«گفتی ساعتِ ده برمیگردی که. گفتی مانتو سیاهت را اتو کنم از فردا بپوشی که. پوسید بسکه این ده روز هی اتو کردم و صاف، پوشاندمش تنِ چوبرختی. نکند ساعتِ دهِ یکی از اینِ شبها آمدهای درزدنت گم شده میان اللهاکبرِ مردم.»
باید ببینیشان که بیپروا جلودارِ صفِ فریادند. ببینیشان سه چهارتایی دستِ هم را گرفته وسطِ خیابان، چشم توی چشمِ زرهپوشها دوختهاند و به توی پناه گرفته در گوشهی دیواری سرکوفت میزنند که بیا جلو. باید ببینی خشم را پیروز بر ترس در این چشمها. باید توی میدان باشی و ببینی اینها را که عمری به زور سیاه پوشیدند و این روزها به امید. ببینی شاید بفهمی چی گذشته توی این سی سال بر زنهای مملکتِ ایران.
کِی آمدی تابستان؟ با مایی بگو یا آن سویِ خیابانی؟ اینروزها گلوله میزنند جای کنایه. تو هم معلوم کن تکلیفت را همین روز اول. به خونخواهیِ بهار آمدی یا که داغیِ آفتابت رنگ میپرانَد از خونهای کفِ آزادی؟
بغض کردم میانِ فریادهای اللهاکبر، که امشب بلندتر از هرشب بود و شجاعتر. بشتبامهای سوت و کورِ شبهای پیش و محلههای دیگر امشب به فریاد آمده. ستارهها همنوا شدهاند. گلستان شده سینهی آسمان از فریادِ اینها که بزرگتر از خدا نمیبینند. دستِ خدا سپرِ این جماعت شود در برابر دستانِ به ناپاکی خو کرده.

خوشبهحالت ولیعصر. بلندِ قدکشیده از دشت تا کوه. چه خیری قسمتت شد از شرِ سیلِ دروغ و نفرت. امروز چه کیفی کردی از اینهمه مهربانی. دلت از سی سال پیش تنگ چنین همصدایی بود. دامنِ چنارهایت همرنگِ زلف، سبز جاری. توی گوشَت خوشیِ همدستیِ هزاران پیچیده. غبارِ خستگیات زدوده از زلالیِ دلها. پنجرهات باز به آغوشِ شادی. اینها که هرکدام چندین نامند در جغرافیای ریای روزمرگی، بر لبشان یک نام. یک فریاد در دلِ تو یِ دلخون.
هفتهی دیگرت خدا رحم کند. دوباره ابروهای درهم کشیدهای و خشمی و فریادهایی که با هم نیست، بر هم است. در هم است. فردای انتخابات این یکدستی گموگور میشود لای هزاررنگی «من»خواستهها. دوباره همه میپرند به هم و کسی به حرمت همرنگی دیگر سرِ پیچَت، راه نمیدهد به یک از بیراهه آمده. دستی توی دستِ ناآشنا قفل نمیشود. کسی لبخندی به اشتراک فریاد نمیزند.
احساساتی شدهام. زیادتر از آنچه در این سرزمین میتوان بود، شاد و امیدوارم. رها کن پسر. بگذار شبی از عمر به این شعف بگذرد. تا فردای انتخابات مانده هنوز. تا فردایی که «البته» تکهکلامِ این سید هم بشود. کاش نشود. کاش خدا به امیدواریِ ما ناامیدزادگان رحم کند.
رای دادن یا رای ندادن. مساله، شمارهی چهاردهم پرونده است.
Salam khoobi. Internet dari?
-
Salam azizam. Are baraye chi mikhay
-
mishe lotfan beri site sanjesh bebini natayej ro elam kardan?
-
-
Elam nakardan eshghe man. Dooset daram azize delam delam barat tang shode. Hanooz elam nakardan. Movazebe khodet bash :* :*
-
Bashe mamnoon. Khosh bashi
«ساعت دونیم شب نه اس.ام.اسی زده نه هیچی زنگ زده میگه یه ترانه نوشتم میخوام برات اجراش کنم. اولش نفهمیدم چی میگه. یهو دیدم یه چیزایی میخونه هی مهتاب مهتاب میکنه. وای خدا... بلند شدم چراغو روشن کردم ببینم چه خبر ئه. یه آهنگ دربارهی آسمون و ستارهها و مهتاب. آهنگش بد نبود. یهکم میدونی خام بود، باید بیشتر روش کار میکرد. یه جاهاییشو گفت ضبط کرده اینا رو از روی همون کیبورد گذاشت خودشم گیتار زد و میخوند. صداش خوب ئه. یه کم شبیه صدای این فرزاد ئه. تولد سالی یکی بهش همینو گفت ناراحت شد. چیزی نگفتا ولی معلوم بود ناراحت شده. بهش گفتم صدای شما از فرزاد قویتر ئه. واقعنم قویتر ئه. بعد که آهنگشو خوند گفت خب تو برو بخواب. من گفتم دیگه خوابم نمیبره. گفت ترانهم اینقدر خوب بوده که خواب از سرت پرونده؟ گفتم تو از اونایی هستی که زود پسرخاله می شنا. من اینجوریام که اگه بعد از دو روز نخوابیدن بخوابم چند دقیقه بعدش یکی بیدارم کنه دیگه خواب نمیرم. صداش یه ناراحتیای داره که مثل فرزاد ئه. اما قویتر ئه. تا ساعت سهونیم حرف میزدیم. اولش اون حرف میزد. میگفت باید یه ساز شروع کنم به زدن. گفتم برادرم سهتار میزنه. گفت سهتار سازِ آسونی ئه. هرجور بزنی یه صدایی ازش درمیآد. پیشنهاد کرد ویولون بزنم. گفتم از گیتار بیشتر خوشم میآد. برگشت گفت: « گیتار که من میزنم. تو ویولون بزن با هم یه گروه موسیقی هم تشکیل میدیم.»
پریشب به سعید زنگ زدم. برنداشت. صبح تو شرکت بودم بهم زنگ زد. یهجوری به بهانهی خرید اومدم بیرون. این شریفی حس شیشم داره. امکان نداره نفهمه تو داری با دختر حرف میزنی یا پسر یا با خونهت. اولا فکر میکردم من خودمو تابلو میکنم. ولی یه بار مچ الهامو که داشت با دوستپسرش حرف می زد گرفت. بهش یهدستی زد اونم لو داد. الهام خیلی تودار ئه ها. شریفی شوهر نکرده خیلی عقدهای ئه. همهی آمار ماهارم میره میذاره کف دست پورنیک. به سعید زنگ زده بودم بگم با یکی دوست شدم. میخواستم همینجور حرف تو حرف که میآد یهو مثلن از دهنم بپره. ولی میدونی... بعدش فکر کردم این از اونایی ئه که کم نمیآره. برمیگرده میگه خب یهبار دوستتو بیار ببینیمش. یهبار عصر بیاین شرکت ما تا شب گپ میزنیم بعدم شام میریم رستوران چینی. به خدا بر میگرده عین همینا رو میگه ها. فقط حالشو پرسیدم. ازش پرسیدم دیشب برنداشتی کجا بودی؟ پارتی بودی؟ میخواستم دوباره عصبانی بشه. عین اون موقعا بگه چرا بهش گیر میدم. ولی نشد. فقط گفت بیرون بودم. منم دیگه پیشو نگرفتم. ولی راست میگه که با کسی دوست نشده. خبرشو از یه دوستش گرفتهم با هیچکس فابریک نیست. با یه اکیپ دختر و پسر شمال و کویر میرن مهمونی میدن اما تنهاست. نمیدونم شاید اگه یهمدت اینجوری باشه بهتر ئه. میدونم تهِ دلش راضی نیست منو ول کرده. وقتی حرف میزنه انگار همهش میخواد یهچیزی بگه نمیگه. خیلی سکوت میکنه. منم سکوت میکنم یا هی حال مامانش و خواهرشو میپرسم. قرار بود با خواهرش زبانِ کنکور کار کنم.
امیر چهارشنبه تو علوم تحقیقات کنسرت گیتار داره. گفت چند تا از شاگراداشن با خودش که سرپرست گروه ئه. منو دعوت کرده برم. فکر کنم میخواد پز بده ببین چهقدر دختر دور و برِ من هست ولی من دنبال تو اَم. شاید برم. اگه برم دسته گل نمیبرم. اگرم بعدش دعوتم کرد برای شام میپیچونمش. دلم خیلی برای رستوران چینی تنگ شده.»
من نوشتن در پروندهی شماره سیزده را از دست دادم. شما خواندنش را از دست ندهید.
(لازم ئه توضیح بدم چندوقتی ئه چیزام نوشته نمیشه؟)
« خدابیامرز آدم لاتی بود. هرکی تو اداره زور میگفت تو روش فحشِ ناجور میداد. میگن چندسال پیش به معاون مالی گفته خیال نکن دزدی میکنی کسی خبردار نمیشه. همین آدم یه روز میآد یه تبخال گوشهی لبش ئه. پرسیدم آقای حسینی این چی ئه؟ گفت دیشب فیلم ترسناک دیدم. کسی هم خونه نبود. صورتم و تنم ریخته بیرون. اسم فیلمه رو نگفت ولی از چیزایی که تعریف میکرد معلوم بود زامبی مامبی داشته. از فرداش من و علی کاظمی اینو براش دست گرفتیم باهاش شوخی می کردیم. بندهخدا چیزی هم به ما نمیگفت. خوش قلب بود با ماها کاری نداشت. اگه میدونستیم سرطان داره که... شبِ هفتِش خرما گذاشتیم تو نگهبانی. خدا کنه ببخشدمون. »






