از این به بعد بعضی از نوشته های وبلاگستونو می ذارم این کنار تو بخش کوچه های بغلی

خلاصه مواظب خودتون باشین دیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

همه­مان یک مشت خل و چل عاشق سینما بودیم.هرکدام­مان یک جایی از زندگی­ی روزمره­اش را زده بود و آمده­بود توی صف سینما.مثل خود من که زنگ­های آخر مدرسه را جیم می­شدم تا خودم را از ساعت یک یا دو بعد از ظهر، برای فیلم ساعت هفت هشت شب برسانم.این جوری بود که هرسال یک سری چهره­های ثابت را توی صف جشن­واره می­دیدی.

آدم­هایی که سال قبل و سال قبل از آن هم می­دیدی­شان. همان­جا.توی ان کوچه­ی باریک و طولانی­ی سینما آفریقا، یا لای دود و دم میدان انقلاب ردیف شده از جلوی باجه­ی کوچک آن زمان­های سینما بهمن. یا کنار پیتزا فروشی­ی بغل سینما آزادی.

باهاشان سلام و علیک می­کردی و اصلن هم لازم نبود آشنایی بدهی که آره من تو را پارسال هم دیده­بودم.انگار پسرخاله­ات را ببینی و بگویی«هی من می­شناسمت».

هم­دیگر را می­شناختیم.برای هم­دیگر تابلو بودیم.می­دانستیم کدام­مان هوادار کدام کارگردان است و از کی بدش می­آید و حتا آبی و قرمز بودن هم را هم می­دانستیم.

آن موقع­ها توی صف جشن­واره ایستادن آدم­های خودش را داشت. آدم­هایی مثل ما.

آن موقع­هایی را می­گویم که نه فقط توی صف جشن­واره ایستادن آدم­های خودش را داشت، بلکه خیلی چیزهای دیگر هم آدم­های خودش را داشت. اسکی آدم­های خودش را داشت، ورزش­گاه انقلاب آدم­های خودش را داشت، کافه نادری آدم­های خودش را داشت، و نمایش­گاه کتاب هم همین طور.

اما حالا چی؟

حالا همه آدم همه­چیز هستند و آدم هیچ چیز نیستند.ورزش­گاه انقلاب می­روند که در مواقع ضروری کارتش را توی کیف پول­شان داشته باشند و به این و آن نشان بدهند.

کافه نادری می­روند که بگویند ما هم کافه نادری می­رویم.راهی­ی شمشک و دیزین می­شوند که صورت­شان سرخ شود و اسنو بوردهای چند متری زیر بغل بزنند.توی صف جشن­واره می­ایستند که ادعا کنند جشن­واره رو و فیلم باز هستند.ترافیک نمایش­گاه کتاب را به جان می­خرند که پز نمایش­گاه کتاب رفتن را بدهند.آدم نمایش­گاه کتاب نیستند. آدم نمایش­گاه کتاب یا جشن­واره و  پیست اسکی بودن از نظر من چیز تحفه­ای نیست.فقط حالم از این به هم می­خورد که آدم­هایی را که مال جایی نیستند آن­جا ببینم.

نمی­دانم توانستم منظورم را از «آدم جایی بودن» برسانم یا نه.منظورم این است که خیلی از مفاهیم برای ما فقط تیتر شده.فقط می­خواهیم تیترش را در کوله­بارتیترهایی که از این جمع به آن محفل یدک می­کشیم داشته باشیم.

نمونه­ی وحشت­ناک و دم دستش هم رستوران جام­جم.نمادی از کلاس و افه­ی طبقه­ی بالا بودن.به خدا از نظر من بورژوازی چیز بدی نیست(طبق معمول تحفه­ای هم نیست).اما اینی که ما هستیم فقط ادای بورژوازی درآوردن است.

چندسالی­ست که رغبت نمی­کنم توی صف­های جشن­واره بایستم.خدارا شکر امسال کارتکی گیرم آمد و توانستم بعضی از فیلم­هایی را که بوی توقیف­شان می­آمد ببینم. برایم مهم نیست که آدم­های این سال­های جشن­واره همان آدم­های سابق نیستند.همان طور که گفتم چیزی که آزارم می­دهد این است که این­ها اصلن آدم­های سینما نیستند.آدم سینما را از روی خل و چل بودنش می­شود شناخت.آدم­های این سال­های صف جشن­واره خیلی عاقل­تر از آنند که آدم سینما باشند.

آن جور که شنیده­ام آدم­های اسکی هم چند سالی­ست حوالی­ی شمشک و دیزین آفتابی نمی­شوند و جای دیگری برای خودشان پیدا کرده­اند که چون اسکی کردن درش سخت است کسی طرفش نمی­رود.

آدم­های کافه نادری هم یا سنگر را به هر شکلی که شده حفظ کرده­اند، یا استحاله شده­اند و مثل آدم­های تیتر مدار پاتوق­شان شده شوکا و هفتاد و هشت، یا یک کافه­ی کوچک و دنج و بی هیاهویی برای خودشان پیدا کرده­اند.

چند سالی­ست نمایش­گاه کتاب را  هم تحریم کرده­ام.به همین دلایل.دلایل مفصل­ترش را هم توی نوشته ای که در شماره­ی اردی­بهشت ماه، ماه­نامه­ی رودکی چاپ شد، در قالب یک نوشته­ی طنز نوشته­ام که اگر حوصله­ی خواندنش را دارید، روی «ادامه مطلب» کلیک کنید یا در همان رودکی بخوانید.

پیوست:این نوشته ی ماورای هیچ هم خواندن دارد(بیستم اردی بهشت.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط الف.میم  | 

 

ایست­گاه متروی تهران دوتا دست­گاه فروش خوراکی دارد.بالای هر دست­گاه توضیح مفصلی درباره­ی چگونگی­ی کار با آن و ورود اسکناس و دریافت جنس مورد نظر، برچسب شده.قرار بر این است که مسافران مترو، خودشان پول را توی دست­گاه بیندازند و با انتخاب جنس از روی منو، خوراکی­شان را تحویل بگیرند.

کنار این دو تا دست­گاه صندلی­ای هست که رویش یکی ز کارمندان مترو نشسته.وظیفه­ی این آقا این است که وقتی مشتری­ای جنسی را انتخاب کرد، در دست­گاه را با کلید باز کند و جنس را تحویل مسافر بدهد و پول را جرینگی بگیرد و بگذارد توی دخل.

                                                     *  *  *

کارت­های اعتباری­ی در اثر مجاورت با مغناطیس قوی آسیب می ­بینند.حقوق کارمندان با همین کارت­ها پرداخت می­شود.اول برج کارمند آذری زبانی وارد بانک می­شود و می­خواهد حقوقش را بگیرد.متصدی­ی باجه می­گوید دست­گاه کارت را نمی­خواند.کارمند از متصدی می­پرسد:«خب حالا چی­کار باید بکنم؟» متصدی و را راه­نمایی می­کند که با مراجعه به شرکت ارائه دهنده­ی خدمات کارت اعتباری، کارتش را شارژ کند.کارمند می­گوید:«من کی تا حالا از این ایستیفاده نکردم». متصدی برای کارمند ماجرای حساس بودن کارت­خای مغناطیسی را توضیح می­دهد. کارمند می­گوید:«خب تقصیر شوماست دیگه من این کارتو از خودی شوما گرفتم.»

                                                   *  *  *

اوائل سال آقای شهردار و آقای مدیرعامل شرکت مترو با افتخار خبر مسرت بخش افتتاح خط مترو از ایست­گاه تهران(آریاشهر) تا دردشت(نقطه­ای در شرق تهران) را اعلام می­کنند.شهروندان همه از این خدمات جدید شادمانند.یکی دو روز که می­گذرد گند کار در­می­آید که نه تنها مترو تا دردشت نمیرود و ایست­گاه آخر شرقی­اش سرسبز است، بلکه تا قبل از ساعت ده و نیم صبح هم مترو جلوتر ا ایست­گاه بهارستان نمی­رود.بعد از ساعت ده و نیم هم ایست­گاه­های امام حسین، نظام­آباد، گل­برگ و چند تای دیگر را هم که هنوز به بهره­برداری­ی کامل نرسیده­اند را رج می­زند.

                                                   *  *  *

هم­چنان وودی آلن راقم سطور سرنوشت روزمرگی­های ماست.و چشم آدم هم آب نمی­خورد که به این زودی­ها این کتابت به دست آدمی بیفتد که کمی کم­تر شوخ طبع باشد.

 

پیوست:وودی آلن در نقش کراما کاتبین(1)

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |