تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

شیرین آرام لای در اتاق را باز کرد.وقتی دید پدرش به پشتی­ی تخت تکیه داده و زل زده به جایی در روبه­رو،  خیالش راحت شد که پدر را بیدار نکرده وکاری نکرده که مزاجش تند شود.

شیرین یک­هو تمام در اتاق را باز کرد و پرید تو.

«بابا...بابا...یه خرس تو آش­پزخونه­س»

پدر کند و آرام نگاهش را از روی جایی که خودش هم نمی­دانست کجاست و خیره شده بود به­ش گرداند طرف شیرین. یک صدایی شنیده­بود آشنا، و فقط وقتی شیرین را نگاه کرد یادش افتاد صاحب صدا کیست.

«تو آش­پزخونه یه خرس ئه»

شیرین  انگار عادت کرده بود یا شرطی شده بود یا می­شناخت جور نگاه کردن پدرش را.وقتی پدر این­جوری نگاهش می­کرد، معنایش این بود که اگر تا صبح هم این­جا حرف بزنی و بگویی حیوانات مختلف باغ­وحش توی آش­پزخانه اند، فرقی نمی­کند.توی ذهن من اوضاع شلوغ­تر از این حرف­هاست که حرفت را گوش کنم یا حتا معنای چیزهایی را که می­گویی بفهمم.

شیرین از اتاق رفت بیرون.پدر همان­جور به در نیمه­باز خیره بود.و تا تلفن زنگ بزند و صدایش اورا از خودش بکشد بیرون چند دقیقه­ای انگار گذشت.

«یوسفی...الو یوسفی...گوشیت که خاموش­ئه انسرینگم که بر نمی­داری...الو یوسفی بردار...الو...یوسفی...من نمی­دونم دیگه. مهندس جم گفته تا یه ساعت دیگه باید برنامه­ریزیارو ببری براش...این چینیا دیشب رسیده­ن تهران امروز ساعت یازده جلسه دارنا...الو»

تلفن که قطع شد گوشی را برداشت و زد روی تکرار آخرین شماره.دست­گاه مشترک مورد نظر خاموش بود.دو بار دیگر هم گرفت اما پیغام همان بود که بود.از بس شماره گرفته­بود انگارگوشی­ی تلفن جزئی از بدنش شده­بود.همان­جور گوشی به دست، دوباره زل زد به روبه­رو.روی میز آرایش پای آینه.عکس آتلیه­ای­ی خودش و الهام توی قاب نقره­ای، خیلی تروتمیز تر و روبه­راه­تر از اوضاع الان­شان بود.هشت ماه پیش در لباس عروس ودامادی هم­دیگر را عاشقانه بغل کرده­بودند و با لب­خند، دوربین را نگاه می­کردند.

شماره­ی دیگری را گرفت.چند بوق که خورد آن طرف خط بالاخره گوشی را برداشت

«الو...الناز خانوم شمایین؟....سلام»

...

«الهام اون جاست؟چرا از دیشب هرچی زنگ می­زنم گوشیو برنمی­دارین؟»

...

«الهام اون جاست»

...

«کجا رفته؟»

...

«مگه من...نه گوش کنین... مگه من زندانیش کرده بودم تو خونه؟ من از صبح تا..نه...نه... گوش کنین...نه گوش کنین...»

...

شیرین آمد توی اتاق.کاغذ توی دستش نقاشی­ای بود که معلوم بود سرسری و تند کشیده.

«نیگا کن بابا.خرسه این جور­ی­ئه»

ونقاشی را گرفت جلوی صورت پدر.پدر نقاشی را گرفت.نگاهش به نقاشی بود اما داشت حرف­های آن­طرف خط را گوش می­کرد.نقاشی را انداخت کنار پایش روی تخت.

«مگه...از اول قبول نکرده­بود؟...از اول خودش قبول کرده­بود»

«خوب نیگاش کردی؟...اینجوری­ئه.نمیای خودت ببینیش؟»

«ببین الناز خانوم اون از اول یه عالمه حرف زد یه عالمه قول داد حالا یهو زده زیر همه­چی...»

...

صدایش را تا جایی که می­توانست بلند کرد

«بره بگیره.بره هر گهی دلش خواست بخوره»

گوشی را قطع کرد و انداخت کف اتاق.

شیرین گوشی را نگاه می­کرد و پدرش را که دست­هایش می­لرزید و بالای ابروهایش را ماساژ می­داد.

«بابا...الهام خانومم دیگه رفت؟»

تلفن زنگ زد.پدر تنه­اش را به طرف نمایشگر شماره که روی میز کوچک کنار تخت بود گرداند و شماره را نگاه کرد.

«اَااااه»

بعد از بوق پیغام­گیر صدا این بار آهسته­تر حرف می­زد.

«یوسفی...الو...بابا بردار دیگه...من تو اتاق مهندس جمم.کاردش بزنی خونش در نمی­آد...بابا اقلن سی­دی­ی برنامه­ریزیارو با یه پیکی چیزی بفرست بیاد تا این چینیا نیومد­ه­ن...الو»

چشمش خورد به نقاشی­ی شیرین.برش داشت و آن تکه­ی با مدادرنگی قهوه­ای شده، وسط صفحه­ی سفید را نگاه­کرد.

«این خرسه از صبح تو آش­پزخونه­س»

با تعجب شیرین را نگاه می­کرد.شیرین با دست­های کوچکش دست پدر را گرفت.

«بیا بریم نشونت بدم.به خدا دروغ نمی­گم.»

پدر را بلند کرد و دوتایی از اتاق رفتند بیرون.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                             

شهر،بی­یار.

 

دل،بی­قرار.

 

انتظار

 

انتظار.

.

سیگار

.

سیگار

.

سیگار

.

.

.

لعنت به این ایست­گاه قطار.

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |