-« [...] نزنید، اگرم میزنید با آب گرم بشورین».
(به نقل از یه دبیر فیزیک دبیرستان البرز، خطاب به دانشآموزان نوشکفته، در حالی که با دست هم ادای اون کار رو درمیآورد.سال 1374)
-« [...] نزنید، اگرم میزنید با آب گرم بشورین».
(به نقل از یه دبیر فیزیک دبیرستان البرز، خطاب به دانشآموزان نوشکفته، در حالی که با دست هم ادای اون کار رو درمیآورد.سال 1374)
هر خری از ظن خود شد یار من
توی یکی از این فیلمای دههی شصت دربارهی بچهها و روستاییا، یه پسره بود که میخواست برای ادامهی تحصیل در مقطع راهنمایی بره شهر. پدرش مخالف بود و میگفت باید اینجا بمونی تو مزرعه کمک کنی. پسره گوش نکرد و رفت اسمشو توی مدرسهی توی شهر نوشت. سیامک اطلسی وقتی که این خبر رو شنید داشت توی نعلبکی چایی میخورد، یهو براق شد و داد زد: «مگه تو صاحب اختیار نداری، پدرسگ». این پدرسگ رو با چنان لحن غلیط و کشداری گفت که من از همون روز عاشق این فحش شدم. البته پدرسگ فحشی نیست که بشه تو دعوا داد. یعنی اصولنم وقتی یه دعوا بالا بگیره معمولن فحشای چارواداری و خواهرننهای میدن نه پدرسگ.( من خودم اهل دعوا نیستما این چیزا رو از سالها پژوهش درمورد دعوا به دست آوردم. پژوهش درمورد دعوا یعنی وقتی یه جا دعوا میشه وایسیم تماشا و هی از این و اون بپرسیم آقا چی شده؟ آقا چی شده؟)
به هر حال، پدرسگ فحش مهجوری شده و بعید هم نیست تا سالهایی نه چندان دور از حافظهی تاریخییِ مردم پاک شه.
در جست و جوی عبارت عفت کلام در گوگل، من بعد از قرآن کریم رتبهی دوم رو دارم.
از دست این همه پول خسته شدهم. دیگه ثروت و داراییهام منو ارضاء نمیکنه. الان غیر از هزار و سیصد میلیارد دلاری که به عنوان سود سرمایهگذاریهام تو حسابام دارم، و اون هفتصد میلیارد دلاری که به عنوان ذخیرهی روز مبادا نگه داشتم، پونصد و بیست میلیارد دلار تو دستم ئه که واقعن نمی دونم باهاشون چی کار باید بکنم. که چی این همه پول؟ یه آوای عاشقانه یا یه لبخند از روی مخبت و صداقت، به تمام داراییهای دنیا میارزه. دیروز پشت چراغ قرمز پسرک فالفروشی رو دیدم که با اون قد کوتاه و اندام نحیفش، لای ماشینها میگشت و از مردم میخواست ازش فال بخرن. کسی چیزی ازش نمیخرید. اینجا بود که احساس کردم میتونم توی زندگییِ این پسر نقشی بازی کنم. از راننده خواستم صداش کنه. شیشه رو کشیدم پایین و تمام فالهاش رو ازش گرفتم. برق شادیای که توی چشمش بود به اندازهی تمام ثروت دنیا برام ارزش داشت. حاضر بودم همهی زندگیمو بدم اما یک لحظه بتونم مث اون شاد باشم. البته همون موقع چراغ سبز شد و ما مجبور شدیم حرکت کنیم. پسرک رو میدیدم که چند صد متر دنبال ماشین ما میدوید. تلاشی مقدس و ستودنی. واقعن بهش غبطه خوردم. دلم میخواد از همین امروز پولامو بریزم دور و توی یه کلبه تو شمال، زندگی کنم. یه هیزم شکن مهربان و شاد.
توی واحد حراست یه ادارهای این شعرو پرینت گرفته بودن چسبونده بودن به دیوار:
در کشور عشق مقتدا خامنهای ست
فرماندهییِ کل قوا خامنهای ست
دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود
امروز عزیز دل ما خامنهای ست.
در ضمن این عکس رو هم ببینید و با خوندن شعر رو پلاکارد سبز، متحول بشید.

آقا یه بار چندین سال پیش یکی ما رو اسگل کرده بود، ازم پرسید: «تا حالا کنسرتای متالیکا رو دیدی؟» من هم ندیده بودم خب، راست و حسینی گفتم نه.
«خیلی کنسرتاشون خشن ئه. تو یکی از کنسرتا یه زن محکوم به اعدام رو از زندان گرفته بودن، روی صحنه از وسط با اره برقی نصفش کردن»
خب خداییش منم یه چند ثانیهای باور کردم ولی فوری دوزاریم افتاد.
از کشفیاتی که توی این یه هفته ده روزی که کامپیوتر نداشتم کردم، این بود که دچار یه جور شهوت وصفناپذیر برای نگاه کردن به مانیتور نفر بغل دستی توی کافی نت هستم. یه بار طرف رسمن شاکی شد پاشد رفت.
من واقعن بابت این چیزی که هستم معذرت میخوام.
هیچچیز نفرتانگیز تر از این نیست که یه مسیر طولانی رو با یه راننده تاکسی بیای بعد اون هی زیر لب غر بزنه.
آدما دو دستهن، بعضیا بیمعرفتن، بعضیا عرضه ندارن بیمعرفت باشن واسه همین بامعرفت به نظر میآن. آهان البته یه دستهی سومی هم هستن که بامعرفتن و ما مخلصشونم هستیم.